🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂
کانال بسته
نمایش بیشتر
📈 تحلیل کانال تلگرام 🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂
کانال 🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂 در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 23 233 مشترک است و جایگاه 14 756 را در دسته ایراتیک و رتبه 14 466 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 23 233 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 13 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -422 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -20 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.27% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 11.48% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 528 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 2 667 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, دخترک, ابرو, انتقام تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
توضیحی برای کانال ارائه نشده است.
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 14 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته ایراتیک تبدیل کردهاند.
23 233
مشترکین
-2024 ساعت
-157 روز
-42230 روز
آرشیو پست ها
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
Repost from N/a
- اجازه میدی شکمتو برات ماساژ بدم دردت کم شه؟ چرا نمیشینی رو مبل؟
دخترک خجالتزده جلوی در ایستاده بود.
میترسید بنشیند مبلهای آریامهر را کثیف کند!
بدموقع پریود شده بود!
نوار بهداشتی نداشت...
- نه... الان دیگه داداشم باید بیاد. ببخشید تا دیروقت مجبور شدی بیدار بمونی به خاطر من.
آریا نگاهش کرد.
- هنوز دلت درد میکنه؟
دخترک با شرم چشم دزدید.
کاش تمامش میکرد!
در خانوادهای که بزرگ شده بود، حتی اجازه نداشت جلوی پدر و برادرش درمورد عادت ماهانهاش حرف بزند!
حالا اما ایستاده بود وسط خانهی دوست برادرش، داشت چکاب میشد!
آن هم آریامهری که از زمان دبیرستانش یک طرفه عاشقش بود بی آنکه پسرک بداند!
با من و من گفت:
- خ...خوب... خوب میشم. نگران نباش الان پارسا میآد.
آیامهر کلافه وسط سالن ایستاده بود.
بلاتکیف دستی به گردنش کشید.
پسر راحتی بود اما، ناموس رفیقش، ناموس خودش هم محسوب میشد!
نمیتوانست درد کشیدنش را ببیند و بیتفاوت رد شود!
غیرتش اجازه نمیداد!
از طرفی هم معذب بود چون هرچقدر هم که با دخترک راحت بود، هیچوقت درمورد این مسائل صحبت نمیکردند!
همان لحظه صدای پیام گوشیاش بلند شد.
نگاهی به گوشی انداخت.
پارسا بود، برادر دخترک:
" داداش من تو جاده چالوس تصادف کردم... پلیس اومده... فکر کنم پاییز تا صبح باید بمونه خونهت. شرمنده جبران میکنم. "
چشمش را با درد فشرد.
صدای گرفتهاش بلند شد:
- پاییز... بیا بشین اینجا... پارسا تا صبح نمیآمد.
خون درون رگهایش یخ بست.
وحشتزده پرسید:
- چرا؟
نخواست نگرانشکند.
وقتی پارسا خودش پیام داده بود یعنی حالش خوب بود.
کوتاهگفت:
- نمیتونه بیاد الان پیام داد یه مشکلی براش پیش اومده.
همزمان با گفتن حرف سمت پاییز رفت.
کیفش را گرفت و سمت مبلهای سفید راحتی هدایتش کرد.
- بشین خواهش میکنم. تا صبح نمیشه جلوی در بایستی!
پاییز با بغض نگاهش کرد.
- من باید برم!
آریامهر مشکوک نگاهش کرد.
صدایش را پایین آورد و آرام و معذب پرسید:
- تو... نکنه این دل دردت... به خاطر چیزه؟ همون چیز... پ... پریود...
پاییز چشم بست و قطره اشکی از گوشهی چشمشسر خورد.
دوست داشت بمیرد اما در این شرایط نباشد!
آریامهر از حالتش جوابش را گرفت و از دست خودش حرص خورد.
چطور نفهمیده بود!
سریع سمت اتاقش رفت و حولهی مشکی برایش آورد.
روی مبل پهن کرد و دستش را گرفت کمک کرد بنشیند.
- بشین... من الان میرم برات...
نفسش را حبس کرد.
چقدر حرف زدن در مورد این مسائل با پاییز برایش سخت بود!
چهار سال از شرم پارسا جرئت نکرده بود دم از خواستن دخترک بزند.
فقط دوستش مانده بود و حالا...
در این شرایط، موقعیت جدیدی برای جفتشان داشت پیش میآمد.
