1 953
مشترکین
-124 ساعت
+57 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
1 954
در وجودم حس فقدانیست که قادر به بیان آن نیستم؛ گویی همه چیز میتوانست جور دیگری باشد.
1 954
هر چی سنت بالاتر میره به دل گرفتن بیفایدهتر میشه! نهایتاً میتونی مثل شب عاشورا مدتی چراغها رو خاموش کنی و بعدش دوباره به اطرافت نگاهی بندازی و با باقیموندههات ادامه بدی.
1 954
از حضور پررنگ و مداوم یک سری از آدمها در ادوار مختلف زندگیم، حالا فقط یک عکس و اسم در سین استوریها باقی مونده. زندگی همینه گمونم. پر از آدمهای موقت، صمیمیتهای مقطعی.
1 954
تو تنها آرزوی بر باد نرفتهی منی!
تنها رود خشک نشده.
تنها درخت تبر نخورده.
تنها شهر ویران نشده.
1 954
چیزی به اسم رنج انتخاب وجود نداره، این اجبار به انتخابه که آزاردهندهست. خستهکنندگی این حقیقت که مدام باید انتخاب کنی، حتی وقتهایی که تنهایی و هیچکاری نمیکنی.
استراحتی نیست، انتخاب و تصمیم شغل تماموقت بشره، سنگینترین مالیاتِ «بودن».
1 954
دلم میخواهد شغلم دوست داشتن و بغل کردن آدمها باشد. در رزومهام خواهم نوشت که از امیدوار بودن بُریدهام؛ اما به دوست داشتن، هنوز باور دارم و در این هنوز، هزاران جوانه کوچک عاطفه روییده باشد.
بروم آدمها را بغل بگیرم و در گوششان بگویم که جاودانگی، رازش را با من در میان گذاشته است.
میخواهم کاهنده غمهایی باشم که از میان بازوهای گره خورده فرو میریزد و گم میشود و شریک شادیهای یک نفرهای که در تنهایی آدمها محصور شدهاند و بیصدا کوچ میکنند از قصهها شوم.
میخواهم تمام این سکوتهای سنگین و طولانی را به بغلهای امن و آبی تبدیل کنم. در این آغوش گرفتنها گشایشی هست، برای دیگران و برای من. میدانم.
1 954
و روزی چشمانم را خواهم بست و بازخواهم گشت به جایی که نمیدانم کجاست و کاری را خواهم کرد که نمیدانم چیست و حرفی را خواهم زد که به یادش نخواهم آورد و وقتی که بازگردم، همه چیز همان گونهای خواهد شد که نمیدانم چگونه است، و تنها همین را میدانم که باید بازگشت، انگار نفرینی شنیده شده از دست زنی کولی، که سکهای در دستش نگذاشته باشی و پشت سرت گفته باشد که الهی همیشه در حال برگشتن به چیزی نامعلوم مانده باشی!
1 954
Repost from الحَنیٖـــــن
گاهی اوقات به درستی نمیفهمم دلتنگی من بیشتر به خاطر توست یا برای تکهای از من که در کنار تو جاماند و هرگز برنگشت..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 954
عزیز قشنگ من؛ بودنت ایمنم میکند. شبیه شالِ گرم بلندی که تمام زمستان روی شانهام کشیده باشم.
حضورت لانهی امن آرامی است که قلبم را مثل گنجشک سرمازده کوچکی، گرم میکند، نگرانیهایم را میتاراند و دورم میکند از هجوم هر باد مخالف.
گاهی که غمها مثل حفرهای توی دلم را خالی میکنند، گاهی که یأس بر همهچیز چیره میشود، اصرار تو بر زندگی و تلاشت برای نشان دادن شریانهای پنهان حیات، مجابم میکند به زیستن.
حرفهای تو بیآن که پر از دلایل فلسفی برای پیدا کردن معنای زندگی باشند، مثل قلابهای کوچکی من را به دار دنیا وصل میکنند.
و ما، تا گودال دیگری از راه برسد، دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز.
1 954
دانستن یک درد است و ندانستن دردی دیگر، که اگر بدانی که این لبخند، این حرف، این پیام، این حرفها آخرین لحظههایت خواهد بود، آنقدر درگیر قید آخرین بار بودنشان میشوی که دیگر هیچ چیز از آنها نخواهی فهمید و هرچه هم که سعی کنی که آنها را خوب به خاطرت بسپاری، بیشتر آنها را فراموش خواهی کرد و آنقدر در جزئیاتش گم خواهی شد، که دیگر هیچگاه پیدایت و پیدایش نخواهی کرد.
1 954
يک جایی مولا علی عليهالسلام اينطور حضرت زهرا عليهاالسلام رو خطاب میكنن :
« أیتها الحرة. »
« ای زن آزاده ! »
• بحار / ج ۴۳ / ص ۱۹۷
1 954
از آنچه به تدریج رخ میدهد بترس.
فاصلههای تدریجی، لرزشهای تدریجی، سستیهای تدریجی، شدنهای تدریجی، این تدریجیها صدای پای ارتداد است و بریدن از حق.
• ارتداد.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
