fa
Feedback
‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌-₯₴𝐋-🆕

‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌-₯₴𝐋-🆕

رفتن به کانال در Telegram
538
مشترکین
+424 ساعت
-367 روز
-3930 روز
آرشیو پست ها
💡 ‌𝖬𝖮𝖠 𝖲𝗍𝖺𝗍𝗂‌‌𝗈𝗇 ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌t.me / #Yeonjun / youtu.be

Repost from Mode Star 🆕
🩸 ㅤㅤㅤㅤㅤHIGH GAME play smart‌ ‌‌ ㅤ ≤ stay silent ≥

Repost from Residence Dark🖤
نفرت، شکلِ جدیدِ عشقمان بود
اولش همه‌چیز شبیه نجات بود. یکی آمده بود تا دیگری را از خودش بیرون بکشد؛ از شب‌بیداری‌ها، از خشم، از آن حس خالی همیشگی. و برای مدتی واقعاً جواب داد. خنده‌ها واقعی بود، لمس‌ها آرام، و نگاه‌ها شبیه اعتراف. اما عشق وقتی زیادی عمیق شود، گاهی شروع می‌کند به بلعیدن آدم‌ها. کم‌کم همه‌چیز حالت مالکیت گرفت. حساس شدن روی آدم‌ها، روی سکوت‌ها، حتی روی نفس کشیدن هم. هر بحث کوچکی تبدیل می‌شد به جنگی که انگار سال‌ها منتظر شروع شدنش بوده. یکی از آن‌ها یاد گرفته بود چطور با سکوت تنبیه کند. دیگری با کلمه‌ها زخم می‌زد. و بدترین قسمت این بود که هر دو دقیقاً می‌دانستند کجا باید ضربه بزنند. عشقشان دیگر شبیه آغوش نبود؛ شبیه طنابی بود که دور گردن هر دو سفت‌تر می‌شد. تا یک شب، وسط همان سکوت‌های سنگین، یکی آرام گفت: «دیگه وقتی نگات می‌کنم، آروم نمی‌شم» و آن جمله از هر فریادی ترسناک‌تر بود. بعد از آن، نفرت آرام‌آرام رشد کرد؛ نه نفرت پر سر و صدا، نه نفرتی که بشود نشانش داد. از آن نفرت‌هایی که هنوز طرف را دوست داری، اما دیدنش قلبت را سیاه می‌کند. آخرش هم هیچ‌کدام برنده نشدند. چون بعضی عشق‌ها وقتی می‌میرند، جسدشان تا مدت‌ها داخل آدم می‌ماند.

Repost from Residence Dark🖤
مثل همیشه زیبا قلمت✨

Repost from N/a
فلیکس همیشه لبخند می‌زد.همون‌جوری که همه می‌شناختنش. می‌خندید، شوخی می‌کرد، به بقیه انرژی می‌داد... ولی هیچ‌کس نمی‌دید پشت اون لبخندا چقدر ترس قایم شده.ترس از اینکه یه روز کسی که دوستش داره، ولش کنه و بره. برای همین گاهی یهویی می‌پرسید: دوستم داری؟ و شاید برای بقیه یه سؤال عادی بود.ولی برای فلیکس نبود. فقط می‌خواست مطمئن بشه.فقط می‌خواست یه نفر بهش بگه: "آره، هنوزم می‌خوامت." "آره، هنوزم کنارتم." چون ته دلش هیچ‌وقت نتونسته بود باور کنه که واقعاً ارزش دوست داشته شدن رو داره. و هیونجین... هیونجینم حال و روز خودش رو داشت.از بچگی یاد گرفته بود ساکت بمونه. هر وقت می‌خواست از احساساتش حرف بزنه، انگار یه چیزی توی گلوش گیر می‌کرد. همیشه حس می‌کرد زیادیه. انگار هیچ‌کس واقعاً دلش نمی‌خواست حرفاشو بشنوه. برای همین کم‌کم عادت کرد همه‌چی رو توی دلش نگه داره. غمشو. ترسشو. حتی عشقشو. اون فلیکس رو با تمام وجود دوست داشت.بیشتر از چیزی که خودش می‌تونست توضیح بده.ولی بلد نبود بگه. عوضش نشون می‌داد. وقتی حال فلیکس خوب نبود کنارش می‌موند. حواسش به ریزترین چیزا بود. بدون اینکه بگه مراقبش بود. بدون اینکه بگه دوستش داشت.اما مشکل اینجا بود که فلیکس به شنیدن نیاز داشت. برای هیونجین، موندن و مراقبت یعنی عشق. برای فلیکس، شنیدن حرف عاشقانه یعنی عشق. و هیچ‌کدوم نمی‌فهمیدن چرا اون یکی اینقدر درد می‌کشه. تا یه شب،فلیکس دوباره پرسید: هیونجین دوستم داری؟ ولی این بار صداش فرق داشت. انگار خسته شده بود.انگار سال‌ها بود داشت با یه ترس قدیمی می‌جنگید. سرشو پایین انداخت و آروم گفت: هیونجین من فقط می‌ترسم... می‌ترسم یه روز دیگه منو نخوای.می‌ترسم ازم خسته بشی. می‌ترسم یه روز بفهمی اون آدمی که دنبالش بودی من نیستم. می‌ترسم یه روز بری و این بار هیونجین واقعاً شکست.چون تازه فهمید پشت این سؤال همیشگی چقدر درد بوده. فهمید فلیکس شک نداشته فقط می‌ترسیده. می‌ترسیده دوست‌داشتنی نباشه.می‌ترسیده برای موندن کافی نباشه. هیونجین دستاشو گرفت و گفت: ببین منو چشماش پر از اشک شده بود.میدونی چی ناراحتم می‌کنه؟اینکه من هر روز بیشتر از قبل دوستت دارم ولی تو هنوز فکر می‌کنی ممکنه یه روز ولت کنم. فلیکس چیزی نگفت. فقط اشکاش آروم پایین اومدن و هیونجین ادامه داد: من بلد نیستم زیاد حرف بزنم.بلد نیستم هر روز بگم دوستت دارم نه چون حسش رو ندارم چون هیچ‌وقت یاد نگرفتم چطور بگمش. یه نفس عمیق کشید. بعد آروم خندید ولی اگه می‌دونستی توی قلب من چه خبره دیگه هیچ‌وقت این سؤال رو نمی‌پرسیدی. دست فلیکس رو روی قلبش گذاشت. اینجا توی قلبم هرچی هست اسم توئه هرچی هست به تو برمی‌گرده من همیشه تو انتخاب می‌کنم توی زندگی بعدیم هم انتخابم تویی فلیکس. بدون اینکه حتی به رفتن فکر کنم اشک از گوشه چشم فلیکس افتاد. و هیونجین آروم پیشونیشو به پیشونی اون تکیه داد. فلیکس پس یه بار برای همیشه اینو باور کن تو زیادی نیستی.بارِ کسی نیستی.تو فقط یه آدمی هستی که خیلی دوستش دارم. چند ثانیه سکوت بینشون نشست. بعد هیونجین خیلی آروم زمزمه کرد: دوستت دارم. اونقدر که از فکر از دست دادنت می‌ترسم.اونقدر که اگه نباشی، یه تیکه از قلبم باهات میره.پس لطفاً هر وقت ترسیدی، بیا بغلم کن. چون جواب سؤال "دوستم داری؟" همیشه یکیه من دوستت ندارم،عاشقتم خیلی بیشتر از چیزی که می‌تونم به زبون بیارم.

