5 546
مشترکین
-224 ساعت
-337 روز
-15330 روز
آرشیو پست ها
5 545
نمیدونم این حس رو چطور باید بگم، ولی فکر میکنم واقعاً توی این دورهی سخت زندگی، آدمی نیستم که بتونم توی یک رابطهی عاشقانه دوام بیارم؛ نه از روی بلد نبودن یا نداشتن سواد یک رابطه، به دلیل شرایط شخصی و سختیهایی که میدونم امروزه برام زیاده. یک رابطه نیاز به داشتن وقتِ مخصوص برای اون فرد داره. وقتی میبینم این روزها اونقدر دارم سخت میگذرونم که حتی برای خودمم وقت نمیذارم، دوست ندارم یک نفر دیگه بخواد حس کنه که براش وقت گذاشته نمیشه و با آگاهیای که از الان خودم دارم، بخوام روزگار سخت یک نفر دیگه رو هم سختتر کنم. آدم نیاز به ارتباطات عاطفی داره؛ انسانی که روابط عاطفیش کم بشه، به مرور ملول میشه. این روزها ملول بودن رو دارم احساس میکنم. هیچ موقعیت مناسبی برای یک رابطهی عاشقانهی فانتزی ندارم، ولی حداقل کاری که میتونم بکنم، شکل دادن روابط احساسی کوچک و تعاملات ریز با انسانهای نازی هستش که میشناسم. حداقل کاری که از دستم برمیاد، ارتباط با آدمهاییه که توی ذهن من شخصیت نازی رو شکل دادن.
5 545
چه چیزی باعث میشه که شما حس کنید بغل میخوایید؟ منظورم از روی نیاز های لحظات درد نیست، منظور من اون حس بدنی هستش، مثلا اگر گشته باشیم شکممون صدا میده، اگر گشنه بغل باشید چی؟
http://t.me/We0404bot?start
5 545
یه چیز بامزه به تلگرام اضافه شد:))
پیام خوشآمد گویی به چنل.
لفت بدید جوین بدید واستون ارسال میشه:))))))
5 545
چند روز پیش پیک موتوری وقتی سنم رو حدس زد، ده سال بیشتر گفت. اونجا دوستم هم شنید و داشت یه جورایی بهم میگفت که نه، اونقدرها هم چهرت سن زیادی رو نشون نمیده و بیشتر به خاطر موی بلند و ریشهای درهمتنیدهایه که آخرین بار اسفندماه درستوحسابی کوتاهشون کردم. راستش من میدونم حتی اگه موهامو کوتاه و ریشهامو بتراشم، باز هم قرار نیست معجزه بشه و سن ظاهریام ده سال کم بشه، ولی از این موضوع هیچوقت هم اونقدر که باید ناراحت نبودم. اگه واقعاً سنم اون مقدار بود، شاید از سنی که دارم ناراحت میشدم، ولی از اینکه دیگران فکر میکنن چند سالمه؟ نه، اونقدرها هم سخت نبوده شنیدنش. امروز که توی حموم داشتم نرمکننده میزدم به ریشم و خودم رو توی آینه نگاه میکردم، واقعاً خیلی وقت بود خودم رو با این دقت توی آینه ندیده بودم. اونقدر این ریش روی صورتم بوده که حتی یادم نمیاد قبل از اینکه ریش دربیارم چه شکلی بودم. دوستش دارم و وقتی دست میکشم روش، برام جالبه. میشه گفت محصول بیحوصلگی، فرار کردن از رسیدگی ظاهری، تنبلی برای نرفتن به آرایشگاه و آویزون کردن غمها از ریشها بوده؛ ولی بد هم نشده، با تمام این دلایل منفی که برای کوتاه نکردن ریش دارم، تا امروز برام جالب به نظر اومده.
5 545
خواب دیدم طبقات یک آپارتمان رو با سرعت از پلهها به سمت پایین میام. طبقات تموم نمیشدن؛ تماماً یکشکل و بدون هیچ تغییری، انگار پایانی وجود نداشت.
5 545
شما رو نمیدونم، ولی من مطمئنم توی ایران بذر شادی داره کاشته میشه، ولی از اینکه بتونیم زیر سایهی این درخت باشیم یا نه مطمئن نیستم، شاید به عمر من و شما قد نده.
5 545
تجربه چند ساعت ور رفتن من با اوپنکد.
