ar
Feedback
🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂

🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂

قناة بسيطة

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام 🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂

تُعد قناة 🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂 في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 23 675 مشتركاً، محتلاً المرتبة 14 751 في فئة الأروتيك والمرتبة 14 235 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 23 675 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 12 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -594، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -33، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 13.96‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 9.70‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 306 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 2 297 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل صدا, وقت, دخترک, ابرو, انتقام.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
https://t.me/+bheWOGehvfI5MGJk

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 13 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الأروتيك.

23 683
المشتركون
-3324 ساعات
-2217 أيام
-59430 أيام
أرشيف المشاركات
نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

Repost from N/a
_از صدای سکسای آقا میترسی خورشید که گوشات و گرفتی؟ خورشید به مرد آرام و بی خیال کنارش نگاه کرد، سر تکان داد، ترس داشت... صدای ضجه‌ی زنهایی که به تختش می برد... _الان تموم میشه... نترس... جلیل راست می گفت، صدا خوابید، طبق معمول حالا داد می زد که بروند زن بدبخت را بیرون بیاورند. _اون مریضه اقا جلیل؟ از زنا خوشش نمیاد مگه نه؟ جلیل لیوان شربتی را که برای عباس درست کرده بود را جلوی دختر گذاشت، دستور بود که او همیشه شربت را ببرد. " جلیل! بیا اینو ببر... لعنت بهش..." _بیا خورشید، دختره اومد بیرون ببر برای عباس ، فقط تو خلقشو خوب می کنی. عباس حق داشت با دیدن دخترک ملوس و مهربان عمارت آرام شود، چه کسی فکر می کرد که دختربچه‌ای آواره یک روز بتواند بشود ارامش عباس؟ _دلم به آقا میسوزه... از این بیسکوییتام ببرم؟ دوست داره، خودم پختم. سعی کرد سر دخترک گرم بشود که تن کبود زن امشبی را نبیند، عباس مریض بود! _چندتا براش بذار...یکم ببین باهات حرف میزنه؟ وگرنه کل بچه ها فردا دم تیرشن. هیچ چیز خطرناکتر از عباس ارضا نشده نبود، این را همه می دانستند. _کاش می شد براش کاری کرد... سینی کوچک را برداشت، دخترک بزرگ شده بود، زیبا...جلیل این روزها کمی می ترسید، یوقت دخترک هوایی نشود... _تو عباس و با این اخلاق برزخیش خیلی دوست داری خورشید؟ گونه های دخترک گل انداخت، عباس بداخلاق را دوست داشت. _با من که بداخلاق نیست آقا جلیل... " خورشید؟!" بالاخره صدایش کرده بود، جلیل اشاره کرد که برود، حداقل با هر کسی بدخلق بود ، هوای خورشید عمارتش را خیلی داشت. _اومدم آقا عباس... بلیز شلوار دخترانه ای را که او از ترکیه برایش خریده بود به تن داشت، می دانست دوست دارد هر چیزی میخرد را دخترک بپوشد. _کجایی؟ اب جوش برام میاری؟ ربدوشامبر ابریشمی سیاه رنگش را پوشیده بود، سیگار را روی زمین انداخت و لهش کرد. _بوی گند میاد اینجا... پنجره رو باز کنم... اب جوش میخواین؟ فقط خورشید و آرامشش بود که می توانست او را به لبخند زدن وادار کند. _بهش میگن بوی سکس...پنجره رو باز کن. دخترک را سالها کنار خودش نگه داشته بود، میان کلی مرد ولی کسی حق نداشت چیزی به او بگوید. _هر چی هست بوی گندیه... من قدم نمی رسه این بیلبیلکش و باز کنین... مردانه و ریز خندید، دخترک چرا قد نمی کشید؟ _کوتوله موندی خورشید... دست دور کمر دخترک گرفت تا بلندش کند... چیزی درونش انگار فوران کرد، دستش بی حواس به سینه های خورشید خورده بود... _کوتوله خوبه دیگه، فرز و سبک... براتون بیسکوییت درست کردم... نصفه شب... لرز به تن عباس انداخته بود... بوی پوستش... ظرافتش... _از من نمی ترسی خورشید؟ باز سیگاری آتش زد، حق نداشت به خورشید اش نظر داشته باشد. _راستش یوقتایی می‌ترسم...این صداها ترسناکن...من گوشامو می گیرم. نفس حبس کرد، اگر این دخترک مهربان نبود این چند سال که هربار بعد از ارضا نشدن با کلمات و اداهای شیرینش او را آرام کند... _خورشید؟ دخترک سعی کرد خودش را بالا بکشد برای بستن پنجره، نمی توانست... روسری کوچکش را سفت کرد،انگار با این کار قدش بلندتر میشود...سرما اتاق را گرفت... _اخ خورشید بمیره که کوتوله مونده... یه لا لباس تنتونه مریض میشید... همان قسمت اول کافی بود که غیض کند. _بتمرگ سرجات خودم می بندم. او را بین خودش و پنجره گیر انداخت، یک لحظه بود...اندام سفت مردانه اش به دخترک خورد... _آقا ... چی شده... این... دست دخترک به مردانگی اش خورده بود... عباس از جا پرید، او اخم کرد و خورشید نگران نگاهش کرد... _گمشو بیرون خورشید... دخترک بغض کرد. زیادی چشم و گوش بسته نگهش داشته بود و حالا اگر نمی رفت... _عصبانیتون کردم؟ درد دارین؟... برم حوله گرم بیارم؟... صورت در هم کشید، باز هم درد امان عباس را برید، ارضا نشدنهای پی در پی ... _جلیل... بیا خورشید رو ببر تا کار دستش ندادم... https://t.me/+KCRjg8tMb-FjMzk8 https://t.me/+KCRjg8tMb-FjMzk8 https://t.me/+KCRjg8tMb-FjMzk8

