1 958
订阅者
-124 小时
+97 天
+2130 天
帖子存档
1 961
اگر میدانستی اولین دیدار شیرینمان اینگونه به سرانجام خواهد نشست، باز هم برای دیدنم، مژههایت را با عشق به هم میزدی؟
و یا ترانههای مطلوب قدیمیات را برایم زیر لب با شوری کودکانه میخواندی!؟
تو را نمیدانم، ولی من هر بار همین راه را میرفتم.
زیرا شکستههایم، تو را بیشتر از هر کسی میخواستند. و زندگی با انتخابهایی که دوستشان داریم زیباست، هر چند غلط …
1 961
پرسه زدن در خاطراتی که آدمهایش بنا بر لیاقت، ارزش و ظرفیتشان دیگر در آن وجود ندارند، و یا احساساتی که دیگر منقضی شده، جز فرسایش روح چیزی به ارمغان نمیآورد. آدمی میل و کششی عجیب به این نوستالژیهای احمقانه دارد! نشئگی عجیبی که در مصرف زخم و خاطرات مشمئز کننده است، او را عمیقا به وجد میآورد!
واقعیت اینکه ما اکثر اوقات در توهم یک تراژدی غرق میشویم تا دستان حقیقت را از گلویمان برداریم، به شکل بامزهای فریب میدهیم خودمان را، دیگران را…
بخشی به این دلیل ؛ که ما به طرز وحشتناکی به بازنده بودن اعتیاد داریم!
زیرا تجربههای نو همواره با مسئولیتپذیری و اضطراب انتخاب همراه است، در شکست نوعی لَختی و نقاب مظلومیت نهفته است که عمده آدمها میلی شدید به استفاده و ارتزاق از آن دارند.
1 961
تابهحال از برهنه شدن پیش چشم کسی پشیمان گشتهاید؟
منظورم صرفا برهنگی تن نیست. برهنگی روح، افکار و برهنگی ذهنی را میگویم.
تابهحال عریان شدنِ بیپروا مقابل چشمان کسی را تجربه کردهاید؟
من بسیار پشیمانم. احساس میکنم مقابل چشمان آدمِ اشتباهی این کار را انجام دادهام. ای کاش میشد به عقب برگردم و آنطور بیمحابا همهی خودم را روی دایره نمیریختم. کاش بخشی از وجودم را برای خودم نگهمیداشتم. کاش همهی خودم را صرف او نمیکردم.
حالا احساس میکنم تمام شدهام؛ هدر رفتهام.
1 961
کوچکترین ناملایمتی میتواند مرا فرسنگها از آدمها دور کند و باعث شود دوباره به نقطهای امن و دور افتاده پناه ببرم.
جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچکس به من نرسد.
1 961
و میدانید چه چیز دیگری غمگینم میکرد؟
حضور من برای او مهم نبود.
این من بودم که نمیگذاشتم فراموش شوم. و آنقدر برای این کار تلاش کردهام که حالا دیگر برایم مهم نیست. واقعا نیست!
خستهام و هر تلاشی برای به یاد ماندن مرا به سوی خاطرات ناامیدکنندهای سوق میدهد …
1 961
من زنی را میشناسم که هیچگاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند، خودش بلند شد، یک تنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد.
من زنی را میشناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیهگاه بود، هم تکیه زدن به شانههای مردانهای را دوست داشت.
هم گریه میکرد، هم میخندید، هم دوست داشت، هم دوستداشتنی بود.
من زنی را میشناسم که هم کودکانه شیطنت میکرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربهزیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را میشناسم که آرام بود و آرامش را بهقدر دایرهی تأثیر خودش تکثیر میکرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درستترین حرفها را میزد و اصیلترین رفتارها را داشت.
من زنی را میشناسم که مستقلانه میزیست و مستقلانه اقدام میکرد، که کمک میگرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندیهای خودش حساب میکرد. که سنگفرشهای یک خیابان معمولی با خیابانهای پاریس براش فرقی نمیکرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرندهها و کتابها و موسیقی خوب میشد. که برای حال خوب خودش میجنگید و لایههای زمخت عادت و روزمرگی را کنار میزد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشیها را برای خودش بیرون میکشید و عمیقا ذوق میکرد.
من زنی را میشناسم که حضورش حال جهان را بهتر میکرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوسهای آرام و در نوسان، نسبت داشت.
@drimering |
1 961
من نویسندهی خوبی میشدم اگه تورو کنار خودم داشتم! مثلا میشد از خطوط کنار چشمهات، وقتی میخندیدی یه کتاب بنویسم؛ یا از اشکهات وقتی از سراشیبی گونههات، به زیر چونت میرسن …
مثلا میشد از دستهات، قطورترین کتاب دنیارو بنویسم…
اما نیستی دیگه! نیستی عزیزدلم ...
@drimering |
1 961
إلى كُل الذين ما زالوا يتظاهروا بِالقوة،
رُغم الضرر الذي لحق بِقلوبهم؛ سلامٌ عليكم طبتم من الحزن.
برای تمام کسانی که هنوز وانمود میکنند قویاند به رغم آسیبی که به قلبشان رسیده؛ درود بر شما، دور از غم بمانید.💙
@drimering |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
