1 204
订阅者
-324 小时
-107 天
-2730 天
帖子存档
1 204
مدام فکر میکنم تمام تلاشم رو کردم و نشد. بعد آخر شب، با خودم میگم «شاید تمام تلاشت این نبود. یه زور دیگه بزن، شاید شد.» و این داره دیوونهم میکنه.
1 204
خیلی ممنونم از تعریفت :(💓 لزوماً به رشتهم مربوط نیست، ولی خب بیربط هم نیست. تئاتر میخونم.
1 204
دیشب خوابِ بچگیهایت را دیدم. نمیدانم چطور، اما یقین داشتم خودت هستی. خودِ خودت، قبل از اینکه زمان دستش را بگذارد روی شانههایت. بلوز قرمز تنت بود. به قرمزیِ توتِ تازه. سوار یک دوچرخهی کوچک بودی. رکاب میزدی و رد میشدی، خوشحالِ خوشحال. موهایت میآمد توی صورتت. با یک دست فرمان را گرفته بودی و با آن یکی موهایت را کنار میزدی، ولی موهایت بازیگوش و سمج بودند و دوباره برمیگشتند و میخزیدند روی گونهات. من یک جایی آن نزدیکی ایستاده بودم. یک آدم بزرگ که داشت به دوچرخهسواریِ بچهای نگاه میکرد که از خودش بزرگتر بود. زمان توی خواب همیشه وارونه است. یکبار برگشتی نگاهم کردی و خندیدی. خندهات بوی یاس و پیچ امینالدولهی حیاط خانهی قدیمیِ مادربزرگ را آورد. یا شاید بوی دیوارهای کاهگلی بعد از باران بود. نمیدانم. خندهات یکجایی توی دلم نشست. مثل قطرهی آبِ سرد روی سنگِ داغ. من هم از خندهات خندیدم. بعد دوباره رفتی. بلوز قرمزت کمکم شد یک نقطهی قرمز تهِ کوچه. کوچه خالی ماند. هوا داغ بود و آسفالت زیر پاهایم گر میگرفت. گربهام آمد و چانهام را لیس زد. زبانش زبر و گرم بود، مثل کاغذ سنباده. بیدار شدم. چند ثانیه هنوز توی همان کوچه ایستاده بودم و فکر میکردم تو کجا رفتی. تو کجا رفتی؟ من دیشب دلتنگِ تویی شدم که هنوز تو نبودی. و بعد دلتنگِ تویی شدم که هستی. و بعد دلتنگِ تویی که هیچوقت نخواهی بود. همان که فقط توی خوابهای من رکاب میزند. رکاب میزند. رکاب میزند.
