عِرف
رفتن به کانال در Telegram
صفحهای برای من جایی برای ثبتهام و حرفها. @itsserfann_bot :جاحرفی «أبْوترابْ»
نمایش بیشتر525
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
+130 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+6
در 0 کانالها
سپتامبر '26
+29
در 4 کانالها
Get PRO
اوت '26
+42
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+53
در 6 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+46
در 3 کانالها
Get PRO
مه '26
+14
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+59
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+27
در 5 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+22
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+25
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+27
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+34
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '25
+41
در 6 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+40
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+31
در 2 کانالها
Get PRO
مه '25
+47
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+41
در 11 کانالها
Get PRO
مارس '25
+41
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+26
در 4 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+45
در 6 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+65
در 6 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+65
در 5 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+47
در 6 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+39
در 6 کانالها
Get PRO
اوت '24
+51
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+55
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+31
در 10 کانالها
Get PRO
مه '24
+46
در 15 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+49
در 10 کانالها
Get PRO
مارس '24
+70
در 17 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+194
در 9 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 09 اکتبر | +1 | |||
| 08 اکتبر | +1 | |||
| 07 اکتبر | 0 | |||
| 06 اکتبر | +1 | |||
| 05 اکتبر | 0 | |||
| 04 اکتبر | 0 | |||
| 03 اکتبر | +1 | |||
| 02 اکتبر | +1 | |||
| 01 اکتبر | +1 |
پستهای کانال
| 2 | خلوت | 4 |
| 3 | تو قرار نیست هیچوقت اینها را بخوانی من هم قرار نیست هیچوقت اینها را برایت بگویم. میبینی به چه گرفتار شدهایم؟ جدایی. رفتن و نماندن. فراق، اندوه بی پایان. جدا شدن از هم. نشنیدن حرفهای همدیگر حتی زیر همین بارانی که میبارد. به هم قول داده بودیم زیر اولین باران پاییزی باشیم. اما ما آدمها به قولهایمان زیاد عمل نمیکنیم. حرفهای تکراری و خسته کننده زیادی میزنیم و همین چیزهاست که احتمالا ما را از هم خسته میکند. دور میکند. و ارتباطمان را با هم کم و کمتر میکند. میگویند عشق همه چیز نیست. عشق کافی نیست. میپذیرم. عشق قرار نیست ما را از گرسنگی و بیخوابی این جور چیزها نجات بدهد. عشق اما خاصیت بقا دارد. ما را امیدوار میسازد. ما را به زندگی وصل میکند. نوری میان تاریکی. گونهای متفاوت از نقطه اتصال آدمی به زندگی. فکر میکنم همین کافی باشد. قدرت ادامه دادن به ما میدهد. شاید هم کور سوی امیدی که اینجا قرار است کسی را ببینیم یا کسی منتظرمان باشد. و اما حالا همه چیز را از دست رفته میبینم. خودم را. جهانم را و تمام چیزهایی که روزی دوستشان داشتم. شاید هم خاصیت بزرگسالی همین است. ما دیگر کمتر به چیزی تعلق خاطر داریم. فراموش میکنیم چیزی را دوست داشتیم یا منتظرش بودیم. دیگر چیزی میل به زیست را در ما بوجود نمیآورد و ترجیح میدهیم زندگی ریتم ناجور خودش را طی کند. | 174 |
| 4 | تو قرار نیست هیچوقت اینها را بخوانی من هم قرار نیست هیچوقت اینها را برایت بگویم. میبینی به چه گرفتار شدهایم؟ جدایی. رفتن و نماندن. فراق، اندوه بی پایان. جدا شدن از هم. نشنیدن حرفهای همدیگر حتی زیر همین بارانی که میبارد. به هم قول داده بودیم زیر اولین باران پاییزی باشیم. اما ما آدمها به قولهایمان زیاد عمل نمیکنیم. حرفهای تکراری و خسته کننده زیادی میزنیم و همین چیزهاست که احتمالا ما را از هم خسته میکند. دور میکند. و ارتباطمان را با هم کم و کمتر میکند. میگویند عشق همه چیز نیست. عشق کافی نیست. میپذیرم. عشق قرار نیست ما را از گرسنگی و بیخوابی این جور چیزها نجات بدهد. عشق اما خاصیت بقا دارد. ما را امیدوار میسازد. ما را به زندگی وصل میکند. نوری میان تاریکی. گونهای متفاوت از نقطه اتصال آدمی به زندگی. فکر میکنم همین کافی باشد. قدرت ادامه دادن به ما میدهد. شاید هم کور سوی امیدی که اینجا قرار است کسی را ببینیم یا کسی منتظرمان باشد. و اما حالا همه چیز را از دست رفته میبینم. خودم را. جهانم را و تمام چیزهایی که روزی دوستشان داشتم. شاید هم خاصیت بزرگسالی همین است. ما دیگر کمتر به چیزی تعلق خاطر داریم. فراموش میکنیم چیزی را دوست داشتیم یا منتظرش بودیم. دیگر چیزی میل به زیست را در ما بوجود نمیآورد و ترجیح میدهیم زندگی ریتم ناجور خودش را طی کند. | 1 |
| 5 | خلوت | 1 |
| 6 | قَد نَری تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السَّمَاءِ...
