🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂
关闭频道
📈 Telegram 频道 🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂 的分析概览
频道 🍂°|•آبـــٰٓــــاٰنْ•|°🍂 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 23 523 名订阅者,在 色情 类别中位列第 14 750,并在 伊朗 地区排名第 14 323 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 23 523 名订阅者。
根据 23 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -746,过去 24 小时变化为 -23,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.39%。内容发布后 24 小时内通常能获得 10.88% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 563 次浏览,首日通常累积 2 560 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 صدا, وقت, دخترک, ابرو, انتقام 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 24 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 色情 类别中的关键影响点。
23 523
订阅者
-2324 小时
-537 天
-74630 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+72
在12个频道中
五月 '26
+24
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+1 475
在61个频道中
Get PRO
一月 '26
+218
在5个频道中
Get PRO
十二月 '25
+376
在76个频道中
Get PRO
十一月 '25
+2 109
在5个频道中
Get PRO
十月 '25
+616
在3个频道中
Get PRO
九月 '25
+91
在8个频道中
Get PRO
八月 '25
+329
在15个频道中
Get PRO
七月 '25
+138
在23个频道中
Get PRO
六月 '25
+243
在23个频道中
Get PRO
五月 '25
+63
在7个频道中
Get PRO
四月 '250
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+26
在17个频道中
Get PRO
二月 '250
在5个频道中
Get PRO
一月 '25
+114
在7个频道中
Get PRO
十二月 '24
+9
在15个频道中
Get PRO
十一月 '24
+54
在19个频道中
Get PRO
十月 '24
+1 347
在5个频道中
Get PRO
九月 '24
+1 283
在179个频道中
Get PRO
八月 '24
+8 985
在312个频道中
Get PRO
七月 '24
+964
在193个频道中
Get PRO
六月 '24
+267
在13个频道中
Get PRO
五月 '24
+376
在192个频道中
Get PRO
四月 '24
+857
在77个频道中
Get PRO
三月 '24
+476
在75个频道中
Get PRO
二月 '24
+1 052
在23个频道中
Get PRO
一月 '24
+2 122
在156个频道中
Get PRO
十二月 '23
+4 088
在194个频道中
Get PRO
十一月 '23
+1 865
在161个频道中
Get PRO
十月 '23
+4 503
在158个频道中
Get PRO
九月 '23
+2 097
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+2 186
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+5 970
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+1 776
在1个频道中
Get PRO
五月 '23
+1 224
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+5 750
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+4 117
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+8 715
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+20 735
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 24 六月 | 0 | |||
| 23 六月 | 0 | |||
| 22 六月 | 0 | |||
| 21 六月 | 0 | |||
| 20 六月 | +18 | |||
| 19 六月 | +40 | |||
| 18 六月 | +14 | |||
| 17 六月 | 0 | |||
| 16 六月 | 0 | |||
| 15 六月 | 0 | |||
| 14 六月 | 0 | |||
| 13 六月 | 0 | |||
| 12 六月 | 0 | |||
| 11 六月 | 0 | |||
| 10 六月 | 0 | |||
| 09 六月 | 0 | |||
| 08 六月 | 0 | |||
| 07 六月 | 0 | |||
| 06 六月 | 0 | |||
| 05 六月 | 0 | |||
| 04 六月 | 0 | |||
| 03 六月 | 0 | |||
| 02 六月 | 0 | |||
| 01 六月 | 0 |
频道帖子
| 2 | - پسرهی بیرگ! زنتو تو خیابون جمع میکنی یا بدم جمعش کنن؟
حاجی زیر بازوی ساچلی را گرفته بود که با پای گچ گرفته لیلیکنان که میآمد تسبیح فیروزهی حاجی را هم تکان میداد!
- چی شده حاجی؟
اصلا حوصلهی مریضداری نداشت آنهم این جوجهتیغی پررو که فقط مایع دردسر بود!
حاجی تغریبا دخترک را پرت کرد روی کاناپه.
- تو به این موتورسواری یاد دادی پسر؟
دانا بهسرعت دوید پشت پنجره، موتورش نبود!
- نکنه با موتور من؟؟
دخترک تخس بیادب! با آنکه پایش توی گچ بود از پشت سر حاجی برایش شکلکی درآورد.
- بهخدا بلد بودم حاجی اون ماشینه اومد جلوم...
صدایش مظلوم اما آن چشمهای دریده را فقط دانا میشناخت و بس!
- بسه! هی بهت گفتم دختر فلان دکتر و فلان مسئول! دست گذاشتی رو این آبرومو بردی! حالا اگه برای موقعیت سیاسی من...
برای او که داشت، لهش میکرد ولی حالا وقتش نبود باید اول حاجی را ساکت میکرد.
- بسه حاجی! موقعیت تو به من و زنم ربط نداره به آدمات بگو اینقدر زن منو تعقیب نکنن.
مکثی کرد، از درون داشت منفجر میشد! موتور ملیاردی خوشگلش... آخ!
- شام بمون حاجی!
ساچلی از قصد نالهای کرد.
- وای خدا پام... خیلی درد داره آقاجون، مسکن میخواد!
- لاالهالاالله! دانا جلوی اینو نگیری خودم اقدام میکنم خود دانی!
صدای بلند به هم کوبیده شدن در حیاط شانههایش را بالا انداخت، از وقتی این دختر را آورده بود رفت و آمد حاجی همین بود، طلبکار و حق به جانب!
- من تو رو میکشم، کبودت میکنم ساچلی!
جای ترسیدندخترک پای گچ گرفته را با تخسی روی میز جا داد.
- خیلی برات عزیز بود گفتم برات خرابش کنم بد کردم؟
- فکر کنم گلدون یادگار مادرت خیلی برات عزیز باشه عزیزم نه؟
مثل خودش پوزخندی زد و گلدان را از روی کنسول جلوی آینه برداشت...
- اون نه! اون نه دان...
- بندازم؟
- نه تو رو خدا، ببین هرچیمو میخوای خورد کن غیر اون!
لیلی کنان داشت میآمد سمت دانا، ریزه بود، نصف او هم نه! کمتر! ولی زبان داشت به چه درازی!
- بگو غلط کردم!
- غلط کردم ببین! اون مال مامانمه، تنها یادگاریشه!
رسیده بود به او، باز چشمانش را کرده بود پر از مظلومیتی که نداشت! حیلهگر کوچک!
سرش را آنقدر بالا گرفته بود که باز هم تاثیر بگذارد روی دانا.
- ببین غلط کردم دیگه، بدش آفرین...
- نوچ! برو عقب ببینم... دخترهی کنه! فکر نکن اینجوری میتونی منو...
روی یک پا ایستادن ساچلی را طوری خسته کرده بود که توان ایستادن نداشت مخصوصا با دردی که پای توی هوایش داشت.
سرش گیج رفت و دنبال تکیهگاهی که نیفتد...
پیراهن دانا همانا و آوار شدنشان روی زمین همانا...
- گلدون شکست!
