روایت یک مَرگ
Open in Telegram
اینجا٫ نیمه تاریک ِ من جایی برای بیرون ریختن طراوشات ذهن @Narrative_of_death_bot
Show more1 029
Subscribers
-124 hours
-157 days
-4830 days
Posts Archive
1 029
Repost from مخفیگاه من
دیدم حالوحوصلهی مُردن ندارم، گفتم پاشم یه غلطی با این زندگی بکنم. آخه همین یه غلطی کردن تنها کاریه که ازم برمیآد. ساکن بودن مالِ من نیست؛ سکون از درون مچالم میکنه و میپوسونتم. آدمِ نشستن و زل زدن به درودیوار هم نیستم. وقتی موتور این ذهن بیهدف بچرخه، شروع میکنه به جویدن خودم. من تا زمانی زندهام که این دستهام با یه چیزی درگیر باشن؛ حتی اگه اون چیز یه کلاف سردرگم باشه. باید حرکت کنم، بسازم، بههم بریزم، راه برم، اصلاً هر کاری! فقط برای اینکه نذارم سکوت اتاق، صدمِ ثانیهای با صدای افکارم دستبهیکی کنن واسه کشتنم.
1 029
درود و ارادت 🌱
من بهصورت رایگان گیتار کلاسیک و همراهی با آواز آموزش میدم. این کلاس آنلاین و خصوصی هست،
از صفر شروع میکنیم.
اگه کسی رو میشناسید که علاقهمند به یادگیری گیتارهست، ممنون میشم منو بهش معرفی کنید.
هدف اینه دوستانی که به هر دلیلی شرایط شرکت در کلاس رو ندارن، اما علاقه به یادگیری و تمرین منظم رو دارن، بتونن از این فرصت برای یادگیری استفاده کنن.
پیشاپیش از محبتتون ممنونم 💚
هر سوالی در مورد شیوه تدریس داشتن براشون نمونه تدریس ارسال میکنم میتونن به تلگرامم پیام بدن پاسخ میدم
T.me/omidiraan
1 029
به اینکه فکر کردم که اگه ما این اراده و تلاشی که داریم واسه دوام آوردن٫ مقابله کردن و صرفا زنده موندن صرف میکنیم٫ در مسیر درست و در جهت پیشرفت و ترقی خرج میکردیم چقدر جامعهای پویاتر و مترقیتری میداشتیم.
باور دارم که ما آدمای بیعار و تنپروری نیستیم و به عکس برای خرده دستآوردها و دستوپا کردن حداقلهای زندگی چند برابر تلاش میکنیم.
عملا شبانهروز در حال سگدو زدن برای چشیدن قطرهای از زندگی هستیم.
1 029
Repost from ساقی
حالا یا تو مسیرت رو تغیر میدی یا مسیرت تو رو، یا تو به غمت معنا میدی یا غمت به تو، یا تو از پس رنج بر میای یا رنج از پس تو، یا تو به درد پایان میدی یا درد به تو، در آخر یا تو در مرداب غم غرق میشی، یا مرداب غم در تو. و هیچ راه فراری نیست، انتخابشم با خود توعه.
1 029
رد پام باقی مونده رو آینده؛ آروم قدم برمیدارم، مقصد رو یادم رفته، همیشه حواسم پرت مسیر میشه.
تا چشم کار میکنه سراب میبینم؛ جاده کشیده شده تا افق؛ جادهای پر از درهّ.
1 029
منتظرم بودم زندگی بهم برگرده؛فهمیدم تمام زندگی همین انتظار کشیدن برای زندگی کردنه!
1 029
دلم برای کلمات تنگه٫ برای نوشتن٫ برای بودن٫برای زندگی٫ حس کردن٫ چشیدن٫ برای روزمرهگی٫ تکرار٫ رویا؛
برای زیستن٫ سادهگی٫ معاشرت٫ دیالوگ…
1 029
این مدت مثل یه مسافرت کوتاه بود که تهش با جمله “ آخیش؛ بلاخره خونه” تموم شد.
با خودم فکر میکردم زدن از خونه بیرون و عوض کردن محیط میتونه یه چیزایی رو اون بالا تغییر بده؛ داد.
ولی تاثیرش اونقدر گذرا و فرار بود که به مسیر برگشت هم نکشید.
آدم نمیتونه همیشه مسافر باشه؛
با بعضی مسائل هر چقدر بیشتر و سختتر کلنجار بری خستهتر میشی و انعکاس اون خستگی منعکس میشه توی تمام لحظههای روزمرگی.
حرفاشو شنیدم -برای معدود دفعات- اینجایی بود و منطقی.
دیدم همینکه بهش گوش دادم انگار نصف مشکل در بست حل شده.
آخرش که خواستیم به نتیجه برسیم دیدیم نتیجه گیری برای اینجای مسیر نیست و هنوز کلی پیج و خم و پستی بلندی مونده که به تهش برسیم.
حرف بزنید با خودتون؛ ما همه مستاجر ذهنمونیم؛ گاهی باید با صاحبخونه دو کلوم اختلات کرد تا اساسمونو نریزه تو کوچه؛
خونه به دوش بودن کار راحتی نیست.
