fa
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

رفتن به کانال در Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی

نمایش بیشتر
1 383
مشترکین
-324 ساعت
-197 روز
-5130 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.37 KB

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن...
_سهراب سپهری

photo content
+1

sticker.webp0.27 KB

ببخشید ولی من واقعا برای افرادی که تو چهارشنبه‌سوری امروزی نقش دارند احترامی قائل نیستم. تو نه تنها به خودت و هم‌نوعت اهمیت نمیدی بلکه از اون مهم‌تر حیوان‌آزار هم هستی! امیدوارم روزی که دیر نیست این افراد به خودشون بیان و مثل انسان‌های متمدن جشن بگیرند.

_میدونی من چرا میخوام با بی‌مزه‌ترین پسر اینجا ازدواج کنم؟چون تو مثل فولادی،ممکنه روز‌های سخت داشته باشیم اما هیچوقت قلبمو نمیشکنی. -وقتی زندگی بهت نارنگی میده.

sticker.webp0.49 KB

برخیز که می‌رود زمستان بگشای در سرای بستان بشکفت درخت و سبز شد کشت بلبل به نوا و گل به خندان‌...
_ سعدی _

sticker.webp0.15 KB

sticker.webp0.12 KB

در این هم خوانی با ما همراه شوید 🌱✨️

هم‌خوانی ادبیات فارسی بهار 404.pdf1.15 KB

Erfan Tahmasbi - Delgir.mp37.57 MB

دریا، گویی خواب‌آلوده در بستر صورتیِ افق آرمیده است خورشید، که تمام روز در تب و تاب درخشش بود، اکنون آرام گرفته و چون کودکی خسته، گونه‌هایش را به آغوش دریا سپرده است. آسمان، با چشمان نیمه‌باز، ردّی از سرخیِ غروب را بر امواج نقش می‌زند، و دریا، همانند زنی که رازهای شب را در دل دارد، نوازشش را پذیرا می‌شود... قدم بر ماسه‌های مرطوب می‌گذارم صدای موج‌ها، نجواهای عاشقانه‌ای است که گوشِ دلم را پر می‌کند. شن‌های خیس، انگار از گرمای تنم سرشار می‌شوند و مرا در خود فرو می‌برند. ردپاهایم، نقش‌های موقتی از حضور من‌اند، که در آغوش نخستین موج، محو و ناپدید می‌شوند هوا بوی نمک و رؤیا می‌دهد. بوی شب‌های بی‌خواب، بوی نامه‌های ناگفته، بوی آغوش‌هایی که هرگز به سرانجام نرسیدند. دست‌هایم را در جیب فرو می‌برم، گویی می‌خواهم چیزی را که سال‌ها پیش از کف داده‌ام، دوباره لمس کنم. اما فقط نسیم است که لای انگشتانم می‌پیچد، نرم و لطیف، مثل عبور خاطره‌ای شیرین از ذهن در دوردست، فانوس دریایی، همچون چشمی بیدار، شعاع‌هایش را بر تاریکی می‌پاشد. صدای مرغان دریایی که از دور می‌آید، چون ترانه‌ای ناتمام، در دل شب می‌پیچد. دریا، سایه‌روشنِ دل‌پذیرِ موج‌ها را تا بی‌کران می‌برد، و من، همچنان که در امتداد این ساحل بی‌انتها قدم می‌زنم، به یاد می‌آورم که هر غروبی، نوید طلوعی دیگر است شاید روزی، در همین ساعتِ دلگیر اما دلنشین، دریا پاسخی به نجواهای شبانه‌ام بدهد. شاید موجی، که از آن سوی جهان می‌آید، قصه‌ای را که نیمه‌تمام مانده است، برایم زمزمه کند. تا آن روز، من و دریا، این راز را میان خود نگه می‌داریم...

photo content
+4

Bar Gisooyat Ey Jan (320).mp32.84 MB

photo content
+1