دانا به واسطهی شغل پدرش قلدر دانشکده هنره طوری که همهی دخترا روش کراش دارن، البته خودشم بدکش نمیاد هرکسب رو یه دور امتحان کنه! این وسط حاجیجون هم هر دقیقه یه دختر براش نشون میکنه، فلانالممالک و بهمانالسلطنه! ولی سر یه سوءتفاهم، دانا درست مجبور به ازدواج با دختری میشه که باهاش کل انداخته، دانشجوی ترم اولی که... ساچلی توی رمان معرف حضورتون میشه دیگه...
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk
https://t.me/+ESL5KlGSesNhYzRk | 133 |
| 3 | - تپلی بیا برات پیتزا خریدم!
ملوک صدایش را پایین آورد و آرام گفت:
- آقا فکر کنم ایوا خانم چون توی سن بلوغ هستن، بهشون میگید تپلی ناراحت میشن!
جاوید بی تفاوت خندید و پیتزاها را از جعبه بیرون کشید.
با سر به اتاق ایوا اشاره زد:
- این بچه تو سن بلوغه؟
ملوک با ناراحتی چشم بست و سری تکان داد.
چه میگفت از پریود شدن یتیم حاج محراب به پسر عمویش؟
- شما هفتهای یه بار میاید عمارت... من همش پیششون هستم متوجه میشم.
جاوید دوباره با بیخیالی خندید.
دخترک پنج سال بود با او زندگی میکرد.
خودش به مدرسه میبردش.
برایش خوراکی میخرید.
عطر و شامپوهای دوست داشتنیاش را.
کیف و عروسک های صورتی رنگش را.
هیچ نشانهای از بلوغ در دخترک تپلی دوست داشتنیاش ندیده بود.
جاوید دوست داشت وقتی تپلی صدایش میزد و او جیغش به هوا میرفت.
با صدای پر خنده بی تفاوت به ملوک دوباره صدا بالا برد:
- تپلی؟ بیا شام آوردم.
ملوک با تاسف سر تکان داد.
میدانست آقای عمارت دخترک را همیشه به چشم بچهای میبیند که پنج سال پیش سرپرستیاش را به عهده گرفته.
اما او از دل ایوای هفده ساله باخبر بود.
می.دید چطور وقتی جاوید تماس میگیرد و میگوید امشب عمارت است چطور میدود و به خودش میرسد.
میدید چطور از وقتی جاوید تپلی صدایش میکند، سعی میکرد رژیم بگیرد با اینکه دخترک یک پر گوشت بیشتر روی استخوان هایش نبود و فقط به خاطر صورت گرد و گونههای برجستهاش جاوید تپلی خطابش میکرد!
- سلام.
جاوید با لبخند سمتش چرخید:
- سلام به روی ماه نشستت تپل...
با دیدن ایوا حرفش نصفه ماند و اخمهایش کم کم در هم رفت.
ملوک میدانست الان تیر خشمش مستقیم به او اصابت میکند!
ایوا جانش آب رفته بود!
نسبت به هفتهی قبل تا این هفته به خاطر رژیمش تقریبا دخترک نصف شده بود!
جاوید با غیظ، هشدار آمیز به ملوک نگاه کرد:
- ملوک؟ این بچه چرا انقدر لاغر شده؟
ملوک سری تکان داد.
چه می گفت وقتی آقای عمارت اصلا در آن فازها نبود!
میگفت چون تو دخترک را تپلی خطاب میکنی یک هفتهی گذشته، لب به آب و غذا نزده تا لاغر شود و به چشم تو بیاید؟
جاوید از جا برخاست و دست ایوا را گرفت.
با خودش سمت مبل برد.
روی مبل نشست و ایوا را روی پاهایش نشاند.
دستش را دور کمرش حلقه کرد و یک قاچ از پیتزای درون بشقاب سمت دهانش گرفت:
- بخور ببینم جوجهم. تو چرا انقدر آب رفتی تپلی؟
ملوک میدانست جان جاوید بند جان ایوایش بود.
اما به چشم زن نگاهش نمیکرد و همین عذاب الیم بود برای دخترک...
ایوا صورتش را سمت مخالف چرخاند و لب زد:
- نمیخوام.
جفت ابروی جاوید بالا پرید.
دخترک یک مرگش شده بود!
- پیتزای گوشت قارچ که دوست داری خریدم...
ایوا سرش را به چپ و راست تکان داد و با بدقلقی گفت:
- گفتم نمیخوام! من دیگه فست فود نمیخورم!
پریود شده بود.
جاوید خبر نداشت از بلوغ زدنش.
به خاطر هورمونهایش، اخلاق بی ثباتش، دچار نوسانات بیشتری هم شده بود!
جاوید پیتزا را درون بشقاب انداخت و از چا بلند شد.
- باشه... نخور جوجهم. دعوا نداریم که تپلی.
ایوا چشمش را برهم فشرد و از بین دندان هایش غرید:
- به من نگو تپلی!
جاوید غش غش خندید.
لپ های آب رفتهاش را کشید و گونهاش را محکم بوسید:
- تو چوب کبریت هم بشی باز تپلی منی!
ایوا اخم کرد و رو برگرداند.
جاوید از کیفش سرکلیدی توت فرنگی صورتی را که برای ایوا خریده بود بیرون کشید و سمتش گرفت.
- بیا ببین اینو... شبیه خودته! لپاشو ببین!
ایوا عصبی جیغ کشید:
- مگه من بچم برام عروسک میخری هنوز جاوید؟ من کجام شبیه اینه؟ اه... همهش با کارات دیوونه م میکنی...
و کفری سمت اتاقش رفت و در را محکم برهم کوبید.
جاوید بهت زده سمت ملوک چرخید.
- این چش بود؟
ملوک بی حرف نگاهش کرد.
جاوید سرکلیدی را روی میز انداخت و سمت اتاق ایوا رفت.
در را یک ضرب باز کرد:
- ایوا میخوام دلیل این رفتارتو....
با دیدن ایوا که شلوارش را درآورده بود و بستهی نواربهداشتی در دستش، وسط اتاق خشکش زده بود، حرف درون دهانش ماسید.
بزاق دهانش را فرو داد و نگاهش را بهت زده چندبار روی ایوا و بستهی صورتی درون دستش چرخاند.
دخترکش کی انقدر بزرگ شده بود که بلوغ بزند؟
کی بلوغ زده بود که او نفهمیده بود؟
دستش روی دستگیرهی در سر خورد و بهتزده نالید:
- آخه تو کی پریود شدی بچه؟
https://t.me/+jN6VhDx6bmNmOGU0
https://t.me/+jN6VhDx6bmNmOGU0
https://t.me/+jN6VhDx6bmNmOGU0
https://t.me/+jN6VhDx6bmNmOGU0 | 38 |
| 4 | #پارت_۵۹۸
_میدونم از زنایی که سینه گنده دارن و اندام ساعت شنی خوشت میاد...میدونم با زنای کار بلد و همسن خودت میپری ولی من ازت کوچیکترم باشم زنتم...