پاییز سر پایین انداخت و آریامهر کوتاه گفت:
- برات نواربهداشتی میخرم میآم. دراز بکش.
پاییز جنینوار درخودش مچاله شد.
چند دقیقه گذشته بود را نمیدانست اما، درد امانش را بریده بود.
صدای در و پشت بندش آریامهر آمد.
- برات خریدم میخوای بری سرویس پاییز؟
توان بلند شدن نداشت.
با ضعف نالید:
- نمیتونم... درد دارم.
آریامهر با بیچارگی تیغهی بینیاش را فشرد.
گرفتاری شده بود.
با خودش بود دخترک را در آغوش میکشید و تا صبح نوازشش میکرد تا دردش آرام شود!
اما به پارسا قول داده بود این عشق را با خودش به گور ببرد!
اگر جلوی خودش را نمیگرفت فردا چطور با برادرِ دخترک چشم در چشم میشد؟
صدای گریهی ضعیف پاییز، وجدانش را خفه کرد.
گور پدر پارسایی زیر لب زمزمه کرد و پشت سر دخترک روی کاناپه دراز کشید.
پاییز تنش را منقبض کرد و آریا آرام دستش را زیر شومیز دکمه دارش سر داد.
سرش را در گردنش فرو کرد و آرام زمزمه کرد:
- هیس... چیزی نیست... صبر کن... آرومت میکنم.
گرمای دست مردانهاش روی پوشت سرد شکم دخترک؛ باعث تسکین دردش میشد اما، هورمونهای بهم ریختهاش بود که به جای خودش نالید:
- دلم نمیخواد منو توی این وضعیت ببینی!
نفس آریامهر حبس شد.
دستش را بیاختیار کمی بالاتر سر داد و لب زد:
- چرا؟
- چون دوست ندارم! چون دلم میخواد به چشمت بیام! نه توی این وضع چندش...
آریامهر با ملایمت دخترک را سمت خودش چرخاند.
ضربان قلبش بالا رفته بود.
نگاهِ سرگردانش را در صورت دخترک چرخاند.
- چرا میخوای به چشمم بیای؟
پاییز چانه لرزاند به چشمان خمار پسرک خیره شد.
بینفس لب زد:
- چون دوستت دارم!
میم آخر جمله، کامل از دهانش خارج نشده بود که آریامهر خم شد و بیطاقت، لبهای دخترک را به کام کشید...
دستش را بیشتر روی پوست سردش سراند و....
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
23 233
Repost from N/a
- اگه تکون نمیخوردی فکر میکردم دوستام یه عروسک سکسی گذاشتن روی تخت
چه وضع پوششه؟ اصلا تو کدوم خری هستی؟
از حرف تندش لبخندم جمع شد، با خجالت نگاهش کردم.
- سلام اقا دانا، مامانتون گفت توی اتاق باشم.
ابروهاش رو بالا داد و سویی شرتش رو پرت کرد روی تخت.
نزدیکم شد که توی خودم جمع شدم.
- اون وقت چرا باید یه دختر لخت و بی حیا روی تخت من جلو عقبشو نشونم بده؟
دخترجون نمیدونی من زن دارم؟
از توهینش ناراحت شدم ولی از وفاداریش به زنش که من بودم خوشحال شدم.
با این که منو نشناخت!
- خب من...
بی توجه به حرفم از اتاق بیرون رفت و بلند داد زد.
- ننه؟ مادر کجایی.
- جانم پسرم، تصدقت رفتی توی اتاقت؟
- این دختره ی پاپتی هرزه کیه روی تخت من؟
مادر من چرا کاراتو بس نمیکنی؟ زوری که زن گرفتی واسم گفتم چشم.
این دیگه چیه؟
یه دختر زشت هرزه رو تخت من که باش بخوابم؟ من رغبت نمیکنم با زن خودم بخوابم که حتی نمیدونم ریختش چشکله.
لبخندم جمع شد، با بغض توی گلوم سریع بلند شدم و رفتم سمت لباسام، شلوارمو روی همون شورت توری لباس خواب پوشیدم.
- مادر پسرم صبر کن تند نرو.
دختر توی اتاق زنته، اوردمش یعنی خوب شین باهم.
- نشوندیش رو تخت، سک و سینه و باسن و جلوشو نشون داده که تحریک شم؟
چیه حیوونم من ؟
جمعش کن گمشه بره.
