روایت یک مَرگ
رفتن به کانال در Telegram
اینجا٫ نیمه تاریک ِ من جایی برای بیرون ریختن طراوشات ذهن @Narrative_of_death_bot
نمایش بیشتر972
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
-3830 روز
در حال بارگذاری دادهها
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+6
در 0 کانالها
سپتامبر '26
+7
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '26
+19
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+34
در 7 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+40
در 7 کانالها
Get PRO
مه '26
+6
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+33
در 8 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+30
در 4 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+88
در 25 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+83
در 16 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+82
در 18 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+59
در 14 کانالها
Get PRO
اوت '25
+103
در 30 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+103
در 28 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+110
در 20 کانالها
Get PRO
مه '25
+183
در 36 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+108
در 32 کانالها
Get PRO
مارس '25
+170
در 34 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+181
در 40 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+157
در 36 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+140
در 27 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+87
در 17 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+124
در 22 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+286
در 19 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 22 اکتبر | 0 | |||
| 21 اکتبر | 0 | |||
| 20 اکتبر | 0 | |||
| 19 اکتبر | 0 | |||
| 18 اکتبر | +1 | |||
| 17 اکتبر | 0 | |||
| 16 اکتبر | 0 | |||
| 15 اکتبر | 0 | |||
| 14 اکتبر | +2 | |||
| 13 اکتبر | +2 | |||
| 12 اکتبر | 0 | |||
| 11 اکتبر | 0 | |||
| 10 اکتبر | 0 | |||
| 09 اکتبر | 0 | |||
| 08 اکتبر | 0 | |||
| 07 اکتبر | 0 | |||
| 06 اکتبر | 0 | |||
| 05 اکتبر | 0 | |||
| 04 اکتبر | 0 | |||
| 03 اکتبر | 0 | |||
| 02 اکتبر | +1 | |||
| 01 اکتبر | 0 |
پستهای کانال
كاش كسی مرا در اين سياه خواب طولانى پيدا كند و به باجه روياهاى گمشده بسپارد.
تصوير خندهام در آلبوم هاى متروک دفن شده.
با اين بازوهاى بیاراده چطور عقربهها را عقب بكشم و اميدوار باشم برای فردا؟
شاید این لبخندها پشت ابرهاى آذر و در بادهاى ويرانگر آبان براى هميشه سقط شوند.
| 2 | راست میگفت٫ دردِ ما خستگی نیست٫ نشدنه.
نشدن ِ شدنی های نیمهکاره. | 207 |
| 3 | از این سر تا آن سرِ ذهنم طنابی ریشریش کشیده شده که کسی بیمحابا روی آن قدم میزند. | 229 |
| 4 | رفتن، عاقبت یه روزِ معمولى بدون چتر و چمدون اتفاق مىافته. | 241 |
| 5 | شوخی شوخی نصفش رفت…
انگار همین دیروز بود٫ همین چند ساعت پیش.
یه دست لباس و یه کوله با کلی آرزو که قرار بود دو سال یخ ببنده.
همون غربت بیانتها که نمیشه ازش اونطوری که حسمیکنی گفت٫ هنوز مثل سنگینی اون کوله رو دوشمه.
روزایی به معنی کلمه پوچ که فقط برای گذر کردن از راه میرسن و اتفاقا هیچ عجلهای ندارن.
یه سرازیری تند جلو رومه و کم کم عطش رها بودن رو حس میکنم. | 266 |
| 6 | روياهایم مثل تكههاى ابر بودند.
میان ابرها پنهان شدم اما نمىدانستم ابرها چنان میروند كه انگار هرگز نبودهاند.
حالا تو جاى ابرها را به هر كس نشان دهى باور نمیكند روزى رويايی در آنجا خانه ساخته.
حتی اگر زمين خيس باشد و رنگين كمان براى سوگند خوردن حاضر شود. | 230 |
| 7 | No.13-September 2025
راه. | 373 |
| 8 | منو تو خوابِ خودت حبس کن | 251 |
| 9 | نوشتن برای تو منو نجات میده!
از دست خودم٫ از دست هیولای افکارم. | 251 |
| 10 | از نو برايت میگويم،
آبى چشمانت، سرخى بىنهايتِ خون بود كه من را همچون قايقى بر خود سوار كرد و هنگامى كه چشمانت بسته شد٫ قايق غرق شد. | 245 |
| 11 | سایه تا کی قراره دنبال آدم راه بیاد؟ | 313 |
| 12 | میدیدمت در همه دامنههای سبز٫ جایی که با باد عشقبازی میکردی٫ برای باران طنازی و منی که رنگ میباختم.
ریشههایم خشک و خشکتر شد٫ نه باد نه باران به دادم نرسید.
ولی سقوطم تولد دوبارهای برایم تصویر کرد؛ حالا پیچکی هستم که تازه روی نردهها جان گرفته و تاب خورده. | 373 |
| 13 | چه زيبا در آن دوردستها ايستادهاى.
من از دور تماشايت مىكنم.
دلم لک زده براى خوابيدن زير سايهات، وقتی خورشيد پوست تنم را مىسوزاند.
دلم تنگ است، براى پناه گرفتن زير برگهاى سبزت وقتی باران مىباريد يا تكيه بر تنهى پر ريشهات، وقتی تكيه گاهى نداشتم. | 353 |
| 14 | دلتنگم؛
بیشتر از همه دلتنگ خودم. | 312 |
| 15 | کاش کلمات رو میتونستم مثل گذشتهای نهچندان دور کنار هم بذارم و حرف بزنم. | 332 |
| 16 | جایی نوشته بود: خاطراتی که آدماش رفتن دردناکه ولی خاطراتی که آدماش حضور دارن اما شبیه گذشته نیستن٫ به مراتب درناکتره. | 350 |
| 17 | خستم و خستگیم دلیل نداره.
بعضی چیزا دلیل نه٫ بهونه میخواد. | 468 |
| 18 | روزبه بمانی یه جایی میگه: روزای خوبی پشت این روزای من نیست
حس میکنم احساسمو از دست دادم
آغوش تو میراث من از زندگی بود
حس میکنم میراثمو از دست دادم. | 134 |
| 19 | سقف آرزوهام نه تنها ارتفاعش هی کم و کمتر شد، بلکه آخر فروریخت رو سر خودم. | 310 |
| 20 | "گاهی انسان نه از زندگی، بلکه از انتظار، خیالپردازی، نرسیدن و تکرارِ یک پایانِ ناتمام خسته است." | 477 |
