𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
رفتن به کانال در Telegram
@aasizaa_bot شنواتونم Привет @durov, @Telegram Этот канал не нарушает закон. И в нем нет порнографических и грубых постов, пожалуйста, обратите внимание!
نمایش بیشتر248
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+517 روز
+4930 روز
آرشیو پست ها
248
Repost from " اقیانوسِ چشم هایش🖤 "
تو میگی فراموش میشن؛ اما من چجوری میتونم فراموش کنم وقتی امشب خواهرِ حنانه توی بغلم بود و هردومون همدیگه رو محکمتر بغل میکردیم، برای جبرانِ فقدانی که از جانبِ از دست دادن عزیزامون داشتیم؟ من چجوری میتونم فراموش کنم وقتی خاله معصومه با بغض و حسرت بهم نگاه میکرد؟ چجوری میتونم فراموش کنم وقتی عمو اینهمه شکسته و پیر شده؟ من هیچکدومِ اینا رو از شهریور ۴۰۱ نمیتونم و نمیشه که فراموش کنم. اصلاً به من حرامه اگه یه روز از کنارِ بیمارستان شهید بهشتی رد بشم و اون شب، اون ساعتها و از دست دادنِ حنانه یادم نیاد. به من حرامه اگه یادم بره اون شب چه بلایی سرِ ما اومد. به من حرامه اگه یه روز نتونم تکتکِ اون روزا، اون اتفاقا، اون نگاهها و اون بغضها رو به یاد بیارم. مگه میشه خواهرِ حنانه رو توی بغلت داشته باشی و بعد انتظار داشته باشی حنانه از یادت بره؟ مگه میشه چشمهای خاله معصومه رو دیده باشی و بعد یه روز وانمود کنی چیزی یادت نیست؟ مگه میشه عمو رو ببینی که چقدر از اون روز تا امروز تغییر کرده و بعد بگی زمان همهچیز رو پاک میکنه؟ دروغه میگن زمان بعضی چیزا رو کمرنگ میکنه؛ به خدا که دروغه. اون شب، اون روز، اون تاریخ، روزبهروز توی زندگیِ من، توی قلبِ من، بیشتر و بیشتر میشه. با هر بار رد شدن از یه خیابون، با هر اسم، با هر بیمارستان، با هر شهریور، انگار دوباره اون شب برمیگرده و قلبمو از اعماقِ وجود، عینِ مذاب میسوزونه. من همهچی رو ممکنه یه روز یادم بره؛ خیلی از حرفها، خیلی از آدمها، خیلی از روزای معمولی. اما ساعتِ ۳ صبحِ ۳۰ شهریور ۴۰۱ رو هیچوقت یادم نمیره. هیچوقت. چون بعضی تاریخها فقط تاریخ نیستن؛ یه تکه از زندگیِ آدمان که برای همیشه همونجا میمونن. پس نه زمان، نه سرکوب، نه تفنگ و مسلسل و اسلحه، نه اون مأمورای متجاوزِ حرومزادهتون، نه این سازمان، نه این حکومت، هیچ چیز و هیچکس نمیتونه باعث بشه ذرهای از عزاداریِ ما کم بشه؛ زیاد میشه، خیلی هم زیاد میشه. اونقدر که ما برای عزیزِ دیده و ندیدهی خودمون عزادار میشیم، اما کم نمیشه. شجاعتِ این نسل کم نمیشه. شرافتِ این نسل کم نمیشه. و شما هرچقدر هم دست روی سرکوب و نابودیِ تکتکِ ما بگذارید، باز هم یکی از ما میمونه که خون حداقل یکی از شماها رو بریزه و یه شب مست از خوشحالی رو مزارتون برقصه! این عزا خاموش نمیشه؛ مثل آتیشی که هرچقدر روش آب بریزی، دود و خاکسترش چشماتو میسوزونه؛ دقیقاً مثل همون. اما با این تفاوت که شما آبِ روی آتیش نیستید!. شما جهنمید برای آتیشِ درونِ ما، و همین باعثِ نفرتِ ما به شماست. تکتکتون بوی مرگ میدید؛ بوی تعفن، بوی نفرت. «بینِ ما و شما یه دریا خون و خون و خون فاصله است.»
نوشته آبی.
248
و فهمیدم تصمیماتی که خیلی وقت بوده توی ذهنت بوده، خیلی یهویی و رندوم یه جا اجرا میشه
به شکلی که شاید انتظارش رو نداری و حتی خندت بگیره ولی تهش از هیچ کدوم پشیمون نیستم چون حس خوبی دیگه به اون افراد نداشتم
248
دیروز، یه سری آدمی رو دیدم که آشنا بودن ولی دیگه نسبتی باهام نداشتن.
دارم به این فکر میکنم طرف باهام چیکار کرد که از سایه ای که براش جونشم میداد، شدم شخصی که از کنارش به راحتی گذشت. حتی بدون ذره ای اضطراب (اگه هدیه نمیگفت حتی نمیشناختم طرفو)