Repost from N/a
حاجی اخم نکن،من فقط خواستم آینده عاطفیتو تضمین کرده باشم به والله! میرسعید دست از بستن دکمه سر استینش کشید و با اخمی سنگین به پسرش خیره شد _ سبحان ...فقط سه ثانيه وقت داری توضیح بدی چرا از کلانتری زنگ زدن! سبحان لبخند گشادش را جمع نکرد _ حله حاجی ، فقط قبلش تضمین بده عصبی نمیشی میرسعید خونسرد به سمتش چرخید _ شد دو ثانیه _ ببین ددی جون ،یه اتفاق کوچولو ناخواسته افتاده.. مرد با طمانینه سرش را کج کرد _ یک ثانیه! _ عسل و از سر سفره عقدش دزدیدم! میرسعید ناباور به چهره ی خندانش خیره شد _ چی رو دزدیدی؟! با افتخار شانه بالا انداخت _ چی نه حاجی ، باید بگی کیو! همون همکلاسی دانشگاهم عسل جون که عکسش و نشونت داده بودم! میرسعید کلافه دستش را روی پیشانی اش کشید _ تو برداشتی زن مردم و از سر سفره عقدش کش رفتی؟! سبحان سوتی کشید و خودش را تکان داد پسرک یاغی انگار نه انگار دختر جوانی را جلوی جشم های همه دزدیده بود! _ اولالاااا حاجی ، راه افتادی از کلمه های‌... با دیدن حالت تهاجمی پدرش خودش را به در رساند و با صدای زنانه ای جیغ کشید _ حاجی جان مادرت نزنیا...بابا آدم باید ظرفیت داشته باشه میرسعید نفس عمیقی کشید و فکش را سفت کرد _ کجاست الان این زبون بسته؟! سبحان با انگشت به طبقه ی بالا اشاره کرد میرسعید ناباور به سمتش رفت _ برداشتی دختره رو آوردی خونه ی من؟! سبحان بلاتکلیف سرش را خاراند _ خب نمیشه زن بابای ایندم و وسط خیابون ولش کنم که ، تو مرام ما لوتیا نی.‌. با پس گردنی محکمی که خورد لبش را  گزید و ساکت شد با صدای ظریفی گردن هر دو به سمت در چرخید _ ب..ببخشید آقا سبحان؟! میرسعید ناخواسته سر تا پای دخترک را زیر نظر گرفت ، نوک بینی قرمز شده و مژه های خیس از اشکش چرا اینقدر زیبا بود؟ سبحان با نیش باز خودش را جمع و جور کرد _ آقا سبحان چیه ، بگو پسرم راحت باش پدرش تیز به سمتش چرخید و او در دم ساکت شد دخترک گیج شده کمی جلو آمد _ میشه یه تلفن به من بدید لطفا؟ سبحان خودش را وسط انداخت _ معلومه که نه ، سر نجات دادنت از چند جا جراحت دیدم زن بابا حالا میگی هلو بپر تو گلو تحویلت بدیم به اون نامزد ریقوت؟ چشم های خیس از اشکش گرد شد و قدمی به میرسعید نزدیک شد _ نه تروخدا، نامزدم نه...شما لطف کنید یه تلفن به من بدید من سریع رفع مزاحمت میکنم اخم های مرد ناخودآگاه در هم شد ، به جز پیش نامزدش کجا می‌توانست برود؟! گلویش را صاف کرد _پیش نامزدت نه پس کجا؟! عسل بی هوا آستین لباس مرد را چسبیده و به التماس افتاد _ هرجا به جز بغل اون نامرد ، من نمیخوام زن اون مرتیکه بشم تروخدا کمکم کن سبحان با تعجب به دست های دختر که دور مچ پدرش حلقه شده بود خیره شد کسی نبود که خط قرمز های میرسعید را نداند و او می‌دانست عسل ذاتا دختر شیطون و راحتی است. برای میرسعید عجیب بود چرا دست های ظریف دخترک را پس نمیزد؟ چرا مجذوب تفاوت رنگ پوستی خودش و این دختر ریزه ای که قدش به زور تا قفسه سینه اش می‌رسید شده بود!!! قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای کوبیده شدن در حیاط توی خانه پیچید هر سه با شنیدن صدای عربده های مردی که پشت در بود جا خوردند عسل جیغ خفه ای کشید و بی هوا خودش را در آغوش امن میرسعید جا کرد و بغضش ترکید _خودشونن... اومدن ببرن منو تورو به مردونگیت قسم میدم نزار دستشون بهم برسه! مردانگی میرسعید چیزی نبود که کسی اورا قسم بدهد و بیخیالش شود. حالا این آهوی فراری به او پناه آورده بود و با چشم های گرد و لباب از اشکش اورا قسم میداد! دخترک را با آرامش از خودش جدا کرد و این بار نگاهش در نگاه وحشت زده ی عسل قفل شد همانطور که به سمت در میرفت رو به سبحان زمزمه کرد _ تا من ارومشون میکنم عاقد خبر کن❌🔥 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0

