فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
ماهیتِگمشده.
رفتن به کانال در Telegram
« انسان همیشه در تلاش است تا از تاریکی فرار کند، غافل از اینکه آنجا جایی است که ماهیت نه چندان واقعیاش را درک میکند » « ناشناسمون، شنوای حرفاتون هستم » http://t.me/HidennChat_bot?start=5944859664
نمایش بیشتر1 325
مشترکین
-624 ساعت
-207 روز
-9330 روز
387
نمایش های پست
~ 16724 ساعت
~ 18748 ساعت
29.21%
نرخ مشارکت
اطلاعاتی وجود ندارد
پست های در روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+25
در 0 کانالها
اوت '26
+77
در 52 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+362
در 41 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+324
در 1 کانالها
Get PRO
مه '26
+11
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+128
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+699
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+7
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+17
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+17
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+102
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+324
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+749
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+921
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+185
در 11 کانالها
Get PRO
مه '25
+304
در 10 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+256
در 3 کانالها
Get PRO
مارس '25
+303
در 5 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+686
در 4 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+294
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+5
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+305
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+166
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+1 006
در 9 کانالها
Get PRO
اوت '24
+182
در 11 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 22 سپتامبر | 0 | |||
| 21 سپتامبر | +2 | |||
| 20 سپتامبر | +1 | |||
| 19 سپتامبر | +1 | |||
| 18 سپتامبر | 0 | |||
| 17 سپتامبر | +3 | |||
| 16 سپتامبر | +1 | |||
| 15 سپتامبر | +1 | |||
| 14 سپتامبر | +2 | |||
| 13 سپتامبر | 0 | |||
| 12 سپتامبر | +2 | |||
| 11 سپتامبر | 0 | |||
| 10 سپتامبر | +2 | |||
| 09 سپتامبر | +3 | |||
| 08 سپتامبر | 0 | |||
| 07 سپتامبر | +1 | |||
| 06 سپتامبر | +1 | |||
| 05 سپتامبر | 0 | |||
| 04 سپتامبر | +3 | |||
| 03 سپتامبر | +1 | |||
| 02 سپتامبر | +1 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
پستهای کانال
میان هیاهوی دنیای پرخروش ذهن و دنیایی که رنگ واقعیت به خود گرفته است، میان آوار خاطراتی که بوی خاکستر گرفتهاند، میان واقعیتهایِ پوچ که بدل به نقاب بر چهرهٔ انسانها شدهاند؛ تنها به جنگل پناه میبرم. مکانی که مُهر سکوت بر لبان سایههای وجودم میزند، جایی که حقِ سکوت نه یک انتخاب، بلکه یک اجبار است برای غرق شدن در آغوش طبیعت. در اینجا شکستگیها نه ضعف، که نمادهایی از اقتدار و نقطهقوتی برای جان بخشیدن به منِ حقیقی هستند. جایی که فرصتی مقدس در اختیارم میگذارد تا بتوانم نسخهای کاملتر از منی که دیروز بودم را در آینهها ببینم.
| 2 | بدون متن... | 147 |
| 3 | از آنجایی که مردم خودکشی میکنند یعنی چیزی بدتر از مرگ وجود دارد. به همین دلیل است که وقتی در مورد خودکشی میخوانید،
شما را تا مغز استخوان میسوزاند: این جسدِ لاغرِ آویزان روی لبه پنجره نیست که وحشتناک است؛ بلکه آن چیزی هراس انگیز است که لحظهای قبل از آن، در قلب اتفاق افتاده است.
سیمون دوبووار | 152 |
| 4 | گاهی حس میکنم همانطور که بقیه مردم اتاقهای هتلشان را تحویل میدهند، من هم باید زندگی را تحویل بدهم. هرچه لازم است امضا کنم، کلید زندگیام را تحویل بدهم و یک جای جدید پیدا کنم؛ یک جای امن. شاید هنوز چیزی ارزش ماندن داشته باشد.
سنگ کاغذ قیچی. | 141 |
| 5 | آنان که در کودکی بیشتر اذیت شدهاند، در بزرگسالی بیشتر به خود آسیب میزنند.
