خطی به مرز هیچ
رفتن به کانال در Telegram
از زندگی، از تن، از تجربهها. زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. جهت هماهنگی کلاسهای ایتالیایی و انگلیسی. @feedback_italian_English
نمایش بیشتر1 270
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+107 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
1 270
سلام! با دو هفته تاخیر، امروز ۱۹ تا ۲۰ جلسهٔ گفتگو دربارهٔ «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» اثر پیراندلو رو خواهیم داشت. خوشحال میشم بخونید و شرکت کنید. میتونید فایلش رو از بوککلابمون دانلود کنید و بهمون بپیوندید.💗
@itsbookoclockclub
1 270
هر روز باید از زنکشی بنویسیم. از کودکانی که قربانی کودکهمسری میشن و در جوانی توسط شوهر، پدر و برادرشون به قتل میرسن. سرم گیج میره از خشم. از تلاش برای زنده موندن. اخبار زنکشی وحشتناکه. زنستیزی تا عمیقترین لایههای زندگیمون نفوذ کرده و هرلحظه هولناکتر میشه. نمیدونم باید چهکار کنیم. انگار زیست هرروزهٔ ماست فیلم خانه پدری. درس نخون، حجاب کن، آرزوهات رو فراموش کن، بمیر یا راهی برای کشتنت پیدا میکنم.
1 270
Broken bottles, broken plates
Broken switches, broken gates
Broken dishes, broken parts
Streets are filled with broken hearts
Broken words never meant to be spoken
Everything is broken
@khatibehich
1 270
هربار تلاش میکنم حرفی بزنم یا چیزی بنویسم جلوی خودم رو میگیرم. فاصله میگیرم. به خودم اجازه نمیدم در گفتگوها از سطح فراتر برم. نوشتن از همون سطح هم بیهودهست انگار. تبدیل شدهم به یک پیرمرد حوصلهسربر. کار میکنم. خیلی زیاد. ساعتهای طولانی. تکرار دانستهها، تلاش برای خلاق، کارآمد و بامزه بودن. نوشتن و عکس گرفتن و ادامه دادن ازم برنمیاد. تمام فیلمها و کتابهای تابستان رو نیمه رها کردم. «هماهنگ میکنم باهات.» رو بیشتر از «میبینمت.» میگم. در این مرداب غرق میشم و پتانسیلم مثل غبار پراکنده میشه. در جایی از فلیبگ، شخصیت اصلی داستان میگه دلش میخواست یکی بود که بهش میگفت باید چطور زندگی کنه. دچارشم. دلم میخواست میدونستم. میدونستم با دستهام باید چهکار کنم. چطور زندگی کنم. چطور زنده بمونم.
1 270
پس از مدتها دوباره حسش کردم. همهچیز تازهست و کنجکاوم برای کشف کردن. شاید در جاده و سفر بودن چیزیست که اندکی نجاتم میده.
1 270
To forget.
To walk blindly,
as if the people on the sidewalk
were just characters
in a novel
you were never gonna read.
To feel everything
to the fullest.
The headache
after crying carelessly.
A kitten jumps.
Circles passersby.
Stares cluelessly.
The city is loud
and silent
at the same time.
Rain against the window.
Drops.
The urge to disappear.
The sudden crash of a heart.
Something closing around it.
A fist.
A hand.
All that force
in one body.
You don’t talk about it.
You bury it somewhere inside.
Somewhere deep enough
to forget.
The smell of rice.
Seven seventy-five.
“I love your curls.”
Fried egg toast.
To touch the wound.
To dive into it.
As if it were
the only thing left
on earth.
Spiders.
Spiderman?
To forget.
The exact kind of laughter.
The way they said your name.
The pauses between words.
To forget
the sound of being known.
To fade.