Repost from N/a
- ‏یکی باشه ممه هاشو بزنه تو سوپ ٬ بگه بخور زودتر خوب شی چیه؟ اونم نداریم:( لیوان آب میوه رو می‌گیرم سمتش و با خجالت می‌گم: - بخور زودتر خوب شی بی ادب. دماغش رو بالا می‌کشه و می‌گه: - نمی‌شه ممه هاتو بزنی توش شیر انبه بخورم؟ در حالی که خنده‌ام گرفته لیوان رو می‌دم دستش و می‌گم: - نخیر من شیر ندارم. یه قلوپ از محتوای لیوان سر می‌کشه و می‌گه: - راست می‌گی، واسه شیر داشتنش اول باید بریزم توش. من با گیجی می‌گم: - چیو بریزی؟ یه قلوپ دیگه می‌خوره و ناله می‌کنه: - دختر خنگ کجاش جذابه خدا؟ این چیه؟ چرا زرده؟ مزه شاش گربه می‌ده. اخم میکنم می‌گم: - آبمیوه سیب موزه خجالت بکش. با پشمایِ ریخته به لیوان نگاه می‌کنه و می‌پرسه: - آب موزو و چطوری گرفتی؟ نیشمو شل می‌کنم می‌گم: - ساندیس خریدم ریختمش تو لیوان! یه نفس عمیق میکشه و یهو داد می‌زنه: - خدایا این کیه آفریدی؟  چرا با من اینطوری می‌کنه؟ ایهالناسسسسسسس من ممه می‌خوام! من سوپِ ممه می‌خوامممم... من مریض و ناتوااااانمممممممم باید یه چیزی بخورم جون بگیرم یا نه؟ دست می‌ذارم رو دهنش و می‌گم: - هیس ساکت شو، الان عزیز میاد بالا... دستم رو ورمی‌داره و می‌گه: - بذارررر بیاد یکم نصیحتت کنههه! من و تو مگه عقد نکردیمممم پس چرا نمی‌ذاری دست بزنم به ممه هات بگم بیب بیبببب؟ دیگه داره کفریم می‌کنه! می‌خوام داد بزنم، که نیشش رو شل می‌کنه می‌گه: - می‌تونی با ممه هات خفم کنی صدام دیگه در نمیاد، قول! https://t.me/+rG7-Z-34nuA4Zjk0 اسم دوم این رمانو باید گذاشت در جستجوی ممه😂😂😂😂😂😂 https://t.me/+rG7-Z-34nuA4Zjk0 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 https://t.me/+rG7-Z-34nuA4Zjk0 نه سحر است نه جادو، نه بنر فیک این رمان اومده تموم رمانای طنز تلگرامو دگرگون کنه😂  از پارت اولش می خندین تا فیها خالدوووونش

