Moon
رفتن به کانال در Telegram
1 271
مشترکین
-224 ساعت
-147 روز
-7630 روز
آرشیو پست ها
1 271
Repost from "Vitto Sepehr.
چیزهایی که فکر میکردی هرگز اتفاق نمیفتن، اتفاق میفتن. آدمی که فکر میکردی هرگز مسیرتون از هم جدا نمیشه رو خودت کنار میذاری. از پس چیزهایی که فکر میکردی برنمیای، متناسب با آگاهی و دانش سن همون موقعت برمیای. پشت درهای بستهای که شرشون برات بیشتر از خیرشونه، بارها و بارها اشک میریزی. هزاران دفعه دلتنگ میشی؛ دلتنگ خودت، کسی که بودی، سادگی قبلت و امیدهای بیحساب
و کتابت. میگذره و میفهمی که گاهی ادامه دادن، شجاعتی با چاشنی اجباره. دوباره اعتماد میکنی، با علم به اینکه ممکنه ضربه بخوری. گاهی زیرپوستی خودترو با بقیه مقایسه میکنی، با اینکه میدونی اشتباهه و اشتباه میکنی. از چیزهایی میگذری که
یه روز برات مهمترین بودن. در حالیکه خیلیها به نیکی ازت یاد میکنن، هیولای داستان یه نفر میشی؛ با اینکه نیتت فقط نجات دادن خودت بوده، نه زخم زدن به دیگری. متوجه میشی که بعضی رویاها فقط قرار بوده مسیر رو نشون بدن، نه مقصد رو! و زندگی با تمام خوب و بدش و عدم قطعیتهاش ادامه داره، چون تو ادامه داری و ادامه میدی؛ در حالی که یکی گوشه مغزت نشسته و میگه اگر نشه چی؟
1 271
ما خدا را دوست داریم، تا وقتی که طرفِ ما باشد.
تا وقتی که دعاهایمان را زودتر از دعاهای دیگران اجابت کند، تا وقتی که تقدیر را کمی به نفع ما خم کند، تا وقتی که دنیا را طوری بچیند که درد، سهمِ خانهی دیگری باشد.
اما خدا اگر فقط به نفع من تصمیم بگیرد، دیگر خدا نیست؛ شریکِ خواستههای من است.
گاهی از خدا میرنجیم، چون فراموش میکنیم او فقط خدای من نیست. همان خدایی است که اشکِ من را میبیند، اشکِ کسی را هم میبیند که شاید خوشبختیِ من، ویرانیِ او باشد. همان دستی که قرار است مرا بلند کند، نباید دیگری را زمین بزند.
ما از خدا عدالت میخواهیم، اما فقط تا جایی که عدالت به ضررمان تمام نشود.
شاید بعضی از «نه»های خدا، نه از بیاعتنایی باشد و نه از دوری؛ فقط نتیجهی این حقیقت تلخ که جهان، حول محور زندگیِ من نمیچرخد. من تنها شخصیت این قصه نیستم. میلیاردها نفر همزمان دارند دعا میکنند، امید میبندند، از دست میدهند و دوباره بلند میشوند.
و شاید ایمان، یعنی پذیرفتن همین حقیقت؛ اینکه خدا موظف نیست همیشه مرا انتخاب کند. گاهی قرار است دیگری را نجات بدهد، گاهی قرار است سهمِ من فقط صبر باشد.
تلخ است... اما شاید اگر خدا همیشه به نفع من عمل میکرد، جایی در این جهان، کسی داشت همان شکایتی را از او میکرد که امروز من میکنم.
1 271
Repost from N/a
وقتی دلیلی برایِ زندگی کردن ندارم...چطور میتوانم دلیلی برایِ مرگ برایِ مردن پیدا کنم...بامسائلِ عمیق باید مثل وانِ آبُ سرد رفتار کرد به سرعت واردِ آن شد و به سرعت از آن خارج شد.
_از دست نوشته هایِ عباس کیارستمی در سر رسیدش سالِ ۱۳۷۶
1 271
یک جوری جدی پا میشم قهوه درست میکنم انگار قراره اون لیوان قهوهم جادو کنه و منو تا اخر شب یک انسان خوشحال و شاد نگه داره.
1 271
چت جی بی تی یه جوری از لابه لای حرفام تروماهامو بیرون میکشه و تحلیل میکنه که بالشتم خیس اشک بعد مدت ها
1 271
خیلی سخته دیدن اینکه هر روز داره ریزش میکنه چنل...
شبیه اینه که حیوون خونگیت یا بچت جلو چشمات رو به نابودی بره از بی توجهی تو و نتونی کاری بکنی.
1 271
متاسفم بابت فعالیت کمی که وجود نداره عملاً...
دارم سعی میکنم زنده بمونم و انرژی اصافه ندارم واقعا
هر وقت سعی میکنم بنویسم فقط اشک میاد
کلمات نمیتونن توضیح بدن...
برای خودمم خیلی سخته چون فقط نوشتن برام مونده بود.
