fa
Feedback
هذیان

هذیان

رفتن به کانال در Telegram

کپی کردن در ذات تو نیست؛ فور بزن باشه؟ جاهایی که پیدام می‌کنی « فیلتر شکنت روشن باشه:) » https://linktr.ee/xixamir راه ارتباطی | ناشناس | استیکر فروشی we0404.t.me/14825 سایت برچسب استیکر هایی که طراحی میکنم «تعطیل هستیم تا زمانی که لبخند برگردد»

نمایش بیشتر
6 001
مشترکین
-1024 ساعت
-507 روز
-23430 روز
آرشیو پست ها
من درام خیلی کم می‌بینم، و راستش اصلاً درام دوست ندارم و خوشم نمیاد، ولی یکی از بی‌نظیرترین فیلم‌های درام که دیدم قطعا ـ « I Swear » هستش، این فیلم رو نمی‌خوام پیشنهاد کنم، می‌خوام توصیه کنم که حتما دیده بشه، چون جامعه نیاز داره در کنار فیلم‌هایی با داستان‌های عجیب و غریب، چیزهایی هم ببینه که برای زندگی خودش و جامعه مفید باشه، من به این فکر کردم با این که از درام متنفرم، شاید از این به بعد فیلم‌های درامی که بشه از دیدنشون لذت برد رو معرفی کنم.

حرف‌های زیادی در مورد ارتباط توی ذهنم هست که نمی‌دونم چطور باید نوشته بشن، اما انسان‌ها در تنها چیزی که فکر می‌کنم حق جالبی در تصمیم‌گیریش دارن، حفظ یک ارتباط یا نابودی اون ارتباط هست، حتی شاید نیازی به نابودی هم نباشه و صرفاً با احترام زیاد اون ارتباط رو باید مومیایی کرد، اما اگر از من می‌شنوید هیچ جدایی بی‌غم نیست، جدایی‌ها به هوایی‌ترین و در عین حال تله‌ترین شکل ممکن اتفاق می‌افتن و واضحاً دردناک خواهند بود، و البته جدایی‌هایی که در صلح یا گاهی بدون گفتن انجام می‌شن ملالت متفاوتی دارن، ته دل آدم آرومه از این‌که بدون درد مستقیم اتفاق افتاده، ولی دلیل نمی‌شه از یاد ببریش، من فکر می‌کنم باید آدم‌های دوست‌داشتنی رو دوست داشت تا زمانی که فرصت هست، و بعد اگر فرصتش نبود هم باز باید دوست داشت، حتی اگر تصمیم بر جدایی باشه، آدم‌ها رو نه برای آن‌که هستند، بلکه برای آن کسی که خودمان در ذهنمون ساختیم دوست خواهیم داشت.

آدمیزاد قبل از دیگرشناسی، نیاز داره به خودشناسی برسه.

نمی‌دونم قبل‌ترها چون شادتر بودم با آدم‌های زیبای زیادی لاس می‌زدم، یا چون با آدم‌های زیبای زیادی لاس می‌زدم شادتر بودم، هرچه بود، فقط می‌دونم این روزها دیگه شاد نیستم.

چند مین صبر اکسپت میکنم❤

اهنگ های چنلتون اینجا فوروارد کنید @we0404music

بغلم کن، لب‌هایم را ببوس، بعد من را از یاد ببر.

جدیداً ویدیوهای دعوا سر بشقاب‌های نذری را دیده‌اید؟ هر بار که می‌بینم، ناخودآگاه یاد آن عکس‌های دی‌ماه در آبدانان می‌افتم؛ برنج از آسمان می‌بارید، مثل برف. جوانان را کشتند و گرسنگان را نگه داشتند. عزیزان ما اسم‌شان در تاریخ نوشته شد، اما این گرسنگانی که من دیده‌ام، در همین روزها جان پدرشان را با سویا معاوضه می‌کنند؛ این خط، این هم نشان.

نمی‌دونم تو گذشته کدوم شکست باعث شد اگر کسی رو هم دوست داشته باشم، دیگه اون‌قدرها نزدیکش نشم. ارتباطم رو حفظ می‌کنم، دلتنگ می‌شم، همیشه از دور حواسم به آدمِ دوست‌داشتنی هست، ولی هیچ‌وقت اون‌قدر نزدیک نمی‌شم که دوباره فرصتی پیدا بشه و شکسته بشم. متأسفانه باید بگم من هم اصلاً آدم خوبی نیستم، با آدم‌هایی که دوستشون دارم، کم‌کم ارتباطم رو کمتر می‌کنم. هیچ‌وقت مستقیم نمی‌پرسم حالت خوبه یا نه، فقط سعی می‌کنم اگر حس کردم حالشون خوب نیست، بی‌سر و صدا کاری کنم که اوضاع کمی بهتر بشه. فکر می‌کنم تو دوره‌ای از زندگی هستیم که اگر کسی رو واقعاً دوست داشته باشیم، بهتره بیشتر توی فکر و خیال خودمون نگهش داریم، شاید اون‌جا بیشتر دوام بیاره. شاید بعضی دوست داشتن‌ها فقط باید در حد همون دانستن باقی بمونن. اگر می‌دانی، می‌دانی. اگر می‌دانی دوستت دارم، می‌دانی. همین دانستن بس است. بیا دیگر اسمش را نیاوریم، چون من از غم‌هایی می‌ترسم که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند، و بیشتر از آن، از غم‌هایی که می‌ترسم روزی اتفاق بیفتند.