Repost from N/a
#پارت۹۳۱ مردک غول پیکر با من قهر کرده است! جلو میروم و مانند کوالا از پشتش آویزان شدم. -برو تو اتاقت نورا کار دارم. بغضم را مخفی کردم و سرم را به گودی گردنش چسباندم. -نمی‌خوام چقدر کار می‌کنی... به من توجه کن. سر چرخاند و با عصبانیتی که تبدیل به جدیت شده بود، جواب داد: -تا اینو تموم نکنم نمی‌تونم ولش کنم. برو تو اتاق به محض تموم شدنش میام و صداتو بلند می‌کنم. باشه دخترم؟ صدایش را کمی پایین آورده بود تا مثلاً بترسم! انگار که نمی‌فهمیدم این هم یکی دیگر از آن تهدیدهای توخالی چند وقت اخیرش است و طبق معمول بخاطر ناراحتی‌اش از من میخواهد فاصله بگیرد! دستانم را از دور گردنش باز کردم و فاصله گرفتم. -باشه کاری باهات ندارم اما تو اتاقم نمیرم اونجا حوصله‌ام سر میره. روی مبل دراز کشیدم و شروع به باز کردن دکمه‌های بلوزم کردم و تا به دکمه‌ی آخر رسیدم، یکدفعه صدای خش خش کاغذها قطع شد. -مورچه؟ داری چیکار می‌کنی؟! لب گزیدم تا نیشخند نزنم و دستم را سمت شلوارم بردم. -می‌خوام یه کم بخوابم اما لباس هام گرمه باهاشون خوابم نمی‌بره! شلوار را هم کنار بلوز انداختم و برای لحظه‌ای صدای محکم آب دهان قورت دادنش را شنیدم! خدایا چقدر نخندیدن سخت بود. -منو ببین مورچه دردسرساز دیوونه بازی درنیار. یه وقت کسی می‌بینتت اونوقت تا فردا صبحم گریه کنی به من ربطی نداره ها! دیدن صورت و گردن سرخ شده از شدت حرارت بدنش حالم را بهتر کرد. -چقدرم که کسی جرات داره بدون گفتن به تو بیاد اینجا! آچمز شده لب هایش را روی هم فشرد. همانطور که سعی داشتم شیطان درونم در صورتم هویدا نشود، دستم را سمت قفل لباس زیرم بردم. قفل را باز کردم و وقتی آرام بند سینه بند را از روی شانه‌ام سُر دادم، یکدفعه صدای نفس غرش وارش بلند شد و گفت: -نکن نورا! هیجان زده و پر از شور خواستن نگاهش می‌کردم. لب زد: -کاری نکن پاشم! با مظلومیت زمزمه کردم: -آخه تو گرما خوابم نمی‌بره! دستانش روی میز مشت شد و با نیشخندی که دیگر نمی‌توانستم کنترلش کنم، لباس زیرم را یکدفعه به طرفش و دقیقاً در صورتش پرت کردم. گرفتن سینه‌بندم در هوا و بویدنش همه جانم را به ضعف انداخت. از گرفتن نقشه ام و اینکه کاری کرده بودم بیخیال قهرش شود میخواستم بلند بخندم. اما وقتی یکدفعه ایستاد و اخمالود و سوالی گفت: -مامان؟! آرنجم از زیرم در رفت و همانطور که با بالای تنه‌ی برهنه روی مبل می‌افتادم، چشم در چشم زن بلوند و قد بلندی که کنار ورودی ایستاده بود، شدم. نه... این اتفاق نباید می‌افتاد! واقعاً اینگونه برای اولین بار با مادر کسی که عاشقش بودم و شوهرم بود رو به رو شده‌ام؟! https://t.me/+PxMbPexyT25iYzQ0 https://t.me/+PxMbPexyT25iYzQ0 https://t.me/+PxMbPexyT25iYzQ0 ❌❌بنرپارت‌‌اصلی‌رمان‌است❌❌

