en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

روایت یک مَرگ

روایت یک مَرگ

Open in Telegram

اینجا٫ نیمه تاریک ِ من جایی برای بیرون ریختن طراوشات ذهن @Narrative_of_death_bot

Show more
972
Subscribers
-124 hours
-67 days
-3830 days
Posts Archive
كاش كسی مرا در اين سياه خواب طولانى پيدا كند و به باجه‌ روياهاى گمشده بسپارد. تصوير خندهام در آلبوم هاى متروک دفن شده. با اين بازوهاى بی‌اراده چطور عقربه‌ها را عقب بكشم و اميدوار باشم برای فردا؟ شاید این لبخند‌ها پشت ابرهاى آذر و در بادهاى ويرانگر آبان براى هميشه سقط شوند.

راست می‌گفت٫ دردِ ما خستگی نیست٫ نشدنه. نشدن ِ شدنی های نیمه‌کاره.

از این سر تا آن سرِ ذهنم طنابی ریش‌ریش کشیده شده که کسی بی‌محابا روی آن قدم می‌زند.

رفتن، عاقبت یه روزِ معمولى بدون چتر و چمدون اتفاق ‌مى‌افته.

شوخی شوخی نصفش رفت… انگار همین دیروز بود٫ همین چند ساعت پیش. یه دست لباس و یه کوله با کلی آرزو که قرار بود دو سال یخ ببنده. ه
شوخی شوخی نصفش رفت… انگار همین دیروز بود٫ همین چند ساعت پیش. یه دست لباس و یه کوله با کلی آرزو که قرار بود دو سال یخ ببنده. همون غربت بی‌انتها که نمیشه ازش اونطوری که حس‌می‌کنی گفت٫ هنوز مثل سنگینی اون کوله رو دوشمه. روزایی به معنی کلمه پوچ که فقط برای گذر کردن از راه میرسن و اتفاقا هیچ عجله‌ای ندارن. یه سرازیری تند جلو رومه و کم کم عطش رها بودن رو حس می‌کنم.

روياهایم مثل تكه‌هاى ابر بودند. میان ابرها پنهان شدم اما نمى‌دانستم ابرها چنان می‌روند كه انگار هرگز نبوده‌اند. حالا تو جاى ابرها را به هر كس نشان دهى باور نمی‌كند روزى رويايی در آنجا خانه ساخته. حتی اگر زمين خيس باشد و رنگين كمان براى سوگند خوردن حاضر شود.

No.13-September 2025 راه.
No.13-September 2025 راه.

منو تو خوابِ خودت حبس کن

نوشتن برای تو منو نجات میده! از دست خودم٫ از دست هیولای افکارم.

از نو برايت می‌گويم، آبى چشمانت، سرخى بى‌نهايتِ خون بود كه من را همچون قايقى بر خود سوار كرد و هنگامى كه چشمانت بسته شد٫ قايق غرق شد.

سایه تا کی قراره دنبال آدم راه بیاد؟

می‌دیدمت در همه دامنه‌های سبز٫ جایی که با باد عشق‌بازی می‌کردی٫ برای باران طنازی و منی که رنگ می‌باختم. ریشه‌هایم خشک و خشک‌تر شد٫ نه باد نه باران به دادم نرسید. ولی سقوطم تولد دوباره‌ای برایم تصویر کرد؛ حالا پیچکی هستم که تازه روی نرده‌ها جان گرفته و تاب خورده.

چه زيبا در آن دوردست‌ها ايستاده‌اى. من از دور تماشايت مى‌كنم. دلم لک‌ زده براى خوابيدن زير سايه‌ات، وقتی خورشيد پوست تنم را مى‌سوزاند. دلم تنگ است، براى پناه گرفتن زير برگ‌هاى سبزت وقتی باران مى‌باريد يا تكيه بر تنه‌ى پر ريشه‌ات، وقتی تكيه گاهى نداشتم.

دلتنگم؛ بیشتر از همه دلتنگ خودم.

کاش کلمات رو می‌تونستم مثل گذشته‌ای نه‌چندان دور کنار هم بذارم و حرف بزنم.

جایی نوشته بود: خاطراتی که آدماش رفتن دردناکه ولی خاطراتی که آدماش حضور دارن اما شبیه گذشته نیستن٫ به مراتب درناک‌تره.

خستم‌ و خستگیم دلیل نداره. بعضی چیزا دلیل نه٫ بهونه می‌خواد.

روزبه بمانی یه جایی میگه: روزای خوبی پشت این روزای من نیست حس می‌کنم احساسمو از دست دادم آغوش تو میراث من از زندگی بود حس می‌کنم میراثمو از دست دادم.

سقف آرزوهام نه تنها ارتفاعش هی کم و کمتر شد، بلکه آخر فروریخت رو سر خودم.

"گاهی انسان نه از زندگی، بلکه از انتظار، خیال‌پردازی، نرسیدن و تکرارِ یک پایانِ ناتمام خسته است."