با بغض و غصه حرفامو بهش زده بودم ولی اون انگار گوشی برای شنیدن حرفام نداشت و اصلا منو جدی نمیگرفت...بالاخره که چی؟
من کی بودم براش؟
دختری که به قول مادرش بخاطر یه اشتباه به پسرش قالبم کرده بودن؟
میخواست تا کی به این بی توجهیاش ادامه بده؟
نزدیکتر اومد انگار که با یه بچه حرف بزنه گفت
_عزیزم آروم باش تو الان حالت خوب نیست...من الان میرم قرار کاری دارم...وقتی برگشتم در موردش مفصل حرف میزنیم شامتو کامل بخور...به بتول گفتم پیشت بمونه...اگه تونستی تستم بزن...
بی توجه بود به حالم به خواسته هام...قطرات اشک از صورتم سرازیر میشد...
مقابلم ایستاد مهربون نگاهم کرد...
_خودتو اذیت نکن...الان نمی فهمی داری با آیندت بازی میکنی...پانزده سال اختلال سنی کم نیست ...تو کنکور میدی موفق میشی...میری پی زندگیت...
با دستاش اشکامو پاک کرد...با غصه گفتم
_تو شوهر منی...من قرار نیست جایی برم رادان...بهم توجه کن مثل سمانه...مثل سمیرا...مثل بقیه زنایی که به چشمت میان...هرچی بخوای بهت میدم...هرکاری بخوای برات میکنم...من دوستت دارم...
و جواب اون بعد اونهمه گریه و زاری و حرف فقط لبخند بود ،هیچوقت عشقمو نفهمید...من عاشقش بودم و اون فقط منو یه دختر بچه میدید...وقتی اسم سمانه رو صفحه گوشیش افتاد فهمیدم که چه قرار کاری داره...من از غصه دق میکردم...
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
#پارت_۷۶۳
_صدای خنده زنی به گوشم رسید...دست از طراحی کشیدم...
از جا بلند شدم و اتاقو ترک کردم...آروم سمت پذیرایی قدم برداشتم...رادان اومده بود؟
با دیدنش اونم تو اون وضعیت خون تو رگام خشک شد انگار
رادان با بالا تنهای لخت روی مبل لم داده بود و زنی رو پاهاش نشسته و داشت باهاش حرف میزد...
_اینجا چخبره؟
زنه با شنیدن صدام هولزده بلند شد
_رادان تو که گفتی کسی خونه نیست؟
با اخم روی مبل نشست تلاشی برای پوشیدن پیراهنش نکرد...فکر میکردم چون امشب برنمیگرده اصرار داشت با بتول برم نگو میخواسته خونه رو خالی کنه...یکی از پیراهنای خودشو پوشیده بودم و جز پیراهنش چیزی تو تنم نبود...
_مگه بهت نگفتم با بتول برو...چرا حرف گوش نمیدی چشم سفید؟
بهشون چشم غره رفتم...دستمو به کمرم زدم...
_من زنتم...از خونه خودم برم که زنای خیابونی رو بیاری اینجا؟
زنه با شنیدن این حرفم بهش برخورد...سمتم قدم برداشت
_انگار که زبونت درازه...از اون دختر بچه های لوس و ننری...خودم میتونم تربیتت کنم...
رادان فریاد زد
_گورتو گم کن از اینجا صبا...بهش دست بزنی دستتو قلم میکنم...اون شیدا نیست که صاحاب نداشته باشه و زیر کتک بگیریش...
زنه با شنیدن حرفای رادان بیشتر بهش برخورد...سمتش رفت و بعد برداشتن کیفش و کوبیدنش رو بازو رادان از خونه خارج شد...
زل زده بودیم تو چشمای هم...باید یکاری میکردم باید تیر آخرو میزدم...
دستم سمت دکمه های پیراهنم رفت و سمتش قدم برداشتم...
من خواهانش بودم مطمعنم اونم منو میخواد...
#اختلاف_سنی #بزرگسال #عاشقانه
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0 | 42 |
| 5 | - چرا فقط من پوشکشو عوض کنم؟ تو هم باباشی وظیفته!
با صدای بلندی گفت و جمع تو سکوت سنگینی فرو رفت.
آتحان آروم سرشو سمت دخترک کنار دستش چرخوند.
- نمی بینی الان وسط جلسهام؟ چه پوشکی چه کشکی؟!
فکش سخت شده بود از این بیحرمتی اما همه سعیشو کرد تا جلوی مرداش مراعات زن کم سن و سالش رو بکنه!
دخترک با چشمای ترسون نگاهش میکنه اما میگه:
- من طرفدار حقوق مساوی بین زن و مردم. دو... دو ساعت پیش من پوشک دخترمونو عوض کردم، حالا نوبت توئه خان!
مرد دندون روی هم سایید و به مردای قبیلهاش که دور تا دور سالن نشسته بودن و بخاطر مکالمه بین اون و زنش سر پایین انداخته بودن، نگاهی کرد و دوباره نگاهشو به زن ریزه میزه اش داد.
آروم و پچ پچوار غرید:
- یادت رفته کی جلوته بچه؟ شایدم دلت به چهارنفر دورمون خوشه، فکر کردی اگه دورمون پر باشه یعنی نمیتونم فیتیله پیچت کنم؟!
هوس شیطنت از چشمای نورا رفت و چونهاش لرزید که خشم آتحان رو بیشتر کرد.
- نچکه اشکت جلو جمع که روزگارت سیاهه!
- آ..آتحان!
- گمشو برو اتاقمون یه کم دیگه میام ببینم چه مرگته!
دخترک از جا میپره و سمت اتاقشون میره...
هیچکس جرات نداشت به این مرد بگه بالای چشمت ابروئه، اونوقت اون بلندبهش گفته بود جلسهشو با مردای تفنگ به دستش ول کنه و پاشه پوشک بچه عوض کنه!
لعنت به چند پیکی که تو حواس پرتی آتحان خورد و باعث این جسارت مسخره شد...
وای که اگر کسی میفهمید، زن خان مست شده و همه این چرت و پرت گفتناش از سر مستی بوده!
وای که اگر آتحان میفهمید...
https://t.me/+0LcWv3nOCKBlNTZk
غضبناک درو پشت سرش می بنده و وارد اتاقشون میشه.
نورا با دیدنش قدمی رو به عقب برمیداره و لرزون اسمشو صدا میزنه:
- آتحان!
آتحان نیشخند میزنه و برخلاف چشمای عصبیش میگه:
- کوچولوی شیرینم؟
نورا گول لحن مهربونشو نمیخوره، این مرد دوستش داشت اما کارش اشتباهتر از این حرف ها بود که حالا آتحان بخواد قربون صدقهاش بره!
الکی که نبود، به رئیس و بزرگ قبیله جلوی همه بیاحترامی کرده بود!
با نزدیک شدن آتحان تند می گه:
-ببخشید... ببخشید... غلط کردم!
مرد ابرو بالا میندازه و چونه ی ظریف همسرشو می گیره.
- چی می گفتی عروسکم؟ پس طرفدار حقوق مساوی بین زن و مردی هان؟!
نورا چیزی نمونده بود اشکش بچکه. عجب غلطی کرد که اون چند پیکو خورد!
حتی یه استکانم نمیشد اما باعث شد یادش بره با مردی که همیشه بوی خون و باروت میده، هیچوقت نمیشه شوخی کرد!
- شو... شوخی کردم!