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

Repost from N/a
#Part_301 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk

Repost from N/a
تشتِ آب و کفِ کثیف لباسارو از پشت بوم میریزم تو حیاط.. _هوووووی این چه کثافتی بود ریختی روی سرم... مگه کوری! یواشکی پایین و نگاه میکنم و یه مرد کت شلواری خیسِ آب پایین وایستاده... _هوم... منکه شمارو ندیدم... لوله آب فاضلاب گرفته مجبور شدم بریزم پایین. قیافه اش خیلی وحشتناک شده... انگار میخواد خفم کنه. _اصلا چیزی به اسم معذرت خواهی به گوشت خورده؟ شونه بالا انداخته میگم... _میخواستی سر راه واینستی.. کلافه از اینکه دستش بهم نمیرسه اطراف و نگاه میکنه... _بلاخره که از اونجا میای پایین من اون زبون درازت و میچینم. تخس ابرو بالا ميندازم... _نچ نمیام... یه ذره آب بود دیگه نخوردت که! مرتیکه وسواسی... آخرش دست به کمر شاکی میشم.. _اصلا جنابعالی تو حیاط ما چیکار میکنی! اگه با داداشم کار داری خونه نیست برو شب بیا... _شبم میام اونوقت جرات داری بلبل زبونی کن. اداش و در میارم... _بچه میترسونی... با بزرگترتم بیای زبون من همینه.. https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 _امشب مهمون داریم یه لباس درست و حسابی بپوش بیا... _نکنه همون پسره ی پروی که خیسش کردم... مامانم میزنه تو صورتش... _چیکار کردی ورپریده..!؟ شونه بالا ميندازم... _من کاری نکردم آب تشت لباسا ریخت روش... داداشم میزنه زیر خنده.. _اوه پس تو هاکان و به اون روز درآوردی.. یه ملت برا نگاهش خودشون رو به آب و آتیش میزنن تو با تریلی از روش رد شدی.؟ حالا که فکر میکنم از اون پسرایی بود که رفیقام همیشه تعریفش و میکنن، قد بلند و خوش تیپ .. _حالا چی قراره پول لباساشو شب بیاد بگیره؟ خیلی گدا تشریف داره.. نگاه مرموز مامان و بابام به همدیگه و آهی که مادرم میکشه.. _خدایا یه دختر مثه پنجه ی آفتاب دادی بهم بدون یه ذره عقل.. مصبتو شکر.. اوه اوه... واقعا اومدن.. نگاه ننه باباشم آورده.. اینا چرا انقدر چسان فسان کردن؟ مگه اومدن عروسی! به زور مامان یه پیراهن بلند آبی پوشیدم همرنگ چشمام.. هرکاری کرد نرفتم جلو سلام بدم.. چه معنی داره پروپرو خودشو دعوت کرده مرتیکه وسواسی... _مستانه مادر چایی بیار.. بلاخره به زور میرم بیرون و با قیافه ی عبوس سلام میدم. _به به دختر گلم... ماشاا... هزار ماشاا... . هرچی خودش بداخلاق و اخمو... ننه اش مهربونه... چایی رو کم ریختم بهش نرسه... _آب سماور تموم شد... هر وقت جوش بیاد برا شماهم میریزم. مامان کم مونده از عصبانیت مثه زودپز بخار بده بیرون اما مامان پسره میخنده و میگه چقدر نازم.. اینام یه تختشون کمه ها ؟ دوباره میام تو آشپزخونه و برای خودم یه لیوان چایی میریزم. _مگه آبت تموم نشده بود.. یه کت و شلوار دیگه پوشیده بود و دست به کمر نگاهم می‌کرد. _اولا آب سماور رو گفتم.. کتری هنوز آب داره... دوما بازم بی اجازه اومدی تو؟ حقته این دفعه لیوان چایی و روت بپاشم پرو پرو نیای خونمون.. مرتیکه وسواسی.. نیشخندی میزنه و قیافه ی قشنگی داره.. _کلا با لباسای من مشکل داریا ؟ _کلا با تو مشکل دارم...!  اینجا چیکار میکنی؟ داداشم ببینه با آبجیش حرف میزنی غیرتی میشه ها.. دستاش و میزاره روی میز و نگاه سیاهش میچرخه تو صورتم... یه جذبه ای داره که دست و پام و گم میکنم. _یه بار از جلوی دبیرستان دخترونه رد می‌شدیم، داداشت گفت واستا به خواهرم یه چیز بدم بیام. اونکه رفت اما من چشمام موند روی یه دختر ملوس و خوشگل که با دوستاش یه موتوری رو دست انداخته بودن بهش می خندیدن.. _اوه حالا دختر بازی هم میکنی! چشمای داداشم روشن چه دوستایی داره..! میخنده و سرش پایین تر میاد... _از اون روز کارم شده دید زدن اون دختره تا بلاخره امشب اومدم خواستگاریش... هل میشم ... لیوان چایی رو می‌پاشم تو صورتش... _وای خدا مرگم بده... دوباره خیس شدی.. داد بلندی میکشه و کل فضای رمانتیک آشپزخونه ازهم می‌پاشه... _کلا هرجا تو باشی باید آبارو قطع کرد ورپریده .. https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 https://t.me/+qTEdH_OxriVhZWM0 بعد یک عمر مورد دختر بازی حواسم پرت یه دختر ورپریده زبون دراز شد که ده تای منو قورت میداد. خواهر رفیقم بود و تا به خودم بیام دیدم نمیتونم بدون دیدنش روزمو شب کنم. میگفتن ناف بُر پسر عموشه اما مگه من مرده باشم بزارم مال مرد دیگه ای باشه ؟ ‼️‼️‼️‼️