بغض داشت خفم میکرد.
درسته زوری زنش شدم، ولی تقصیر خودش بود.
توی مهمونی منو بوسید، خونواده ها دیدن و به زور منو عقدش کردن.
الان نمیدونه کیم؟
شومیزمو برداشتم که در با صدا باز شد.
- چیه گریه میکنی واسه چی؟
حرصی برگشتم سمتش...
- من زشتم؟ هرزه ام؟ هرزه تویی که زندگی منو توی مستیت خراب کردی.
مجبور شدم زنت شم ولی تو پی عیاشی بودی
حالا که مثلا اومدم باهات باشم، اینطوری سرم حرف میزنی اقا دانا؟
اره حیوونی ح...
با چنگ شدن دستش دور گلوم لال شدم.
- بگیرم جلو عقبتو بدوزم ؟ هوم؟
زبون دراز. سر عقد که حرف نمیزنی.
- ولم کن، نمیخوامت تو شاید...مرد نیستی.
حرفای پشتت شاید درسته.
پوزخندش عمق گرفت، دستش سمت شلوارم رفت و کشیدش پایین.
- حرفای پشتم هوم؟
یه جوری ترتیبتو بدم اخ یه جوری بکنمت که تموم ژن من به بچه برسه
امروز، روز آخر توئه.
منو روی تخت پرت کرد که جیغ کشیدم.
- مادر؟ دانا چی شد ؟
- نترس مامان، کاری که آرزوته میخوایم بکنیم یه جایزه هم روش هست.
نوه!
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
https://t.me/+KKemQ3kCP8pkYjI8
23 233
Repost from N/a
_ هزینه سزارین بزن به حساب بیمارستان
لگنت کوچیکه طبیعی هم واژنت پاره میشه هم نمیتونی طاقت بیاری
ماهی از درد سرش رو به بالشت بیمارستان فشرد
_نه خانم دکتر میتونم بخدا
_یعنی چی؟ من باید تشخیص بدم یا شما؟
ماهی بغض کرده لب چید
_الان ... گفتن ۳ سانت دهانه رحم باز شده
توروخدا ... من زور میزنم سزارین نکنید
دکتر بی حوصله اخم کرد
_به همکاری نیست!
میگم بدنت دووم نمیاره یا خودت میمیری یا بچه خفه میشه
عصبی زیرلب ادامه داد
_وقتی تو این سن حامله میشی همین میشه دیگه که من هر حرفو باید صدبار بگم
تو الان باید مدرسه میبودی نه رو تخت زایشگاه
ماهی با درد ناله کرد و دستش رو روی شکمش گذاشت
پرستار با دلسوزی جلو اومد
_همراهیت کجاست؟
من بهش بگم پرداخت کنه
بغض ماهی منفجر شد
پایین تنهاش تیر میکشید و مرگ و به چشماش دیده بود
_ همراهی ندارم ، تنهام
درد دوباره شروع شد
تو دلش به بچه التماس کرد
_توروخدا تنهام نذار
توروخدا سالم دنیا بیا
تو که میدونی مامان پول عمل سزارین نداره
ماما با اخم برگشت
_چی شد؟ پرداخت کردید؟
۲۷ میلیون بیشتر نیست
چون شما وضعیتتون اورژانسیه و اونجا دولتیه میرسه به ۱۲ تومن
دخترک بلندتر هق زد
درد شدت پیدا کرد
_ التماستون میکنم ... کمکم کنید طبیعی به دنیاش بیارم
ماما صداشو بالا برد
_ میمیری میگم
چه اصراری داری به طبیعی
بابای این کجاست اصلا؟
تو زبون نمیفهمی با شوهرت حرف بزنم
ماهی چشماشو بست
اشک روی گونه هاش چکید و بدنش لرزید
بابای بچهاش؟
دکتر طوفان خسروشاهی؟
همون مردی که ماهی براش قربانی انتقام بود؟
بی جون هق زد و با چشمای بسته تو دلش با بچه حرف زد
(کاش میتونستی تو به جای من حرف بزنی
من دارم از درد میمیرم مامانی
کاش تو زبون داشتی و تعریف میکردی بابات چیکار باهامون کرد
که چطور طوفان شد تو زندگیِ دخترعمهی ۱۷ سالش تا از اصلان خان خسروشاهی انتقام بگیره)
پرستار با عجله گفت
