☕️کافــه شعـ📜ـر☕️
رفتن به کانال در Telegram
دست اولترین و متفاوت ترین اشعارو از کانال ما بخوانید📖🎼 تنها هر روز چند تا شعر گذاشته میشه؛ شلوغ نیست ارتباط 👈 @amirt55
نمایش بیشتر405
مشترکین
+224 ساعت
+57 روز
+1230 روز
آرشیو پست ها
به جور، ترک محبّت خلاف عادت ماست
وفا مصاحب دیرینهٔ محبّت ماست
تو و خلاف مروّت خدا نگه دارد
به ما جفای تو از بخت بیمروّت ماست
بسا گدا به شهان نرد عشق باختهاند
به ما مخند که این رسم بد نه بدعت ماست
به دیگری نگذاریم، مردهایم مگر
نشان تیر تغافل شدن که خدمت ماست
تویی که عزّت ما میبری به کم محلی
وگرنه خواری عشقت هلاک صحبت ماست
به دعوی آمده بودیم چاشنی کردیم
کمانِ تو، نه به بازوی صبر و طاقت ماست
هزار بنده چو وحشی خرید و کرد آزاد
کند مضایقه از یک نگه که قیمت ماست
@Kaaffeh🕯
#وحشی_بافقی
یاقوت روان بخش تو تا قوت روانست
چشمم ز غمت چشمهٔ یاقوت روانست
آن موی میان تو که سازد کمر از موی
موئی به میان آمده یا موی میان است
در موی میانت سخنی نیست که خود نیست
لیکن سخن ار هست در آن پسته دهانست
تا پشت کمان می شکند ابروی شوخت
پیوسته ز ابروی تو پشتم چو کمانست
با ما به شکر خنده درآ زانکه یقینم
کز پستهٔ تنگ تو یقینم بگمانست
گفتند که آن جان جهان با تو چنان نیست
گوئی که چنانست که با ما نچنانست
پنداشت که ما را غم جانست ولیکن
ما در غم آنیم که او در غم آنست
عمری بتمنای رخش می گذرانیم
در محنت و غم گرچه که دنیا گذرانست
در کنج صوامع مطلب منزل خواجو
کو معتکف کوی خرابات مغانست
@Kaaffeh🕯
#خواجوی_کرمانی
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
تا نکند وفای تو در دل من تَغَیُّری
چشم نمیکنم به خود تا چه رسد به دیگری
خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری
بت نکند به نیکوی چون تو بدیع پیکری
سرو روان ندیدهام جز تو به هیچ کشوری
هم نشنیدهام که زاد از پدری و مادری
گر به کنار آسمان چون تو برآید اختری
روی بپوشد آفتاب از نظرش به معجری
حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری
یا به خضاب و سرمهای یا به عبیر و عنبری
تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری
گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری
بستهام از جهانیان بر دل تنگ من دری
تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری
گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری
شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری
باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری
هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری
@Kaaffeh🕯
#سعدی
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمیخواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه میریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم
به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد
اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتمسرا خواهم
نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری
رهی خاکستر خود را همآغوش صبا خواهم
@Kaaffeh🕯
#رهی_معیری
این جا کسیست پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسیست پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی بهمن نموده ایوان من گرفته
این جا کسیست پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویَش ارکان من گرفته
این جا کسیست پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکّان من گرفته
جادو و چشمبندی چشم کسش نبیند
سوداگریست موزون میزان من گرفته
چون گُلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آنِ من گرفته
در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته
من خسته گِرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته
تو نیز دلکبابی درمان ز درد یابی
گر گِرد درد گردی فرمان من گرفته
در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی
زین بحر سر برآری مرجان من گرفته
بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت
تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته
ساقیِ غیب بینی پیدا سلام کرده
