منِ پس از تو
رفتن به کانال در Telegram
6 037
مشترکین
+27824 ساعت
+5637 روز
+1 01230 روز
آرشیو پست ها
6 038
دخترم...
مادرت، باعث جدایی من و سیگار شد میخواهی بدانی چطور ؟
همانند همه ، شعار نداد که نکش دیوانه، ضرر دارد.
در عوض یک جمله عاشقانه گفت :
بوی سیگار میدی منم میخوام بوی تو رو بگیرم...
با درد ریه میمیری، منم میخوام همدرد تو باشم و با درد تو بمیرم.
سپس سیگار را از لب من جدا کرد و میان لب های خود گذاشت...
سرفه اول را که کرد، تنم لرزید، سرفه دوم را که کرد بغضم ترکید...
از همان لحظه سیگار را ترک کردم که این کهنه شراب سالم بماند
و سالم بمانم کنارش و عشق او مرا از دود، از تلخی سیگار جدا کرد ...
عزیزم ، لطفا مادرت را بیشتر از من دوست داشته باش چون اگر من کوهَم، او زمین است و زمین یعنی علت وجود کوه ...
6 038
سال گذشته، یک جفت کفش خریدم که رنگش قشنگ بود اما اندکی پاهایم را آزرده می کرد.
فروشنده گفت: کمی که بگذرد، جابازمی کند.
خریدم، پوشیدم، خیلی گذشت اما جا باز نکرد، فقط استخوان های پایم را آزرده می ساخت .
با خودم گفتم، به هر حال این همان رنگی است که میخواهم، درمسیرهای کوتاه می پوشم .
در مسیرهای کوتاه هم ، پاهایم را آزرده میکرد.
من اشتباه کرده بودم کفشی که پایم را آزرده می کرد هر چقدر هم خوشرنگ بود، نباید میخریدم و وقتی خریدم و فهمیدم اشتباه کردم نباید نگهش می داشتم.
اشتباه اشتباه است، نباید نگهش داشت نباید طی روزها و سال ها حملش کرد به امید اینکه تغییر کند و به امری دلخواه تبدیل شود .
اشتباه فقط به آزرده کردنش ادامه خواهد داد، نباید به آزرده شدن عادت کرد امروز کفش ها را دور انداختم.
این نوشته راجب کفش نبود :)
6 038
سال گذشته ،
یک جفت کفش خریدم که رنگش قشنگ بود
اما اندکی پاهایم را آزرده می کرد .
فروشنده گفت : کمی که بگذرد، جابازمی کند .
خریدم ، پوشیدم ، خیلی گذشت اما جا باز نکرد ،
فقط استخوان های پایم را آزرده می ساخت .
با خودم گفتم ، به هر حال این همان رنگی است که میخواهم ،
درمسیرهای کوتاه می پوشم .
در مسیرهای کوتاه هم ، پاهایم را آزرده می کرد.
من اشتباه کرده بودم . کفشی که پایم را آزرده می کرد
هر چقدر هم خوشرنگ بود ، نباید می خریدم
و وقتی خریدم و فهمیدم اشتباه کردم نباید نگهش می داشتم .
اشتباه اشتباه است ، نباید نگهش داشت . نباید طی روزها و سال ها
حملش کرد به امید اینکه تغییر کند و به امری دلخواه تبدیل شود .
اشتباه فقط به آزرده کردنش ادامه خواهد داد،
نباید به آزرده شدن عادت کرد امروز کفش ها را دور انداختم.
این نوشته راجب کفش نبود :)
6 038
دلم میخواست باهات حرف بزنم، دلم میخواست بهت
بگم انقدر که به تو فکر میکنم، به یاد خودم نیستم، بهت
بگم برای چند لحظه هم که شده همه رو جز من از
دنیات بزار کنار، بهت بگم یه جوری بغلم کن که انگار بار
بعدی برات وجود نداره، یه جوری اسممو صدا کن که
انگار برای آخرین بار میتونی صدام رو بشنوی، میخواستم
بگم هنوزم صدای نفسهات منو به زندگی برمیگردونه،
ولی نگفتم، من این روزا انقد بیقرارم که چشمام
درونمو زار میزنه اما وقتی تو ازم خبر نداری یعنی
مدتهاست که منو ندیدی، ندیدی چون نخواستی، وقتی
نخواستی یعنی حتی اگه بهت میگفتم هم فرقی
نمیکرد!
6 038
از آدمها خستهام؛ از قضاوتهای بیوقفهشان، از برچسبهایی که به سادهترین شکل ممکن به آدم میزنند، بیآنکه حتی یکبار برای فهمیدنش تلاش کرده باشند.
همه بلدند بگویند عصبی هستی، دیوانهای، زیادی حساسی، مشکل داری؛ اما عجیب است که هیچکس نمیپرسد چه بر سرت آمده که دیگر شبیه قبل نیستی؟ چه چیزی آزارت میدهد؟ چقدر است که داری با خودت میجنگی؟ اصلاً کسی هست که وقتی همهچیز برایت سخت میشود، کنارت بماند؟
من از کسی انتظار نداشتم زندگیام را درست کند. نه معجزهای میخواستم، نه راهحلی برای تمام گرههای زندگیام. شاید فقط دلم یک آغوش میخواست؛ از آن آغوشهایی که لازم نیست در آن چیزی را توضیح بدهی، لازم نیست قوی باشی، لازم نیست برای اشکهایت دلیل بیاوری. یک حضور ساده که بفهمی هنوز برای کسی مهمی، حتی وقتی خودت از خودت خسته شدهای.
اما آدمها چه میکنند؟ پیش از آنکه دردَت را بشنوند، دربارهاش حکم صادر میکنند. پیش از آنکه دستت را بگیرند، انگشت اتهام به سمتت میگیرند. گاهی آنقدر با کلماتشان زخمت میزنند که فراموش میکنی اصلاً برای چه به کسی پناه آورده بودی.
شاید من آدم سختی نشدهام؛ شاید فقط مدت زیادیست که کسی حواسش به من نیست و حتی نپرسیده چقدر به سختی دارم دوام میآورم...؟
از انسانها بیزار نیستم چون بینقص نیستند؛ از این همه بیرحمیِ آنها خستهام. از اینکه گاهی برای شکستنِ یک آدم، به اندازهی یک جمله وقت میگذارند، اما برای فهمیدنِ رنجش، حتی یک دقیقه هم مکث نمیکنند.
•تلما•
6 038
اره تو راست میگفتی من بچم و تو بزرگی
تو خیلی بزرگی
چون مثل ادم بزرگا بهم دروغ گفتی،
اشکمو در آوردی و بازیم دادی
اره تو خیلی بزرگ بودی
ولی من مثل بچه ها از ته قلبم دوستت داشتم
و باهات مهربون بودم و هرکاری میکردم که بدستت بیارم.
ولی تو دوسم نداشتی مثل آدم بزرگا
ولی من مثل بچه ها از ته قلب عاشقت بودم.
اره تو خیلی بزرگی
تو خیلی خیلی بزرگی...
6 038
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد
بیشتر تنهاست چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود...
#عباس معروفی