Repost from N/a
_مادر باران این ماهم که باردار نشدی سه ساله از ازدواج‌تون گذشته نمی‌خواین دوا درمون کنین! تلخندی روی لب هام نقش بست. نگاه سنگین شوهرم و با اون اخم های همیشه درهمش حس کردم و سر بالا کشیدم. _ما مشکلی نداریم مادرجون بچه هم مسئولیت زیادی میخواد، هنوز زوده واقعا هم مشکل نداشتیم. امیررضا پسر عموم بود و از بچگی ناف بریده‌ش بودم ولی اون منو نمی‌خواست. _پسر دکتر رفتین حالا مشکل از کیه! با کلافگی تموم فقط سکوت کردم. و پشت این سکوتم سه سال تنهایی بود. چطور به مادربزرگ حالی می‌کردم که تا حالا امیررضا حتی دستم و نگرفته چه برسه به باردار شدن _خانوم جون این بحث و تموم کن لطفا تو برنامه‌ی آینده‌ی من فعلا ها بچه نیست. بغض بیخ گلوم نشست. برنامه‌ی آینده‌ش مهاجرت کردن با معشوقه‌‌‌‌ی چهارسالش بود. همون دختری که با باباش شریک بود و محبت و عاشقانه خرجش می‌کرد. _مادر حرف من نیست که حرف خانواده‌هاست مادر و پدرتون چشم انتظار یه نوه هستن یهو امیررضا صورتش سرخ شد و با عصبانیت تن صداش و کمی از حالت معمول بالاتر برد. _بس کن توروخدا خانوم جون من هر چی میکشم از خانوادمه تو اوج پیشرفت اجبار کردن با ناف بریدم ازدواج کنم نه حتی اون کسی که خودم می‌خوام، حالا گیر دادن به نوه! مادربزرگ با اخم های درهم اعصاش و محکم به زمین کوبید. _بچه برای من صدا بالا نبر، تو بزرگ تری کوچک تری حالیت نمیشه! یا تا ماه دیگه شکم زنت میاد بالا یا پدر و عموت مدیریت شرکت و ازت می‌گیرن واقعیت خسته بودم. از این اجبار و دستور ها، از این زندگی مشترک که به جای خوشبختی، بدبختم کرد. _باران میریم خونه با قدم های بلند و غرور به حرف مادربزرگ بی توجهی کرد و از عمارت خارج شد. _از طرف من ببخشید مادرجون این روزها فشار کار زیاده و یکم عصبیش کرده _باران من ببخشید نمی‌خوام یکم زنانگی تو وجودت میخوام که مردت و رام کنی و ازش باردار بشی شب خوش دخترم با قلبی شکسته از عمارت بیرون اومدم. از نوجونی آرزوم همسر امیررضا شدن و بچه داشتن ازش بود، ولی قلبش حتی با محرمیت عقدی به اسمم نشد و برام نتپید. به محض اینکه تو ماشین نشستم، امیررضا با یه خداحافظی عاشقانه تماس و قطع کرد. _باشه نفسم منم دلتنگتم تا نیم دیگه تو بغلمی خوشگلم با نوک انگشت نامحسوس نم اشک چشمم و گرفتم. _کارای مهاجرت‌مون اوکی شده هفته دیگه برای همیشه با پریا از ایران می... _پس من چی میشم پسر عمو! دستش و دور فرمون مشت کرد. هفته‌ی دیگه برای همیشه تنهام می‌ذاشت و حسرت گرفتن دست و آغوشش روی قلبم می‌موند. _نمی‌تونم قبل رفتن طلاقت بدم. یعنی اجازه‌ش و ندارم و نمی‌خوام خانوادم تا قبل رفتنم خبر دار بشن بعد چند وقت که پیدام نشه میتونی غیابی طلاق بگیری _تمام این سه سال تنهایی کشیدم و دم از کارات نزدم. حتی همیشه پشتت و گرفتم نمی‌خوای برام جبران کنی! با چشمای تار خیرش شدم و خیرم شد. _ازم چی می‌خوای! خونه رو به اسمت بزنم! _نه پسرعمو ازت یه یادگاری میخوام که تو این دنیا تنها نباشم. برای جبران بچه می‌خوام و این بچه حق منه چهره‌ش ناخوانا بود. هیچ امیدی به قبول کردنش نداشتم و با نیشخند روی لبش تحقیرانه بهم تازوند. _آخه دختر من صبح به صبح می‌بینمت حالت تهوع می‌گیرم از وجودت تو خونم تو فقط اجباری که وبال گردنم شدی، بعد بیام به عشقم خیانت کنم! اگه روزی بیچاره‌ی عالمم بشم سمتت نمیام سمتم اومد. درست دو سال بعد مهاجرت کردن و به زندان افتادنش و بالا کشیدن تمام اموالش توسط پریا با هزار بدبختی عموم نجاتش داد و برگشت. حالا مدیریت شرکت پدربزرگ دست من بود و دیگه همسرش نبودم، بلکه فقط دخترعمویی بودم که با هزار منت و تحقیر قبول کردم زیر دست و کارمند شرکتم بشه... https://t.me/+8OV4nwwA7MU3MzE0 https://t.me/+8OV4nwwA7MU3MzE0 https://t.me/+8OV4nwwA7MU3MzE0 https://t.me/+8OV4nwwA7MU3MzE0