پیمانه جام کرده پیمان من گرفته
من دامنش کشیده کای نوح روحدیده
از گریه عالمی بین طوفان من گرفته
تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته
تو یار غار و آنگه یاران من گرفته
گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ریحان من گرفته
یاران دلشکسته بر صدر دل نشسته
مستان و میپرستان میدان من گرفته
همچو سگان تازی میکُن شکار خامش
نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته
تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی
اشراق نور رویش کیهان من گرفته
@Kaaffeh🕯
#مولوی
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
مهر گیاه عهد من تازهترست هر زمان
ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم
مقبل هر دو عالمم گر تو قبول میکنی
چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتی
عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی
صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صدمنی
از همه کس رمیدهام با تو درآرمیدهام
جمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی
ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او
در تو اثر نمیکند تو نه دلی که آهنی
هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
چارهی پای بستگان نیست بجز فروتنی
سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده
سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی
@Kaaffeh🕯
#سعدی
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
@Kaaffeh🕯
#محمدعلی_بهمنی
چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد
چه کنم صبر کنم گر ز تو بیداد رسد
گر وصال تو به ما مینرسد ما و خیال
آرزو گر به گدایان نرسد یاد رسد
چه رسیدست به لاله ز رخت جز حسرت
حسرت آنست که بر سوسن آزاد رسد
خاک درگاه ترا سرمهٔ خود خواهم کرد
آری از خاک درت این قدرم باد رسد
از تو هر روز غمی میطلبم از پی آنک
سیری دینه به امروز چه فریاد رسد
@Kaaffeh🕯
#انوری
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلست
پشّه را پرواز با فر همایی مشکلست
مرغ شب را دیدن مهر منیر آمد محال
از گدای رهنشینی پادشایی مشکلست
جسم و جان را لاجرم روزی جدایی اوفتد
لیکن از جانان دل و جان را جدایی مشکلست
بگسلد هر قید را سرپنجه دست اجل
لیک عاشق را ز عشق تو رهایی مشکلست
قطره ناچیز را گو لاف عمانی مزن
دعوی خورشید و جرم سهایی مشکلست
مدعی را گو مزن دم از مقامات علی
نیست را البته لاف از کبریایی مشکلست
گرچه از خون نافه در ناف غزال آمد پدید
لیک هر خون را دم از مشک ختایی مشکلست
شبنمی با خور نمیتابی دم از هستی مزن
زاغی و با طوطیت این ژاژخایی مشکلست
مردهٔ مرده تو را با معجز عیسی چه کار؟
بندهٔ بنده تو را لاف خدایی مشکلست
@Kaaffeh🕯
#آشفته_شیرازی
🦋
وقتی که حرف رفتنت حسرت به جانم می دهد
چشمم خبر از وسعت درد نهانم میدهد
گفتی که مجبوری و من اجبار را فهمیده ام
تاوان اجبار تو را صبر و توانم میدهد؟
روزی برای دخترت تعریف کن حال مرا
آخر کسی از نسل تو مرهم نشانم می دهد
گفتی چه آمد بر سرت گفتم که تو گفتم که تو ...
نام تو هر جا میرسد لکنت زبانم میدهد
صد سال باید بگذرد تا من فراموشت کنم
اصلا بگو داغ تو تا آنجا امانم میدهد؟
هنگام دفنم آمدی بین جماعت دیدمت
در حین تلقین بغض تو دارد تکانم میدهد
@Kaaffeh🕯
#هادی_معراجی
ندارد زندگی معنی ، به جز از عاشقی مردن
گذشتن از سراشیبی، به خاک جادّه غلتیدن
مسیر عشق را تنها ،به امّیدِ تو پیمودن
هزاران خوشه از پروین، در این شب مَرِّگی چیدن
فراتر می نَهَم پا را ، از این جولانگهِ تردید
که فانوسِ دلم شد از ، خیالِ مهرِ تو، روشن
چرا نادیده می گیری تب وتابِ نگاهم را؟
تمام ِ خواهشم این شد ، در آغوش تو جان دادن
مرا ازباغ لب هایت به سیب بوسه، اِغوا کن
بیا هم سایه ی من شو ، گناه چیدنش با من
تو عادت کرده ای عمری ، شوی محبوسِ رویایم
بزن از پیله ات بیرون، بزن آتش بر این خِرمن
به شوق دیدنت آذین ، ببندم بر خیابان ها
در ودیوار شهرم را کُنم آکنده از سوسن
ره آوَردِ خیالت را بگیر از دستِ چشمانم
که دارم لحظه ی دیدار ، هوای نابِ باریدن