به عنوان کون‌لخت‌ترین موجود روی کره زمین داشتم فکر می‌کردم شاید وقتشه یه هم‌خونه‌ داشته باشم با وزن چهل‌وپنج کیلو، دراز بکشم روی کمرم راه بره، هر وقت خوابم می‌اومد بندازمش رو کولم و ببرمش تو تخت، بغلش کنم و بخوابم، و امیدوارم در نهایت به جرم استفاده‌ی ابزاری از آدمیزاد نگیرنم.

من کون لخت ترین موجود روی کره زمین هستم.

هفت روز گذشته خیلی شلوغ بود، راستش همین الان هم شلوغه، انگار قدم‌های بزرگِ پشت سر هم دارن برداشته میشن، اگر بخوام شیش ماه گذشته رو تصور کنم، شبیه بالا رفتن از یه برج پر از پله بود، ولی الان همون پله‌ها رو چندتا چندتا میرم، کمتر می‌خوابم، بیشتر کار می‌کنم، به خورشید فحش‌های زشت میدم، دوباره مصرف قهوه و انرژی‌زا بیشتر شده، حس تشنگی هم بیشتره و مدام آب می‌خورم، دلم می‌خواد به چند نفر زنگ بزنم ولی هنوز نزدم، نمی‌دونم چرا، و خب آره، توی این مدت یه‌جوری دارم خودم رو خیلی سنگین جر واجر می‌کنم، انگار برای جلو رفتن چاره‌ای جز این نیست، فقط بین همه‌ی این‌ها، بغل هم می‌خوام.

من الان هشت سال و دو سه ماهی میشه که گیاه‌خوارم، چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم چه اتفاقی می‌افته اگر بعد از ده سال گیاه‌خواری بخوام گوشت بخورم، بیشتر که با خودم فکر کردم دیدم واقعاً هیچ تمایلی در من نیست، در حالی که قبل از این دوره آدمی بودم که گوشت رو در حجم روزانه زیاد مصرف می‌کردم، اما حالا حتی فکر کردن به این‌که بعد از ده سال بخوام گوشت بخورم هیچ هوسی در من ایجاد نکرد، هیچ وسوسه‌ای نشدم، با این حال یه تناقضی هست که همیشه همراهم بوده، این‌که با وجود این بی‌میلی، همیشه دوست داشتم ماهیگیری کنم با قلاب، نه بلدم، نه تجربه‌ای دارم، نه حتی می‌دونم شرایطش چطوریه، ولی این فکر همیشه یه‌جایی تو ذهنم بوده، از اون طرف اگر یه روز بخوام گوشت بخورم، هیچ تمایلی ندارم برم قصابی و بگم سلام یک کیلو لاشه‌ی مُردار حیون بهم بده، نمی‌دونم، شاید حس می‌کنم اگر قرار باشه این کار رو بکنم، دلم می‌خواد مسئولیت مرگ یک موجود رو خودم گردن بگیرم، نه این‌که فقط مصرف‌کننده‌ی نتیجه‌ش باشم، حالا نه این‌که واقعاً از ماهی خوشم بیاد، من حتی تو زمان گوشت‌خواری هم ماهی دوست نداشتم، ولی این فکرِ ماهیگیری با قلاب، نمی‌دونم از کجا اومده، فقط همیشه یه علاقه‌ی خاصی ته دلم قلقلک می‌ده برای قلاب انداختن تو آب و نشستن توی طبیعت و منتظر موندن، شاید یه روزی، وقتی پیر شدم، وقتی تنها موندم و یه خونه‌ی دور از آدم‌ها و شهر گرفتم کنار یه رودخونه، بعضی وقت‌ها از صبح تا شب بشینم و فقط منتظر بمونم که ماهی به قلابم نزدیک بشه، و توی تمام اون مدت فقط آبجو بخورم و به گذشتن زمان نگاه کنم.

نمی‌دونم چرا دارم تو این زندگی هرچیزی رو برعکس استفاده می‌کنم، آلارم رو برای ساعت دوازده ظهر می‌ذارم و اسمش رو می‌ذارم «بخواب» که اگر شب قبل نخوابیده باشم یادم بندازه نخوابیدم، مثل الان. چنل‌هایی که دوست دارم بیشتر ببینم رو آرشیو می‌کنم چون آرشیو رو بیشتر چک می‌کنم و منظم‌تره. به آدم‌ها فکر می‌کنم، می‌گم باید زنگ بزنم ولی بعدش فراموش می‌کنم، و کلی چیز دیگه که الان شاید حتی یادم نیاد، ولی حس می‌کنم همه‌چیز رو دارم یه‌جور برعکس زندگی می‌کنم، دلیلش رو هم نمی‌دونم، شاید اصلاً دلیل نداره، شاید هم داره و من هنوز نرسیدم اسمش رو بذارم، فقط امروز بهش فکر کردم و فهمیدم این برعکس بودن، از بیرون عجیب به نظر میاد، ولی از داخلش انگار یه نظم خاموش داره.