_ ضربان قلبش ضعیفه خانم دکتر
_ پروندشو بیارید
ماهی نمیشنید
گوش هاش سوت میکشید و حتی جون نداشا برای آخرین بار شکمش رو نوازش کنه
(کاش میتونستی بهشون بگی بابای من همکارتونه و شماها دارید اینطور تحقیرآمیز با مامانم حرف میزنید
میگفتی بابای من تخصص قلب داره
که الان آمریکاست
که اومد تا خانوادهی مادریمو زمین بزنه و برگرده و این وسط مامانم شد قربانی
میگفتی بابامم مثل شما دکتره
میگفتی مامانم ازم قول گرفته منم دکترشم)
_ خانم دکتر مشکل قلبی داره
_ ای وای ، چرا اعلام نکرده؟
بگید دکتر قلب و عروق بفرستن بخش زنان زایمان
کسی ماسک اکسیژن روی صورتش قرار دار و ماهی بی جون لبخند زد
( آمریکا خوش میگذره طوفان خسروشاهی؟
تو هم میری بالای سر زنای باردار که مشکل قلبی دارن؟
وقتی کمکمشون میکنی بچهاشونو سالم به دنیا بیارن اصلا یادت میاد زن و بچه خودت یک جای این دنیا برای زندگیشون میجنگن؟)
گوش هاش سوت کشید ، چشماش سیاهی رفت و کسی سوزن رو توی رگش فرو برد
_ بفرستیدش اتاق عمل تا دکتر خسروشاهی برسن
برای ثانیه ای پلکش پرید از شنیدن فامیل آشنا
نتونست مقاومت کنه
به توهماتش لبخند زد و هوشیاریشو از دست داد
طوفان با اخم وارد اتاق عمل شد و سمت بیمار قدم برداشت
_چندساله طبابت میکنید خانم دکتر که هنوز نمیدونید باید قبل از زایمان شرح حال دقیق بگیرید؟
زن مضطرب دهان باز کرد که جواب دهد که طوفان تشر زد
_نمیخوام چیزی بشنوم
رضایت نامه رو بدید شوهرش امضا کنه
وضعیت قلبی که تو پرونده شرح داده شده بود اصلا برای زایمان خوب نبود
پرستار مداخله کرد
_شوهر نداره دکتر
همراهی نیاورده
طوفان بدون نگاه به صورت بیمار سمت دستگاه ها رفت
_چندسالشه؟
_هفده
برای ثانیه ای دست طوفان مشت شد
ماهیِ کوچولوی اونم 17ساله بود
فقط هیفده سال زندگی کرد و بعد از اون طوفان با بی رحمی روزگارش رو سیاه کرد
نفس عمیقی کشید
باید جون دخترک رو نجات میداد
شاید میتونست بعدا ازش بخواد برای پیدا شدن ماهی کوچولوش دعا کنه!
نیمه های عمل بود که هشدار داد
_بیشتر از این بیهوشی برای قلب ضرر داره ممکنه بره تو کما
بی حسی تزریق بشه ، هوشیارش کنید
پرستار سر تکون داد
_چشم دکتر
ماما نوزاد خونی رو از شکم دخترک بیرون کشید و طوفان ناخواسته لبخند زد
دخترک ۱۷ساله ای که صورتش زیر ماسک اکسیژن و کلاه اتاق عمل پنهون بود
صدای گریه نوزاد بلند شد
چشم های بی جون دخترک باز شد
به سختی ماسک رو از روی صورتش برداشت و خش دار نالید
_بچم
ماما با کینه اخم کرد و طوفان متوجه نفرتش شد
عقب زدش و با چشماش هشدار داد
نوزاد رو از بین دستاش بیرون کشید و روی سینه ی مادر گذاشت
_ پسرکوچولومون کاملا سالمه خانم جوان
اما برای زایمان های بعدی حتما زیرنظر متخصص قلب باش وگرنه...
سرش رو بلند کرد و ساکت شد
زمان ایستاد!
بی جان پچ زد
_ ماهی...
https://t.me/+s84aF4fP1CY3MTY0
https://t.me/+s84aF4fP1CY3MTY0
https://t.me/+s84aF4fP1CY3MTY0
23 233
Repost from N/a
از مدرسه برمیگشتم و صدای گریه نوزادی در عمارت خونه پدر بزرگم پیچیده بود!
