fa
Feedback
𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚

𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚

رفتن به کانال در Telegram

@aasizaa_bot شنواتونم Привет @durov, @Telegram Этот канал не нарушает закон. И в нем нет порнографических и грубых постов, пожалуйста, обратите внимание!

نمایش بیشتر
248
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+517 روز
+4930 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+71
در 19 کانال‌ها
اوت '26
+33
در 17 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+45
در 11 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+10
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+6
در 4 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+1
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+3
در 6 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+9
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+11
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+17
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+26
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+153
در 12 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+43
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+307
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+938
در 27 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+211
در 10 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+857
در 226 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+1 291
در 22 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
13 سپتامبر0
12 سپتامبر+2
11 سپتامبر+7
10 سپتامبر+9
09 سپتامبر+7
08 سپتامبر+2
07 سپتامبر0
06 سپتامبر+38
05 سپتامبر+1
04 سپتامبر+2
03 سپتامبر0
02 سپتامبر+1
01 سپتامبر+2
پست‌های کانال
لبخند عمیق-

2
قلم دوست داشتنیِ آسیزا برای کسانی که دوستشون داره…
10
3
الهی بگردمت من :)
11
4
امشب دیگه نتونستم خودمو با اتفاق پیش اومده کنترل کنم و نوشتم:)
12
5
واقعیت من بود که بلاخره نوشتمش:)
11
6
دیگه جدی جدی شاید امروز پست گذاشتم
12
7
آبی هم به عمق روح نفوذ می‌کنه همیشه
12
8
:)
12
9
تو می‌گی فراموش می‌شن؛ اما من چجوری می‌تونم فراموش کنم وقتی امشب خواهرِ حنانه توی بغلم بود و هردومون همدیگه رو محکم‌تر بغل می‌کردیم، برای جبرانِ فقدانی که از جانبِ از دست دادن عزیزامون داشتیم؟ من چجوری می‌تونم فراموش کنم وقتی خاله معصومه با بغض و حسرت بهم نگاه می‌کرد؟ چجوری می‌تونم فراموش کنم وقتی عمو این‌همه شکسته و پیر شده؟ من هیچ‌کدومِ اینا رو از شهریور ۴۰۱ نمی‌تونم و نمی‌شه که فراموش کنم. اصلاً به من حرامه اگه یه روز از کنارِ بیمارستان شهید بهشتی رد بشم و اون شب، اون ساعت‌ها و از دست دادنِ حنانه یادم نیاد. به من حرامه اگه یادم بره اون شب چه بلایی سرِ ما اومد. به من حرامه اگه یه روز نتونم تک‌تکِ اون روزا، اون اتفاقا، اون نگاه‌ها و اون بغض‌ها رو به یاد بیارم. مگه می‌شه خواهرِ حنانه رو توی بغلت داشته باشی و بعد انتظار داشته باشی حنانه از یادت بره؟ مگه می‌شه چشم‌های خاله معصومه رو دیده باشی و بعد یه روز وانمود کنی چیزی یادت نیست؟ مگه می‌شه عمو رو ببینی که چقدر از اون روز تا امروز تغییر کرده و بعد بگی زمان همه‌چیز رو پاک می‌کنه؟ دروغه می‌گن زمان بعضی چیزا رو کمرنگ می‌کنه؛ به خدا که دروغه. اون شب، اون روز، اون تاریخ، روزبه‌روز توی زندگیِ من، توی قلبِ من، بیشتر و بیشتر می‌شه. با هر بار رد شدن از یه خیابون، با هر اسم، با هر بیمارستان، با هر شهریور، انگار دوباره اون شب برمی‌گرده و قلبمو از اعماقِ وجود، عینِ مذاب می‌سوزونه. من همه‌چی رو ممکنه یه روز یادم بره؛ خیلی از حرف‌ها، خیلی از آدم‌ها، خیلی از روزای معمولی. اما ساعتِ ۳ صبحِ ۳۰ شهریور ۴۰۱ رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. هیچ‌وقت. چون بعضی تاریخ‌ها فقط تاریخ نیستن؛ یه تکه از زندگیِ آدم‌ان که برای همیشه همون‌جا می‌مونن. پس نه زمان، نه سرکوب، نه تفنگ و مسلسل و اسلحه، نه اون مأمورای متجاوزِ حروم‌زاده‌تون، نه این سازمان، نه این حکومت، هیچ چیز و هیچ‌کس نمی‌تونه باعث بشه ذره‌ای از عزاداریِ ما کم بشه؛ زیاد می‌شه، خیلی هم زیاد می‌شه. اون‌قدر که ما برای عزیزِ دیده و ندیده‌ی خودمون عزادار می‌شیم، اما کم نمی‌شه. شجاعتِ این نسل کم نمی‌شه. شرافتِ این نسل کم نمی‌شه. و شما هرچقدر هم دست روی سرکوب و نابودیِ تک‌تکِ ما بگذارید، باز هم یکی از ما می‌مونه که خون حداقل یکی از شماها رو بریزه و یه شب مست از خوشحالی رو مزارتون برقصه! این عزا خاموش نمی‌شه؛‌ مثل آتیشی که هرچقدر روش آب بریزی، دود و خاکسترش چشماتو می‌سوزونه؛ دقیقاً مثل همون. اما با این تفاوت که شما آبِ روی آتیش نیستید!. شما جهنمید برای آتیشِ درونِ ما، و همین باعثِ نفرتِ ما به شماست. تک‌تکتون بوی مرگ می‌دید؛ بوی تعفن، بوی نفرت. «بینِ ما و شما یه دریا خون و خون و خون فاصله است.» نوشته آبی‌.
14
10
و فهمیدم تصمیماتی که خیلی وقت بوده توی ذهنت بوده، خیلی یهویی و رندوم یه جا اجرا میشه به شکلی که شاید انتظارش رو نداری و حتی خندت بگیره ولی تهش از هیچ کدوم پشیمون نیستم چون حس خوبی دیگه به اون افراد نداشتم
13
11
بعد من واسم اهمیتی نداره، این دو تا پنیک میکنن:))
13
12
کلا هدیه و سارا خیلی باحالن همیشه میگن عه فلانی.
13
13
دیروز، یه سری آدمی رو دیدم که آشنا بودن ولی دیگه نسبتی باهام نداشتن. دارم به این فکر میکنم طرف باهام چیکار کرد که از سایه ای که براش جونشم میداد، شدم شخصی که از کنارش به راحتی گذشت. حتی بدون ذره ای اضطراب (اگه هدیه نمی‌گفت حتی نمی‌شناختم طرفو)
15
14
او به طرز عجیبی در کفۀ خوب ترازوی من است.
14
15
فدای چشاتت
16
16
فدای قشنگیات
15
17
تایم
15
18
امروز امیدوارم روز خوبی باشی عزیز دلم.
15
19
تموم شد
15
20
دو دقیقه مونده تا این روز کذایی تموم بشه.
16