543
订阅者
-424 小时
-27 天
-3530 天
帖子存档
Repost from استیکرگاه خیارچنبر🖤
این پیام رو فوروارد کنید🐘
سه تا از بیربطترین کلمات ممکن رو بنویسید(مثلا تهچین، اسب بخار، جواد رضویان)تا من توی دو سه جمله بهم ربطشون بدم(بیربطتر بشن).
جوین باشید. اگر جوین نیستید حداقل آیدی/ساین تو چنلتون نباشه لو نره جوین نیستید😂.
لیمیت تا زمانی که خط بخوره.
Repost from 𝘔𝘢𝘵𝘪𝘭𝘥𝘢
پاکسازی!
اکانتم خیلی بیخودی شلوغ شده و حمایت چندانی نمیبینم اگر هستید فور کنید و آیدی بزارید تا حمایتها متقابل باشهLimit: 48h
Repost from استیکرگاه خیارچنبر🖤
امیدوارم تا شب اینجا 250 شه🐘
چایی میدیم اینجا
Repost from فـِرِشـتِه نـَخل...
فور کنید؛پرونده قتل بنویسم و در آخر بگم شبیه کدوم قاتل سریالی هستید.
جوین باش فرشته
Repost from N/a
همیشه چیزهای قشنگ، بیخطر نیستن. بعضی وقتها قشنگترین چیزهای دنیا، همون چیزهایی هستن که بیشتر از همه بهت آسیب میزنن. مثل لیلیوم،گلی که انقدر زیباست که نمیتونی چشم ازش برداری،اما سمیه.و مشکل اینجاست که وقتی عاشقش بشی،دیگه اهمیتی نمیدی که داره آرومآروم تو رو از بین میبره. هیونجین و فلیکس هم دقیقاً همین بودن. دو آدم حساس و زخمی دو آدمی که بیشتر از هر کسی همدیگه رو دوست داشتن و بیشتر از هر کسی همدیگه رو آزار میدادن. هیونجین زود عصبانی میشد. وقتی ناراحت بود،وقتی میترسید،وقتی احساس میکرد ممکنه فلیکس رو از دست بده. حرفهایی میزد که حتی خودش هم بهشون اعتقاد نداشت. و همون لحظه که کلمات از دهنش بیرون میاومدن، پشیمونی شروع میشد. اما دیگه دیر شده بود. چون بعضی زخمها،حتی بعد از معذرتخواهی هم میمونن. فلیکس هم حساس بود.خیلی حساس. اما هیچوقت بلد نبود دردش رو نشون بده.برای همین هر بار که قلبش میشکست،ساکت میشد. فاصله میگرفت،لجبازی میکرد. و این سکوت، هیونجین رو بیشتر دیوونه و عصبی میکرد. هر دو از هم ناراحت میشدن. هر دو گریه میکردن. هر دو شبها به صفحهی گوشی خیره میشدن.اما هیچکدوم نمیتونستن اولین نفر باشن. غرورشون نمیذاشت.و همین غرور، هر بار فاصله رو بیشتر میکرد. بارها به هم قول داده بودن،قول داده بودن دیگه اشک همو درنیارن. قول داده بودن وقتی ناراحتن فرار نکنن.قول داده بودن بیشتر مراقب قلب هم باشن. اما آخرش همیشه همون اتفاق میافتاد. دعوا،سکوت،اشک،پشیمونی. و بعد ساعتها خودخوری. هیونجین از خودش متنفر میشد که چرا باز هم کسی رو که بیشتر از همه دوست داره گریه انداخته. فلیکس از خودش متنفر میشد که چرا باز هم نتونسته حرف دلش رو بزنه. انگار هر دو داشتن خودشون رو مجازات میکردن. و تلخترین قسمت داستان این بود که هیچ دشمنی نمیتونست به اندازهی خودشون به هم آسیب بزنه. اما با وجود همهی این دردها،با وجود تمام شبهایی که با چشمهای خیس خوابیدن.