fa
Feedback
𝙇𝙞𝙩𝙩𝙡𝙚 𝙒𝙝𝙖𝙡𝙚

𝙇𝙞𝙩𝙩𝙡𝙚 𝙒𝙝𝙖𝙡𝙚

رفتن به کانال در Telegram

His Life is Among Light and Colors 🐋🌄 t.me/HidenChat_Bot?start=5512334071

نمایش بیشتر
965
مشترکین
+124 ساعت
+87 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
ریشه‌های نهنگ‌مگ :) ☁️🌊

این شاهکار هم ببینید. یکی از بچه ها فرستاده از هاستل تو تهران.
این شاهکار هم ببینید. یکی از بچه ها فرستاده از هاستل تو تهران.

الان حوصله ندارم. بعدا کپشنشو می‌نویسم و خدمت با سعادتتون اطلاع می‌دم❣️

روزها از گلوی ما رد میشن، شب‌ها از روی استخونامون. سهممون از دنیا، کف دستای زخم‌خورده و چشماییه که خواب رو یادشون رفته. زندگی مثل یه سگ ولگرد افتاده به جونمون؛ نه اون‌قدر گاز می‌گیره که بمیری، نه اون‌قدر ولت می‌کنه که نفس بکشی. فقط هر روز یه تیکه از آدم رو با خودش می‌بره. انگار قرار بوده آخرش چیزی از ما نمونه، جز ردِ پاهایی که هیچ‌وقت به خونه نرسیدن. مقصد؛ همون نقطه‌ایه که ازش فرار کردیم. ۱۴۰۵/۰۴/۰۴ -طه

رئیس 🌊❤️

به به تولد رئیس رسید ینی هیچی بجز آواز سولماز نر‌اقی بالا سر استاد برای امروز مناسب نیست

فیلم ساکن طبقه وسط - شهاب حسینی رو کسی داره بفرسته برام ؟ :)

بین متن های کوتاهی که نوشتم این یکی از سه تا نوشته محبوبمه :)

Repost from Ta.
*** اگر روزی از من بپرسند او که بود، خواهم گفت: کودکی تنها، نشسته در قایقی کوچک در دل اقیانوسی بی‌انتها؛ آرام، بی‌هراس از عمق و طوفان، تنها پارو میزد. او برای من ؛همیشه بوی اقیانوس میدهد. -طه @asletahaa

بین متن های کوتاهی که نوشتم این یکی از سه تا نوشته محبوبمه :)

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها را برای ماندن به ما نمی‌دهند، برای این می‌آورند که معنای یک فقدانِ طولانی را یاد بگیریم. نه آن فقدانی که با رفتن آغاز می‌شود، آن یکی که در اوجِ حضور شکل می‌گیرد. وقتی همه‌چیز سر جای خودش است، اما چیزی در عمقِ جانت مدام زمزمه می‌کند که این آرامش، خانه‌ی همیشگیِ تو نیست. شبیه ایستادن کنار دریا و دانستنِ این‌که هیچ‌وقت نمی‌توانی آب را با خودت ببری. فقط می‌توانی بنشینی، موج‌ها را تماشا کنی، و هر بار که به ساحل می‌رسند، بیشتر از قبل بفهمی که چقدر به چیزی دل بسته‌ای که قرار نیست مالِ تو باشد. بعضی آدم‌ها می‌آیند تا گوشه‌ای از روحت را بیدار کنند که پیش از آن حتی از وجودش خبر نداشتی. بعد از آن، جهان همان جهانِ قبلی است، اما دیگر هیچ‌چیز به شکلِ قبل دیده نمی‌شود. انگار کسی پنجره‌ای رو به منظره‌ای بی‌انتها باز کرده باشد؛ منظره‌ای که نمی‌توانی در آن زندگی کنی، اما دیگر هم نمی‌توانی فراموشش کنی. و تو تبدیل به زخمی از جنس نور شدی بر تنِ من. ۱۴۰۵/۰۳/۳۰ -طه

زندگی شبیه رودخانه‌ای نیست که به دریا فکر کند؛ بیشتر به سنگی می‌ماند که قرن‌ها زیر دندانِ آب خوابیده است. هر روز چیزی از آن کنده می‌شود، بی‌آنکه صدایی بلند شود. نبرد همین‌جاست؛ نه در فریادها، نه در زخم‌های آشکار. در آن فرسایشِ خاموشی که جهان با حوصله‌ای بی‌پایان بر جان آدمی تحمیل می‌کند. و آدم، با همه‌ی ترک‌هایی که برمی‌دارد، هنوز رازِ فرو نریختن را از جایی در تاریکیِ خود حفظ کرده است. انگار تمامِ ما قلعه‌هایی هستیم که مدت‌هاست سقوط کرده‌ایم، اما دیوارهایمان هنوز خبر را باور نکرده‌اند. ۱۴۰۵/۰۳/۲۸ -طه.

فردا می‌ریم دفاع ارشد «میربابا»