پرومِته | 𝕻𝖗𝖔𝖒𝖊𝖙𝖍𝖊𝖚𝖘
رفتن به کانال در Telegram
به چنل من خوش اومدین. مطالب از هر آنچه که میخوانم و تامل میکنم و آن را برمیگزینم، برای شما منتشر خواهم کرد.
نمایش بیشتر562
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
Repost from "گرسنه بودی، رفتهام نان بشوم"
هیچوقت فکر نمیکردم زندگیَم به تمامیت خود نخواهد رسید و چیزی که "نیست" هرچیزی را متزلزل کند. مرگ. سوگ مستمر من نیز به همان است. سوگ برای نمردن. فکر نمیکردم روزی بابت نمردنم رنج بکشم و بزرگترین فقدان زندگیَم مرگ باشد که هیچوقت تماما به دست نمیآید و نیز هیچزمان بهطور کامل دستنیافتنی نیست. اخیرا غیابِ مرگ از حضور زندگیَم پررنگتر شده است. و این فقدان در هیچ قفسهی حکومتی جا نمیگیرد، و هیچ وقاری به آن حد نیست. این سوگ، مقولهای سیاسیست. حتی هیچ روزی به این فکر نمیکردم که فقدانِ مرگ از دیوارهای اتاقم بالا برود و شب، لبهی پنجره بایستد. تنها بایستد. نه داخل بیاید و نه کاملا برود و این جریان رود نمیخشکد. فکر نمیکردم روزی به زندگی مشکوک باشم بهخاطر جای خالی مرگ که با هیچچیز پر نمیشود. مرگ مشعوقهی ناپدیدم. من برای تو هستم و بزودی به سوی تو روانه میشوم.
به مردهشور عزیزم که نامش را نمیدانم
تکتک لحظات زندگی کسانی که به دنبال تفکرند، آلوده به بطالت و حقارت است، دلیل بطالتش ساده است:تصمیم میگیری تفکر را کنار بگذاری، برای یکبار هم که شده سعی میکنی صرفا چیزها را آنطور که "هستند" درک کنی، اما هنوز هیچی نشده متوجه میشوی تفکر دوباره سر و کلهاش از گوشه و کناری پیدا شده، صرفا با هیبتی جدید و شکلی دیگر سر میرسد، به معنی دیگر به خاطر همین تغییر ظاهرِ مدامش آدمیزاد چه فکر کند و چه ترکِ فکر کند فرار از دست تفکر ناممکن است، چون به هر طریق اسیر تفکر است.آخرین گرگ؛ لاسلو کراسناهورکای؛ ترجمهی نیکزاد نورپناه #رمان #آخرین_گرگ
اما پدرش، آن مرد تیره بخت، ناگهان به درون تالار دوید، بیخبر از آنچه روی داده بود، خود را بر آن کالبد انداخت. بیدرنگ نالهای سر داد و پیکر دخترش را در آغوش کشید، آن را بوسید و فریاد زد" دخترکم، دخترک بینوایم، کدام خدا اینگونه بیشرمانه تو را تباه ساخت؟ چه کس از این آرامگاه پیر تنها فرزندش را ستاند؟ آه! فرزندم، بگذار من هم با تو جان دهم."مدهآ؛اوریپید؛ترجمهی غلامرضا شهبازی
من در دوستی مهربانترینم، اما در دشمنی سهمناکم. زیرا در این جهان سرفرازی از آنِ چنین کسانیست.مدهآ؛ اوریپید؛ ترجمهی غلامرضا شهبازی
به ابلهان راهی نو بنما، آنگاه به تو به چشم نادانی بیثمر مینگرند؛ و آن دانایان دهر که برتری تو را میبینند از تو بیزار میشوند.مدهآ؛ اوریپید؛ ترجمهی غلامرضا شهبازی
تو اکنون دریافتهای که آدمی خود را بیش از همسایهاش دوست میدارد؟ برخی دوستدار دیگراناند برای سودی که در آن است.مدهآ؛ اوریپید؛ ترجمهی غلامرضا شهبازی
چشم هایی که همچنان به ساعت روی میز زُل زدهاند و انتظار میکشند که چه اتفاقی قرار است برای ما رخ دهد؟!
با حالی که مملو از استرس و نگرانیست و دستی که به قلم نمیرود و زبانی که به سختی مطالعه میکند، به همراه ذهنی مشوش و هزارتو چه باید کرد؟!
کسانی که فکر میکنند پستهای اخیر در جهت عادیسازیه لفت بدن و اِلا بمونید تا پستهای حاوی خشم و اندوه بفرستم و باهاش حال کنید تا برخیها بدونند ما هنوز پر خشمیم و این چیزا برنمیداره...اگرم پستی عادیسازی احساس شد دلیل نمیشه که باهاش موافقیم صرفا جهت تنوع بین پستها هست وگرنه بخوایم که صرفا خشم و اندوه باشه هم حالتونو میگیره...آیا شما با این رویه موافقید؟دوست دارم نظرتونو بدونم و برام بنویسید...
اا═.🍃.═════════╔
منظومهی رستاخیز شهریاران ایران
اا═════════.🍃.═╚
زدلم دست بدارید که خون میریزد
قطره قطره دلم از دیده برون میریزد
اکنون که مرا وضع وطن در نظر آمد
دیدم که زنی با کفن از قبر در آمد
سر از خاک بدر کرد
بر اطراف نظر کرد
ناگهان چه گویم که چون شد
شیون از درونش برون شد
زدلم دست بدارید که خون میریزد
قطره قطره دلم از دیده برون میریزد
ای مردمِ چون مُردهیِ استادهیِ حیران
من دخترِ کسرایم و شهزادهیِ ایران
مَلکزادهیِ دیرین
جگر گوشهی شیرین
غُصّهی شما قوم رنجور
مُردهام برون کرده از گور
اا═════════════
شعر از: میرزاده عشقی
خواننده: محبوبه گلزاری
تنظیم کننده و نوازندۀ نی: وفا مصباحی
عود: مریم خدابخش
سه تار: سپهر شهبازی
تنبک و سازهای کوبهای: مجید یگانه
صدابردار: حامی حقیقی
@Karvandparsi