آتحان فشاری به چونه ی ظریف میده.
- شوخی نه غلط اضافه کردی خانومم. مثلا خواستی با پوشک بچه عوض کردن از من کار بکشی؟ مگه من کم این کارو کردم؟ یادت رفته کی بزرگت کرده بچه؟!
اشک های نورا می چکن.
داره سکته می کنه که نکنه یه وقت آتحان بوی الکلو از دهنش بفهمه!
- ببخشید.
آتحان پوزخند میزنه و بیتوجه ادامه میده:
- البته پوشک که چه عرض کنم. یادت رفت کی اولین بار برات نواربهداشتی...
نورا اینبار از خجالت جیغ می زنه:
- نگووو... بس کن!
صورت زیادی سرخ دخترک آتحانو نرم می کنه.
میدونست همین حالا همه ازش توقع دارن یه درس درست حسابی به زنی که آدابشونو زیرپا گذاشته بده، اما اینجوری که نورا مثل بچه ها پشت دستشو به صورتش می کشه و اشک هاشو پاک می کنه، نمیتونه خودشو کنترل کنه و نرم میشه.
- خیلیخب... بیا اینجا ببینم انقدر سر هر چیزی گریه نکن.
دستاشو دور دخترک می پیچه و اونو بین بازوهایش حبس میکنه.
میخواد نازش بده اما با بوی الکلی که از دخترک تو بینیش میپیچه، خشکش میزنه و چشمای سرخشو میدوزه به صورت همسرش که فقط نیم ساعت ازش غافل شده بود!
فقط نیم ساعت لعنتی...
- چه غلطی کردی نورا؟!
https://t.me/+0LcWv3nOCKBlNTZk
https://t.me/+0LcWv3nOCKBlNTZk
#صحنهدار #قبیلهای #متاهلی | 130 |
| 6 | 没有文字... | 1 304 |
| 7 | 没有文字... | 1 820 |
| 8 | _ خوابگاه تعطیل شده، هیچکس نمیمونه دختر.
یه فکری به حال خودت بکن
سرپرست گفت و چمدونم رو سمتم هل داد
با غصه گفتم
_ این وقت شب از اینجا تا روستا به سختی بلیط پیدا میشه خانم نبوی،
میشه حداقل یک امشب رو بمونم؟
_ نه دخترجون دست من نیست
گفت و برای اینکه اصرار بیشترم رو نشنوه سریع در رو بست
ناامید سمت محوطه راه افتادم
اکثر دخترا همونجا منتظر کسی که قرار بود دنبالشون بیاد نشسته بودن.
همه یکی رو داشتن جز من که نمیدونستم امشب رو باید کجا سر کنم.
چندتا از همکلاسی هام دور هم جمع شده بودن
با دیدنم شیدا زودتر از بقیه گفت
_ عه گلبرگ تو هنوز نرفتی؟
کی میاد دنیالت؟
سمانه گفت
_ گلبرگ که اینجا کسی رو نداره
باید زنگ بزنه ببینه از دهاتشون یکی پیدا بشه بیاد شهر یا نه
بقیه با این حرف سمانه خندیدن و من بغ کرده نگاهم رو دزدیدم
حق با سمانه بود و حتی نمیتونستم انکار کنم
شیدا دوباره گفت
_ ما امشب میریم هتلِ داداش ساحل،
داره میاد دنبالمون
میخوای تو هم بهش بگو شاید قبول کرد
قبل از من رویا زودتر جواب داد
_ معلومه که ساحل قبول نمیکنه
اون از گلبرگ خوشش نمیاد
بعدشم همینجوری هم معلوم نیست داداشش قبول کنه
چه برسه که گلبرگ هم اضافه بشه
هر کس یه چیزی میگفت که همون لحظه ماشین خارجی آبی رنگی جلوی محوطه ایستاد
رویا از جا پرید
_داداشِ ساحله
بالاخره اومد
ثانیه ای بعد مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد
با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونهاش موندم
من این مرد رو میشناختم!
سام پژمان، مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟
بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه،
تو این مدت هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با اینحال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم
رویا دستی به موهاش کشید و زودتر از بقیه سمتش رفت
بقیه هم بلند شدن و منتظر موندن
رویا با عشوه گفت
_ سلام آقای پژمان، ما آماده ایم
ببخشید زحمت دادیم
تابی به گردنش داد و با ناز اضافه کرد
_ فقط فکرنکنم هممون توی ماشین شما جا بشیم چون وسایل هم داریم
سام با همون گره بین ابروهاش نگاهش کرد و گفت
_ گلبرگ کجاست؟
با شنیدن اسمم از زبونش متعجب نگاهش کردم
با من کار داشت؟
رویا با پوزخند گفت
_ نه گلبرگ با ما نیست، دوستای ساحل ما هستیم
و به خودش و سمانه و شیدا اشاره کرد
سام پژمان اینبار عصبی توپید
_ من به دوستای ساحل چیکار دارم؟
گفتم گلبرگ کجاست؟
منتظر جواب رویا نموند
سر چرخوند و ناگهانی با دیدن من که دور تر از اونها گوشه ای ایستاده بودم با قدم های محکم سمتم اومد
مات موندم
من رو میشناخت؟
دسته چمدونم رو گرفت و با نگاهی به سر تا پام گفت
_ چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما میخوری
بازوم رو گرفت و مقابل چشمهای متعجب و ناباور همکلاسی هام همراه خودش سمت ماشینش کشید
بالاخره زبون به لکنت افتاده ام رو تکون دادم و پرسیدم
_ ک..کجا؟
چمدونم رو توی ماشینش گذاشت و در جلو رو برام باز کرد و کوتاه گفت
_ میریم خونه من گلبرگ...
https://t.me/+gIgD8ue8IqBjZjQ0
https://t.me/+gIgD8ue8IqBjZjQ0
https://t.me/+gIgD8ue8IqBjZjQ0
گلبرگ دختر روستایی معصومی که برای درس خوندن به شهر اومده، دخترک دبیرستانی صفر کیلومتری که خیلی چیزها رو بلد نیست و همه دوستاش مسخرهاش میکنن غافل از اینکه همین معصومیت و زیبایی خاصش چشم سهامدار مدرسهشون که مرد جوون و جذابیه رو میگیره و یک روز که با ماشین شخصی جلو همه میاد دنبالش...❤️🔥 | 624 |
| 9 | "بیا بغلم بشین !"
❌پارت واقعی❌
#پارت۱۸۲
نیلی اخم کرد:
"چرا باید همچین کاری بکنم؟"
با لحن تندی گفتم:
"چون من میخوام!"
"و شما کی باشی؟"
چشمانم با خشم روی شوهرش رفت و گفتم:
"فکر کنم باید بهتر زنتو تربیت می کردی."
صورت نیلی طوری سرخ شد انگار به او سیلی زده ام.
شوهرش با لحن سست و نیمه هوشیاری گفت:
"زنم به همچین چیزایی عادت نداره..نگران نباش یاد میگیره."
به هیچ کجایش نبود که در مورد همسرش حرف میزنم...تقریبا بخاطر شراب و مواد نزدیک به بیهوشی بود.