به اشکم میزنی طعنه ، به آهم می کنی خنده
ندارد افتخاری که ، دلِ بازنده را بُردن
به نرِخِ جان خریدارم، نگاه پر غرورت را
اگرچه پیش تو جانم ،نَیَرزد قدِّ یک ارزن
@Kaaffeh🕯
#اکبر_باباپور
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را
روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن
مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را
ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست
از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را
گر به سر میگردم از بیچارگی عیبم مکن
چون تو چوگان میزنی جرمی نباشد گوی را
هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختست
دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را
ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق
کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را
بوستان را هیچ دیگر در نمیباید به حسن
بلکه سروی چون تو میباید کنار جوی را
ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار
مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را
سعدیا گر بوسه بر دستش نمییاری نهاد
چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را
@Kaaffeh🕯
#سعدی
شدم به مژده وصلت امیدوار امشب
به عکس هجر توام کرده سوگوار امشب
ز اشک و آه کران تا کران گرفت دلم
به این سپاه کنم با تو کارزار امشب
برای دیدن رویت اگرچه مرد رقیب
بیا ببین که به مردم هزار بار امشب
ز خون دل می صافم به ساغر است ولی
شراب غیر به تو گشته سازگار امشب
به موج آمده سیلاب چشم در کویش
بیا رقیب و از این بحر کن کنار امشب
چو گرد از سر کویش رسیدهام یعقوب
سراغ یوسف خود گیر از این غبار امشب
نیامدی چو به بالین مرا برای علاج
بیا طبیب زمانیم بر مزار امشب
قرارگاه رقیب است زلفش آشفته
مجو قرار این جان بیقرار امشب
ندیدهایم زامکان یکی نظیر علی
ز ممکنات گسستیم پود و تار امشب
حجاب نه توی گردون ز آه خواهم سوخت
اگر که برفکند پرده، پردهدار امشب
@Kaaffeh🕯
#آشفته_شیرازی
مطرب این شور که در پرده عشاق نواخت
زهره از رشک بوجد آمد و بربط بنواخت
سرو دستار گر انداخته صوفی چه عجب
ساقی از این می ممزوج که در جام انداخت
خسر و حسن تونازم که بجولانگه ناز
بر سر ماه و خور از غالیه پرچم انداخت
حیرتم از چه نظر از من و دل باز گرفت
آن که کار دو جهانرا بنگاهی میساخت
غمزه مست بتسخیر دو گیتی کافیست
ترک چشمت زدو س تیغ دو ابرو زچه آخت
خال و زلف و مژه همدست پی غارت دل
لشکر کفر بتسخیر مسلمانان تاخت
حاش لله که زند او در دیگر همه عمر
تا که آشفته در پیر خرابات شناخت
پیر میخانه توحید علی دست خدا
کز تف تیغ خس و خار جهانرا پرداخت
وقت آنست کش اکسیر زنی بر مس قلب
زآنکه در بوته مهر تو همه عمر گداخت
مانده در شش در حیرت برهانش زکرم
جز قمار غم تو با دگری نرد نباخت
@Kaaffeh🕯
آشفته_شیرازی
دارد از ضبط نفس طبع هوس پرور چه حظ؟
جز گرفتاری ز تاب رشته با گوهر چه حظ؟
داغ محرومی همان بند غرور سروریست
شمع را غیر از غم جانکاهی از افسر چه حظ؟
در هوای برگ گل شبنم عبث خون میخورد
خواب چون نبوَد، نصیب دیده از بستر چه حظ؟
گریهات رنگی نبست از دیدهٔ حیران چه سود؟
بی می از کیفیت خمیازهٔ ساغر چه حظ؟
کسب دانش سینهٔ خود را به ناخن کندن است
میکنند آیینههای ساده از جوهر چه حظ؟
ظلم بر ابله ز منع کامرانیها مکن
غیر جوع و شهوت از دنیا بهگاو و خر چه حظ؟
رغبت و نفرت بهشت و دوزخ انشا میکند
تشنگی میباید اینجا ورنه از کوثر چه حظ؟
دادهایم از حاصل اسباب جمعیّت به باد
مرغ ما را جز پریشانی ز بال و پر چه حظ؟
ای که میخواهی چراغ محفل امکان شوی
غیر ازین کز دیدهات آتش چکد دیگر چه حظ؟
لذت دنیا نمیارزد به تلخیهای مرگ
کام زهر اندودهای ترغیبت از شکر چه حظ؟
جام قسمت بر تلاش جستجو موقوف نیست
از نصیب خضر جزحسرت به اسکندر چه حظ؟
چون کمان می بایدت با گوشهٔ تسلیم ساخت
خانهدار وهم را از فکر بام و در چه حظ؟
حسن بیرنگی اثر پیرایهٔ تمثال نیست
گرکنی آیینه از خورشید روشنتر چه حظ؟
بیدل از ژولیدهمویی طبع مجنون تو را
گر نباشد دود سودای کسی در سر، چه حظ؟
@Kaaffeh🕯
#بیدل_دهلوی
کنی تا چند آزارم که زاریهای من بینی؟!
