التفات
رفتن به کانال در Telegram
1 399
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
1 399
توی خیابونهایی که بعد از جویبار خون شدن حالا خلوتتر از همیشهان، بازار مزاحمتهای خیابونی پررونقتر از قبل شده ولی ایرانی ساکن نیویورک معتقده دیگه باید از «زن، زندگی، آزادی» گذر کرد.
کاش به گِل بشینه موجهایی که سوار میشید.
1 399
توی خیابونهایی که بعد از جویبار خون شدن حالا خلوتتر از همیشهان، بازار مزاحمتهای خیابانی پررونقتر از قبل شده ولی ایرانی ساکن نیویورک معتقده دیگه باید از «زن، زندگی، آزادی» گذر کرد.
کاش به گِل بشینه موجهایی که سوار میشید.
1 399
Repost from ناپیرو
کمتر از یک ماه پیش نه با جنگ موافق بودم نه با پهلوی. از کمتر از یک ماه پیش تقریبن ده سال میگذره. من آدمی بودم که ده سال فاصله داشت با موافق جنگ و پهلوی شدن و این حرومزادهها در کمتر از یک ماه من و زندگیم رو عوض کردن با گرفتن جون و زندگی تمام آدمهایی که یک هفتهست صبح تا شب و شب تا صبحم شده دیدن تصاویر و خوندن اسمهاشون. ۱۱۷۸۰ عددیه که من و زندگیم رو عوض کرد.
1 399
Repost from le vent nous portera
این آزادی چیه که فقط نوشتن کلمهش، این حجم از جریان احساسات و لرزش زنده بودن و فوران بودن رو به همراه داره؟ این آزادی چیه که فقط با شکل گرفتنش در خیال، آدمی رو در خواستن و بودن و زندگی و شور غرق میکنه؟ این آزادی چیه که رسیدن و لمسش با دستها حتا به از دست دادن جان و قطع شدن نفسها میارزه؟ این آزادی چیه؟
این آزادی چیه؟ آزادی!
1 399
این نسل قبل از یاد گرفتن الفبا، یاد گرفت «زن، زندگی، آزادی» بنویسه و امروز «گزارش ساده»ی کلاس ششمیها، عصبانیت از حکومت ایرانه.
خیلی راه اومدیم و خیلی مونده ولی این نسل پیروزه.
1 399
این فرش که در پایِ تو گستردهست
از خون است
این حلقهیِ گل خون است
گل خون است
ای آزادی
ای آزادی
ای آزادی
ای آزادی
1 399
Repost from le vent nous portera
سیصدوشصتوپنج روز تعلیق در هزارتوی ۶:۱۹ صبح ۱۸ دی ۹۸.
محبوس شدهایم. محبوس ماندهایم؛ در یک عکسِ عروسک، در یک اتاق خالی از بچه، در یک جفت کفش قرمز، در جسدهای متلاشیشده، در عکسهای ازدواج سوخته، در لاشهی یک هواپیما، در ۹ خدمه، ۷۰ مرد، ۸۱ زن، ۱۵ بچه و ۱ نوزاد، در ۱۷۶ لبخند، در ۱۷۶ جفت چشم برای دیدن معشوق، در ۱۷۶ جفت دست برای لمسِ زیبایی، در ۱۷۶ جفت لب برای گفتن دوستت دارم، در ۱۷۶ مجموعه از امید، آرزو، خواسته، احساس، شور، روشنی، نور، زندگی. در ۱۷۶ عزیز، دوستدار، معشوق، عاشق.
حبس شدهایم. حبس ماندهایم؛ در بازماندگان ۱۷۶ نفر؛ در بغضها، خشمها، گریههایشان. در اشکهای مادر، بیقراریهای پدر، انتظارهای عاشق و دوستدار و خانواده، در «سوار شدم.»ها. در «نگرانم.»ها. در «رسیدی، خبر بده.»ها، در نگاه آخر، حرف آخر، صدای آخر، لحظهی آخر. در آتش آسمان. در چندین موشک. در سه روز دروغ؛ نه در لجنزار دروغ. در ۱۹ ثانیه. در صدای انفجار. در یک ویدیو. در «چرا زدی؟»، در «چرا دو بار زدی؟»، در «چرا سه روز دروغ گفتی؟». در یک جعبه سیاه. در یک خطای انسانی.
همگی حبس شدهایم. ماندهایم. یک سال نگذشته. هرگز نمیگذرد. در هزارتویی بیزمان محبوس شدهایم؛ معلق، وامانده، دردمند، بدون گذشت زمان. زمان نمیگذرد. چطور میتواند از این هزارتوی درد، غم، خون، رنج و ظلم بیتفاوت به گذرش ادامه دهد؟ زمان نمیگذرد؛ او هم مانده. ما همه در آن اتفاق ماندهایم. و درست همان گونه که ساعدی گفته است، «سرزمین ما، سرزمین کابوس است، سرزمین تعلیق، تعلیق میان گذشته و آینده.» تعلیق در هزارتوی ۶:۱۹ صبح ۱۸ دی ۱۳۹۸.
پینوشت: به همهی ۱۷۶ها، ۱ را اضافه کن؛ قلبی ظریف و کوچک درون شکم مادرش میتپید.
1 399
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهای دیرنه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعلهش در هر كران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
> کسرایی
1 399
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهای دیرنه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعلهش در هر كران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
> کسرایی
1 399
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهای دیرنه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعلهش در هر كران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
> کسرایی
