روایت یک مَرگ
رفتن به کانال در Telegram
اینجا٫ نیمه تاریک ِ من جایی برای بیرون ریختن طراوشات ذهن @Narrative_of_death_bot
نمایش بیشتر972
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
كاش كسی مرا در اين سياه خواب طولانى پيدا كند و به باجه روياهاى گمشده بسپارد.
تصوير خندهام در آلبوم هاى متروک دفن شده.
با اين بازوهاى بیاراده چطور عقربهها را عقب بكشم و اميدوار باشم برای فردا؟
شاید این لبخندها پشت ابرهاى آذر و در بادهاى ويرانگر آبان براى هميشه سقط شوند.
شوخی شوخی نصفش رفت…
انگار همین دیروز بود٫ همین چند ساعت پیش.
یه دست لباس و یه کوله با کلی آرزو که قرار بود دو سال یخ ببنده.
همون غربت بیانتها که نمیشه ازش اونطوری که حسمیکنی گفت٫ هنوز مثل سنگینی اون کوله رو دوشمه.
روزایی به معنی کلمه پوچ که فقط برای گذر کردن از راه میرسن و اتفاقا هیچ عجلهای ندارن.
یه سرازیری تند جلو رومه و کم کم عطش رها بودن رو حس میکنم.
روياهایم مثل تكههاى ابر بودند.
میان ابرها پنهان شدم اما نمىدانستم ابرها چنان میروند كه انگار هرگز نبودهاند.
حالا تو جاى ابرها را به هر كس نشان دهى باور نمیكند روزى رويايی در آنجا خانه ساخته.
حتی اگر زمين خيس باشد و رنگين كمان براى سوگند خوردن حاضر شود.
از نو برايت میگويم،
آبى چشمانت، سرخى بىنهايتِ خون بود كه من را همچون قايقى بر خود سوار كرد و هنگامى كه چشمانت بسته شد٫ قايق غرق شد.
میدیدمت در همه دامنههای سبز٫ جایی که با باد عشقبازی میکردی٫ برای باران طنازی و منی که رنگ میباختم.
ریشههایم خشک و خشکتر شد٫ نه باد نه باران به دادم نرسید.
ولی سقوطم تولد دوبارهای برایم تصویر کرد؛ حالا پیچکی هستم که تازه روی نردهها جان گرفته و تاب خورده.
چه زيبا در آن دوردستها ايستادهاى.
من از دور تماشايت مىكنم.
دلم لک زده براى خوابيدن زير سايهات، وقتی خورشيد پوست تنم را مىسوزاند.
دلم تنگ است، براى پناه گرفتن زير برگهاى سبزت وقتی باران مىباريد يا تكيه بر تنهى پر ريشهات، وقتی تكيه گاهى نداشتم.
جایی نوشته بود: خاطراتی که آدماش رفتن دردناکه ولی خاطراتی که آدماش حضور دارن اما شبیه گذشته نیستن٫ به مراتب درناکتره.
روزبه بمانی یه جایی میگه: روزای خوبی پشت این روزای من نیست
حس میکنم احساسمو از دست دادم
آغوش تو میراث من از زندگی بود
حس میکنم میراثمو از دست دادم.
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
"گاهی انسان نه از زندگی، بلکه از انتظار، خیالپردازی، نرسیدن و تکرارِ یک پایانِ ناتمام خسته است."