از نعشگی اش استفاده کردم و گفتم:
"ناراحت نمیشی اگه یکم زنتو بچشم،میشی؟خوشمزه بنظر می رسه!"
تصور کردم بین ران های بلد زیبایش هستم...
دهانم را بین ران هایش تصور کردم و همین باعث شد طوری سخت شوم که چشمان معصومش روی کشاله ی رانم بلغزد.
چشمانش وحشت زده بود...توقع چنین چیزی را در این مهمانی نداشت..شرط میبندم شوهرش هیچ چیزی به او نگفته.
لبم را لیسیدم و تکرار کردم:
"بیا اینجا توت فرنگی..بغلم بشین..باسنتو دقیقا بزار جایی که همین الان چشمات داره تماشاش میکنه.."
چشمانش به سرعت از پایین روی صورتم آمد و پوست صورتش سرخ شد.
نیلی بلند شد...سعی کرد از جمعمان فاصله بگیرد.
کمی تلو تلو میخورد..که قطعا بخاطر موادی بود که بردیا در لیمونادش ریخته.
شبیه دختری گمشده در دشتی پر از گرگ بنظر میرسید...
دستم دور کمرش لغزید و او را به سمت خودم کشیدم.
"بیا ببرمت یکم دراز بکشی...نمیذارم روی تختم تنها بمونی، قول میدم...."
خودش را به شدت عقب کشید و حرکاتش سست تر شد.
"نه...میخوام برم خونه...شوهرم..."
کمی روی او خم شدم تا صدایم را فقط خودش بشنود.
"همین الان با من میای...یا جلوی چشمات شوهرتو می کشم و هیچکس توی این مهمونی حتی به چپش نیست که اون آشغال از خونریزی میمیره...میای؟یا باید بکشمش؟"
شروع به گریه کرد.
"نه...تورو خدا ولم کن...من میخوام برم خونه..."
بدون اینکه حتی متوقف شوم زمزمه کردم:
"فقط میخوام یه جای خلوت ببرمت...چون همین حالا میخوامت و اگه فقط یه دقیقه بیشتر معطل کنی همینجا جلوی همه ی این مردا...جلوی شوهر خودت لختت میکنم و میکنمت...اگه میخوای این اتفاق برات بیفته باشه...جلوتو نمیگیرم...دوست دارم بقیه ببینن که روی اون میز خمت میکنم و میکنمت..."
بدنش شروع به لرزیدن کرد ولی جلویم را نگرفت تا وقتی به اتاقم رسیدیم.
"شاهان..."
بخاطر لحن بی پناه و درمانده اش ثانیه ای چشمانم را بسته و دندان هایم را به هم فشردم.
رهایش کردم و التماسش مغزم را آشفته کرد.
"تورو خدا اذیتم نکن..."
کمی تلو تلو خورد که باعث شد کمرش را بگیرم.
دستم بی اراده به باسن نرم و دلپذیرش چنگ زد.
کمی او را به خودم نزدیک کردم بطوری که دهانم بالای سرش قرار گرفت و سختی بدنم به شکمش فشرده شد.
بخاطر لذتی که همین کار کوچک داشت کمی لرزیدم.
فکر به کارهای بیشتری که میتوانستم با او انجام دهم مرا هیجان زده میکرد.
به خودم قول دادم: همین امشب...
"امشب مال منی...هیچی نمیتونه جلوی منو بگیره...میخوام بکنمت نیلی...میدونی چند وقته دارم برای این لحظه نقشه می کشم؟فکر میکنی چیزی میتونه جلوی منو بگیره؟"
با کمرش او را بلند کردم و روی تختم نشاندم.
دیدن او...در اتاقم...روی تختم...چنان احساسات شدیدی را به کشاله ی رانم فرستاد که برای حمله نکردن به او به تقلا افتادم.
ولی همچنان گریه اش مرا به جنون رسانده بود.
"تو یه شیطانی شاهان..یه هیولایی..."
لب هایم تاب برداشت.
"اره..و هیولا میخواد بازی کنه..."
https://t.me/+D_lxeix88kBhYTM0
https://t.me/+D_lxeix88kBhYTM0
https://t.me/+D_lxeix88kBhYTM0
یه زن متاهل بودم که چشم یه مرد مافیایی خطرناک رو گرفتم، تبدیل به وسواسش شدم و اون تبدیل به استاکرم شد.. با شوهرم وارد رابطه کاری شد تا به من نزدیک بشه و یک شب توی مهمونی که قرار بود یه مهمونی کاری باشه...🔞🔥🦋 | 244 |
| 10 | عیارسنج رمان: #هویان
نویسنده: سامان شکیبا
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات عیارسنج: 319 صفحه
#نسخه_بدون_سانسور 🔞
خلاصه رمان: کارون آدینه، یه دندونپزشک موفق ساکن آمریکاست.
اون به ایران میاد تا پدر مرحومش رو به خاک بسپاره، اما کسی خبر نداره که نیت اصلیش از اومدن به ایران، انتقام گرفتن از دختریه که اون رو قاتل پدرش میدونه!
ترنج دختر بیگناهی که سالها تو اون خونه زندانی بوده و قراره تاوان گذشتهای رو پس بده که هیچ نقشی توش نداشته...‼️
#پایان_خوش ✅
#عاشقانهای_متفاوت
برای خواندن فایل کامل رمان با قیمت ۴۸ هزار تومان به ادمین پیام بدید
@Bihichdardan_admin | 418 |
| 11 | - شیرمو دادم بانک شیر اهدا کردم بیبی.
لب حوض نشستم و آبی زدم به دست و صورتم.
- بمیرم برات مادر، تصادف لعنتی هم شوهرتو ازت گرفت هم بچهت!
- تقدیر خدا بود بیبی، شیرمو بچهای که نمیشناسم میخوره شاید ثواب باشه برای شوهرم.
بیبی هم کنارم لب حوض نشست.
- ای بیبی، چی بگم مادر، زهراخانمو میشناسی؟ پسرش از فرنگ برگشته با یه بچه، از صبح تا شب برای شیر گریه میکنه اونوقت تو شیر داری بچه نیست!
- امید؟ از ایتالیا برگشته؟
- آره بیچاره، زنه ولش کرده مجبور شده بیاد بچه هم نه شیرخشک میخوره نه غذا!
به فکر فرو رفتم، سروش بدعنق بود میدانستم، اصلا شاید زنش هم بهخاطر همین ولش کرده بود.
- چهطور یه مادر میتونه بچشو ول کنه؟
- همه که مثل تو نجیب نیستن دخترم.
اشک گوشهی چشمم را پاک کردم.
- بیبی؟
چرخیدم سمتش که شاید بهتر رویش تاثیر بگذارم.
- من که میخوام شیرمو برم اهدا کنم، میری بچهی امیدو بیاری؟ شاید سینهی منو گرفت!
نفهمیدم چهطور پیشانیام را بوسید و بلند شد و شاید هم منتظر همین حرف من بود.
- قربونت برم دختر، پریناز من فرشتهست... زود میارمش!
......................................
- میخوره؟
سرخ شده بودم از حضور امید اخمو که شخصا بچه را آورده بود.