متعجب بدو وارد خونه شدم با دیدن پسر عموم که سالی یه بار شاید میومد دیدن آقاجون سلامی دادم و نگاهم به نوزاد کنارش افتاد!
بالا سر نوزاد متعجب رفتم و ناخواسته لبخندی به قیافه معصومش زدم و ادا درآوردم:
- وای وای چه دختر خوشگلیه
صدای جدی پسر عموم به گوشم رسید:
- پسره!
نیم نگاهی به قیافه جدیش انداختم و دوباره روبه نوزاد ادامه دادم:
- خب پس وای وای چه شازده پسر خوشگلی
احساس کردم گوشه لب پسر عموم بالا رفت و صدای گریه و نق نق نوزادم کم شد و با چشماش بهم خیره شد که سمت آقاجون برگشتم: - آقاجون بچه کیه؟
پر اخم به هاکان خیره شد که بی فکر گفتم: -عه این که زن نداره
هاکان کلافه دستی در صورتش کشید:-حتما باید زن داشته باشی بتونی تولید مثل کنی؟
هیچ وقت باهم هم کلام نشده بودیم، من پدر و مادرم فوت شده بود و پیش آقا جون زندگی میکردم همیشه ی خدا این پسر عموی ۳۳ ساله عصا قورت داده هم منو به بچه میدید!
ساکت موندم که آقا جون جوابشو جا من داد:
- آره دخترم دوست دخترش شکمش بالا اومده زاییده پولشو گرفته رفته! حالا هاکان مونده و حوضش و یه بچه بی مادر
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
چشمام گرد شد و هاکان اخم کرد:
- من مسئولیت کاری که کرده بودم و به عهده گرفتم آقا جون، مادر این بچم خودم نخواستم تو زندگیم بمونه آدم زندگی نبود
- پس بچت از یه زن بدکاره ی زنا کار.
هاکان محکم کوبید رو میز جلوش جوری که من تو جام پریدم و صدای گریه بچه هم بلند شد:-من نیومدم حرف بشنوم اومدم فقط خبر بدم همین
از جاش بلند شد و بچه ی کنارشو تو آغوش کشید و لب زد: - جونم بابا؟! میریم الان
لحن مهربونش انگار فقط مخصوص بچش بود و آقا جون به من نیم نگاهی انداخت و عصا کوبید زمین و گفت:
- بچرو بگیر ازش آرومش من با این ناخلف حرف دارم
و این جور وقتا هیچ کس جرأت مخالفت نداشت؛ با دو دلی بچش رو بهم داد و خودم هم با دو دلی و احتیاط نوزادش رو به آغوش گرفتم که زمزمه کرد: - عروسک نیستا.
تند سری به تأیید تکان دادم و جالب اینجا بود نوزاد کوچولو تو آغوشم گریش بند اومد و من خوشحال ازین اتفاق سمتی رفتم و دور تر از آنها روی مبلی نشستم.
شروع به بازی با اون کوچولو کردم و که به یک باره هاکان از جایش بلند شد و داد زد:
- چی میگی آقا جون؟ هنوز بچست
آقا جون هم صداش بالا رفت:
-تو بزرگش کن! من دیگه عمرم قد نمیده بفهم
نگران بهشون خیره شدم که هاکان نیم نگاهی بهم انداخت و آقا جون ادامه داد:
- با این گندی که زدی اون بچم یه مادر میخواد شماها همخونه اید میتونید کنار هم زندگی کنید
اموالمم بین خودتون پابرجا میمونه
هاکان باز نیم نگاهی بهم انداخت و نگاهش روی یونیفرم مدرسه من چرخید و من گنگ بودم که هاکان نیشخندی زد و بلند روبهم گفت:
- کلاس چندمی؟
از جام بلند شدم و با تردید گیج لب زدم:
- سال آخرم دیگه
سری به تایید تکون داد و اومد سمتم بچش رو از آغوشم بیرون کشید.
سمت خروجی رفت و قبل این که خارج بشه ادامه داد: - قبول… تاریخ عقد و بزار واسه وقتی که درسش تموم شد
و من با چشم های درشت شده وا رفتم
-چی؟ چی میگید؟
اما اون نموند و در خانه را محکم بهم کوبید
مجلس عروسی که من شکل ماتم زده ها بودم و دامادش بدون لبخندی تموم شده بود و حالا تو خونهی هاکان بودم...