دختر هایی که روشون کراش میزنم گی‌ترین دختر های روی کره زمین هستن.

ولی باید با این موضوع کنار بیام که من واقعاً خودم رو دوست دارم، یعنی مطمئنم مشکل از هرجا باشه از خودم نیست، تلاش می‌کنم، گاهی از آدم‌ها دور می‌شم، سعی می‌کنم تنهایی هم خوشحال باشم، فیلم می‌بینم، هنوز صبح‌ها اون مقدار کوچیک درازنشستی که به خودم قول دادم رو میرم، هیچ‌وقت آدم چاقی نبودم و قرار هم نیست بشم، ولی این کار رو می‌کنم که به خودم یاد بدم شکم داشتن برای من جالب نیست، شاید برای یکی دیگه باشه ولی برای من نیست، هنوز وقتی چایی دم می‌کنم صبر می‌کنم خوب دم بکشه، به درخت‌های انگور آب میدم، اون دوست داشتنه هست، اون رسیدنه به چیزهای کوچیک، اگر بخوام صادق باشم ناراحتی از جای دیگه‌ست، راستش توی دل این کشور یه‌جوری ناراحتی کاشته شده، بخواییم یا نخواییم هر روز یه چیزی هست که حال آدم رو بگیره، ولی خب با همه‌ی این‌ها، حداقلش اینه که هنوز خودم رو دوست دارم، و شاید فعلاً همین برای ادامه دادن کافی باشه.

دوست دارم بگم همه‌چیز قراره آسون بشه، ولی حقیقت اینه که نمی‌شه، حداقل نه اون‌طوری که آدم دلش می‌خواد، انگار بعضی دردها برای رفتن ساخته نشدن، فقط می‌مونن و شکل عوض می‌کنن، و اگر چیزی قرار باشه این وسط کمی آروم‌ترت کنه، نه معجزه‌ست نه فراموشی، بیشتر شبیه عادت کردنه، عادت کردن به همون دردی که اولش فکر می‌کردی نمی‌تونی حتی یک روز باهاش دوام بیاری.

موزیک؟ @We0404bot

وقتی توی زندگی به مشکل می‌خورم یا غم از چشم‌هام میزنه بیرون، از آدم‌های اطرافم دور میشم، نمی‌دونم این چه طرز فکریه، ولی انگار ناخودآگاه نه دوست دارم غمی رو به کسی منتقل کنم و نه حتی می‌خوام کسی از جزئیاتش باخبر بشه، فقط فاصله می‌گیرم، بی‌هیچ توضیحی، اخیراً هم این دوری بیشتر شده، طولانی‌تر شده، و روزهای غم‌انگیز بیشتری رو دارم پشت سر می‌ذارم، از بیرون که نگاه کنی احتمالاً میگن چه آدم مزخرفی که یهو ارتباط رو کم می‌کنه یا حتی قطع میشه، و خب سختی ماجرا دقیقاً همینه، همین برداشت‌ها، همین قضاوت‌ها، اما واقعیت اینه که من بیشتر از این چیزی از خودم ندارم که بدم، برای همین می‌ذارم هرکسی هرطور که دوست داره در موردم فکر کنه یا تصمیم بگیره چطوری باهام در ارتباط باشه، بعضی وقت‌ها تنها کاری که از آدم برمیاد اینه که عقب بکشه، نه برای اینکه بی‌تفاوته، برای اینکه بیشتر از این نمی‌تونه.

عصبی می‌شوم فریاد می‌زنم، اما تصمیم گرفته‌ام دیگر فریاد نزنم چون هیچ‌چیز درست نمی‌شود جز این‌که آخرش فقط گلویم درد می‌گیرد و می‌فهمم همه‌ی آن صداها هدر رفته‌اند، فحش دادن هم آرامم نمی‌کند چون کسی که به فحش عادت دارد، برایش بی‌معنی‌ست و فقط کار خودش را می‌کند و حتی شاید منتظر همان فریاد و فحش باشد، تلافی کردن هم برایم جالب نیست، یا شاید هنوز امتحانش نکرده‌ام که بفهمم جالب می‌شود یا نه، امتحانش میکنم، البته اگر آن‌قدر بد نباشد که مرا شبیه یک دیوانه نشان بدهد، یا اگر کسی از قبل فکر می‌کند دیوانه‌ام، دست‌کم خودم کمک نکنم که این تصویر کامل‌تر شود.