fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

کوچه‌ی بی‌نام

کوچه‌ی بی‌نام

رفتن به کانال در Telegram

نگار؛ همین!

نمایش بیشتر
616
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
بدن من خیلی بی جنبه‌ست، هنوز پاییز تازه گفته سلام، اون شروع کرده به لرزیدن و مریض شدن. بدم میاد از سرماخوردگی.

واقعا روان اون دوستم که قبل نوروز بهم سفارش کرد توی تهران با اسنپ موتوری جابه جا بشم شاد باشه همیشه. زندگی اسنپیم خیلی تغییر کرده، امروزم که طولانی‌ترین مسافتی که میشد رو با اسنپ موتوری رفت رو رفتم، واقعا چسبید، خصوصا که کلی توی اتوبان بودیم و واقعا لذت بردم. از شدت خوشی گریه‌م گرفته بود.

حالا این رو از من بشنوید، می‌دونم اوضاع مالی همگی خرابه، اما هر طور شده اگر تحت فشار روانی بودید، یه ویزیت روانپزشک خوب برید، اگر تونستید و نیاز بود هم نقشه مغزی بگیرید، تا ببینید چه بلایی سر مغزتون اومده و شروع کنید به درمان. چون ته تهش هیچکس جز خودمون، پرستار خودمون نیست.

البته ناگفته نماند، توی اقوام ما، اینطور باب هست که فقط پسرها و آقایون می‌تونن در اثر تروما بیمار جسمی و روانی بشن، خانوم‌ها که اصلا چه معنی داره بگن فشار زندگی روی جسم و روحم تاثیر گذاشته! البته فقط خانواده ما اینطوره، یعنی مثلا خاله کوچیکم که اصلا توی یه شهر دیگه زندگی می‌کرد و اون صحنه از دست رفتن خواهرم رو ندیده بود، می‌گفت آزمون وکالت رو قبول نمیشم چون دائم فکر اون توی سرم هست، ولی من که به چشم دیدم، بهم میگفتن انقدر تمارض نکن!

حالا این تراپیست جدید من رو ارجاع داد به روانپزشک، اونجا ازم تست گرفتن و دکتر گفت واقعا چطور این همه سال تونستی تحمل کنی؟ با خودت فکر نکردی باید با این علائم و مشکلاتی که داشتی باید زودتر میومدی؟ حالا الان ده روزی میشه دارو مصرف می‌کنم و واقعا باید بگم چقدر مغزم آرومتره، چقدر حالم بهتره. البته که امیدوارم داروها بتونن مشکل حافظه‌م رو هم حل کنن. ولی خب وقتی من یه دختر ۱۰-۱۱ ساله بودم و فوت خواهرم رو دیدم و اون لحظات دائم جلو چشمم بود و نمی‌تونستم بخوابم، آیا نباید خانواده‌م من رو به روانپزشک نشون می‌دادن؟ بعد جالب این بود که وقتی خیلی روم فشار میومد، همه‌شون حتی اونایی که رشته‌های علوم پزشکی درس خونده بودن هم می‌گفتن تو عصبی هستی!

من بعد مرگ خواهرم، پرخاشگر شدم، باز یکم فروکش کرد، باز فشارهای زندگی مجدد من رو برگردوند به پرخاشگری، باز آروم شدم، باز بعد مرگ برادرم مجدد اوج گرفت. اینم که توی محیط کار و خوابگاه آدم خیلی آرومی بودم، چندتا دفتر از شکایت و گله پر کرده بودم، اونجا می‌نوشتم تا آروم بشم و سر بقیه خالی نکنم.

حالا چرا اینارو گفتم؟ که بیام یه گله دیگه بکنم و البته شاید این گله به درد خیلی‌ها بخوره و من رو آینه عبرت کنن و به خودشون کمک کنن.

اگه گهگاهی گله می‌کنم اینجا، دلیل بر این نیست که بگم کامل ازشون بریدم، که اتفاقا تجربه بهم نشون داده هیچوقت نمی‌تونی کامل از خانواده‌ت ببری و جدا بشی.