یادت هـست ؟ گفته بودی اگر ࢪوزی دنیا میان ما دیواࢪ کشید، اگࢪ فاصله و سکوت از ما آدم‌های دیگࢪی ساخـت، باز هم تا تابسـتان صبر کن. دࢪ همـان باغ، هـمان‌جایی که اولین‌باࢪ نگاهـت میان نوࢪ بـࢪگ‌ها به من ࢪسید، کنار پࢪوانه‌ها که بی‌خبࢪ از عهد آدم‌ها، بࢪ گل‌های وحشی می‌نشـینند، همدیگࢪ ࢪا پیدا می‌کـنیم. من به آن قول، مثل انگشتࢪی که هࢪگز از دسـت دࢪنیاوࢪدم، وفاداࢪ مانـدم. ࢪوزها را شمࢪدم. مـیان بهاࢪ و گࢪمای آࢪام تابسـتان، هࢪ انجیࢪ ࢪسیده مࢪا به یاد تو انداخت. خیال می‌کࢪدم وقتی دوباره ببینـمت، تمام این دلتنگی‌ها دࢪ آغوشـی کوتاه تمام می‌شـد. اما تو زودتࢪ از ࢪسـیدن تابسـتان ࢪفتی. نه با خداحـافظی و نه با خشم، با آن سکوت سـࢪدی که از هزاࢪتا دوستـت ندارم دࢪدنـاک‌تر بود. و من هنوز گاهی فکࢪ می‌کنم شاید به باغ بࢪگردی، از میان دࢪخـتان، با همان نگاهی که اولیـن‌باࢪ قلبم را لࢪرزاند اسـمم رو صدا می‌کنی. اگࢪ هم هࢪگز نیایی،
بگـذاࢪ پࢪوانه‌ها شاهد باشد که من آمدم. آمـدم با تمام عشق کوچـکی که بࢪایـت نگه داشتـه بودم.

Repost from N/a
میشه یه سوال ازت بپرسم گربه کوچولو؟؟ تاحالا شده دلت برای کسی تنگ بشه که هیچوقت واقعا اصلا مال تو نبوده؟؟ نه نه..منظورم از اون دلتنگی نیست که بشینی ساعت ها درموردش گریه کنی یا هرشب بهش فکر کنی. منظورم همون لحظه های کوچیکه.وقتی یه آهنگ اتفاقی پخش میشه و ناخودآگاه تمام هوش و حواست رو می‌بره سمت اون. وقتی یه چیز رندوم میبینی یا یه حرف رندوم می‌شنوی و با خودت میگی:«اون از این خوشش میومد» عجیبه گربه کوچولو, نه؟؟ بعضی آدم ها نمیرن ، بلکه با کوچیک ترین چیز ها دوباره زنده میشن.. شاید قبول کردن حقیقت که اون دیگه کنارت نیست سخت باشه ولی می‌دونی چیه گربه کوچولو؟؟ شاید باید یاد گرفت چطور با خاطره ی بعضی آدم ها زندگی کرد. خستت کردم گربه کوچولو.. امشب هم پاستا مهمون منه.امشب رو فقط استراحت کن ، گربه کوچولوی نیکیتا.