1 952
مشترکین
+224 ساعت
+137 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
1 952
نزدیکترین من؛
بعضی وقتها، آدم حرفهایی دارد که به هیچکس نمیتواند بگوید. حرفهای معمولی، نه رازهای مگو. حرفهایی معمولی که به هیچکس نمیشود گفت. تو هم شاید همین الآنی که داری این نامه را میخوانی، حرفهایی برای گفتن داری، برای آدمهایی که نداری!
آدمهایی که نیستند و شاید هیچوقت هم نباشند. حرفهای مگوی معمولی. خیلی معمولی!
1 952
زیبای من؛
زندگی آمیخته روزهای تلخ و شیرین است. جادهای باریک در میانهی یک کوهستان سرد، که گاهی به دشت ختم میشود و در دوردستِ نزدیک کوهها را میبینی که منتظرت هستند. توقعی ندارم که زندگیام همهاش فراز باشد، من قبول کردهام که روزهای زیادی از زندگی، شاید بیشترش را فرود داشته باشم. اما عزیز من؛ از تو چه پنهان که من یک توقع بزرگ و محال و مگو از زندگی داشتم، و آن تو بودی!
کاش بودی …
با تو فرود که هیچ، از سقوط هم خوشنود بودم! یک سقوط دردناک و پایانبخش. یک سقوط مشترک، یک فرود مشترک، یک باخت مشترک، یک زخم خوردن مشترک، یک مچاله شدن مشترک، یک اشک ریختن مشترک، یک غم بزرگ مشترک!
1 952
جدا میشوی، عزا میگیری، از عزا گرفتن خسته میشوی و دوباره زندگی را از سر میگیری!
نشانهی موفق بودن یک رابطه نباید این باشد که تا ابد ادامه پیدا میکند یا نه. گاهی وقتها شما برای اینکه تا ابد با هم باشید، ساخته نشدید؛ اما آن رابطه یک موهبت بود، یک موهبت عظیم.
1 952
Repost from Saved Messages
عزیزِ من؛
جایی نوشته بود «در میان این همه تاریکی چه چیز ناجی شما شده؟» پیش از جواب، به سوال فکر کردم. در تاریکی هستم؟ مگر زندگی همین روشن و تاریکی نیست عزیزِ من؟ مگر عسر و یسر به هم رنگ معنا نمیپاشند؟ نمیدانم. اما این را میدانم اگر در تاریکی باشم، همین تاریکی ناجی من است. در روشنی، همین نور ناجی من است. در زندگی، همین زندگی ناجی من است. برایت نوشته بودم رنجهای ما به زندگی معنی میدهند، بزرگمان میکنند. میخواهم زندگی کنم، با تو. در تاریکی، در روشنی، فرقی نمیکند، با هم گذر میکنیم، از تاریکی، از روشنی. میخواهم زندگی کنم، بیتو؟ حرفی نیست. تسلیم. زندگی میکنم.
1 952
خیلیها هستند که اگر مدتی کسی را که دوست میدارند نبیند، از یاد میبرند اما من طور دیگری هستم.
وقتی مدت درازی تو را نبینم، زیبایی تو در پردهی مه قرار میگیرد، غمگینی من هزار برابر میشود و قشنگی تو، ده هزار برابر.
1 952
و سَیظِلَّ مکانَه فارِغاً و فِراغَهُ اَجمَل الحاضِرین.
جایش خالی خواهد ماند و جای خالی او، از همهی آنهایی که هستند زیباتر است.
1 952
من از اتفاقات آینده میترسم، از خود اتفاقات که نه، از نتایجشان. از فکر کوچکترین حادثهای که ممکن است موجب آشفتگی تحملناپذیر روحی شود، به خود میلرزم.
در واقع از خطر، ابایی ندارم، ولی از نتیجهی قطعی آن یعنی وحشت چرا!
1 952
همهجا تو را میخواهم. تمامت را، تمام تمامت را، تو را برای همیشه میخواهم. بله، همیشه، و نه که بگویند اگر یا شاید یا به شرط اینکه تو را میخواهم و میدانم که این نیاز است و من تمام قلبم را، تمام روحم را، تمام خواست و ارادهام را و حتی اگر لازم شود تمام بیرحمیام را در راه داشتنت خواهم گذاشت.
1 952
یا آنقدر زیاد دوستم بدار که هیچگاه از پیش من نروی و یا آنقدر کم دوستم بدار، که اگر روزی بخواهی بروی دلم برایت آنقدری تنگ نشود که من خود به چشم خویشتن، جانم ز تنم میرود بشوم.
که دیگر جانی برای رفتن نمانده است و تنها یک گلوله در این هفتتیر زنگاری باقی مانده است، آخرین گلوله، برای آخرین لحظهی زندگیذی که دیگر هیچوقت مثل قبلش نخواهد شد
1 952
در من، چیزی از تو جا مانده است.
چیزی مانند تکهای شیشهای از شکستهی بلور عطرت، که گاهی نسیم، عطرت را با خودت میاورد و درد میکشد نبودنت را و درد شکستنش را، میشکند تمام پنجرههای بستهی اتاقی را که تمام خاطرات را یکجا در آن گذاشتهام، و حالا با شیشههایی بدون پنجره، تمام من پر میشوند از خیال تو، خاطرات شیرین سرگردانی که حالا دیگر تلخ تلخ شدهاند.
لیمویی شیرین و بریده شده و مانده و تلخ شده، یا استکانی چای، سرد و تلخ و هزار بار جوشیده و پرشده و خالی شده، پر شده و خالی شده، مثل من، از تمام خیال تو!
1 952
و سوال اصلی اینجاست که اگر نمیخواست برای زخمهایت مرهم باشد، پس چرا تا این حد مشتاق دیدن آنها بود؟!
1 952
میدانی گاهی به چه فکر میکنم؟
مثل گیاه خودرویی که کنار جاده میروید، کاش آدمی خودش را میتوانست ببرد و بگذارد بر سر راه کسانی که دوست میدارد. و دیگر برای هیچوقت بازنگردد.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
