هیچ دوستی جز کوهستان
رفتن به کانال در Telegram
محتوا چیزی بیش از روزمرگی یک انسان معمولی نیست. شناس: @samgivesnofuck ناشناس: https://t.me/BluChtBot?start=61a1af07b1dca38c8a
نمایش بیشترإيران219 959دسته بندی مشخص نشده است
230
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
بعنوان مبلغ استاد کاکایی :)))
یک بار دیگه با صدای خودشون بشنوید
https://www.instagram.com/reel/Daubga9IcUs/?igsh=cW1tcjJ5eWtvY2d5
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان
آمد آن گلعِذار کوفت مَرا بَر دَهان
گفت که سلطان مَنم، جانِ گلستان مَنم
حَضرتِ چون مَن شَهی، وآنگه یادِ فُلان؟
دفِّ مَنی هین مَخور سیلیِ هَر ناکَسی
نایِ مَنی هین مَکُن از دَمِ هَر کَس فَغان
پیشِ چو مَن کِیقُباد، چَشمِ بَدم دور باد!
حیف نَباشَد که تو یاد کُنی از کِهان؟
جُغد بُوَد کو به باغ یادِ خَرابه کند
زاغ بُوَد کو بَهار، یاد کند از خَزان
چَنگ به مَن دَر زدی، چَنگِ مَنی دَر کنار
تار که دَر زَخمهام سُست شَوَد، بُگسَلان
پُشتِ جهان دیدهای رویِ جَهان را ببین
پُشت به خود کن که تا روی نَماید جَهان
ای قمرِ زیر میغ! خویش نَدیدی، دریغ!
چند چو سایه دَوی، در پیِ این دیگران؟
بَس که مَرا دامِ شعر، از دَغَلی بَند کرد
تا که زِ دَستم شکار، جَست سویِ گلسِتان
در پیِ دُزدی بُدَم، دُزد دِگَر بانگ کرد
هِشتم بازآمَدم، گفتم و هین چیست آن؟
گفت که اینک نشان، دُزدِ تو این سوی رَفت
دُزدِ مَرا باد داد آن دَغَلِ کَژنِشان
در دیرِ مغان آمد، یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگسِ مستش مست
در نعلِ سمندِ او شکلِ مهِ نو پیدا
وز قدِ بلندِ او بالایِ صنوبر، پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست
وز بَهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست
شمعِ دلِ دمسازم، بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان، برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد، در گیسویِ او پیچید
ور وَسمه کمانکَش گشت، در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمرِ شدهٔ حافظ
هرچند که ناید باز، تیری که بِشُد از شست
Repost from مشاهدات
«حیوانِ آزاد.....هنگامي که میرود،
به ابدیت میرود...»
-سوگنامههایِ دوئینو، سوگنامهیِ نهم، ریلکه
از نظرِ ریلکه، حیوان تواناییِ تجزیه و بخشبخش کردنِ زمان به گذشته و آینده را ندارد و در ابدیتِ محض گام برمیدارد، زمانِ حالِ ناب. او نه به گذشته میاندیشد و نه به آینده؛ بر خلافِ انسانها که ریلکه میگوید:
«تنها چشمانِ ما گویی معکوساند....
آنچه را در بیرون هست، ما تنها از چهرهیِ
حیوان میدانیم...»
ما وقتی به بیرون نگاه میکنیم، به عملِ دیدن (در وسیعترین معنایِ زمانی و مکانیِ آن) آگاه هستیم. انسان میداند که در آینده و در انتها مرگ در انتظارش است، ولی حیوان به-سویِ-مرگ-بودن را درک نمیکند. به بيانِ ریلکه، او مرگ را در پشتِ سر و خدا را در روبرویِ خودش دارد. شاید شباهتهایی تا به اینجا ریلکه با الیوت داشته باشد، ولی در کل، ریلکه درکي کاملاً متفاوت از تی. اس. الیوت دارد و زمان را نهايتاً عاملِ رستگاری نمیداند. ولی الیوت در «چهار کوارتت» میگوید که «در» زمان است که میشود «بر» زمان پیروز و غالب گشت:
"Only through time is time conquered."
هنرِ گفتگو» تصویری از لحظهای است که دو انسان در کلمات یکدیگر گم میشوند؛ آنچنان که مرز میان جهان بیرون و دنیای درونشان محو میشود. زمان آرامآرام از حرکت میایستد و مکان اهمیت خود را از دست میدهد. آنچه باقی میماند، سفری مشترک در قلمرو خیال است.
شاید به همین دلیل بخش بزرگی از بوم را آسمان فرا گرفته است؛ نمادی از بیکرانگی و وسعتی که میان دو روحِ همنوا شکل میگیرد. احساسی آشنا از مواجهه با کسی که گویی پیش از این نیز در جایی دور، در اعماق جان، او را میشناختهایم.
هنرِ گفتگو، ۱۹۵۰»
اثر رنه ماگریت
Repost from N/a
mientras que yo enlazaba cuatro noches
tu cintura, enemiga de la nieve.
آنگاه که من
چهار شب کمرگاه تو را که
دشمن برف است
در آغوش خود داشتم
عزیزان ساکت چالوس و نوشهر
خیلی خیلی محبت میکنید اگه این آگهی رو بازنشر کنید❤️❤️
Repost from خانقه
کاری ندارد این جهان تا چند گِلکاری کنم؟
حاجت ندارد یار من تا که مَنش یاری کنم
من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد
من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم
دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود
سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم
دکان خود ویران کنم دکان من سودای او
چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم
چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو
چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم
چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم
چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم
چون گشتهام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم
چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم
زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم
در خُنب مِی غرقم کند گر قصد هشیاری کنم
ای خواجه! من جام میام چون سینه را غمگین کنم
شمع و چراغ خانهام چون خانه را تاری کنم
یک شب به مهمان من آ تا قرص مَه پیشت کشم
دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم
در عشق اگر بیجان شوی جان و جهانت من بَسَم
گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم
دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری
آسان درآ و غم مخور تا مَنت غمخواری کنم
اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل
لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم
شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها
یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم
الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته
پختهست انگورم چرا من غورهافشاری کنم
ای مطرب صاحبنظر این پرده میزن تا سحَر
تا زنده باشم زنده سر تا چند مُرداری کنم
پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری
بیخواب شو همچون پری تا من پریداری کنم
قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا
حمداً علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم
جاء الصفا زال الحزن شکر الوهاب المنن
ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم
زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم
آتش زنم اندر تُتُق تا چند ستّاری کنم
زین آسمان چون تُتُق من گوشه گیرم چون افق
ذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم
الدار من لا دار له و المال من لا مال له
خامُش اگر خامش کنی بهر تو گفتاری کنم
با شمس تبریزی اگر همخو و هم استارهام
چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم
#مولوی
#مولانا: دیوان شمس: غزل ۱۳۷۶ام