- آره مادر سینهشو گرفته شکر خدا من برم یه چایی بیارم.
- اگه زحمتی نیست بهم شربت بدین چایی گرممه!
بیبی با ذوق بلند شد و من به لپهای بچه که پر و خالی میشد نگاه میکردم.
- قبلا خجالتی نبودی!
- حواسم به شیر دادنمه، خجالت نکشیدم امی... یعنی آقا امید!
نزدیکتر شد، من یک زن بیوه بودم و او یک مرد مطلقه نمیخواستم سوءتفاهم حتی برای بیبی به وجود بیاورم.
- شنیدم هر روز میری شیرتو اهدا میکنی؟
سرم را پایین انداختم.
- اهدا نکن بده بچهی من لازم باشه پولشو باهات حساب میکنم!
- وا این چه حرفیه امیدجان؟
بیبی خم شد و شربت را گذاشت جلویش.
- یا باید پولشو بگیره یا توی مدتی که به بچم شیر میده محرم شیم!
من و بیبی هر دو خشک شدیم، این دیگر چه پیشنهادی بود!؟
- ی... یعنی چی؟
- ببخشید بیبی از عروست اینو خواستم ولی... خودتون که از اعتقادای بابا و مامانم خبر دارین...
- خبر دارم مادر، ما اهل پول و باج نیستیم همون محرمیت خوبه...
- ولی آخه بیبی؟
- ثواب داره دخترم، من به امید اعتماد دارم مادر نترس خودم پشتتم.
بیبی زبانم را لال کرد و امید با لبخند بلند شد.
- برم با حاجآقا بیام خودش صیغه رو جاری کنه بهتره...
https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0
https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0
https://t.me/+2fm772nMc1E0ZGQ0
پریناز توی عمل انجام شده مجبور میشه صیغهی پسر همسایه بشه امیدی که جلوی بقیه خیلی خیلی متشخصه و منتظر فرصت که پرینازو رو تنها گیر بندازه و شیطنت کنه... 😝😁 | 835 |
| 12 | خلاصه
یکتا زنی که از همسرش جدا شده و پنج ساله همراه دوقلوهاش زندگی میکنه طی اتفاقاتی ناچار به زندگی دوباره با همسر سابقش میشه مردی که دل خوشی ازش نداره و دنبال فرصته تا زهرشو بریزه ولی میفهمه که.....
https://t.me/+chwDBIwQBs85MjNk | 172 |
| 13 | خلاصه
یکتا زنی که از همسرش جدا شده و پنج ساله همراه دوقلوهاش زندگی میکنه طی اتفاقاتی ناچار به زندگی دوباره با همسر سابقش میشه مردی که دل خوشی ازش نداره و دنبال فرصته تا زهرشو بریزه ولی میفهمه که.....
https://t.me/+chwDBIwQBs85MjNk | 98 |
| 14 | 没有文字... | 454 |
| 15 | _ بچهات دیشب پیتزا خورد بالاخره؟
گفته بودم ۲۰۰ تومن بیشتر بدن بهت
معذب پچ زدم
_ بله خریدم براش ، دستِ شما درد نکنه آقای ماهدی
از حقوق ماه جدیدم کم کنید لطفا
با خندهای کثیف از کنارم رد شد و همزمان دستشو روی باسنم کشید و پچ زد
_ راههای قشنگتریم هس برای جبران!
وحشتزده پشت دستگاه کارخونه نشستم و مشغول کارم شدم
لرزون پچ زدم
_ هیش... هیش هیچی نبود
توهم زدی توهم زدی
صدات در بیاد اخراجت میکنن
شاید اتفاقی دستش کشیده شد....
بغض کرده مشغول کارم شدم که گوشیِ دکمهای قدیمیم لرزید
با همون بغض سنگین جواب دادم
_ بله؟
_ از مهدکودکِ دخترتون تماس میگیرم
همین الان تشریف بیارید اینجا لطفا
نفسزنان از پشت دستگاهِ کارخونهای که در اون کارگری میکردم کنار اومدم
نگران پرسیدم
_ چی شده؟ دخترم خوبه؟
من سرکارم بهم مرخصی نمیدن خانم
صدای جروبحث و دعوا از پشت خط میاومد
تماس قطع شد
وحشتزده دستگاه رو خاموش کردم و سمت اتاقک سرکارگر دویدم
دیدن دوبارهاش برام مثل مرگ بود
اما چاره ای نداشتم!
_ آقای ماهدی؟ میشه من امروز یکم زودتر برم؟
با چشمای کثیفش بدنمو از نظر گذروند
_ یکم؟! ساعت ده صبحه!
پنج عصر تعطیلیه
بغض کرده نالیدم
_ باید برم مهدکودک بچم
فردا در عوض تا ده شب میمونم
تسبیحش رو روی میز انداخت و نگاهش خیرهی سینههام موند
معذب خودمو جمع کردم که برگهی مرخصی رو امضا کرد و زیرلب گفت
_ تو جون بخواه خوشگله!
دستمو برای گرفتن برگه دراز کردم اما رهاش نکرد
_ فرداشبم میمونی اما نه تو کارخونه
میای اتاق نگهبانی پشتِ کارخونه
اگر اوکیه که بفرما ، اگر نه مرخصی بی مرخصی
بغض کرده به زمین خیره شدم
دخترکم تو مهد زمین خورده بود؟
نکنه برده باشنش بیمارستان؟
نکنه...
آروم میون گریه نالیدم
_ کثافت! مرخصی نمیخوام
از فردا میرم دنبال کار جدید
سمت در برگشتم و هم زمان صدای فریادشو میشنیدم
_ هرزه فکر کردی خبریه؟
اینجا با التماس بهت کار دادن
از فردا شکم بچهی بی پدرتم نمیتونی سیر کنی
بغض کرده کیفمو برداشتم و به سرعت سمت در رفتم
کارگرها انگار با نگاهشون قضاوتم میکردن
_ اگر خراب نبودی که شوهرت ولت نمیکرد با بچه آواره بشی!
قلبم انگار آتیش گرفت
هق هق کنان از کارخونه بیرون دویدم و دربست گرفتم
بخاطر این دربست باید چند روز پیاده میرفتم تا پولش جبران بشه؟
زیرلب میون گریه با خودم پچ زدم
_ شوهرم ولم نکرد
خودم رفتم
رفتم چون دیگه نمیتونستم تحقیرشم
چون احمق بودم
چون روز اول که حاجبابا گفت تو نمیتونی این مردو عاشق کنی گفتم میتونم
وقتی حاجخانم گفت این مرد دلش گیرت نیست گفتم گیرش میدم!
صدای هقهقم بالا رفت و تو دلم نالیدم
_ رفتم چون میدونستم مردی که منو نمیخواد بچمم نمیخواد
شاید اگر میفهمید حاملم...
به خودم تشر زدم
_ اگر میفهمید مجبورت میکرد سقطش کنی!