با لباس عروس نوزادی که ۹ ماهش شده بود رو تو اتاق میگردوندم و از فرط گریه کبود شده بود انگار نمیتونست درست نفس بکشه: - جونم گریه نکن چرا این جوری میکنی؟ هاکان کجا رفتی اه
صدای جیغش در خانه میپیچید و نفسش میرفت و میآمد و به یک باره خودم هم ترسیده از شرایط صدای گریه ام بلند شد:
- ترو خدا تو مثل بابات اذیتم نکن
روی تخت نشستم و همین طور که گریه میکردم صدای گریه اون پایین اومد و دست کوچیکش رو روی سینم گذاشت.
با این حرکت به یک باره لباس دکلت عروسمو پایین کشیدم که سریع سینم رو گرفت و صدای گریش کامل قطع شد و خودم هم ساکت شدم.
چشمامو بستم که صدای هاکان به گوشم خورد:- چیکار میکنی؟
با هینی چشمام باز شد و از خجالت تو خودم جمع شدم و خواستم پاشم که توپید: - تکون نخور الان صدای گریش دوباره بلند میشه
پوفی کشید و کنارم روی تخت دراز کشید: خجالت نکش ازم منو تو باید فراتر از این چیزا بینمون اتفاق بیفته متوجهی که؟
بغضم گرفت که روی تخت نشست و با دستش نوازش وار روی سینم دستی کشید:
- منم مثل پسرم آروم کن، باور کن من از درون بدتر ازون بچه ی تو بغلتم منم آروم کن!
و...
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
علی مرادی یه مرد جدی و خشن، صاحب یه شرکت لوازم آرایشی، با زندگی شاهانهش نظر هر دختری و به خودش جلب میکنه! مردی که بد رکب از یه زن خورده و نسبت به همه زنها بدبینه و کینه داره!
تا اینکه یه دختر به عنوان دختر دوست مادرش پا به خونهش میذاره! دختری که براش غیر قابل تحمله و با تحقیر و توهین و هر اذیت و آزاری سعی داری از خونه بیرونش کنه...
ولی وقتی پای خواستگار میاد وسط ...
https://t.me/+IMF-MibEg9Q1MTM8
23 233
Repost from N/a
-یکساعته لج کرده بست نشسته تو تراس میترسم از سرما سینه پهلو کنه.
عصبی روبه بانوغریدم:
-پس تو داری چه غلطی میکنی؟ ازپس یه الف بچه برنیومدی؟
باترس سرشو پایین انداخت.
-من کی باشم که به خانم امرونهی کنم درسته ایشون کم سن و سالن و همسرشماست آقا.
عصبی نگاهش کردم، این همه آدم توی این عمارت بودن نتونسته بودن از پس یه دختر هجده ساله بربیان.
-برو به کارت برس خودم میارمش.
بانو که رفت به طرف تراس رفتم و درشو باز کردم و دست سینه نگاهش کردم.
داشت به گل های توی گلدون میرسید.
-معلوم هست اینجا چیکار میکنی؟
بدون اینکه نگاهم کنه جوابمو داد:
-مگه نمیبینی دارم به گل ها میرسم.
-باید باور کنم بخاطر این گل هاست؟ احیانا به این خاطر نیست که حرفتو به کرسی بنشونی و برگردی به مدرسه؟
نگاه سردی بهم انداخت.
چشمهاش زیر نور مهتاب برق خاصی داشتن، لجباز بود درست مثل من.
-لازم نیست باور کنی، من کارمو میکنم، چه تو بخوای چه نخوای.
لحنش آروم بود، ولی طعنهاش مثل خنجر نشست ته قلبم.
یه قدم جلو رفتم.
-نباتم میدونی داری با کی حرف میزنی؟
-با همون کسی که فکر میکنه چون مرده، همهچیز باید طبق میل اون پیش بره!
نفسمو با حرص بیرون دادم، دستمو رو میز تراس گذاشتم و خم شدم سمتش.
-من نمیخوام باهات بحث کنم داری خودتو مریض میکنی.
-خب بشم که چی؟ بالاخره یه چیز باید طبق خواسته من پیش بره.
چشام گرد شد.
-داری چی میگی نبات، مریض میشی دخترکم.