من خانواده‌م رو دوست دارم، الان که سنم رفته بالاتر، عاقلانه‌تر دوستشون دارم، سوای اینکه چقدر در حق من کوتاهی کردن.

خودت بودن، انرژیت رو سیو میکنه.

هیچ چیز به اندازه؛ ادب، صداقت، ذات خوب نمیتونه به کسی زیبایی و اعتبار ببخشه.

خیلی خوب می‌فهمم چی میگی جیمی تارت.
خیلی خوب می‌فهمم چی میگی جیمی تارت.

Repost from من
بابا می‌گفت دیگران نمی‌دونن تو کی هستی اما خودت که می‌دونی کی هستی، با خودت درست رفتار کن.
بابا می‌گفت دیگران نمی‌دونن تو کی هستی اما خودت که می‌دونی کی هستی، با خودت درست رفتار کن.

Repost from Roshanak is here
وقتی از بچگی مسئولیت قبول می‌کنی، یه جایی آخرای ۲۴ سالگیت دلت می‌خواد بشینی گریه کنی و از هر مسئولیتی فرار کنی. ولی بازم فردا پا می‌شی و چهارتا مسئولیت جدید قبول می‌کنی.

حالا جالب اینه ایشون گفتن مجدد هزینه نکن و برو جواب تست‌هات رو از تراپیست قبلی بگیر بیار، ولی اون تراپیست قبلی بهم ندادش و من مجبور شدم مجدد هزینه کنم.

خب من با راهنمایی یکی از دوستانم با یه تراپیست آشنا شدم، سه جلسه گذشت و بعد سه جلسه من روند بهبودی رو حس می‌کنم، همزمان البته من رو بابت فراموشی های مکرر و افسردگی بعد فوت برادرم به یه روانپزشک ارجاع داد. جلسه‌ی اول کل مسیر درمان رو با هم مرور کردیم، روشش رو توضیح داد و مهم‌تر از همه بااینکه هزینه جلساتش بیشتره، اما تو رو یاد سکانسی که پیمان معادی به سحر دولتشاهی می‌گفت: «تمام مدت چشمت به ساعته که کی من کارت بکشم بری تیر و تخته بخری بیاری بذاری اینجا» نمیندازه. در طول جلسه دوم و سوم من از شدت گریه نمی‌تونستم درست صحبت کنم، بعدش هم حالم خوب نبود تا خونه، اما فرداش حس خیلی بهتری داشتم. قرار شد بین شنا و یوگا یکی رو انتخاب کنم و از اون هم کمک بگیرم. خلاصه که امیدوارم اوضاع بهتر و بهتر بشه برام.

هرگز نفهمیدم چرا من همیشه نگاهم به توئه.

حالا یکی از فامیلای ما معاون کل یه اداره‌ای هست، همه‌ی بچه هاش رو با مدرک دیپلم برده سر کار.

حقوق پنج ماهم رو از اردیبهشت تا الان خرج کردم فقط برای رفت و آمد گرفتن یه تاییدیه. بار روانی که همین رفتن و اومدن بهم تحمیل می‌کنه که هیچی.

دقیقا دو ماهه من اسیر یه تاییدیه هستم که واقعا براشون کاری نداره. امروز رفتم میگم تکلیفم رو روشن کنید اگه نمیشه بهم بگید، میگن استعلامتون رو دادیم وزارت اطلاعات بگیره اگر مشکلی نداشته باشه کی از شما بهتر؟ گفتم من تهران تا بیخ گوش وزیر رفتم کار کردم، دیگه الان همون پست قراره اینجا بهم داده بشه، مگه چیه؟ با یه لبخندی دست میکشه به ریشش :| میگه خانوم فلانی، تهران یه ایالته ما اینجا یه ایالت دیگه ایم! بابا گند بزنن به این نوع روند اداری که برای اینکه توی پستی که درسش رو خوندی کار کنی باید گزینش اطلاعاتی بشی.