هرچند صدایی تو مغزم نالید
"ارسلان عاشق بچه بود ، مخصوصا دخترکوچولو"
تاکسی مقابل مهدکودک توقف کرد
_ چقدر شد؟
_ نود و دو تومن
با حسرت اسکناس ۱۰۰ تومنی رو دادم بهش و لب زدم
_ بقیهاش بمونه پیشتون
همون ۸ هزارتومنم برام با ارزش بود اما نگران بچم بودم...
سمت مهد دویدم
صدای دعوا هنوزم میاومد
چشم گردوندم و دخترکمو روی صندلی با صورت اخمو دیدم
وحشت زده درآغوش کشیدمش و چشم بستم
_ دورت بگردم... نصفه جون شدم من
صدای مربی مهدش عصبی بود
_ خانم محترم! دخترتون با مدادرنگی زده تو چشم یکی از پسرای بزرگ تر
عموی بچه اومده رضایت نمیده
میگه باید زنگ بزنیم پلیس
بهت زده نالیدم
_ دختر من فقط سه سال و نیمشه خانم
چه پلیسی؟!
_ من نمیدونم! چشم صدرا ممکن بود کور بشه
خودتون با عموش صحبت کنید رضایت بگیرید
صدرا...
اسمِ برادرزادهی ارسلانم ، صدرا بود
آروم پچ زدم
_ کجان؟
_ تو اتاق کنار
هاوژین به بغل آروم وارد اتاق شدم
پسربچهای حدودا ۶ ساله روی صندلی بود و مردی پشت به من داشت با دستمالکاغذی صورتشو تمیز میکرد
هاوژین بغض کرده نالید
_شَدرای بیادب!
خوب کلدم زدمت
بازم میزنم
به سرعت هاوژین رو روی زمین گذاشتم و سرمو کنار گوشش گرفتم و غریدم
_هیس! این چه حرفیه؟!
من تورو اینطوری تربیت کردم؟
صدای مرد عصبی بود
عصبی و آشنا
آشنا
خیلی آشنا!
_خانم محترم شما و همسرتون چی یاد این بچه دادید؟!
آدم حتی سگشم تربیت میکنه!
هاوژین با غم زیر گریه زد
_ من شَگ نیستم عمو
شَدرا بهم گفت بابات مُلده!
شَدرا شَگه من دختر خوبیام ، بابامم نمُلده رفته مسافلت
وارفته با بدن لرزون صاف ایستادم و نگاهِ بهت زدهی آلپارسلان روم زوم شد
صداش انگار از ته چاه بیرون میاومد
_دلارای
نگاهش پایین تر کشیده شد
اینبار روی دخترک سهسالش که شباهت عجیبی به خودش و حتی به صدرایی که پسرعموش بود داشت
لبهاش به هم خورد و لب خونی کردم
_دخترم...
https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0
https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0
https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0 | 324 |
| 16 | -مطمئنی جواب آزمایشم مثبته ؟ یعنی من حاملهام ؟
نمیتوانم باور کنم.یعنی تمام دعاهایم جواب دادهبود.دستانم بیاختیار رو شکمم مینشینید.
-بله عزیزم سه ماهتونه
لبخند روی لبهایم سنجاق میشود.او هم لبخند میزند حین تحویل دادن برگه آزمایشم.
-ماه بعد ایشالا تعیین جنسیت
چشمک میزند.
-شوهرت دختر دوس داره یا پسر ؟
لبخند روی لبهایم خشک میشود و نمیدانم ریزی میگویم.هیچ وقت نگفته بود شاید میترسید ناراحتم کند.
-فکر نمیکرد مادر بشم
لبخند غمگینی میزند:
-پس برو خبرشو بهش بده
تمام مدت تا رسیدن به خانه ذوق دارم.دیشب گفته بودم امشب خانه نیستم حالا همهچی عوض شده بود.سر خیابان خانه تمام مواد مورد نیاز را می خرم.باید کیک درست می کردم با چلو گوشت خوشمزه از این فکر لبخند میزنم.
-پس حسابی میخوای داداشمو سوپرایز کنی ؟ باورم نمیشه پناه ؟
خواهرش بود.پای تمام راز هایم.
-منم باورم نمیشه
با ذوق میخندد.
-ولی داداشم خیلی خوشحال میشه میدونم
صدای ریز ریز خندهاش جان میبخشد به تن پراسترسم.نمیدانم چرا دلشوره عجیبی دارم.
-آخ خودا...همهجا بزنی داره بابا میشهها...
نزدیک آمدنش همین که صدای ماشینش را میشنوم با لبخند به سمت پنجره میروم اما با دیدن زنی که پیاده میشود از ماشین لبخندم خشک میشود.صدای لوندانهاش را ریز میشنوم
-اوفففففف....امشب چه شود
صدای شوهرم.نه خدایا ممکن نیست.
-عشق و حال تمام....
صدای کلید انداختن به در می آید و پشت بندش صدای زنانهای که پر استرس میپرسد :
-مطمئنی خونه نیست امشب ؟
-نه عشقم خودش گفت خیالت راحت
آمده بودم سوپرایزش کنم اما حالا من سوپرایز شده بودم
همین که کلید برق زدهمیشود با دیدنم مات میشوند.از سکوت و جاخوردگیش استفاده میکنم و بغض میکنم :
-ببخشید که امشب خونهام
نگاهش روی میز آماده و خوش رنگ میچرخد و دستس از دور بازوی ظریف زن میافتد و به سمتم می آید.
-پناه جان....
عقب میروم و کیفم را چنگ میزنماشکهایم صورتم را خیس میکند.
-من میرم عشق و حالتونو خراب نمیکنم
میروم دنبالم نمیآید....
غافل از برگه آزمایشی که زیر کیک مخفی کرده بودم
بخاطر تیکه از وجودش پیدایم میکند اما...
https://t.me/+X8LzkF4aUf0zZjJk
https://t.me/+X8LzkF4aUf0zZjJk
پارت اصلی رمان❌❌❌️
کپی ممنوع❌❌ | 68 |
| 17 | #Part_249
_جلوی مدرسهم. قندم بالا رفته نمیتونم از خیابون رد بشـ..ـم. میـ... میشه بیاین دنبالم؟
صدای لرزان دخترک را به زور شنید.
از آنطرف خط.
ابرو گره زد.
صدایی که همیشه پربغض و لرزان بود را.. شناخت.
دخترک کدوم گوری بود؟!
زنداداشِ کمسن 17 سالهاش که... فقط دو هفتهاس عقد او شده.
فقط یک روز دخترک را فرستاده بود خانهی مادرش.
در همین یک روز، دخترک را مجبور کرده بودند... با آن حال نزارش برود مدرسه؟!
صدای خیابان میآمد.
_نه. کار دارم. با اجازهی کی موبایل بردی مدرسه؟!
با تشرش، صدای دخترک لرزید.
_ به خدا هر روز موبایل نمیا..رم مدرسه. امروز از صبح سرم گیج میرفت. ترسیدم دوباره حا..لم بد بشه. برای همین آور...
کیان ابرو گره زد. بیحوصله.
دخترک وراج.
تصور کردنش سخت نبود.
با آن مانتو شلوار گشاد مدرسهاش که حتما.. خط زیر چانهی مقنعهاش کنار گوشش افتاده بود.
صورت مانند برفش میان مقنعهی سرمهای.
