fa
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
489
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
" و من تنها می‌خواهم در تنِ تو ریشه بدوانم. "

- خودنویس - از سایه به میم_ب سلام دوستِ من. نامه‌‌ات را دریافت کردم و بارها خواندم. حال نمی‌دانم بابت تجربه‌ی دردی مشترک و داشتنت به عنوانِ یک‌ هم‌درد کنارِ خود، باید آرام باشم یا آشوب‌تر. عزیزِ من، تلخ و گزنده‌ام و هربار که به جست‌و‌جوی منشا این تلخی زجرآور می‌پردازم، به خود می‌رسم. در یکی از نامه‌های پیشینت برایم نوشته بودی که آدمی را از خود راهِ رهایی نیست؛ این‌بار اما می‌خواهم بدانم تا چه زمانی از وجود خود رنج‌ خواهم برد و تا چه زمانی این تلخی را تاب خواهم آورد؟ زمان می‌گذرد و به سردرگمیِ کلاف افکارم می‌افزاید. زمان از من عبور می‌کند و توانِ تصمیم‌گیری‌ام تحلیل می‌رود. به راه‌های بی‌شمار پیش چشمم نگاه می‌کنم و با خود می‌گویم: اگر قدم در راه بگذارم و پشیمانی حاصل شود چه؟ اگر تاب و توانم برای ادامه دادن را از دست بدهم، اگر هرگز پایان راه را نبینم چه؟ می‌بینی دوستِ من؟ این پرسش‌های بی‌پاسخ، موریانه‌های آرامش من‌اند. پرسش‌هایی که توانِ تصمیم‌گیری را از من سلب کرده‌اند و فکر می‌کنم اگر مرا به چشم خود ببینی، این انفعالِ ریشه‌دوانده در جانم تو را نیز آزار خواهد داد. بسیار فکر می‌کنم و زنجیر‌هایی که از افکار ساخته‌ام، پاهایم را از حرکت باز‌می‌دارند. از این زنجیرها خسته‌ام، اما برای این اسارت رهایی‌ای نمی‌بینم. نمی‌توانم بگویم که زندگی با من در ستیز است، یا این منم که هنوز آن را نپذیرفته‌ام. نه توانِ ستیز دارم و نه پذیرش برایم آسان است. باید چه کنم تا لحظه‌ای آرامش بیابم؟ می‌ترسم روزی بیاید که حتی به باورم به آرامش و تسکین این همه رنج را از دست بدهم. دیگر چیزهای زیادی نمانده‌ است که به آن‌ها اطمینانی استوار داشته باشم. گذر زمان بی‌رحمانه باورم را می‌شکند و تکه‌هایش را به هر سو می‌کشاند و گمان می‌کنم آدمی که به هیچ چیز باور نداشته باشد، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. روزهاست که یکدیگر را ندیده‌ایم و حال ناراحتی‌ام بابت ندیدنت کمرنگ شده است؛ خوشحالم که چشم در چشمم نیستی و این همه آشوب پشت مردمک‌هایم، تو را نمی‌رنجاند. مراقب امیدت باش. دوستِ تو، سایه.

وی در انتخاب نام برای موسیقی‌ها، همتایی ندارد. @MimBe_Notes

دردی پیچک‌وار به قلبم پیچیده است که توانِ گفتن و حتی نوشتن برای تو را از من سلب کرده است‌؛ اما تو تنها این را بدان که به اراده‌ی خود ویرانه‌‌ی زندگی‌ام را می‌سازم و آن‌چه از اراده‌ی من خارج است، به یک‌باره تمامش را ویران می‌کند. حال که نه توانِ ترک این ویرانه را دارم و نه می‌توانم به نفس‌هایم پایان ببخشم، تو بگو؛ آیا برای ساختن و از ویرانی دم نزدن، پایانی وجود دارد؟

گفته بود چشم‌های من برایش به‌منزله‌ی کتابی است که سطر به سطرش را همیشه به خاطر دارد؛ اما مگر می‌توان انکار کرد که قسمت بیشتری از قصه‌ها، آن سوی واژه‌ها، آن‌جا که خوانده نمی‌شود، جریان دارد؟

حال تنها آرزویم بازگشت به روزهایی است که چشم‌هایم را بسته بودم؛ یک کورِ خودخواسته بودم که از دیدنِ حقیقت می‌گریخت. نمی‌دانستم که حقیقت همین‌جاست، در پستو‌های قلبم.

این هم این‌جا باشد برای صحبت‌های احتمالی. https://t.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP

با وجودِ بال‌های شکسته، تنها رویای پرکشیدن به آغوشِ تو برایم باقی مانده است و این می‌تواند جلوه‌ای از مرگ تدریجیِ روح باشد؛ دل بستن به رویایی که محال بودنش را با تمام ذرات تنت احساس می‌کنی.

امید و آرزوهای من را سیاه‌چاله‌ای در خود می‌کشد که زمانی، جای خالیِ تو بود. می‌بینی؟ پر شدنِ جای خالی‌ات، تمام شدنم را می‌طلبد.

ابتدای این موسیقی، نامه‌ی خودکشیِ ویرجینیا وولف رو می‌شنوید‌. I can’t fight any longer. @MimBe_Notes

جایی که بزرگترین دغدغه تفریح کردن است، هرچه نزدیکتر باشی، اسباب‌بازی‌ تری. هادی پاکزاد.