ملانی کلاین. | 146 |
| 6 | برای من، او همچنان یک انسان بود؛ یک آدم مثل همهی افرادی که تا به حال ملاقات کردم؛ اما چیزی ماورایی با خود حمل میکرد. در چشمهایش سردی و تاریکی عجیبی دمیده بود، طوری که انگار روحش تکهای گمشده از شب بود. صورتش، صورتش همچون خورشید، هرچه را در ذهن داشتم ذوب میکرد؛ فراموشیای گیجکننده اما موقت که خاطرات و چهرههای افراد دیگر را به نیستی میسپرد.
وجود او زادهی تاریکی بود؛ اشکهایش همچون مرواریدهایی تیره، چشمهایش چون دو سیاهچالهی درخشان و بدنش همانند تکهیخی زیبا که با تیغ طبیعت صیقل خورده بود، زیر نور میدرخشید.
در کنارش، مفهوم بودن رنگ میباخت و من، میانِ حضورِ سرد و نگاهِ گرمش معلق میماندم؛ در حضور او نه در زمین ریشه داشتم و نه در آسمان؛ جایی در میانِ ابدیت و لحظه، جایی که زمان به افتخار این حضور رنگ میباخت. | 181 |
| 7 | بدون متن... | 171 |
| 8 | «آدمهای مبتلا به رنجی عمیق، وقتی که شاد هستند رنجشان فاش میشود: طوری به شادی میچسبند که انگار از سر حسد میخواهند بغلش کنند و خفهاش کنند.
آلبرکامو | 181 |
| 9 | احساس میکنم پشتِ دری بسته هستم که طرفِ دیگرش تو زندگی میکنی و هیچگاه باز نخواهد شد.
فرانتس کافکا. | 214 |
| 10 | روحم از خشم و اضطراب آنچه کردهام آشفته است و باز نمیدانم چرا میخواهم تا آخرین نقطه، آخرین پیچ و خمش را کاوش کنم.
افسانه دنیا، انور. | 256 |
| 11 | هیچ رابطه ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هر یک از ما در هستی تنهاییم ولی میتوانیم در تنهایی یک دیگر شریک شویم همانطور که عشق، درد تنهایی را جبران میکند.
اروین د یالوم. | 275 |
| 12 | درد میچکد از هر قدم پا گذاشتن در این خیابانها؛ مکانهایی که هیچگاه بعد از هر بار باریدن ابرها، نه تنها بوی نم به خود نمیگیرند، بلکه پیشزمینهای هستند برای زبانه کشیدنِ بوی خونهای ازیادرفته؛ ترکیبی از هزاران آرزوی مرده و چشمهایی که میدرخشیدند برای فردایی بهتر. هر قطرهای که بر زمین برخورد میکند، نجوایی است برای بیداری روحهایی که خون پاکشان بر گوشهوکنار این خیابانها ریخته شده است. | 407 |
| 13 | بدون متن... | 558 |
| 14 | اگر کسی خصوصیتی را در حد کمال داشته باشد به فکرش خطور نمیکند که آن را به معرض نمایش بگذارد. نعلی که صدا میکند حتما یک میخ کم دارد.
در باب حکمت زندگی | 570 |
| 15 | هر روز، جنازهی جامانده از افکار دیروز را به امروز میکشانم؛ خستم از چرخهی بیپایان درد. گاهی آرزو میکنم نقاشی مسلط به رنگهای زندگی بودم و فقط لحظهای دنیایی خاکستری برای خود میساختم؛ لحظاتی خنثی، بیتفاوت و محو در خلاء جهان که در خاکسترِ وجود جان میگیرند. | 699 |
| 16 | بدون متن... | 733 |
| 17 | تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده. به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند و بگوید چه کنم! تقدیرم این بوده، نشانهٔ جهالت است. تقدیر همهٔ راه نیست، فقط تا سر دو راهی هاست.
گذرگاه مشخص است اما انتخاب در دست مسافر است. پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی.
ملت عشق | 710 |
| 18 | وقتی چیزی مرا رنج میداد، درمورد آن با هیچکس حرفی نمیزدم و به تنهایی مشکل را حل میکردم، نه اینکه واقعاً احساس تنهایی کنم، بلکه فکر میکردم انسانها خودشان باید خودشان را نجات دهند.
هاروکی موراکامی. | 608 |
| 19 | ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن، زیرا هیچکس به غیر از تو، بهای سکونتشان را نخواهد پرداخت.
جبران. | 505 |
| 20 | من مشروب میخوردم تا غصههام رو غرق کنم، اما آن لعنتیها شنا یاد گرفتند.
فریدا کالو. | 503 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