در اصل یه AI Coding Agent متنبازه. یعنی برخلاف ChatGPT که میگی «این کد رو برام بنویس» و خودش کد رو تحویلت میده، این یکی میاد وسط پروژهات؛ فایلها رو میخونه، کدها رو تغییر میده، فایل درست میکنه، توی ترمینال دستور اجرا میکنه، تست میگیره و سعی میکنه خودش باگها رو پیدا و درست کنه. حتی میتونی وصلش کنی به مدلهای مختلف مثل Claude و GPT و Gemini یا مدلهای لوکال. یه چیز جالب دیگه هم Agent و Subagent ـه؛ یعنی مثلاً یکی کدنویسی کنه و یکی دیگه بشینه کدش رو بررسی و دیباگ کنه. تا اینجاش خیلی باحاله. سریع کار میکنه و برای کارهای کوچیک واقعاً میتونه کلی وقت ذخیره کنه. دیشب توی حدود ۴۵ ثانیه برام یه ماشینحساب نوشت :)) ولی یه مشکل کوچیک داره. ذاتاً یه مقدار خنگه :)) یعنی این سرعتی که داره بعضی وقتها به ضررش تموم میشه. یه چیزی میگی، خیلی سریع میره پیادهش میکنه، بعد میبینی یه باگ الکی انداخته وسط پروژه که اصلاً قرار نبوده وجود داشته باشه. پس تا الان من فقط فهمیدم به درد دیباگ کردن های کوچیک میخوره. مثلاً دیشب بهش گفتم یه بکگراندپاستیلی و متحرک درست کنه، یه مستطیل انداخت وسط صفحه که میچرخید :)) بعد همون مستطیل افتاده بود روی بالاترین لایه و اجازه کلیک کردن روی صفحه رو نمیداد. هرچی هم توضیح دادم باگش کجاست، باز یه چیز دیگه تحویلم میداد. بعد برای اینکه ببینم فقط مشکل من بوده یا نه، رفتم ردیت رو هم خوندم. و خب... فهمیدم فقط مشکل من نبوده، یکی گفته بود اوپنکد بعضی وقتها بیشتر از اینکه وقت ذخیره کنه، وقت و توکن میسوزونه. مشکلش هم فقط خود AI نبود؛ از TUI و CLI گرفته تا Web UI و بعضی آپدیتها، گاهی یه چیزی درست میشه و یه چیز دیگه خراب میشه. حتی یه نسخهای رو مثال زده بود که Subagentها permission درست نداشتن و باعث مصرف توکن خیلی زیادی شده بودن. یه نفر دیگه هم خیلی خلاصه گفته بود OpenCode براش fragile و error-prone ـه. Startup گیر میکرد، موقع Send هنگ میکرد، گاهی UI وسط conversation قفل میشد، Pluginها هم بعضی وقتها خودشون باعث خراب شدن UI میشدن. مشکلات Session هم داشتن که بعضیها مجبور شده بودن برنامه رو restart کنن یا حتی دیتابیس session رو پاک کنن. جالب اینجاست که چند نفر گفته بودن با حذف Pluginها مشکل freeze شون برطرف شده. پس ظاهراً یه بخش قابل توجهی از این داستان هم به Pluginها مربوط میشه. یه مشکل دیگه هم برای مدلهای لوکال و Ollama دیدم. بعضی Subagentهای سفارشی درست شناسایی نمیشدن و بعضی وقتها به جای اینکه واقعاً Tool Call رو اجرا کنن، فقط متن دستور رو برمیگردوندن. البته انصافاً اینا به این معنی نیست که اوپنکد کلاً پر از باگه. یه پست دیگه دیدم که طرف گفته بود بعد از مهاجرت به OpenCode، workflow ـش حتی قابلاعتمادتر شده و از نظرش به اندازه کافی stable ـه.
نظر خودمم فعلاً اینه که خیلی خفنه، ولی هنوز یه مقدار بچه کودن و خنگه، مخصوصاً Plugin، Session، Subagent و بعضی آپدیتهاش میتونن دردسر درست کنن. برای همین فعلاً خودم ترجیح میدم خیلی دستکاریش نکنم و Plugin اضافه هم نریزم روش. بذارم همون چیز ساده و خام خودش کار کنه. چون با همه این خنگبازیها، وقتی درست کار میکنه واقعاً کار آدم رو توی دیباگ های کوچیک خیلی راحت میکنه.
5 545
مدت زیادیه دارم به شمعسازی فکر میکنم، نه شمعهای جینگولگلگلی بازاری، شمعهای مشکی و مشابه رنگ خون. اصلاً از این شمعهای قالب آماده خوشم نمیاد. شروع کردم گشتن توی منابع، نقاشیهای مختلف از شمعهای مدنظر توی ذهنم، حتی دادم به AI تبدیل به شمع واقعیشون کنه، از جاهایی که شمعسازی میکنن هم رفتم سر زدم، در نهایت تصمیم خودم رو گرفتم، برم وسایل و رنگهای مورد نیاز بخرم و شمعهایی که توی ذهنم هست رو بسازم، عکسش توی کپشن میذارم.
5 545
من الان فهمیدم که در واقع دو سال دارم تو «بچه فضایی» پر حرفی میکنم، و فقط هم آدم های خوشگل رو اکسپت میکنم.
https://t.me/+mRMdhnGJRsc4ZDI0
پرحرفی که میگم به معنا واقعی هستش، هر موضوعی که هست میتونه روزانه پیش بیاد یا اشتراک گذاری چیز میز ها باشه، خیلی وقت ها پشت صحنه و حین کشیدن نقاشی ها، و و و.
5 545
داشتم به این فکر میکردم که آخرین بار کی و کجا دستم رو گرفت و مراقب بود که سر به هوا از خیابون رد نشم، به این فکر کردم از آخرین باری که کسی برام قصه گفت چقدر گذشته، حتی داستان تختهسنگ سفید کودکی رو هم دیگه درست یادم نیست، از آخرین باری که بچه بودم چقدر گذشته.
5 545
فعلا بیایید فیلم ببینیم
فیلم سینمایی بی داد | BIDAD (OUTCRY) – نسخه اصلی | A Film by Soheil Beiraghi
