آنتاگونیست
رفتن به کانال در Telegram
1 173
مشترکین
+124 ساعت
-97 روز
-4230 روز
آرشیو پست ها
1 172
باید با عناصر دوستداشتنی زندگیم مثل گربههای نر رفتار کنم. دورشون جیش کنم که قلمرو مشخص بشه و هیچ گربهی غریبهای به خودش اجازهی ورود نده.
1 172
مثلاً چه دلیلی داره یهو بری با دوست منو فالو کنی، وقتی اصلاً از طریق منم باهاش آشنا نشدی هنوز؟
1 172
اگه یکی دوستاش رو به هم معرفی نکرده، به نظرم خیلی توهینآمیزه که خودشون رندوم برن با هم دوست بشن.
1 172
با برادرم ویدیوکال کرده بودم. توی سوپرمارکت بود و داشت خرتوپرتهای خانهاش را میخرید. جلوی قفسهی تخممرغها ایستاده بود که گفت یکیشان تکان میخورد. جعبه را گرفت جلوی دوربین تا من هم ببینم. خندید و گفت: «این هنوز زندهس.» نمیدانم چرا خندهام نگرفت. یک نطفهی بیمصرف، توی پوستهی آهکی و نازکش، آن وسط تکان میخورد. بیخبر از تعفن دنیا، از آدمهایی که با شکمهای گرسنه و مغزهای گندیده میان قفسهها پرسه میزنند و مایحتاج روزانهشان را جمع میکنند. برادرم جعبه را گذاشت سر جایش و رفت سراغ بقیهی خرید. فکر کردم شاید ما هم توی جعبهای هستیم. یکی از پشت مقوا نگاهمان میکند، با انگشت به ما اشاره میکند و میگوید: «این یکی را ببین، هنوز تکان میخورد.» بعد در جعبه را میبندد و میرود. یک نفر آن طرف جعبه تکان میخورد، یک نفر این طرفش دنبال جنس ارزانتر میگردد و هیچکدام هم نمیدانند این نمایش مسخره را کدام حرامزادهای راه انداخته. از همهچیز چندشم میشود. از نطفهها، از ماها، از آنها، از این طرف و آن طرف. از این جنبش بیمعنی زیر پوست، از این اصرار لجوجانهی موجودات به ماندن، انگار نبودن از بودن شرمآورتر است. همهمان توی پوستهای گندیده گیر افتادهایم و خیال میکنیم اگر کمی بیشتر تکان بخوریم، بالاخره اتفاقی میافتد. چه خیال ابلهانهای. آخرش یکی جعبه را میبندد و میرود دستمال توالت میخرد.
