꧁ مٖؒاٖؒـٖؒہٖؒ نٖؒقٖؒرٖؒـٖؒہٖؒ اٖؒیٖٖؒؒ ꧂
رفتن به کانال در Telegram
اشعار تمام شاعران دوستان نظر یا انتقادی دارید لطفا به این آیدی پیام بدید سپاسگذارم.
نمایش بیشتر1 507
مشترکین
-124 ساعت
+47 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
Repost from 💎اشعار آرمان طاهری💎
از قفس بیزارم اما بال و پر دارم هنوز
شوق پرواز سحر را در نظر دارم هنوز
در بهار عمر خود صد داغ آتش خیز بود
میوه ی تلخی ست کز شاخ ثمر دارم هنوز
چون بلوطی پیر، در آغوشِ طوفانی کهن
در رگ خشکیده ام سودای سر دارم هنوز
هیچ دارویی پس از تو درد دل درمان نکرد
داغ چشمت را چو خنجر در جگر دارم هنوز
گفتم ای دل، صبر کن شاید بهاری سر رسد
در دلم امیدی از فردا مگر دارم هنوز
پیش چشمم برگ ریزان شد بهار زندگی
من در این شام خزان شوقِ سفر دارم هنوز
رفتی و خاموش شد در خانهی دل آتشم
زیرِ خاکستر ولی، میلِ شرر دارم هنوز
سایه ات از طاق ایوانم به جا مانده ست و من
نقش لبخند تو را بر چشم تَر دارم هنوز
رفتی و خاموش شد در محفلم خورشیدِ جان
در شب تنهایی ام داغ قمر دارم هنوز
گرچه با کوچت به تاراج فنا رفتم،ببین
زندهام، گرچه غمی کهنه به بر دارم هنوز
#آرمان_طاهری
@armanghazal
Repost from 💎اشعار آرمان طاهری💎
از قفس بیزارم اما بال و پر دارم هنوز
شوق پرواز سحر را در نظر دارم هنوز
در بهار عمر خود صد داغ آتش خیز بود
میوه ی تلخی ست کز شاخ ثمر دارم هنوز
چون بلوطی پیر، در آغوشِ طوفانی کهن
در رگ خشکیده ام سودای سر دارم هنوز
هیچ دارویی پس از تو درد دل درمان نکرد
داغ چشمت را چو خنجر در جگر دارم هنوز
گفتم ای دل، صبر کن شاید بهاری سر رسد
در دلم امیدی از فردا مگر دارم هنوز
پیش چشمم برگ ریزان شد بهار زندگی
من در این شام خزان شوقِ سفر دارم هنوز
رفتی و خاموش شد در خانهی دل آتشم
زیرِ خاکستر ولی، میلِ شرر دارم هنوز
سایه ات از طاق ایوانم به جا مانده ست و من
نقش لبخند تو را بر چشم تَر دارم هنوز
رفتی و خاموش شد در محفلم خورشیدِ جان
در شب تنهایی ام داغ قمر دارم هنوز
گرچه با کوچت به تاراج فنا رفتم،ببین
زندهام، گرچه غمی کهنه به بر دارم هنوز
#آرمان_طاهری
@armanghazal
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
*تقدیم به نگاه قشنگتون یک جرعه حس خوب و زیبا*
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
*(با نوای زیبا کمانچه استاد کلهر )* *گوش کنیم و لذت ببریم* 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🍃
چون اشک غم به ديده ی من پا گذاريا
دست از دل شكسته ام اي گل، بداريا
سنگ صبور من شو و بشنو حكايتم
شايد به لطف مهر تو گيرم قراريا
ديگر نياچو خواب، به چشمان خسته ام
تا خو كنم به گريه در اين روزگاريا
اسم مرا ز دفتر عشاق خط بزن
انكار كن مرا و به خود واگذاريا
رسوا مكن مرا كه به تو دل سپرده ام
هر جا كه ميرسي و به هر رهگذاريا
لاف وفا مزن، كه خداوندگان ناز
چون تو نكرده اند ز بيداد احتراز
سالک یزدی
🍃
🍃
بس از تنور سینه کشیدم ز غصه آه
روز دلم چو شام غریبان شده سیاه
هرگز نبود باورم ای چشم هرزه گرد
روزی دهی بدست فنایم به یک نگاه
بودم به خواب غفلت و بگذشت کاروان
نه زاد راه ماند و نه دانم نشان راه
راه است و چاه و دیده ی بینا و آفتاب
دارم عجب دلا، ز چه افتاده ای به چاه!
