fa
Feedback
🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂

🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂

کانال بسته

📈 تحلیل کانال تلگرام 🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂

کانال 🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂 در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 23 695 مشترک است و جایگاه 14 733 را در دسته ایراتیک و رتبه 14 208 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 23 695 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 12 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -594 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -33 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 13.96% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 9.70% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 3 306 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 2 297 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, دخترک, ابرو, انتقام تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
https://t.me/+bheWOGehvfI5MGJk

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 12 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته ایراتیک تبدیل کرده‌اند.

23 683
مشترکین
-3324 ساعت
-2217 روز
-59430 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '260
در 5 کانال‌ها
مه '26
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+1 475
در 61 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+218
در 5 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+376
در 76 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+2 109
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+616
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+91
در 8 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+329
در 15 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+138
در 23 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+243
در 23 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+63
در 7 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+26
در 17 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '250
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+114
در 7 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+9
در 15 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+54
در 19 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+1 347
در 5 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+1 283
در 179 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+8 985
در 312 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+964
در 193 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+267
در 13 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+376
در 192 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+857
در 77 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+476
در 75 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+1 052
در 23 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+2 122
در 156 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+4 088
در 194 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+1 865
در 161 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+4 503
در 158 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+2 097
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+2 186
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+5 970
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+1 776
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+1 224
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+5 750
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+4 117
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+8 715
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+20 735
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
12 ژوئن0
11 ژوئن0
10 ژوئن0
09 ژوئن0
08 ژوئن0
07 ژوئن0
06 ژوئن0
05 ژوئن0
04 ژوئن0
03 ژوئن0
02 ژوئن0
01 ژوئن0
پست‌های کانال
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

2
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
191
3
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
481
4
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
113
5
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
1
6
بدون متن...
1 470
7
#Part_301 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk
738
8
تشتِ آب و کفِ کثیف لباسارو از پشت بوم میریزم تو حیاط.. _هوووووی این چه کثافتی بود ریختی روی سرم... مگه کوری! یواشکی پایین و نگاه میکنم و یه مرد کت شلواری خیسِ آب پایین وایستاده... _هوم... منکه شمارو ندیدم... لوله آب فاضلاب گرفته مجبور شدم بریزم پایین. قیافه اش خیلی وحشتناک شده... انگار میخواد خفم کنه. _اصلا چیزی به اسم معذرت خواهی به گوشت خورده؟ شونه بالا انداخته میگم... _میخواستی سر راه واینستی.. کلافه از اینکه دستش بهم نمیرسه اطراف و نگاه میکنه... _بلاخره که از اونجا میای پایین من اون زبون درازت و میچینم. تخس ابرو بالا ميندازم... _نچ نمیام... یه ذره آب بود دیگه نخوردت که! مرتیکه وسواسی... آخرش دست به کمر شاکی میشم.. _اصلا جنابعالی تو حیاط ما چیکار میکنی! اگه با داداشم کار داری خونه نیست برو شب بیا... _شبم میام اونوقت جرات داری بلبل زبونی کن. اداش و در میارم... _بچه میترسونی... با بزرگترتم بیای زبون من همینه.. https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 _امشب مهمون داریم یه لباس درست و حسابی بپوش بیا... _نکنه همون پسره ی پروی که خیسش کردم... مامانم میزنه تو صورتش... _چیکار کردی ورپریده..!؟ شونه بالا ميندازم... _من کاری نکردم آب تشت لباسا ریخت روش... داداشم میزنه زیر خنده.. _اوه پس تو هاکان و به اون روز درآوردی.. یه ملت برا نگاهش خودشون رو به آب و آتیش میزنن تو با تریلی از روش رد شدی.؟ حالا که فکر میکنم از اون پسرایی بود که رفیقام همیشه تعریفش و میکنن، قد بلند و خوش تیپ .. _حالا چی قراره پول لباساشو شب بیاد بگیره؟ خیلی گدا تشریف داره.. نگاه مرموز مامان و بابام به همدیگه و آهی که مادرم میکشه.. _خدایا یه دختر مثه پنجه ی آفتاب دادی بهم بدون یه ذره عقل.. مصبتو شکر.. اوه اوه... واقعا اومدن.. نگاه ننه باباشم آورده.. اینا چرا انقدر چسان فسان کردن؟ مگه اومدن عروسی! به زور مامان یه پیراهن بلند آبی پوشیدم همرنگ چشمام.. هرکاری کرد نرفتم جلو سلام بدم.. چه معنی داره پروپرو خودشو دعوت کرده مرتیکه وسواسی... _مستانه مادر چایی بیار.. بلاخره به زور میرم بیرون و با قیافه ی عبوس سلام میدم. _به به دختر گلم... ماشاا... هزار ماشاا... . هرچی خودش بداخلاق و اخمو... ننه اش مهربونه... چایی رو کم ریختم بهش نرسه... _آب سماور تموم شد... هر وقت جوش بیاد برا شماهم میریزم. مامان کم مونده از عصبانیت مثه زودپز بخار بده بیرون اما مامان پسره میخنده و میگه چقدر نازم.. اینام یه تختشون کمه ها ؟ دوباره میام تو آشپزخونه و برای خودم یه لیوان چایی میریزم. _مگه آبت تموم نشده بود.. یه کت و شلوار دیگه پوشیده بود و دست به کمر نگاهم می‌کرد. _اولا آب سماور رو گفتم.. کتری هنوز آب داره... دوما بازم بی اجازه اومدی تو؟ حقته این دفعه لیوان چایی و روت بپاشم پرو پرو نیای خونمون.. مرتیکه وسواسی.. نیشخندی میزنه و قیافه ی قشنگی داره.. _کلا با لباسای من مشکل داریا ؟ _کلا با تو مشکل دارم...!  اینجا چیکار میکنی؟ داداشم ببینه با آبجیش حرف میزنی غیرتی میشه ها.. دستاش و میزاره روی میز و نگاه سیاهش میچرخه تو صورتم... یه جذبه ای داره که دست و پام و گم میکنم. _یه بار از جلوی دبیرستان دخترونه رد می‌شدیم، داداشت گفت واستا به خواهرم یه چیز بدم بیام. اونکه رفت اما من چشمام موند روی یه دختر ملوس و خوشگل که با دوستاش یه موتوری رو دست انداخته بودن بهش می خندیدن.. _اوه حالا دختر بازی هم میکنی! چشمای داداشم روشن چه دوستایی داره..! میخنده و سرش پایین تر میاد... _از اون روز کارم شده دید زدن اون دختره تا بلاخره امشب اومدم خواستگاریش... هل میشم ... لیوان چایی رو می‌پاشم تو صورتش... _وای خدا مرگم بده... دوباره خیس شدی.. داد بلندی میکشه و کل فضای رمانتیک آشپزخونه ازهم می‌پاشه... _کلا هرجا تو باشی باید آبارو قطع کرد ورپریده .. https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 بعد یک عمر مورد دختر بازی حواسم پرت یه دختر ورپریده زبون دراز شد که ده تای منو قورت میداد. خواهر رفیقم بود و تا به خودم بیام دیدم نمیتونم بدون دیدنش روزمو شب کنم. میگفتن ناف بُر پسر عموشه اما مگه من مرده باشم بزارم مال مرد دیگه ای باشه ؟ ‼️‼️‼️‼️
232
9
_مادر باران این ماهم که باردار نشدی سه ساله از ازدواج‌تون گذشته نمی‌خواین دوا درمون کنین! تلخندی روی لب هام نقش بست. نگاه سنگین شوهرم و با اون اخم های همیشه درهمش حس کردم و سر بالا کشیدم. _ما مشکلی نداریم مادرجون بچه هم مسئولیت زیادی میخواد، هنوز زوده واقعا هم مشکل نداشتیم. امیررضا پسر عموم بود و از بچگی ناف بریده‌ش بودم ولی اون منو نمی‌خواست. _پسر دکتر رفتین حالا مشکل از کیه! با کلافگی تموم فقط سکوت کردم. و پشت این سکوتم سه سال تنهایی بود. چطور به مادربزرگ حالی می‌کردم که تا حالا امیررضا حتی دستم و نگرفته چه برسه به باردار شدن _خانوم جون این بحث و تموم کن لطفا تو برنامه‌ی آینده‌ی من فعلا ها بچه نیست. بغض بیخ گلوم نشست. برنامه‌ی آینده‌ش مهاجرت کردن با معشوقه‌‌‌‌ی چهارسالش بود. همون دختری که با باباش شریک بود و محبت و عاشقانه خرجش می‌کرد. _مادر حرف من نیست که حرف خانواده‌هاست مادر و پدرتون چشم انتظار یه نوه هستن یهو امیررضا صورتش سرخ شد و با عصبانیت تن صداش و کمی از حالت معمول بالاتر برد. _بس کن توروخدا خانوم جون من هر چی میکشم از خانوادمه تو اوج پیشرفت اجبار کردن با ناف بریدم ازدواج کنم نه حتی اون کسی که خودم می‌خوام، حالا گیر دادن به نوه! مادربزرگ با اخم های درهم اعصاش و محکم به زمین کوبید. _بچه برای من صدا بالا نبر، تو بزرگ تری کوچک تری حالیت نمیشه! یا تا ماه دیگه شکم زنت میاد بالا یا پدر و عموت مدیریت شرکت و ازت می‌گیرن واقعیت خسته بودم. از این اجبار و دستور ها، از این زندگی مشترک که به جای خوشبختی، بدبختم کرد. _باران میریم خونه با قدم های بلند و غرور به حرف مادربزرگ بی توجهی کرد و از عمارت