Repost from N/a
چرا شلوارت و در میاری بابایی؟ - آرومتر! صدای زمخت بلند مردونش کل خونه رو برداشته بود و در حالی که بند بخیه رو کامل نکشیده بودم به دختر پنج سالش که گوشه ی اتاق ایستاده بود اشاره کردم: - خجالت بکش بابای اون بچه ای تو واقعا؟! با حرص تو صورتم غرید: - خب درد می‌کنه! لنا در حالی که عروسک خرسی بغلش بود سمت پدرش اومد: - بابایی شیطونی کردی باز - اره دور سرت بگردم شیطونی کردم برو از تو اتاقم تلفنمو بیار! دخترکش بدو رفت و من خیره به جای خالی اون دختر بچه موندم. هنوز باورم نمی‌شد که این مرد روانی با این همه جای زخم و تتو پدر این فرشته باشه: - لنا رو دزدیدیش نه؟! با اخم بهم نگاه کرد: - تو تا بچه ی منو بی پدر نکنی ول نمی‌کنی؟ بقیه بند بخیه ی شکمشو کشیدم که صدای دادش بالا رفت و با نیشخند زمزمه کردم: -ازت بعید نیست چطوری منو دزدیدی الان؟! پنس و با حرص روی میز کنارم انداختم و اون خیره بهم شونه بالا انداخت: - دیگه بی کس و کار ترین آدم اون بیمارستان مثل این که تو بودی اخم کردم، راست می‌گفت بچه یتیمی که دانشجوی پزشکی بود و دزدیده شده بود تا جون این آقارو نجات بده... روز ها می‌شد که تو این خونه بودم؟! چند هفته؟ - بذار برم حالت که خوب شده دیگه! سکوت کرد و نگاهش و بهم داد، با دقت نگاهم کرد که زمزمه کردم: - تو رو خدا به کسی هیچی نمی‌گم ازت... جون زن و بچت نگاهش بین چشمام جابه جا شد: - من زن ندارم... به در خروجی اشاره زدم: - دخترت از بوته که به عمل نیومده.... همون موقع صدای پا اومد و در اتاق باز شد و لنا گوشی و به پدرش داد و زمزمه کرد: - بابایی این بادکنکم پیدا کردم بادش می‌کنی؟ با دیدن بسته ی کدکس دست دخترش چشمام گشاد شد و گفتم الان سر دخترش داد می‌زنه ولی خیلی ریلکس بسته رو از دست دخترش کشید: - این بادکنک نیست بابا جان برای زخم های منه برو پیش اقدس جون بابا برو... - ولی بادکنک بود... نگاه قرمز بود عکس انار داشت بذار... دستش رو عقب کشید و کمی جدی شد: - بدو لنا سریع! خندم گرفته بود و دخترش که رفت خیره بهم گفت: - توش باشه بخندی خودم و جمع و جور کردم. خیلی بی ادب بود و اخم کردم، بی حرف پنبه رو الکلی کردم بکشم رو بخیش جیگرش حال بیاد و نگاه سنگینشم حس می‌کردم که یک باره مچ دستم توسط