1 182
订阅者
-224 小时
-197 天
-3630 天
帖子存档
1 181
از نظر دیکتاتورها مردم دو دستهاند؛ آنهایی که باید گول بخورند و آنهایی که باید گلوله بخورند.
1 181
امروز به این فکر کردم که چقدر دیر فهمیدم اون کسی که باید خودم رو از ترسش نجات بدم، خودمم و هیچکس دیگه.
چقدر این مدت ذهن خودم بیشتر از هر چیزی منو عذاب داد. شاید خیلی از مشکلاتی که ازشون میترسیدم واقعا وجود داشتن، ولی شاید لازم نبود انقدر بهشون فکر کنم، انقدر بزرگشون کنم و اجازه بدم وارد تمام قسمتهای زندگیم بشن.
من خیلی وقتا با چیزایی جنگیدم که هنوز اتفاق نیفتاده بودن، از آدمایی ترسیدم که شاید اصلا قرار نبود کاری با من داشته باشن و برای آیندهای که هنوز نرسیده بود، بارها خودمو از قبل شکستخورده دیدم.
و فکر کنم یه بخش دیگهش هم این بود که زیادی مهربون بودم. زیادی اهمیت میدادم. نمیتونستم غم آدمها و اتفاقایی که برای مردم کشورم میافتاد رو نادیده بگیرم. چیزایی که شاید برای خیلیها یه خبر بودن و بعدش زندگی عادیشون رو ادامه میدادن، برای من تبدیل میشدن به چیزی که زندگی خودمو به قبل و بعدش تقسیم میکرد.
آدما میرفتن سر کار، مسافرت، زندگی میکردن، میخندیدن و ادامه میدادن، ولی من هنوز توی ذهنم گیر کرده بودم توی همون اتفاق.
شاید تلخه، ولی فکر کنم خیلی وقته فهمیدم که همه چیز برای همه به یک اندازه مهم نیست. و شاید این به معنی بیرحم بودن همه آدمها نباشه، شاید فقط من خیلی بیشتر از چیزی که باید، همهچیز رو با خودم حمل میکردم.
مهربون بودنم اشتباه نبود. اینکه هنوز درد بقیه برام مهمه هم اشتباه نیست. اشتباه این بود که فکر کردم برای اینکه انسان خوبی باشم، باید خودمم همراه تمام این دردها نابود بشم.
من نمیتونم غم همه آدمها رو با خودم حمل کنم. نمیتونم همه چیز رو درست کنم و نمیتونم با عذاب دادن خودم، درد هیچکس رو کمتر کنم.
و شاید بالاخره باید یاد بگیرم که میشه هم مهربون بود، هم زندگی کرد.
میشه ناراحت شد و بعد دوباره خندید.
میشه برای مردم اهمیت قائل بود و همزمان برای آینده خودت جنگید.
میشه دنیا رو دید، فهمید که چقدر بیرحم و ناعادله، ولی باز هم اجازه نداد تمامش وارد وجودت بشه.
شاید من خیلی دیر فهمیدم که قرار نیست از دنیا نجات پیدا کنم؛
قرار بود از ذهن خودم نجات پیدا کنم.
و این بار نمیخوام خودمو به خاطر ترسیدن، زیادی فکر کردن، زیادی اهمیت دادن و زیادی احساس کردن سرزنش کنم.
فقط میخوام یاد بگیرم که بین «اهمیت دادن» و «خودمو از دست دادن» یه مرزی وجود داره.
و شاید وقتشه که این بار، وقتی دارم همه رو میبینم و به فکر همهچیزم، خودمم یادم نره.
1 181
به رسم پارسال برای همهی ما که رسیدیم تا اینجا… 🤍
امسال برای خیلیهامون فقط یک سال کنکور نبود.
سالِ جنگ بود، خبرهای بد، نگرانی برای آینده، فشار اقتصادی، اضطراب و هزار اتفاقی که هرکدومشون بهتنهایی میتونستن برای خراب کردن سال کنکور یک نفر کافی باشن.
اتفاقهایی افتاد که شاید هیچوقت قرار نبود وسط مهمترین سال تحصیلیمون تجربهشون کنیم؛ چیزهایی که خیلی وقتها باعث شدن حتی درس خوندن، تست زدن و فکر کردن به آینده برامون سختتر از همیشه باشه.
و با این حال…
ما تا اینجا اومدیم.
شاید خیلیهامون اون آدمی نبودیم که اول سال فکر میکردیم قراره باشیم. شاید کم آوردیم، گریه کردیم، عقب افتادیم، دوباره شروع کردیم، بعضی روزها هیچ کاری نتونستیم بکنیم و بعضی روزها فقط به زور خودمون رو کشیدیم جلو.
ولی حقیقت اینه که با وجود تمام اینها، هنوز اینجاییم.
و به نظرم هرکسی که با تمام این اتفاقات تا آخر این مسیر اومده، قبل از اعلام هر نتیجهای، برای خودش یک قهرمانه.
نه به خاطر رتبهای که قراره بگیره؛ به خاطر اینکه با وجود همهچیز ادامه داد.
امسال خودمم کنکوریم و شاید برای اولین بار واقعاً بفهمم وقتی میگیم «التماس دعا» یعنی چی.
پس اگر این روزها دلتون لرزید، اگر خستهاید، اگر ترسیدید یا حتی اگر دیگه از فکر کردن به نتیجه خسته شدید، بدونید تنها نیستید. منم دقیقاً یکی از خودتونم.
بیاید برای چند روز باقیمونده فقط هوای خودمون و همدیگه رو داشته باشیم.
برای آرامش هم دعا کنیم، برای اینکه سر جلسه ذهنمون یاریمون کنه، برای اینکه حاصل تمام زحمتهامون هرچقدر که ممکنه به بهترین شکل خودش رو نشون بده.
و بعد… هرچه شد، شد.
شاید این آخرین روزهای این فصل باشه، ولی قطعاً آخرین فصل زندگی هیچکدوممون نیست.
برای هم دعا کنید. برای منم دعا کنید. 🤍
التماس دعای خیلی خیلی زیاد.
امیدوارم وقتی از جلسه بیرون میایم، فارغ از هر رتبه و ترازی، فقط یک لحظه به خودمون نگاه کنیم و بگیم:
«من با همهی اینا، تا آخرش اومدم.» 🫂✨
1 181
من خودم پنج دقیقه به زندگیم فکر میکنم اشک تو چشمام حلقه میزنه...
تو چی میزنی که به من حسودی میکنی؟
بگو حداقل خودمو تو اون حوزه تقویت کنم.
1 181
تصور کن چقدر میتونستم بهت بگم «سیکتیر» اما مودب بودم و نگفتم، اما خوب من همیشه هم مودب نمیمونم.
