𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆ check
رفتن به کانال در Telegram
𝟎𝟎:𝟎𝟎✰... ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ᴍʏ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ɞ -ᴇsꜰᴊ ✧ ᴀɴ ᴀʀᴛɪsᴛ ✺ 📩 ♤ https://t.me/XBCHATBot?start=sec-eeebgdgbf
نمایش بیشتر932
مشترکین
-124 ساعت
+97 روز
+4730 روز
آرشیو پست ها
🏴 : این پیام رو فور کنید تا بگم چند درصد green flag
Red flag
هستید !؟
935!? 🏴
Repost from N/a
شب، آن منطقهٔ متروکه را از جهان جدا کرده بود. انبار در دل تاریکی ایستاده بود؛ ساختمانی عظیم با دیوارهای نمکشیده، پنجرههای شکسته و سقفی بلند که تیرگیاش در هیچ نوری تمام نمیشد. بیرون، هیچ خانهای روشن نبود. هیچ ماشینی عبور نمیکرد. هیچ صدای انسانی از کیلومترها دورتر به گوش نمیرسید. فقط باد بود که گاهی از شکافهای دیوار عبور میکرد و صدایی شبیه زمزمهای خفه در راهروهای خالی میساخت. میان آن تاریکی ایستاده بود. یا بهتر بود گفت، دیگر ایستادن برایش معنایی نداشت. تمام توانش را در ماههایی جا گذاشته بود که دویده بود؛ شبهایی که بدون خواب گذرانده بود، خیابانهایی که با وحشت از آنها عبور کرده بود، درهایی که پشت سرش بسته بود و هر بار با شنیدن صدای قدمی، قلبش برای چند ثانیه از کار افتاده بود. اما حالا دیگر جایی برای رفتن نبود. نفسش لرزید و به اطراف نگاه کرد. سایهها میان ستونهای انبار کش آمده بودند؛ بعضی ثابت، بعضی لرزان، بعضی آنقدر دور که نمیشد فهمید واقعاً انساناند یا بازی چراغهای ضعیف با تاریکی. یک صدا آمد. تق. از جا پرید. چیزی نیفتاده بود. چند ثانیه گذشت. تق. این بار از سمت دیگری. سرش را چرخاند. هیچکس نبود. اما ترس، دیگر به چیزی احتیاج نداشت که دیده شود. در تمام بدنش پخش شده بود؛ سردیِ دستها، خشکی گلو، لرزش زانوها و آن احساس وحشتناکی که میگفت چیزی در تاریکی ایستاده و فقط منتظر است او متوجه حضورش شود و بعد، صدای قدمها آمد. آهسته. یکی. مکث. یکی دیگر. و بعد چند قدم همزمان. عقب رفت تا اینکه پشتش به دیوار خورد؛ دیگر نمیتوانست بدود. چشمهایش در تاریکی میگشتند، و آنوقت دیدشان. آدمهایی که از میان سایهها بیرون نمیآمدند؛ فقط کمکم معلوم میشدند. آنها از ابتدا آنجا بودند. منتظر. ساکت. بیعجله. یکی از آنها قدمی برداشت. دیگر عقب نرفت فقط نگاه کرد، وحشت در چهرهاش دیگر شبیه ترس نبود؛شبیه کسی بود که تمام امیدهایش را یکییکی از دست داده و حالا فقط منتظر آخرین نشانه است تا بفهمد کابوسی که ماهها از آن فرار کرده، واقعاً به پایانش رسیده است. کابوسی که پایانش حکم پایان زندگی ناچیزش را داشت اما در آن سوی سالن، جایی که نور چراغی ضعیف تنها بخشی از تاریکی را میشکافت، صندلیای قرار داشت. یک صندلی ساده، قدیمی. تنها یک صندلی بود و همین آن را ترسناک تر میکرد. انگار تمام آن انبار بزرگ برای یک نفر ساخته شده بود که قرار بود همانجا بنشیند و تماشا کند. در انتهای سالن، تاریکی آرام تکان خورد، ابتدا صدای قدمهایش شنیده شد؛ شمرده، آرام و با وقاری که انگار تمام انبار به حضورش عادت داشت. کتوشلوار تیرهاش بینقص بود. قامتش صاف و چهرهاش آرام؛ آنقدر آرام که ترسناکتر از هر خشمی به نظر میرسید. از کنار او گذشت، بیآنکه حتی نگاهی به او بیندازد. به صندلی نیمهروشن انتهای سالن رسید. لحظهای ایستاد، کت خود را مرتب کرد و با همان وقار آرام نشست، پا روی پا انداخت و دستش را روی دستهٔ صندلی گذاشت. سپس سر بلند کرد با چشم هایی که اطمینان را فریاد میزدند به او نگاه کرد.چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت.
Repost from 𝖼𝗂𝖾𝗅 𝗀𝗋𝗂𝗌
این پست +این پیام رو فور کنید؛۲-۳ تا از پست های موردعلاقم از چنلتون رو فور کنم.
Repost from 𝖼𝗂𝖾𝗅 𝗀𝗋𝗂𝗌
𓂃 𓈒𓏸
𝗶𝗍'𝗌 𝖺̄𝗅𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗂𝖿 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝗄𝖾𝖾𝗉 𝗎𝗉
𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗆𝖾 𝖺𝗅𝗅 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗈𝗏𝖾 𓂃
𝗮𝗹𝗹 𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍 ⋆。°✩
𝗄𝗂𝗆 𝗍𝖺̄𝖾 𝗃𝖾𝗈𝗇 𝗃𝗄̄
Repost from Caliginous.
🚩 پاکسازی ، اگر اینجا حضور دارید و متقابل حمایت میکنید این پیام رو فور کنید جوین بمونم .