دستش اسیر شد. صدای هینم بلند شد، تا الان هیچ کس بهم دست نزده بود با این که دزدیده بودنم! با ترس به چشماش که انکار با تفریح نگاهم می‌کرد نگاه کردم که زمزمه کرد: - چیه، زبونتو لولو برد یا موش خورد؟! اخم کردم اتفاقا زبون داشتم، یه زبون سرخ که آخر سر سرمو به باد داد!! - گل به خودی زدن جواب نداره، اگه درست درمون باشه اگه توش باشه طرف گریه می‌کنه نمی‌خنده... با پایان حرفم بعد چند لحظه لبخند محوش از رو لبش رفت. انگار تازه فهمید چی گفتم که دستمو از دستش کشیدم و پنبه رو جا بخیه ش کشیدم که چشماش و از درد بست. پنبه رو که برداشتم زمزمه کردم: - من کارم تموم شد با اجا... مچم دوباره بین انگشتای کشیدش گرفتار شد و کشیدم سمت خودش. بی شوخی تو چشمای ترسیدم نگاه کرد و گفت: - به وقتش حالا می‌فهمیم قرار گریه کنی یا بخندی؟! لبخند ترسناکی زد و دستمو ول کرد... و من ترسیده فقط از اتاق بیرون زدم، باید می‌رفتم باید! این مرد روانی بود، روانی... https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 تو تخت رو بدنم خیمه زده بود که هق زدم: - نمی‌رم دیگه نمی‌رم فرار نمی‌کنم... جون لنا تو رو خدا خمار صورتشو از صورتم بالا آورد: - هییششش.. داری بدتر حریصم می‌کنی! - من که همه کار برات کردم، جونتو نجات دادم بذار برم... سرشو کمی بالا آورد: - واسه چی داشتی فرار می‌کردی؟! - چون چون... ترسیدم باید برم... - از حرف امشبم ترسیدی؟ کمی خودمو رو تخت کشیدم بالا و سری به تأیید تکون دادم که نیشخندی زد: - حیف که بدنم هنوز درست درمون نشده وگرنه بهت نشون میدادم بایدم بترسی تو خودم فرو رفتم که سرشو خم کرد و دستی لای موهام کشید: - خانم دکتر تا آخر هفته سرپا میشم به نظرت؟! https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8

نوا دختری که از بچگی خدمتکار عمارت نیکزادها بود پنهانی با پسر کوچیکه خاندان نیکزاد ازدواج میکنه البته بدون ثبت شدن در شناسنامه‌اس! و زمانی که باردار میشه، همسرش فوت میکنه و اون در تلاش که ثابت کنه بچه از خون اون هاست. تو همین حین محمدعلی، معروف به محمدعلی تایگر، کشتی گیر لوتی و معروف تیم ملی و برادرشوهر نوا به کمک عشق قدیمیش میاد که یه روز اونو کنار گذاشته بود اما... https://t.me/+qHqArRni2Z9lZWE8