419
مشترکین
+524 ساعت
+57 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
419
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خوابآلودهاش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهرهی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینهی سیما نبود
لب همان لب بود، اما بوسهاش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بیپروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی، همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او، غوغای دل، خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من میخواستم، پیدا نبود
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش ماند
آخِر آن تنها امیدِ جانِ منِ تنها نبود
جز من و او، دیگری هم بود، اما ای دریغ
آگه از حال دلم ز آن درد جانفرسا نبود
ای نداده خوشهای ز آن خرمن زیباییام!
تا نبودی در کنارم، زندگی زیبا نبود ...
419
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود؛
چشم خوابآلودهاش را مستیِ رویا نبود.
نقش عشق و آرزو از چهرهی دل شسته بود،
عکس شیدایی در آن آیینهی سیما نبود.
لب همان لب بود، اما بوسهاش گرمی نداشت.
دل همان دل بود، اما مست و بیپروا نبود.
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت.
گرچه روزی، همنشین جز با من رسوا نبود.
در نگاه سرد او، غوغای دل، خاموش بود...
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود.
دیدم آن چشم درخشان را،
ولی در این صدف گوهر اشکی که من میخواستم، پیدا نبود.
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش ماند
آخِر آن تنها امیدِ جانِ منِ تنها نبود.
جز من و او، دیگری هم بود، اما ای دریغ
آگه از حال دلم ز آن درد جانفرسا نبود.
ای نداده خوشهای ز آن خرمن زیباییام!
تا نبودی در کنارم، زندگی زیبا نبود ...
419
آه از این دست و پاچلفتیِ بیپایانِ من؛
یكبار دیگر، امید را در جیبِ پارهام چپاندهام.
داستایفسکی
419
دیگر کسی به عشق نیندیشید؛
دیگر کسی به فتح نیندیشید،
و هیچکس دیگر به هیچچیز نیندیشید ...
فروغ فرخزاد