خارج شد. _از طرف من ببخشید مادرجون این روزها فشار کار زیاده و یکم عصبیش کرده _باران من ببخشید نمی‌خوام یکم زنانگی تو وجودت میخوام که مردت و رام کنی و ازش باردار بشی شب خوش دخترم با قلبی شکسته از عمارت بیرون اومدم. از نوجونی آرزوم همسر امیررضا شدن و بچه داشتن ازش بود، ولی قلبش حتی با محرمیت عقدی به اسمم نشد و برام نتپید. به محض اینکه تو ماشین نشستم، امیررضا با یه خداحافظی عاشقانه تماس و قطع کرد. _باشه نفسم منم دلتنگتم تا نیم دیگه تو بغلمی خوشگلم با نوک انگشت نامحسوس نم اشک چشمم و گرفتم. _کارای مهاجرت‌مون اوکی شده هفته دیگه برای همیشه با پریا از ایران می... _پس من چی میشم پسر عمو! دستش و دور فرمون مشت کرد. هفته‌ی دیگه برای همیشه تنهام می‌ذاشت و حسرت گرفتن دست و آغوشش روی قلبم می‌موند. _نمی‌تونم قبل رفتن طلاقت بدم. یعنی اجازه‌ش و ندارم و نمی‌خوام خانوادم تا قبل رفتنم خبر دار بشن بعد چند وقت که پیدام نشه میتونی غیابی طلاق بگیری _تمام این سه سال تنهایی کشیدم و دم از کارات نزدم. حتی همیشه پشتت و گرفتم نمی‌خوای برام جبران کنی! با چشمای تار خیرش شدم و خیرم شد. _ازم چی می‌خوای! خونه رو به اسمت بزنم! _نه پسرعمو ازت یه یادگاری میخوام که تو این دنیا تنها نباشم. برای جبران بچه می‌خوام و این بچه حق منه چهره‌ش ناخوانا بود. هیچ امیدی به قبول کردنش نداشتم و با نیشخند روی لبش تحقیرانه بهم تازوند. _آخه دختر من صبح به صبح می‌بینمت حالت تهوع می‌گیرم از وجودت تو خونم تو فقط اجباری که وبال گردنم شدی، بعد بیام به عشقم خیانت کنم! اگه روزی بیچاره‌ی عالمم بشم سمتت نمیام سمتم اومد. درست دو سال بعد مهاجرت کردن و به زندان افتادنش و بالا کشیدن تمام اموالش توسط پریا با هزار بدبختی عموم نجاتش داد و برگشت. حالا مدیریت شرکت پدربزرگ دست من بود و دیگه همسرش نبودم، بلکه فقط دخترعمویی بودم که با هزار منت و تحقیر قبول کردم زیر دست و کارمند شرکتم بشه... https://t.me/+8OV4nwwA7MU3MzE0 https://t.me/+8OV4nwwA7MU3MzE0 https://t.me/+8OV4nwwA7MU3MzE0 https://t.me/+8OV4nwwA7MU3MzE0
275
10
چرا شلوارت و در میاری بابایی؟ - آرومتر! صدای زمخت بلند مردونش کل خونه رو برداشته بود و در حالی که بند بخیه رو کامل نکشیده بودم به دختر پنج سالش که گوشه ی اتاق ایستاده بود اشاره کردم: - خجالت بکش بابای اون بچه ای تو واقعا؟! با حرص تو صورتم غرید: - خب درد می‌کنه! لنا در حالی که عروسک خرسی بغلش بود سمت پدرش اومد: - بابایی شیطونی کردی باز - اره دور سرت بگردم شیطونی کردم برو از تو اتاقم تلفنمو بیار! دخترکش بدو رفت و من خیره به جای خالی اون دختر بچه موندم. هنوز باورم نمی‌شد که این مرد روانی با این همه جای زخم و تتو پدر این فرشته باشه: - لنا رو دزدیدیش نه؟! با اخم بهم نگاه کرد: - تو تا بچه ی منو بی پدر نکنی ول نمی‌کنی؟ بقیه بند بخیه ی شکمشو کشیدم که صدای دادش بالا رفت و با نیشخند زمزمه کردم: -ازت بعید نیست چطوری منو دزدیدی الان؟! پنس و با حرص روی میز کنارم انداختم و اون خیره بهم شونه بالا انداخت: - دیگه بی کس و کار ترین آدم اون بیمارستان مثل این که تو بودی اخم کردم، راست می‌گفت بچه یتیمی که دانشجوی پزشکی بود و دزدیده شده بود تا جون این آقارو نجات بده... روز ها می‌شد که تو این خونه بودم؟! چند هفته؟ - بذار برم حالت که خوب شده دیگه! سکوت کرد و نگاهش و بهم داد، با دقت نگاهم کرد که زمزمه کردم: - تو رو خدا به کسی هیچی نمی‌گم ازت... جون زن و بچت نگاهش بین چشمام جابه جا شد: - من زن ندارم... به در خروجی اشاره زدم: - دخترت از بوته که به عمل نیومده.... همون موقع صدای پا اومد و در اتاق باز شد و لنا گوشی و به پدرش داد و زمزمه کرد: - بابایی این بادکنکم پیدا کردم بادش می‌کنی؟ با دیدن بسته ی کدکس دست دخترش چشمام گشاد شد و گفتم الان سر دخترش داد می‌زنه ولی خیلی ریلکس بسته رو از دست دخترش کشید: - این بادکنک نیست بابا جان برای زخم های منه برو پیش اقدس جون بابا برو... - ولی بادکنک بود... نگاه قرمز بود عکس انار داشت بذار... دستش رو عقب کشید و کمی جدی شد: - بدو لنا سریع! خندم گرفته بود و دخترش که رفت خیره بهم گفت: - توش باشه بخندی خودم و جمع و جور کردم. خیلی بی ادب بود و اخم کردم، بی حرف پنبه رو الکلی کردم بکشم رو بخیش جیگرش حال بیاد و نگاه سنگینشم حس می‌کردم که یک باره مچ دستم توسط دستش اسیر شد. صدای هینم بلند شد، تا الان هیچ کس بهم دست نزده بود با این که دزدیده بودنم! با ترس به چشماش که انکار با تفریح نگاهم می‌کرد نگاه کردم که زمزمه کرد: - چیه، زبونتو لولو برد یا موش خورد؟! اخم کردم اتفاقا زبون داشتم، یه زبون سرخ که آخر سر سرمو به باد داد!! - گل به خودی زدن جواب نداره، اگه درست درمون باشه اگه توش باشه طرف گریه می‌کنه نمی‌خنده... با پایان حرفم بعد چند لحظه لبخند محوش از رو لبش رفت. انگار تازه فهمید چی گفتم که دستمو از دستش کشیدم و پنبه رو جا بخیه ش کشیدم که چشماش و از درد بست. پنبه رو که برداشتم زمزمه کردم: - من کارم تموم شد با اجا... مچم دوباره بین انگشتای کشیدش گرفتار شد و کشیدم سمت خودش. بی شوخی تو چشمای ترسیدم نگاه کرد و گفت: - به وقتش حالا می‌فهمیم قرار گریه کنی یا بخندی؟! لبخند ترسناکی زد و دستمو ول کرد... و من ترسیده فقط از اتاق بیرون زدم، باید می‌رفتم باید! این مرد روانی بود، روانی... https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 تو تخت رو بدنم خیمه زده بود که هق زدم: - نمی‌رم دیگه نمی‌رم فرار نمی‌کنم... جون لنا تو رو خدا خمار صورتشو از صورتم بالا آورد: - هییششش.. داری بدتر حریصم می‌کنی! - من که همه کار برات کردم، جونتو نجات دادم بذار برم... سرشو کمی بالا آورد: - واسه چی داشتی فرار می‌کردی؟! - چون چون... ترسیدم باید برم... - از حرف امشبم ترسیدی؟ کمی خودمو رو تخت کشیدم بالا و سری به تأیید تکون دادم که نیشخندی زد: - حیف که بدنم هنوز درست درمون نشده وگرنه بهت نشون میدادم بایدم بترسی تو خودم فرو رفتم که سرشو خم کرد و دستی لای موهام کشید: - خانم دکتر تا آخر هفته سرپا میشم به نظرت؟! https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8
737
11
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
157
12
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
152
13
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
103
14
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
174
15
بدون متن...
439
16
#Part_249 _جلوی مدرسه‌م. قندم بالا رفته نمی‌تونم از خیابون رد بشـ..ـم. میـ... میشه بیاین دنبالم؟ صدای لرزان دخترک را به زور شنید. از آنطرف خط. ابرو گره زد. صدایی که همیشه پربغض و لرزان بود را‌.. شناخت. دخترک کدوم گوری بود؟! زن‌داداشِ کم‌سن 17 ساله‌اش که... فقط دو هفته‌اس عقد او شده. فقط یک روز دخترک را فرستاده بود خانه‌ی مادرش. در همین یک روز، دخترک را مجبور کرده بودند... با آن حال نزارش برود مدرسه؟! صدای خیابان می‌آمد. _نه. کار دارم. با اجازه‌ی کی موبایل بردی مدرسه؟! با تشرش، صدای دخترک لرزید. _ به خدا هر روز موبایل نمیا..رم مدرسه. امروز از صبح سرم گیج می‌رفت. ترسیدم دوباره حا..