꧁ مٖؒاٖؒـٖؒہٖؒ نٖؒقٖؒرٖؒـٖؒہٖؒ اٖؒیٖٖؒؒ ꧂
الذهاب إلى القناة على Telegram
اشعار تمام شاعران دوستان نظر یا انتقادی دارید لطفا به این آیدی پیام بدید سپاسگذارم.
إظهار المزيد1 506
المشتركون
-124 ساعات
+37 أيام
+1330 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
چہ خوش است پیش زلفت سر شڪوہ باز ڪردن
گلههاے روز هجران بہ شب دراز ڪردن
سر ڪوے دلبر من بہ حریم ڪعبہ ماند
ڪہ بہ هر طرف ڪنے رو بتوان نماز ڪردن
بہ تڪلمے دهانت بگشود عقدههایم
چہ خوش است ڪشف معنے بر اهل راز ڪردن
بجز از حدیث زلفت ڪہ بہ عمر میسرایم
همہ عمر در ملالم ز سخن دراز ڪردن
#عباس قلے خان مظهر_خوی
𝓢
چند ماهی میشود از حال و روزت بی خبر؛
مانده ام ، گویا که رفتی راه دوری را سفر!
سوت و کور این خانه گشته گوشه ای افتاده ام
نیست اصلا از تو ردّی یا نشانی دور و بر
دست بر دامان یاد و خاطرات کهنه ات؛
می شوم شاید بگیرم از وجودت یک اثر
راستی در غیبتت امسال بارانی لطیف ؛
پشت هم میزد به روی پنجره دیوار و در
آسمان چشم های من هم از این فاصله؛
پا به پای ابرها بارید و شد نمناک و تر
کاش میشد روزهای عاشقی ها چون قدیم
باز می گشت از مسیر آشنایی بی خبر
کاشکی اصلا جدایی ها شود ممنوع و ردّ
هر دو دل باشند در آغوش هم بی دردسر
جرم عاشق دوری اش باشد وَ حُکمش تا ابد؛
دست در دستان معشوقش به هر کوی و گذر
کاشکی از لحظه ی آغاز تا پایان راه؛
زندگی را مِهر بی پایانشان باشد سپر
با نمی باران و چتری سبز از "گلپونه"ها
خنده هاشان بیش باد و غصه هاشان مختصر
#افسانه_احمدی_پونه
─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─
@ahmadipone
Repost from 💎اشعار آرمان طاهری💎
حال مرا سیگار بهمن خوب می فهمد
زخم تبر را در تنش یک چوب می فهمد
لب بسته اَم در دخمه ی تاریک تنهایی
درد صبوری را فقط ایّوب می فهمد
شطرنج مغزم غرق مات و گیجی محض است
این حال ویران را فقط مشروب می فهمد
دلشوره هایی در دلم هرشب به پا خیزد
دلشوره را یک شعر پر آشوب می فهمد
دیوارِ سردی دور دنیایم کشیدم که؛
سرمای تبعید مرا یعقوب می فهمد
می پیچد اندر سینهام غم مثل دودی و؛
بغضی که پنهان مانده را سرکوب می فهمد
آخر مرا این زخم کهنه می کشد روزی
زخم مسیحا را فقط مصلوب می فهمد
✍️#آرمان_طاهری
🎙#بانو_تی_تی
@armanghazal
Repost from 💎اشعار آرمان طاهری💎
از قفس بیزارم اما بال و پر دارم هنوز
شوق پرواز سحر را در نظر دارم هنوز
در بهار عمر خود صد داغ آتش خیز بود
میوه ی تلخی ست کز شاخ ثمر دارم هنوز
چون بلوطی پیر، در آغوشِ طوفانی کهن
در رگ خشکیده ام سودای سر دارم هنوز
هیچ دارویی پس از تو درد دل درمان نکرد
داغ چشمت را چو خنجر در جگر دارم هنوز
گفتم ای دل، صبر کن شاید بهاری سر رسد
در دلم امیدی از فردا مگر دارم هنوز
پیش چشمم برگ ریزان شد بهار زندگی
من در این شام خزان شوقِ سفر دارم هنوز
رفتی و خاموش شد در خانهی دل آتشم
زیرِ خاکستر ولی، میلِ شرر دارم هنوز
سایه ات از طاق ایوانم به جا مانده ست و من
نقش لبخند تو را بر چشم تَر دارم هنوز
رفتی و خاموش شد در محفلم خورشیدِ جان
در شب تنهایی ام داغ قمر دارم هنوز
گرچه با کوچت به تاراج فنا رفتم،ببین
زندهام، گرچه غمی کهنه به بر دارم هنوز
#آرمان_طاهری
@armanghazal
Repost from 💎اشعار آرمان طاهری💎
از قفس بیزارم اما بال و پر دارم هنوز
شوق پرواز سحر را در نظر دارم هنوز
در بهار عمر خود صد داغ آتش خیز بود
میوه ی تلخی ست کز شاخ ثمر دارم هنوز
چون بلوطی پیر، در آغوشِ طوفانی کهن
در رگ خشکیده ام سودای سر دارم هنوز
هیچ دارویی پس از تو درد دل درمان نکرد
داغ چشمت را چو خنجر در جگر دارم هنوز
گفتم ای دل، صبر کن شاید بهاری سر رسد
