«آبنبات هل دار »
رفتن به کانال در Telegram
1 392
مشترکین
-324 ساعت
-147 روز
-4530 روز
آرشیو پست ها
1 392
شب، آرام آرام از پنجرهٔ خیال سر میکشد و دستان تاریکش را بر شانههای خسته میگذارد امشب نیز مانند شبهای پیش ترس از خوابیدن در وجودمان نقش بسته کابوسها چون شکارچیان گرسنه در کمین ذهنمان نشستهاند هر بار که پلکهایم سنگین میشوند، انگار تمام انرژی روز را از تنم بیرون میکشند؛ مثل گردبادی بیرحم که هر آنچه ساختهام، با خود میبرد با خود عهد کرده بودم امروز را مفید و روشن سپری کنم، و شاید موفق هم بودم... اما همین که زمان خواب فرا میرسد، آن خیال تاریک و بیچهره، دوباره سراغم میآید؛ بیاجازه مینشیند گوشهٔ ذهنم، و اجازه نمیدهد آرام بگیرم شب، هنوز با من سر ناسازگاری دارد...
_احمد محمود
1 392
Repost from N/a
حاضرم
غذا نخرم که بخورم
لباس جدید نگیرم که بپوشم
لوازم آرایش نخرم که آرایش کنم
ولی
حاضر نیستم تراپی رفتنم رو قطع کنم
انگار باید اتاق ذهنم رو هر ماه گردگیری کنم 🙂↔️
1 392
جایی در زندگی ام
می ایستم و می گویم:
این، تماماً "من" بود..
که دوام آورد؛
که ادامه داد؛
و رسید...✨🌿
1 392
گاه، شبهایی میرسد که دلم دیگر نمیکشد. بیحوصلهام، دلگیر، بیدلیل عصبانی. اما در چهاردیواریای که همیشه باید خندید، که اندوه جایش نیست، نمیشود فهماند که درونم چه غوغاست ناگهان مینشینم و برای زندگی، برای فرداهایی که شاید هرگز نیایند، برنامه میچینم. با خودم میگویم باید کاری کرد، باید رفت دنبال آنچه دوستش دارم. اما بعد، پشیمانی از راه میرسد؛ تردید مینشیند گوشهٔ ذهنم و همه چیز را تار میکند
و اینگونه میشود که شبهایم شبیه امشب میشوند؛ دیدن میا و کوروش، نوشتن برنامهها، گریههای بیصدا، خالیشدنهای پنهان در تاریکی، و در آخر، نشستن با مداد رنگی در دست و نقاشی کشیدن برای آرام گرفتن روحی که دیگر در خودش جا نمیشود....