می‌گفت عجز حقیقی آن است که آدمیزاد از شناخت و احاطه بر روح خود ناتوان باشد. او می‌گفت و نمی‌دانست برای روحی که هر زخمش را با زخمی دیگر پوشانده است، شناختِ خود به مراتب رنجی عمیق‌تر است.

آنِ منی، کجا روی؟ بی‌ تو به سر نمی‌شود. @MimBe_Notes

به‌نظر می‌آید از جنسِ شیشه بوده‌ای. دقیق نمی‌دانم چگونه، اما غیرقابلِ انکار است که تو را خرد کرده‌اند. گویا کافی نبوده، پس هرکس تکه‌ای از وجودت را با خود برده و آن‌چه برایت به جا مانده، قابلِ صرف‌‌ِنظر کردن است. غبارِ غم روی بقایای این شیشه نشسته‌ است، آن‌قدر که به سختی می‌توانم ادعا کنم که می‌شناسمت‌. لحظاتی که اشک می‌ریزی، _ هرچند کوتاه _ مانند گذشته شفاف و زلالی. آن‌وقت هرکس که به روحت نگاه کند، می‌تواند یک‌به‌یکِ ترک‌هایش را ببیند و بشمارد. می‌بینی؟ آن‌ها بیش‌ از آن‌ چه که فکر می‌کنی، تو را شکسته‌اند.

برای بی‌خوابی. @MimBe_Notes

زیرا غم میل به شنیدن را پررنگ می‌کند : https://telegram.me/BChatBot?start=sc-419049-khhkKp6

- خودنویس - چشم‌هایم را که باز کردم، صدایش را شنیدم: چه کابوسی تو را این‌گونه برآشفته است؟ پرسشش به پایان نرسیده، متوجه خیسی گونه‌هایم شدم. روی تخت نشستم و سرم را میان دست‌هایم گرفتم. نه در بیداری و نه در خواب آرام نبودم، پس کجا باید آرامش را جست‌و‌جو می‌کردم؟ گفتم: خواب می‌دیدم درختی تک‌افتاده‌ام، کنار بیراهه‌ای که کمتر کسی از آن گذر می‌کرد. به سکوت و سکونِ اطرافم خو گرفته بودم که فردی از راه رسید، شاخه‌‌ای از من را قطع کرد و با خود برد. باید دردی احساس می‌کردم، نه؟ اما این‌طور نبود. مدت زیادی نگذشته بود که بازگشت. این بار اما با تبری که از همان شاخه ساخته بود، تبری از وجود خودم. در پی هر ضربه که بر تنم می‌نشست، دردی در وجودم می‌پیچید که از توصیفش عاجزم، دردی که شبیهش را هرگز احساس نکرده بودم. هنگامی که تلاش کردم چهره‌‌اش را ببینم، خودم را دیدم. سدِ مقاوتم در مقابل اشک‌ها شکست. زمزمه کرد: خواب‌هایت چندان تفاوتی با حقیقت زندگی‌ات ندارند. در بیداری به خود زخم می‌زنی و در کابوس‌هایت تماشاگرِ نابودی خودت هستی. آن تبرِ ساخته‌شده از تنت، زخم‌های عمیق‌تری با خود داشت، چون از وجودِ خودت بود. این زخم‌ها را هیچ‌ مرهمی دوا نخواهد کرد. چه باید می گفتم؟ سرم را به سمت پنجره چرخاندم. نور ماه که از پنجره‌ وارد اتاق می‌شد، نیمی از صورتم را روشن می‌کرد. بعد از مدتی سکوت، گفتم: گمان می‌کردم در مسیر درستی هستم و کاری را انجام می‌دهم که باید انجام دهم. صدایش در سرم پیچید: می‌دانم. در نهایت می‌خواستی از ما محافظت کنی. پرسیدم: چرا همه‌چیز روی یک سراشیبی به سوی بدتر شدن در حرکت است؟ به آرامی گفت: رنجِ ما از آن‌جا افزون شد که بخش‌های آسیب‌دیده‌ی روحت را جدا کردی، آن‌ها را در کالبدی جای دادی و من را به وجود آوردی. مرا در ذهنت آفریدی تا از من، از خودت مراقبت کنی، اما من از تو جدا نبودم. من آیینه‌ی تمام‌نمای رنج‌هایت هستم، حتی اگر نگاهم نکنی. مگر با روی گرداندن از آینه، ماهیت آن دچار تغییر می‌شود؟ چرا گمان کردی اگر زخم‌هایت را پنهان کنی و رنجت را انکار کنی، از خود محافظت می‌کنی؟ به من بگو؛ چرا فکر کردی که آسیب‌ها از تو جدا هستند؟ این‌که زخم را از دید انسان‌ها دور نگه داری طبیعی است، اما آیا می‌توانی آن را از خودت پنهان کنی؟ سرم را به طرفین تکان دادم. گفتم: درد من از حد گذشت و از حد گذشتن، به مقاوم شدن نمی‌انجامد. نتیجه‌اش ترس و انفعال است. می‌دانی، گاهی اوقات با خود فکر می‌کنم که روح من بیش‌ از هر فرد دیگری، با ترس آمیخته شده است. از تکرار این جمله خسته‌ام، اما من تنها می‌خواستم از خود مراقبت کنم؛ راه دیگری نیافتم که به شکست منجر نشود و این را بدان تا زمانی که راه دیگری نیابم، از این راه برنخواهم گشت. دیگر صدایش را نشنیدم و دیگر صدایی از من نشنید. به سوی پنجره رفتم. هلالِ ماه میان تاریکی خودنمایی می‌کرد و همه‌چیز آرام بود، همه‌چیز به جز من.