Die With A Smile.
رفتن به کانال در Telegram
«خب، اگه بخوام با پروانه ها آشنا بشم باید حضور چند تا کرم رو تحمل کنم»
نمایش بیشتر233
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+2430 روز
آرشیو پست ها
«جنایت و مکافات» عزیزم راستش فکر نمیکردم اینقدر درگیرت بشم.
راسکولنیکف برام ازون شخصیتهایی نبود که بشه فقط نگاهش کرد و قضاوتش کرد. تو منو بردی داخل ذهنش؛ جایی که کمکم فهمیدم چرا به اون نقطه رسید، چرا اون تصمیم رو گرفت و چرا با وجود همه چیز، دلم نمیخواست شکست بخوره. شاید همین ترسناکترین بخش داستان بود؛ اینکه گاهی خودم رو در حال دفاع کردن از کسی میدیدم که میدونستم کار وحشتناکی انجام داده.
تو باعث شدی به چیزهایی فکر کنم که معمولاً جواب راحتی ندارند. اینکه آیا آدمهای واقعاً بد وجود دارند؟ آیا هدف خوب میتونه یک کار اشتباه را توجیه کنه؟ و اصلاً چه کسی حق داره درباره ارزش زندگی یک انسان تصمیم بگیره؟
اما چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم موند، خودِ جنایت نبود؛ این بود که هیچکس نمیتونه از خودش فرار کنه. راسکولنیکف از پلیس فرار میکرد، از مردم فرار میکرد، اما بیشتر از همه از وجدان خودش فرار میکرد و هر بار دوباره به همون نقطه برمیگشت.
تو از اون کتابهایی بودی که بعد از تمام شدنش هم تموم نمیشه و هنوز هم بعضی بحثها در ذهنم ادامه داره و هر بار که به اونها فکر میکنم، جوابم کمی فرق میکنه.
«جنایت و مکافات» عزیزم راستش فکر نمیکردم اینقدر درگیرت بشم.
راسکولنیکف برام ازون شخصیتهایی نبود که بشه فقط نگاهش کرد و قضاوتش کرد. تو منو بردی داخل ذهنش؛ جایی که کمکم فهمیدم چرا به اون نقطه رسید، چرا اون تصمیم رو گرفت و چرا با وجود همه چیز، دلم نمیخواست شکست بخوره. شاید همین ترسناکترین بخش داستان بود؛ اینکه گاهی خودم رو در حال دفاع کردن از کسی میدیدم که میدونستم کار وحشتناکی انجام داده.
تو باعث شدی به چیزهایی فکر کنم که معمولاً جواب راحتی ندارند. اینکه آیا آدمهای واقعاً بد وجود دارند؟ آیا هدف خوب میتونه یک کار اشتباه را توجیه کنه؟ و اصلاً چه کسی حق داره درباره ارزش زندگی یک انسان تصمیم بگیره؟
اما چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم موند، خودِ جنایت نبود؛ این بود که هیچکس نمیتونه از خودش فرار کنه. راسکولنیکف از پلیس فرار میکرد، از مردم فرار میکرد، اما بیشتر از همه از وجدان خودش فرار میکرد و هر بار دوباره به همون نقطه برمیگشت.
تو از اون کتابهایی بودی که بعد از تمام شدنش هم تموم نمیشه و هنوز هم بعضی بحثها در ذهنم ادامه داره و هر بار که به اونها فکر میکنم، جوابم کمی فرق میکنه.
عاشق این آهنگم چون همیشه بهم یادآوری میکنه که میتونم هرجور دلم بخواد زندگی کنم و تهش قراره بمیرم و اگه از این مدلی که زندگی میکنم راضی ام دلیلی نداره بخاطر نگاه بقیه بخوام به خودم بابتش حس بدم و کی میتونه بگه چی درسته و چی غلطه وقتی من دارم از زندگیم لذت میبرم و درش خوشحالم.
Repost from honbook
به مدت یک هفته تابستون و گرما داشتیم و بعدش دوباره سرما و طوفان برگشته و بافتنی میپوشیم
اون روزا که نت قطع بود بیشتر قدر سازم و اون قطعه های داخل پوشه آبی و میدونستم.
– رومئو و جولیت هشتم اردیبهشت/🩰
Repost from ·Alaska, Alaska·
امیدوارم وقتی میمیرم، گرمای زندگیای که نهایت سعی خودم رو کردم تا زندگیش کنم همراهم باشه. این که با تمام وجود دوست داشتم، حتی وقتی درد داشت. این که تکههایی از خودم رو به آدمهایی که دوست داشتم و به چیزهایی که عاشقشون بودم و من رو شکل دادن، بخشیدم. این که سعی کردم از سنگینیِ زنده بودن توی این جهان، چیزی لطیف بسازم. امیدوارم آخر کار، با این اطمینان آروم بگیرم که خودم رو از زندگی کردن عقب نکشیدم. این که اجازه دادم همهچیز رو حس کنم؛ شادی، درد، بلاتکلیفی، و با وجود همهی اینها باز هم قلبم رو نبستم.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