لم بد بشه. برای همین آو‌ر... کیان ابرو گره زد. بی‌حوصله. دخترک وراج. تصور کردنش سخت نبود. با آن مانتو شلوار گشاد مدرسه‌اش که حتما.. خط زیر چانه‌ی مقنعه‌اش کنار گوشش افتاده بود. صورت مانند برفش میان مقنعه‌‌ی سرمه‌ای. می‌داند با اینکه دخترک از پشت خط حرف می‌زند هم... باز سرش را بالا نیاورده بود. با خجالت. هرموقع می‌خواست چیزی بگوید، چانه‌‌ی کوچکش می‌چسبید به سینه‌اش. _بسه. کار دارم، دخترجون.‌ من شوهر سینه چاکت نیستم. شوهرت شیش ماهه که تو قبر خوابیده. گذاشتم بیای خونه‌م تا زیر دست و پای ایل و تبار شوهرت لِه نشی. حس کرد نفس دخترک رفت اما بی‌توجه... غرشش. با حرفش بغض دخترک سنگین تر شده بود. همان شوهر مرده‌اش نازک نارنجی بارش آورده بود که دم به دقیقه زیر گریه می‌زد. _یه بار دیگه بخاطر عذر و بهونه‌ی الکی اسمت و روی گوشیم نبینم. صبح دیدم قرصات و خوردی پس الان قندت نرماله. خودت میری خونه. خونه‌ی من. نه خونه‌ی مادرت.  همینکه خواست تماس را قطع کند هق هق بی‌رمق دخترک. _نـ..نه قطع نکنین. نیم‌ساعته روی جدول وسط چهار راه وایسادم اما از سرگیجـ..ـه نمیتونم رد بشم. خیابون جلوی مدرسه خیلی بزرگه. امروز بیاین دنبالم دیگه بهتون زنگ نمی‌زنم به خد..ا. فک کیان چفت شد. بخاطر زن لوس کم‌سنش، آن مردکِ جهانبخش را بیرون از اتاقش معطل گذاشته بود. _انقدر وسط خیابون زر زر نکن، هیوا. اگر تا نیم ساعت دیگه خونه نبودی، همونجا توی خیابون بمون. نیم ساعت دیگه زنگ میزنم به تلفن خونه. جواب می‌دی. هق هق دخترک بالا گرفت اما بعد از چند ثانیه.... چشمِ مظلومی گفت. با چشم لرزانش، بی‌اراده... کمی گره‌ی میان ابروهای کیان باز شد. دخترک شیرین! بعد از گذشت چند ثانیه و نیامدن صدایی از پشت خط، پیشانی‌‌اش نبض زد. عصبی. دخترک گیج یادش رفته بود تماس را قطع کند. خواست موبایل را از کنار گوشش پایین بیاورد که... به یکباره... با صدای هیع لرزان دخترک و... بوق بلندِ یک ماشین از آنطرف خط...  "ادامه‌ی‌‌ پارت‌ رمان🖤⬇️" https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0 https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0 https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0 "پارت واقعی رمان" کپی⚠️
330
17
#پارت_615 - می‌خوام دخترت رو طلاق بدم هاتف خان! برای چند ثانیه، هیچکس حتی نفس نکشید... همزمان با اشک داغی که روی گونه‌های دخترک چکید، شمعِ روی کیک تولد هم خاموش شد! درست مثل نوری که از چشمان یسنا رفت. - چی؟ سکوت، بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. پدر هیراد بود که اول از همه سکوت را شکست و هیراد را وادار کرد که تکرار کند.‌‌.. که دوباره خون کند به جگرِ دخترکی چشم جنگلی! - چه زری زدی هیراد؟ هیراد جرئت نداشت که به یسنا نگاه کند. می‌دانست که دخترکش را شکسته... می‌ترسید برایش! می‌ترسید نگاهش کند و طاقت نیاورد. می‌‌ترسید آن چشمان غمگین را که ببیند، دو بار در دهان خودش بزند و دست او را بگیرد و از میان این جمع بیرون ببرد... - گفتم می‌خوام یسنا رو طلاقش بدم! این بار رو به پدرش حرفش را تکرار کرد و ناگهان قیامت شد! مادر یسنا محکم در گونه‌ی خودش کوبید و با گریه روی مبل افتاد: - یا فاطمه‌ی زهرا... این چه بی آبرویی‌ای بود؟ و پدر هیراد چنان سمتش هجوم برد که هیچکس نتوانست متوقفش کند: - تو گوه می‌خوری بی‌غیرت! و صدای سیلی محکمش در گوش هیراد، چنان در خانه پیچید که ته دل یسنا خالی شد. بی‌اختیار چشم روی هم فشرد و دست سردِ یخ کرده‌اش، روی شکمش نشست... - یسنا... یسنا، خواهری؟ به من نگاه کن! یسنا؟ خواهر یسنا اسم او را که جیغ کشید، نگاه همه سمتشان چرخید و نگاه هیراد هم... یسنایش #باردار بود! دکتر همین امروز صبح هر استرسی را منع کرده بود و هیراد چه کرده بود؟ چه گفته بود؟ چطور توانسته بود؟ - یسنا... یسنا، منو ببین! تو رو خدا... خواهرش که التماسش کرد، یسنا در حالی که حتی یک سانت از سر جایش تکان نخورده و در همان حال نشسته بود، چشمانش را باز کرد و نگاهش در یک جفت چشم سبزِ غرق خون و نگران گره خورد. - چرا؟ لب هایش رو به مرد شکسته‌ای که با فاصله ایستاده بود، بی صدا تکان خوردند و لب‌های هیراد، مثل ماهی بیرون افتاده از آب باز و بسته شد و دریغ از کوچک‌ترین صدایی... پدر یسنا، حرف دخترش را با قاطعیت و خشمی که به زور کنترلش کرده بود تکرار کرد: - چرا؟ چی این حرف مفتت رو توی جمع توجیه می‌کنه هیراد؟ به زور خودش را کنترل کرده بود که سمت او هجوم نبرد... که خون پسر برادرش را نریزد! طلاق؟ آن هم در خانواده آذریان؟ وحشتناک‌ترین چیزی بود که هیچکس حتی جرئت گفتنش را نداشت و حالا، هیراد در جمع به زبانش آورده بود! آن هم در حالی که یسنا جنین دو ماهه‌اش را به شکم می‌کشید... - دخترت رو دوست ندارم عمو... هیچوقت دوستش نداشتم! و آن تیر خلاص بود برای یسنای باردارش... برای زنی که ناگهان از شدت درد خم شد...❌️ https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk پارت صددرصد واقعی رمانه و تو چنل هم آپ شده😭‼️👆 جوین شو و #پارت_615 رو سرچ کن👆‼️
83
18
" کاش من جای اون حوله بودم می‌پیچیدم دور تنت! " احساس می‌کنم گوش‌هایم داغ می‌شود. آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود! و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید: " داری چیکار می‌کنی؟ " برایش نوشته بودم: " تازه از حمام اومدم. چطور؟ " و حالا او می‌خواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد! با شرم می‌خندم. دکمه‌ی ضبط را می‌زنم و صدا پر می‌کنم. می‌خندم و آرام می‌گویم: - سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقت‌و نمی‌دونی! حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم. نباید جوابش را می‌دادم! مطمئن بودم اگر صدای بم و رگ‌دارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی می‌شوم. هوایی تنش... بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبه‌ی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم... و آن شب، تن‌هایمان بی‌پوشش یک‌دیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیده‌ی محکمش و آن هم‌آغوشی... نفسم را صداداربیرون می‌فرستم. ویسش را باز می‌کنم و صدایش درون اتاق می پیچد: - قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده! داشت تکه می‌انداخت. چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمی‌گشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم! می‌دانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش می‌شوند، یک بار بیشتر روی او را نمی‌بینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم! آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود! سلطان دل شکستن! سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه... و من نمی‌خواستم رها شوم! برایش ویس می‌فرستم: - رفیقا باهم لاس نمی‌زنن! احساس می‌کردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت: - رفیقا باهم نمی‌خوابن پاییز! جوابش را نمی‌دهم. راست می‌گفت. ولی من باید چه کار می‌کردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟ نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم! تلفنم زنگ می‌خورد. آریامهر بود. مردد تماس را وصل می‌کنم و صدایش خش‌دارتر از همیشه در تلفن می‌پیچد. مردانه و در گلو می‌خندد: - حتی دیگه جوابمم نمی‌دی! - قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد... - تو فراموش کردی؟ سکوت می‌کنم. و او خبری می‌گوید: - نکردی! البته که فراموش نکرده بودم! هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و هم‌آغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا می‌رفت. او دوباره خش‌دار می خندد. - قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم می‌آوردی پاییز! حرف نمی‌زنم که او نسخ لب می‌زند: - شش ماهه. گیج می‌پرسم: - شش ماهه چی؟ رک می‌گوید: - شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران... جا می‌خورم. یادم بود یک‌بار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن‌ هم به قدری بد اخلاق و وحشی می‌شود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود. و حالا او می‌گفت شش ماه است با کسی نخوابیده! می‌دانستم راست می‌گفت. پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمی‌گفت! و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود! مات لب می‌زنم: - چرا؟ - چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه می‌رم توی تخت، تو رو تصور کنم! قلبم یک ضربان جا می‌اندازد و خفه صدایش می‌زنم: - آریامهر... این حجم از رک گویی‌اش دیوانه‌ام می‌کرد. صدای زنگ خانه بلند می‌شود. گیج نگاهم را به سالن می‌دوزم‌ ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم. استرس به جانم می‌افتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانه‌مان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب می‌زند: - پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم من‌و می‌خوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری می‌رم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر! https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
98
19
_ خیس کردم برات استاد! ساواش با اخم چانه‌ی کوچیکش رو گرفت و غرید _ تو دانشگاهیم لادن خانوم دخترک با طنازی دستش رو روی زانوی ساواش سر داد _ تو هم رئیس دانشگاهی! ساواش سعی کرد به حال و هوای میان پاهاش توجهی نکنه عصبی غرید _ حراست! لادن لب هاشو روی گردنِ ساواش گذاشت و پچ زد _ من نامزدتم! _ شب میام دنبالت بریم خونه‌ام الان وقتش نیست لادن آروم زمزمه کرد _ پریودم تازه تموم نشده... الان می‌خوام ساواش با پشت دست آروم گونشو نوازش کرد _ یعنی باور کن اون دانشجوییم که از همه خجالتی تر بود حالا میخواد تو دانشگاه با استادش باشه؟ لادن زمزمه کرد _ با نامزدم! ساواش دکمه‌ی بالای پیراهنش رو باز کرد کلاس گرم شده بود نمی‌تونست بیش از این طاقت بیاره! ناخواسته غرش کرد _ بیا پارکینگ اساتید لادن خندید نقشه‌اش گرفته بود! _ تو پارکینگ؟ ساواش با اخم به در اشاره زد _ تو ماشین به پایین تنه‌ی شلوارش نگاه کرد اگر با این حال بیرون می‌رفت کسی متوجهش نمیشد؟! ریموت درهای پارکینگ رو برداشت تا قفل مرکزی رو فعال کنه و از اتاق خارج شد لادن با شیطنت خندید کیفِ چرم گرون قیمتِ ساواش رو از روی میزش چنگ زد و برگه های امتحان رو ازش بیرون کشید به سرعت از هر ۳ صفحه عکس گرفت و برگه ها رو سرجاشون برگردوند _ یک هیچ به نفعِ من استاد! منتظر باش تا بیام پارکینگ... نمیدونست شب تو خونه‌ی ساواش چی در انتظارشه ، وگرنه بخاطر یک نمره‌ی بیست حتی برای درسِ چهار واحدی راضی نمیشد چنین کاری کنه.....🔞😱 https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk https://t.me/+klp-5YHzdHxmNzFk
332
20
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8
128