fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

نمایش بیشتر
1 958
مشترکین
-124 ساعت
+97 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ چشم پوشیده تماشای رخش می کردم به چه تقصیر دو چشم نگرانم دادند؟

محمدرضا_شجریان_و_سجاد_افشاریان_.mp35.34 MB

اگر می‌دانستی اولین دیدار شیرین‌مان این‌گونه به سرانجام خواهد نشست، باز هم برای دیدنم، مژه‌هایت را با عشق به هم می‌زدی؟ و یا ترانه‌های مطلوب قدیمی‌ات را برایم زیر لب با شوری کودکانه می‌خواندی!؟ تو را نمی‌دانم، ولی من هر بار همین راه را می‌رفتم. زیرا شکسته‌هایم، تو را بیشتر از هر کسی می‌خواستند. و زندگی با انتخاب‌هایی که دوست‌شان داریم زیباست، هر چند غلط …

پرسه زدن در خاطراتی که آدم‌هایش بنا بر لیاقت، ارزش و ظرفیت‌شان دیگر در آن وجود ندارند، و یا احساساتی که دیگر منقضی شده، جز فرسایش روح چیزی به ارمغان نمی‌آورد. آدمی میل و کششی عجیب به این نوستالژی‌های احمقانه دارد! نشئگی عجیبی که در مصرف زخم و خاطرات مشمئز کننده است، او را عمیقا به وجد می‌آورد! واقعیت اینکه ما اکثر اوقات در توهم یک تراژدی غرق می‌شویم تا دستان حقیقت را از گلویمان برداریم، به شکل بامزه‌ای فریب می‌دهیم خودمان را، دیگران را… بخشی به این دلیل ؛ که ما به طرز وحشتناکی به بازنده بودن اعتیاد داریم! زیرا تجربه‌های نو همواره با مسئولیت‌پذیری و اضطراب انتخاب همراه است، در شکست نوعی لَختی و نقاب مظلومیت نهفته است که عمده آدم‌ها میلی شدید به استفاده و ارتزاق از آن دارند.

خیلی چیزا هست توو دنیا که نمی‌شه آرزو کرد …

تابه‌حال از برهنه شدن پیش چشم کسی پشیمان گشته‌اید؟ منظورم صرفا برهنگی تن نیست. برهنگی روح، افکار و برهنگی ذهنی را می‌گویم. تابه‌حال عریان شدن‌ِ بی‌پروا مقابل چشمان کسی را تجربه کرده‌اید؟ من بسیار پشیمانم. احساس می‌کنم مقابل چشمان آدمِ اشتباهی این کار را انجام داد‌ه‌ام. ای کاش می‌شد به عقب برگردم و آن‌طور بی‌محابا همه‌ی خودم را روی دایره‌ نمی‌ریختم. کاش بخشی از وجودم را برای خودم نگه‌می‌داشتم. کاش همه‌ی خودم را صرف او نمی‌کردم. حالا احساس می‌کنم تمام شده‌ام؛ هدر رفته‌ام.

کوچک‌ترین ناملایمتی می‌تواند مرا فرسنگ‌ها از آدم‌ها دور کند و باعث شود دوباره به نقطه‌ای امن و دور افتاده‌ پناه ببرم. جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچ‌کس به من نرسد.

من راغبم به دام تو.

تا پر گشوده‌ایم ز خود هم گذشته‌ایم ؛ دنیا غم تو نیست که نتوان از آن گذشت ...

در آغوش تو گریستن؛ درمانیست فراتر از زمان برای مشکلات غیر قابل حل.

صدای بارون روی شیشه..mp32.82 MB

و می‌دانید چه چیز دیگری غمگینم می‌کرد؟ حضور من برای او مهم نبود. این من بودم که نمی‌گذاشتم فراموش شوم. و آنقدر برای این کار تلاش کرده‌ام که حالا دیگر برایم مهم نیست. واقعا نیست! خسته‌ام و هر تلاشی برای به یاد ماندن مرا به سوی خاطرات ناامیدکننده‌ای سوق می‌دهد …

هرگز گمان مبر كه دلم را شكسته‌ای؛ با هر قدم كه دور شدی، استخوان شكست. @drimering |

آن خسته‌دلانیم که ویرانیِ ما را همسایه‌ی دیوار به دیوار نداند!

@drimering | خاصّ.📌

من زنی را می‌شناسم که هیچ‌گاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند، خودش بلند شد، یک‌ تنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد. من زنی را می‌شناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیه‌گاه بود، هم تکیه زدن به شانه‌های مردانه‌ای را دوست داشت. هم گریه می‌کرد، هم می‌‌خندید، هم دوست داشت، هم دوست‌داشتنی بود. من زنی را می‌شناسم که هم کودکانه شیطنت می‌کرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربه‌زیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ. من زنی را می‌شناسم که آرام بود و آرامش را به‌قدر دایره‌ی تأثیر خودش تکثیر می‌کرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درست‌ترین حرف‌‌ها را می‌زد و اصیل‌ترین رفتارها را داشت. من زنی را می‌شناسم که مستقلانه می‌زیست و مستقلانه اقدام می‌کرد، که کمک می‌گرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندی‌های خودش حساب می‌کرد. که سنگفرش‌های یک خیابان معمولی با خیابان‌های پاریس براش فرقی نمی‌کرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرنده‌ها و کتاب‌ها و موسیقی خوب می‌شد. که برای حال خوب خودش می‌جنگید و لایه‌های زمخت عادت و روزمرگی را کنار می‌زد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشی‌ها را برای خودش بیرون می‌کشید و عمیقا ذوق می‌کرد. من زنی را می‌شناسم که حضورش حال جهان را بهتر می‌کرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوس‌های آرام و در نوسان، نسبت داشت. @drimering |

من نویسنده‌ی خوبی می‌شدم اگه تورو کنار خودم داشتم! مثلا می‌شد از خطوط کنار چشم‌هات، وقتی می‌خندیدی یه کتاب بنویسم؛ یا از اشک‌هات وقتی از سراشیبی گونه‌هات، به زیر چونت می‌رسن … مثلا می‌شد از دست‌هات، قطورترین کتاب دنیارو بنویسم… اما نیستی دیگه! نیستی عزیزدلم ... @drimering |

در دایره‌ی قسمت ؛ ما نقطه‌ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی … @drimering |

نبودن‌ات سرد است.

‏إلى كُل الذين ما زالوا يتظاهروا بِالقوة، رُغم الضرر الذي لحق بِقلوبهم؛ سلامٌ عليكم طبتم من الحزن. برای تمام کسانی که هنوز وانمود می‌کنند قوی‌اند به رغم آسیبی که به قلبشان رسیده؛ درود بر شما، دور از غم بمانید.💙 @drimering |