و من تو را میبینم وقتی از شدت دلتنگی به آسمان نگاه میکنی.
- بـقره، ۱۴۴ - | 249 |
| 7 | تـو میکشونی./ | 192 |
| 8 | خلوت | 1 |
| 9 | بزرگـسالی آدم رو از پا در میاره. | 286 |
| 10 | گوشه نشین این جهان شلوغیم . | 1 |
| 11 | آدمها مال رفتـنن بیا آدم نباشیـم. | 476 |
| 12 | خلوت | 1 |
| 13 | درست اینجا که ایستادهام پوچ مطلق است. سیاهی کامل از تمام رنجهایی که کشیدهام. اتفاقاتی که دوست داشتم رخ بدهد اما نداده.همه چیز برایم به بیهودهترین حالت ممکن طی میشود. انبوهی از نشدنها به مانند موج دریا به صورتم میخورد و مرا با سیلی واقعیت زندگی رو به رویم میکند. نشدن بخش جدایی ناپذیر زندگیام شده است. و حالا من ماندهام با انبوهی از خاطرات. تنها چیزی که مرا زنده نگهام میداشت تو بودی. و حالا غم بزرگی در سینهام سنگینی میکند. غمی به وسعت تمام رفتنها و نشدنها. غمی به اندازه تمام دوست داشتنهایی که آخرشان به نرسیدن ختم میشود. میگویند مرگ فقط یکبار به سراغ آدم میآید اما من باورم نمیشود. آدمی بارها و بارها توسط کسی که دوستش دارد میمیرد. میگویند خاک سرد است اما باورم نمیشود، آدمی به دست کسی که دوستش دارد بارها به خاک سپرده میشود. میخواستم بدانی که این روزها چقدر به بودنت احتیاج داشتم. زمان کنار تو آرام بود. جهانم آرام بود. کنار تو به تمام اتفاقاتی که میتوانست رقم بخورد فکر میکردم. بودن با تو تمام اتفاقات بد را از ذهنم پاک میکرد. با تو میشد در این سرزمین ایستاد. با تو میشد ادامه داد و خسته نشد. و حالا من میخواهم از همه چیز فرار کنم. از غم، از درد، از تو و از خودم. میخواهم همه چیز را بسوزانم و از بین ببرم. میخواهم هیچ چیز دیگری تو را به خاطرم نیارد. میخواهم اینبار جسارت بیشتری برای فراموش کردنت داشته باشم. آیا اینکه موفق خواهم شد را نمیدانم. | 659 |
| 14 | http://t.me/HidenChat_Bot?start=438628179
صحبت آخر شبی! | 14 |
| 15 | ـ | 440 |
| 16 | این فـراق را کم کن و به من برس. | 465 |
| 17 | https://t.me/SendHarfBot?start=77107ea88454
چه خبر از تو؟! | 20 |
| 18 | https://t.me/+FgWb1RpOT7pmYzI8 | 1 |
| 19 | https://t.me/+FgWb1RpOT7pmYzI8 | 8 |
| 20 | چیزهای زیادی در جهان است که مرا ناراحت میکند. آنقدر زیاد که دیگر رهایشان میکنم. اما تو تنها کسی بودی که مرا به زندگی وصل میکردی. نقطه اتصال من به این جهان. پر کردن خیالم از تمام چیزهای خوب. ذوق بیدار شدنهای صبح زود. تو مرا با همین چیزهای ساده به زندگی وصل میکردی. نقطه امید من در تاریکی مطلق. نور روشنایی من در انزوای تاریکی خانه. تو تمام چیز بودی. من فقیر با تو غنی بودم. پُر بودم. با تو ادامه میافتم و دنیا داشت رنگ خوشیهایش را به من نشانم میداد. و حالا من ماندم و غمهایم.
غم رفتن. از دست دادن. غم نبودن. هر کدام از اینها آدمی را از پا در میآورد و من دارم گستاخانه به زندگی میگویم بیخود میکنی. ادامه میدهم و میخواهم از غمهایم فرار کنم. نادیدهاش میگیرم، و بیتفاوت از کنارش رد میشوم انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده. انگار که کسی نبوده. حرفی نزده. خاطرهای نساخته. برایت از رویاهایش چیزی نگفته. انگار که باید همهی آن چیزها را از خیالت پاک کنی. رهایی مطلق. اما خب نمیشود. هر چقدر هم زور بزنی جایی زور زندگی بیشتر میشود. به یادت میاندازد و حالا تو میمانی و غم. حالا دیگر غم نیست. ترس است. اندوهیست تمام نشدنی. آروزی محال است. بارها گفتهام رفتن آدمی را از پا در میآورد. و اما حالا خودم را از همه چیز منع میکنم. از حرف زدن. از کم خوابیدن. از دوست داشتن و دوست داشته شدن. از تمام چیهایی که منی را از پای در میآورد و چون تویی که به خیالت نیست چه بر سر من میگذرد. من دارم خودم را تلف میکنم. | 585 |