لبخند تلخی زد، دستاشو از روی گلدون برداشت و برگشت سمتم.
-میگم خسته شدم از دعوا، از اجبار، از اینکه همه فکر میکنن من یه بچهام.
یه قدم دیگه نزدیکش رفتم، اما عقب رفت.
-بهت گفتم نزدیکم نشو.
صداش لرزید، اما تهش پر از بغض بود.
-چرا اینقدر بامن یکی به دو میکنی؟ من دشمن تو نیستم، من شوهرتم.
-شوهر؟تاحالا کاری کردی حس کنم شوهرمی؟ تو شوهرم نیستی زندانبانی
لبهامو روی هم فشار دادم، اونقدر لج کرده بود که هیچ حرفی توی سرش نمیرفت.
کمرشو گرفتم و به خودم کوبیدمش.
-میخوای حس کنی شوهرتم؟ باشه حرفی نمیمونه.
لبمو رو لبش فشار دادم که....
https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0
https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0
https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0
https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0
https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0
https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0
چکاد بااینکه دیوانه وار عاشق نباته ولی سر یه لجبازی نباتشو از خودش دور میکنه و باعث میشه کلی زخم به تن خسته ی نباتش بخوره برای جبران سعی میکنه زخماشو درمان کنه باهاش ازدواج میکنه غافل از اینکه نبات دیگه اون نبات قبل نیست...🥺❤️🩹❌
23 233
Repost from N/a
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون
نجوای جدی ایلیا
روبه دخترک که میخواست صندلی را عقب بکشد
دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافتهی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ
حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش میدرخشید
دخترک ماتش برد
ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود
_ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج میره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد
ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت
_میز و جمع کن، اکرم
خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانهی دخترک هول لرزید
_نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن
دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود
حداقل اینجا
میان چشمان کل خدمتکارها
سرش شدید گیج میرفت
هم عرق کرده و هم سردش بود
لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته
که خان نبیند
دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود
شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود میشود، مانند زن قبلی خان
خان طلاقش میدهد و از دِه بیرونش میکند
مجبور میشود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند
جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت
ابرو گره زد
با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک
_نوبهی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه
برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بیجان گرفت
چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_یه چیزی.. میخواستم ازتون. معلم دِه.. گفته که میخوان موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟
دخترک پربغض گوشهی لباسش را در دست فشرد
_ بهخدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم..
تشر ایلیا. گرهی ابروهایش کور شد
صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم میآمد
_کار دارم، دخترجون
خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد
_به خـ..ـدا دیگه چیزی نمیخوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمیبینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم میکنه هم خودش با قیچـ..
مروارید خودش حرفش را ادامه نداد
به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند
با چشمان پُر
_بیچشم و رو نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بیبی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم
دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد
_دیدم دکمهی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید
گوشهی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ
خیره به دو دکمه
دو دکمهی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک
گونه های دخترک رنگ گرفته بود
دخترکِ شیرین!
اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد
سرد
_مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون
بیتوجه به پر شدن دوبارهی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد
چشمانش تیز شد. با تمسخر
آستینش را از دست دخترک بیرون کشید
_هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبهی بعد عذر و بهونهی محکمتری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک
منظورش برادر دخترک بود
برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود
هفتهی بعد
بیتوجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید
قدم هایش به سمت پله ها
_امشب پیش بیبی میخوابی. کار دارم
°°°
°°°
نیمه شب.. شاپور کلافه یقهی کت نمدیاش را بالا کشید
_آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمیدونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ.
غرشش. بیحوصله
_دهنتو ببند، شاپور
از دیشب.. نازدار موطلاییاش را ندیده بود
با آن گونه های همیشه سرخ
شاپور هیسی کشید
_با اینکه دل شاپور میپوسه اما روی جفت چشمام
همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگها
ابروهای ایلیا گره خورد
خیره به سگهایی که کنار در عمارت پنجه به برف میکشیدند
انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد
_ماشین و نگهدار
شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینهی پهنش گره خورد
با دیدن تن دخترکِ.. بیمویی که میان برف ها افتاده بود. بیجان
لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش
با دو کف پای خونیای و بریده بریده شده..
جای... چوب فلک بود..
ادامه⬇️
https://t.me/+-H1rAqTv_wlhNzFk
❌کپی سریعا پیگری میشه❌