در دلم امیدی از فردا مگر دارم هنوز
پیش چشمم برگ ریزان شد بهار زندگی
من در این شام خزان شوقِ سفر دارم هنوز
رفتی و خاموش شد در خانهی دل آتشم
زیرِ خاکستر ولی، میلِ شرر دارم هنوز
سایه ات از طاق ایوانم به جا مانده ست و من
نقش لبخند تو را بر چشم تَر دارم هنوز
رفتی و خاموش شد در محفلم خورشیدِ جان
در شب تنهایی ام داغ قمر دارم هنوز
گرچه با کوچت به تاراج فنا رفتم،ببین
زندهام، گرچه غمی کهنه به بر دارم هنوز
#آرمان_طاهری
@armanghazal
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
*تقدیم به نگاه قشنگتون یک جرعه حس خوب و زیبا*
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
*(با نوای زیبا کمانچه استاد کلهر )* *گوش کنیم و لذت ببریم* 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🍃
چون اشک غم به ديده ی من پا گذاريا
دست از دل شكسته ام اي گل، بداريا
سنگ صبور من شو و بشنو حكايتم
شايد به لطف مهر تو گيرم قراريا
ديگر نياچو خواب، به چشمان خسته ام
تا خو كنم به گريه در اين روزگاريا
اسم مرا ز دفتر عشاق خط بزن
انكار كن مرا و به خود واگذاريا
رسوا مكن مرا كه به تو دل سپرده ام
هر جا كه ميرسي و به هر رهگذاريا
لاف وفا مزن، كه خداوندگان ناز
چون تو نكرده اند ز بيداد احتراز
سالک یزدی
🍃
🍃
بس از تنور سینه کشیدم ز غصه آه
روز دلم چو شام غریبان شده سیاه
هرگز نبود باورم ای چشم هرزه گرد
روزی دهی بدست فنایم به یک نگاه
بودم به خواب غفلت و بگذشت کاروان
نه زاد راه ماند و نه دانم نشان راه
راه است و چاه و دیده ی بینا و آفتاب
دارم عجب دلا، ز چه افتاده ای به چاه!
گندم همیشه دانه ی ترک بهشت نیست
آدم بهوش، تا نکنی باز اشتباه
من غیر حسن خویش، گناهی نکرده ام
افتادم از حسادت اخوان به قعر چاه
نازم به غم که ازهمه ثابت قدم ترست
لطفش همیشگی ست به "سالک" نه گاه گاه
سالک یزدی
🍃
🍃
به درد بسکه گرفتم خو، نشاط از سرم افتاده
ندیده باده لبم اما، ز دست ساغرم افتاده
شدم چو پادشه معزول که عرصه تنگ بود بر او
مرا شدند همه دشمن، ز سر که افسرم افتاده
چگونه بانگ انالحق را برآورم ز گلوی خویش
که از فشردن بغض غم، صدا ز حنجرم افتاده
در این محیط غم و محنت مرا توان پریدن نیست
گذار تیر قضا از بس به جان شهپرم افتاده
رها چو کشتی بی سکان میان ورطه ی توفانزا
چنان اسیر شدم، کز سر هوای بندرم افتاده
چوآن جذامی مطرودم، نکرده جرم، ولی منفور
مرا چه بوده گنه، کاین درد به روح و پیکرم افتاده؟!
چو غنچه ای که بهاری را ندیده، دیده او "سالک"
خزان به فصل شکوفائی، به باغ باورم افتاده
سالک یزدی
🍃
🍃
ز من از غم جدائی، اثری نمانده بی تو
به شب سیاه هجران، سحری نمانده بی تو
چه دهم خبر ز عمری که پس از تو کنده ام جان؟
بجز این خبر خدا را، خبری نمانده بی تو
دل درد مند ما را چه دهد کسی تسلا
که دراین سراچه غم دگری نمانده بی تو
چه ثمرحدیث (سیرو)بردل شکسته خواندن
که مرا به سرخیال سفری نمانده بی تو
نه دگرشکیب ماندن نه نشان راه پیدا
که به شام تیره روزان قمری نمانده بی تو
توشدی عزیز، یوسف خبرازپدرنداری
که به چشم اوفروغ بصری نمانده بی تو
همه آرزوی سالک شده نقشِ آب جانا
که زآتش جوانی شرری نمانده بی تو
سالک یزدی
🍃
🍃
من آن دیوانه ی سنگ ملامت خورده را مانم
گل از تشنگی سر در گریبان برده را مانم
سپیدار بلند و سرفراز قریه ام، اما
ز بیداد تبرها، هیزمی افسرده را مانم
چنان گم گشته ام در اجتماع آهن و سیمان
که گویا طفل سرگردان مادر مرده را مانم
در ایام جوانی، قامتم گشته هلال از غم
به گلشن، غنچه ی نشکفته ی پژمرده را مانم
غریب شهر خویش و آشنای سنگ طفلانم
به جرم عاشقی، مجنون دل آزرده را مانم
سالک یزدی
🍃