با وجود تمام دفعاتی که فکر کردن این بار دیگه تمومه باز هم نمیتونستن برن. چون نبودن همدیگه، از بودن کنار تمام این دردها ترسناکتر بود. هیونجین میتونست با عذاب وجدان زندگی کنه اما بدون فلیکس نه. فلیکس میتونست با زخمهای قلبش کنار بیاد. اما بدون هیونجین نه. و این همون چیزی بود که رابطهشون رو ترسناک میکرد.اینکه هم زخم همدیگه بودن و هم تنها مرهم همدیگه. انگار هر بار که از هم دور میشدن، یه قسمت از وجودشون هم میمرد. و هر بار که برمیگشتن، میفهمیدن هنوز هم نمیتونن بدون هم نفس بکشن. شاید عشقشون سالم نبود،شاید بارها همدیگه رو شکستن،شاید بارها باعث اشکهای هم شدن. اما حقیقتی وجود داشت که ازش فرار نمیکردن. اگر قرار بود یکی از اون دو نفر نابود بشه، اون نابودی از دوری بود. نه از دعوا،نه از زخمها. چون بعضی آدمها انقدر عمیق توی قلبت ریشه میزنن که وقتی میرن، انگار یه تیکه از روح و قلبت رو با خودشون میبرن. و هیونجین و فلیکس مدتها بود که تکههای روحشون رو به هم سپرده بودن
Repost from N/a
" خفن ترین چنلای تلگرامو اینجاس بزن روش تا از دست ندادی ∗۪🤍🕯꫶᮪໋۫
𝖥𝗈𝗅︎𝖽𝖾𝗋 ꤍ꤈ɩꤍК ᷜ
" زیبا ترین چنلای تلگرامو میتونی اینجا داشته باشی 🍾🍢੭࣪
فولدری های منو از دست نده شکلاتˑ𐚁
اون قسمتش که میگه تو ماه درون چشم هایم را در تاریکی نگاهت گم کردی
(:
Repost from ѕα𝔣𝕖 𝓱𝓸𝓾𝓼𝓮
توکه شیرینی ات را تنها نشان دادی به من، حال چه شد که لایق بی رحمی ام؟
گفتی فراموشم کن و دست رد زدی به سینه ام
زیستن از یادم پرید اما نرفتی از یاد من
جز خاطرات و درد نبود سهم من
هرچه عشق بود برای تو از سوی من
Repost from ѕα𝔣𝕖 𝓱𝓸𝓾𝓼𝓮
حیران گشتم از تصمیم تو .
💭
مرواریدمن ، واژگانت دیگر مهری نداشت و خواسته ات دیگر طعم شیرین نمیداد. تو همان قلبی را به خاک سپردی که تمام تپش هایش برای تو بود. دیگر نمیدانم برای تو چه کسی هستم، روح هایمان درهم تنیده بودند گویا از یک جان آفریده شدیم، اما حتی آغوشت دیگر از آن من نیست. مرا غریبه نخوان، مرا همچون دیگران نگاه مکن ؛ ما مرز هارا شکستیم و باهم قدم برداشتیم، ما یکدیگر را بی هیچ نگاه و صدایی، با پوست و استخوان میفهمیم.. نمیتوانم باور کنم سرانجام قصهمان را اینگونه رقم زدی. با تمام عشقی که به تو داشتم و دارم، دیدی چطور مقابلت درد کشیدم، اما تو رهایم کردی. عزیزترین من ، تو قلبم را شکاندی که بر رد زخم های قلبت بوسه زد، آرامش به تو داد و شد زندگی ات،اما تو ماه درون چشم هایم را در تاریکی نگاهت گم کردی. سعی میکنم نشان دهم که انگار من هم از تو گذشته ام، اما همین نیمه جانی که از من باقی مانده، هنوز تمنای حضورت را در سینه می پرورد. اگر روزی قصد بازگشت به خانهات را کردی، به یاد بیاور چطور آن را شکستی و چطور چیزی که با عشق بنا شده بود را از هم پاشیدی.بی تو خستم حتی از یک نفس.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