به یاری کوش چون یاران، که یاریهای من بینی!
سپردم دل، چو روز اولم دیدی، سرت گردم؛
بیا تا روز آخر جانسپاریهای من بینی
تو کز شوخی قرارت نیست بر مرکب، تماشا کن
که چون گرد از قفایت بیقراریهای من بینی!
نخستت بیوفا گفتند و، نشنیدم ز کس، اکنون
بیا کز طعن مردم، شرمساریهای من بینی
تو شاه حسنی و، ناید پسندت بندهای جز من؛
اگر از بندگان خدمتگزاریهای من بینی
گزینی غیر را بر من، دریغ از روزگار خط؛
که ناسازی غیر و سازگاریهای من بینی!
بهر کس راز خود گفتی، سمرشد در جهان آذر
به من گر باز گویی، رازداریهای من بینی
@Kaaffeh🕯
#آذر_بیگدلی
زد آتش در دلم چون شمع، دیدار این چنین باید
نگه در دیدهٔ تر سوخت، رخسار این چنین باید
تپد دل در بر از طرز خرام تازه شمشادش
غبارم را به شور آورده، رفتار این چنین باید
خمارآلودهٔ منّت نیم از ساغر و مینا
شرابم خون، دلم پیمانه، خمّار این چنین باید
ز شمع کلبه ام باشد شرر در سنگ روشن تر
سیه روزان هجران را شب تار این چنین باید
حزین از دامن پاک نفس، صیقل زدی دل را
غبار از خاطر ما رفت، گفتار این چنین باید
@Kaaffeh🕯
#حزین_لاهیجی
کسی طی می تواند کرد راه ای بیابان را
که پای شوق او از سبزه نشناسد مغیلان را
به جایی می رسد پاکیزه گوهر گرچه در اول
صدف زندان نماید قطره باران نیسان را
چه داند دلبری طفلی که در گلزار میخواری
ز بوی می نکرده غنچه اش آلوده دامان را
زچشم پر فریب محشرانگیز تو می آید
که از یک جنبش ابروکند بنیاد ایمان را
شوی آلوده دامان تر ز خاک کشتگان مگذر
به تقریب دگر پامال کن خون شهیدان را
@Kaaffeh🕯
#اسیر_شهرستانی
معشوق دل ببرد و همی قصد دین کند
با آشنا و دوست کسی اینچنین کند
چون در رکاب عهد و وفا میرود دلم
بیهوده است جور و جفا چند زین کند
دل پوستین به گازر غم داد و طرفه آنک
روز و شبم هنوز همی پوستین کند
گوید که دامن از تو و عهد تو درکشم
تا عشق من سزای تو در آستین کند
از آسمان تا به زمین منت است اگر
با این و آن حدیث من اندر زمین کند
چیزی دگر همی نشناسم درین جز آنک
باری گمان خلق به یک ره یقین کند
بریخ نوشت نام وفا کانوری چرا
نامم ز بهر مرتبه نقش نگین کند
@Kaaffeh🕯
#انوری
گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم
به حقیقت اثر لطف خدا مینگرم
تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثری
هر زمان صد رهت اندر سر و پا مینگرم
تو به حال من مسکین به جفا مینگری
من به خاک کف پایت به وفا مینگرم
آفتابی تو و من ذرهی مسکین ضعیف
تو کجا و من سرگشته کجا مینگرم
سر زلفت ظلماتست و لبت آب حیات
در سواد سر زلفت به خطا مینگرم
هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز
گر به چین سر زلفت به خطا مینگرم
راه عشق تو درازست ولی سعدی وار
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
@Kaaffeh🕯
#سعدی