گندم همیشه دانه ی ترک بهشت نیست
آدم بهوش، تا نکنی باز اشتباه
من غیر حسن خویش، گناهی نکرده ام
افتادم از حسادت اخوان به قعر چاه
نازم به غم که ازهمه ثابت قدم ترست
لطفش همیشگی ست به "سالک" نه گاه گاه
سالک یزدی
🍃
🍃
به درد بسکه گرفتم خو، نشاط از سرم افتاده
ندیده باده لبم اما، ز دست ساغرم افتاده
شدم چو پادشه معزول که عرصه تنگ بود بر او
مرا شدند همه دشمن، ز سر که افسرم افتاده
چگونه بانگ انالحق را برآورم ز گلوی خویش
که از فشردن بغض غم، صدا ز حنجرم افتاده
در این محیط غم و محنت مرا توان پریدن نیست
گذار تیر قضا از بس به جان شهپرم افتاده
رها چو کشتی بی سکان میان ورطه ی توفانزا
چنان اسیر شدم، کز سر هوای بندرم افتاده
چوآن جذامی مطرودم، نکرده جرم، ولی منفور
مرا چه بوده گنه، کاین درد به روح و پیکرم افتاده؟!
چو غنچه ای که بهاری را ندیده، دیده او "سالک"
خزان به فصل شکوفائی، به باغ باورم افتاده
سالک یزدی
🍃
🍃
ز من از غم جدائی، اثری نمانده بی تو
به شب سیاه هجران، سحری نمانده بی تو
چه دهم خبر ز عمری که پس از تو کنده ام جان؟
بجز این خبر خدا را، خبری نمانده بی تو
دل درد مند ما را چه دهد کسی تسلا
که دراین سراچه غم دگری نمانده بی تو
چه ثمرحدیث (سیرو)بردل شکسته خواندن
که مرا به سرخیال سفری نمانده بی تو
نه دگرشکیب ماندن نه نشان راه پیدا
که به شام تیره روزان قمری نمانده بی تو
توشدی عزیز، یوسف خبرازپدرنداری
که به چشم اوفروغ بصری نمانده بی تو
همه آرزوی سالک شده نقشِ آب جانا
که زآتش جوانی شرری نمانده بی تو
سالک یزدی
🍃
🍃
من آن دیوانه ی سنگ ملامت خورده را مانم
گل از تشنگی سر در گریبان برده را مانم
سپیدار بلند و سرفراز قریه ام، اما
ز بیداد تبرها، هیزمی افسرده را مانم
چنان گم گشته ام در اجتماع آهن و سیمان
که گویا طفل سرگردان مادر مرده را مانم
در ایام جوانی، قامتم گشته هلال از غم
به گلشن، غنچه ی نشکفته ی پژمرده را مانم
غریب شهر خویش و آشنای سنگ طفلانم
به جرم عاشقی، مجنون دل آزرده را مانم
سالک یزدی
🍃
🍃
مگر پروانه ام یارا، که سوزاندی وجودم را؟!
مگر شمعی، که سوزانم به پایت هست و بودم را؟!
منم آن شاعر غمگین خلوت آشنا، که امشب
کنم تقدیم درپای خیال تو سرود م را
نه پیکی می رسد از کوی تو هرگز، نه پیغامی
چرا پاسخ نمی گوئی سلامم را، درود م را؟
هوا سردست و دل سردست و بازار وفا سردست
در این سرمای طاقت سوز، یخ بسته وجود م را
نه تنها رشته ی افکار من بگسسته موج غم
جدا می سازد از هم، رشته های تار و پودم را
خوش آمد چشم شورم را، ز وصل و، وصل شد هجران
زنم داغی ز میل نادری، چشم حسودم را
نخواهم شکوه هرگز کرد از معشوق خود "سالک"
مبادا از نسیمی بشنود، گفت و شنود م را
سالک یزدی
🍃
🍃
حسنت انداخته در شهر دلم ولوله ها
بم به زیر آمده از لرزش این زلزله ها
ناروا، بسکه روا گشته بدل محنت و غم
برده از دایره ی عقل و جنون، فاصله ها
نرگس مست تو و، مردم چشمِ منِ مست
کرده صد فتنه به پا، در دل ما یکدله ها
عاقلی نیست در این وادی سودا زدگان
گو بیارند ز صحرای جنون، سلسله ها
این چه توفان بلا بود که کشتی بشکست؟!
زد همه موج شکن ها، به سر اسکله ها
تا که وارونه نشان داده بد و خوب، فقیه
نه دعاها اثری دارد و نه نافله ها!
بر حذر باش که روی همگان زیبا نیست
چون پری جلوه دهد وسمه، رخ آکله ها
"سالک" آئینه مکدر شود از آه، به هوش
خاطر یار میازار، تو با این گله ها
سالک یزدی
🍃
🍃
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت
این، شادی کسی که در این دور خرمست
تنها دل منست گرفتار در غمان....
یا خود در این زمانه دل شادمان کم ست؟!
سعدی
🍃