میداند با اینکه دخترک از پشت خط حرف میزند هم... باز سرش را بالا نیاورده بود.
با خجالت.
هرموقع میخواست چیزی بگوید، چانهی کوچکش میچسبید به سینهاش.
_بسه. کار دارم، دخترجون. من شوهر سینه چاکت نیستم. شوهرت شیش ماهه که تو قبر خوابیده. گذاشتم بیای خونهم تا زیر دست و پای ایل و تبار شوهرت لِه نشی.
حس کرد نفس دخترک رفت اما بیتوجه... غرشش.
با حرفش بغض دخترک سنگین تر شده بود.
همان شوهر مردهاش نازک نارنجی بارش آورده بود که دم به دقیقه زیر گریه میزد.
_یه بار دیگه بخاطر عذر و بهونهی الکی اسمت و روی گوشیم نبینم. صبح دیدم قرصات و خوردی پس الان قندت نرماله. خودت میری خونه. خونهی من. نه خونهی مادرت.
همینکه خواست تماس را قطع کند هق هق بیرمق دخترک.
_نـ..نه قطع نکنین. نیمساعته روی جدول وسط چهار راه وایسادم اما از سرگیجـ..ـه نمیتونم رد بشم. خیابون جلوی مدرسه خیلی بزرگه. امروز بیاین دنبالم دیگه بهتون زنگ نمیزنم به خد..ا.
فک کیان چفت شد.
بخاطر زن لوس کمسنش، آن مردکِ جهانبخش را بیرون از اتاقش معطل گذاشته بود.
_انقدر وسط خیابون زر زر نکن، هیوا. اگر تا نیم ساعت دیگه خونه نبودی، همونجا توی خیابون بمون. نیم ساعت دیگه زنگ میزنم به تلفن خونه. جواب میدی.
هق هق دخترک بالا گرفت اما بعد از چند ثانیه....
چشمِ مظلومی گفت.
با چشم لرزانش، بیاراده... کمی گرهی میان ابروهای کیان باز شد.
دخترک شیرین!
بعد از گذشت چند ثانیه و نیامدن صدایی از پشت خط، پیشانیاش نبض زد.
عصبی.
دخترک گیج یادش رفته بود تماس را قطع کند.
خواست موبایل را از کنار گوشش پایین بیاورد که...
به یکباره... با صدای هیع لرزان دخترک و...
بوق بلندِ یک ماشین از آنطرف خط...
"ادامهی پارت رمان🖤⬇️"
https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0
https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0
https://t.me/+n1xhGM9mUvA4YTg0
"پارت واقعی رمان"
کپی⚠️ | 183 |
| 18 | #پارت405
- شب سال تحویله پس زنت کو عمه جان؟
عمه خانوم متعجب سوال پرسیده بود که معید سمت خواهرش چرخید
- آیه کجاست مائده؟
مائده لاقید شانه بالا انداخت
- خونه دیگه... مگه قرار بود کجا باشه داداش؟
ناباور اخم هایش در هم رفته بود
- یعنی چی خونه؟ مگه قرار نبود همه باهم بیاید...
عمه خانوم بین حرفش رفت
- خودت کجا بودی که خانومتو نیاوری پسرجان؟
خودش؟ خودش خانواده ی خاله خانومش را آورده بود اما...
- باتوام زبون نفهم کجا سر خرو کج کردی؟! میگم
آیه رو چرا نیاوردید؟
لعنتی... عصبانی بود باورش نمیشد از صبح تا به الان نفهمیده بود دخترک را با خودشان نیاورده اند...
- چیشده مادر؟ چرا داد می زنی؟
کجا می آورد اون دختره رو! ما آبرو داریما...
من گفتم نیاد. موند خونه... ننداختیمش که کوچه!
تک خند معید عصبی بود
- زن منو از خونه ی خودش بندازید بیرون؟ چی میگی حاج خانوم! مگه من نگفتم باهم بیاید؟
مادرش به صحرای کربلا زد
- معید! به خداوندی خدا قسم بخوای طرف اون دختره باشی شیرمو حلالت نمیکنم. اون دختر قاتل بابات کجا بیاد بشینه جلو چشمم هان؟
کم دلم خونه که اسمش تو شناسنامه ی بچمه؟
بعد تعطیلات طلاقش میدی بره گمشه... آینه ی دق من خون بهاییشو نخواستم... همین نازی... حرف زدم با خالت اینا راضین... عین دسته ی گله دختره... معلومه بهت بی میلم نیست.
مات مانده بود. پس تمام این خوش خدمتی هایی که مادرش مجبورش می کرد انجام دهد بخاطر نازی بود...
که زنش را طلاق بدهد و او را بگیرد.
با برداشتن سوییچ مادرش از بازویش گرفت
- کجا معید؟ به خدا اگه بذارم بری... منه پیرزن و بکش بعد برو... چند ماهه مجبور شدم با اون قاتل...
معید غرید:
- بابای حرومیش قاتله نه خودش!
مادرش به سینه اش کوبید
- دختره جادوت کرده... یادت رفته بابای اون باعث شد بدبختی بکشیم. من کم مادری کردم برات؟ اگه آقات بود...
نفس زدن های مادرش و غش کردن هایش نمایش بود اما معید را ماندنی کرده بود
کمی بعد همه دور سفره ی هفت سین جمع شده بودند که با ترکیدن توپ گوشی اش زنگ خورد
دخترک بود
- سلام خوبی؟ عیدت مبارک!
صدای گرفته اش قلب معید را می فشرد که غرید:
- نمی دونستم نیاوردنت فردا برمیگردم خودم خونه!
دخترک آرام بود. آرام و تنها... بعد مردن پدرش تنها شده بود و فقط معید را داشت که دیگر انگار نداشت
- معید، عزیزم عیدت مبارک...
صدای نازی را خوب می شناخت. مادر معید گفته بود در همین سفر قرار بود نامزد شوند و دخترک...
- م...من مزاحم نشم سفر خوش بگذره زنگ زده بودم عید و بهت تبریک بگم، سال خوبی داشته باشی...
آرزوی سال خوب کرده بود برای معید بدون خودش و نمی دانست که این سال بدترین سال زندگی معید قرار بود باشد وقتی ثانیه به ثانیه اش را دنبال او می گشت...
#پارتواقعی
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk | 309 |
| 19 | خلاصه
یکتا زنی که از همسرش جدا شده و پنج ساله همراه دوقلوهاش زندگی میکنه طی اتفاقاتی ناچار به زندگی دوباره با همسر سابقش میشه مردی که دل خوشی ازش نداره و دنبال فرصته تا زهرشو بریزه ولی میفهمه که.....
https://t.me/+chwDBIwQBs85MjNk | 270 |
| 20 | خلاصه
یکتا زنی که از همسرش جدا شده و پنج ساله همراه دوقلوهاش زندگی میکنه طی اتفاقاتی ناچار به زندگی دوباره با همسر سابقش میشه مردی که دل خوشی ازش نداره و دنبال فرصته تا زهرشو بریزه ولی میفهمه که.....
https://t.me/+chwDBIwQBs85MjNk | 183 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
