489
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
خواسته بودید بیشتر براتون صحبت کنم و فکر میکنم امشب زمان مناسبی باشه.
من قصهها رو خیلی دوست دارم. وقتی ذرهبینِ ذهنم بهکار میافته و شروع میکنم به کنکاشِ این دوست داشتن، میفهمم در واقع من به شنیدن علاقهمندم. زمانی که حال خوبی ندارم، میل به شنیدن در من پررنگتر از شنیده شدنه. آدمها با کلماتشون، من رو مهمونِ دنیای خودشون میکنن. دنیای آدمها، اون لحظهها خواستنیتر از دنیای تاریکِ منه. دنیای قصهها هم رنگی و روشنه. من عاشق قصههام، عاشق روشنایی، اما گیاهیام که ریشه دوونده تو خاکی که از قضا اغلب اوقات از روشنایی محرومه.
حدودا یازدهساله بودم که با دوستم از کتابخونهی رو به نابودیِ مدرسه، یک کتاب امانت گرفتیم. هوشمندانِ سیارهی اوراک از خانم فریبا کلهر، ادبیات نوجوان. به عنوانِ برندهی نهاییِ سنگ، کاغذ، قیچی، اول من خوندمش. داستانِ دختری بود به اسم صبا، که با بقیهی آدمها فرق داشت. این تفاوت، دلیل شکل گرفتنِ اون قصه بود. از داستان نمیگم، چون شاید دوست داشته باشید لذتِ خوندنش رو خودتون تجربه کنید. فراموشنشدنیترین خاطرهی من از این کتاب، در ارتباط خودِ سیارهی اوراک بود. توی قصه، مختصات سیاره و باقیِ مشخصاتش نوشته شده بود و فکر نمیکنم بتونید حدس بزنید من و دوستم چندبار تو حیاطِ مدرسه، دستورالعمل نویسنده رو اجرا کردیم، تا اون پلکانِ قصه روبهروی ما هم باز بشه و دوتایی باهم بریم به سیارهی اوراک. هنوز هم میتونم با یادآوری تلاشها و ناامید نشدنهامون لبخند بزنم.
چندبار خوندمش؟ نمیدونم، شاید هفتبار. دوستداشتنیترین داستانِ کودکیام بود. ساده و خالصانه بود، این دوتا هنوز هم برای من خیلی مهمان. این احساس سادگی و صمیمیت رو، زمانی که یکنفر برام قصه میگه هم با تمام وجودم درک میکنم و اون قصه رو محاله فراموش کنم.
چقدر پیش میاد که یکنفر به اندازه علاقهی من به شنیدن، مشتاقِ قصه گفتن و شنیده شدن باشه؟ فکر میکنم به ندرت. برای همین عادت کردم به خوندن قصهها. پدرم علتِ این عادت شد. با کتابهای چارلز دیکنز و جین وبستر وقتی نهساله بودم شروع شد و رسید به مجموعه داستانهای کافکا تو سن دوازده سالگی. خوب یادمه وقتی یکنفر از اطرافیان شنید که کافکا میخونم، تو چشمام نگاه کرد و گفت هرکسی که مسخِ کافکا خونده، بعدش افسرده شده و خودش رو کشته. کم سن و سال بودم و هرچقدر تلاش کرده بودم عمق نوشتههای کافکا رو درک کنم، موفق نشده بودم. غرورم خدشهدار شده بود. پدر هم هیچوقت نگفت که اون کتاب اصلا مناسب سنِ من نبود. وقتی این جمله رو شنیدم، در اولین فرصت، مشتاقانه مسخ رو شروع کردم. اینبار اشتیاق وافر باعث شد کمی بیشتر از قبل درک کنم، اما باز هم کتاب رو رها کردم. چرا؟ چون به اندازهای که مطلوب خودم بود، نفهمیده بودمش و کاش پدرم میگفت که اون کتاب مناسب سن من نبود.
تا اینجا که رسیدم، قصهها راهِ فرار من بودن. چند وقتی هست که دیگه نمیتونم کتاب بخونم. آخرین کتاب، نان و شراب بود که نیمهتموم رها شد و چقدر از این نیمهتمومها تو زندگی من پیدا میشه. حالا بیشتر از همیشه به شنیدن نیاز دارم و البته بیشتر از همیشه خودم رو به دامن انزوا انداختهام. در هر صورت، من قصهی امشبم رو برای شما گفتم. شما هم قصهتونو برای اونی که مشتاقِ شنیدنه، تعریف کنید.
شببخیر.
#گفتنیها
این نقاشی را سایه برایم فرستاده بود. نام اثر و صاحب آن را نمیدانم، اما هربار که نگاهش میکنم این جمله در ذهنم نقش میبندد: اگر دستها میگذاشتند.
پینوشت: سایه نوشته است: رومئو و ژولیت از سرخیو کوپیدو.
میم_ب دیگر حرفی برای گفتن ندارد، شما بگویید.
https://telegram.me/BChatBot?start=sc-419049-khhkKp6
My life is fading now
My heart is breaking now
My life is fading now
My mind is drowning now
But your hand reaches down
To reach down and pull me out
Save me, Save me...
@MimBe_Notes
گمان میکنم انسان برای زنده ماندن و زندگی کردن، اندوختهی محدودی از نیرو و توان دارد و اگر زندگی در رویاهای محال را برگزیند، باید بداند که به چیزی بیش از آن اندوخته احتیاج دارد؛ حقیقتی که من از آن آگاه نبودم.
زمانی که دلبستگی به نداشتههایم از آنچه مقابل چشمانم بود پیشی گرفت، رشتههای اتصالم با واقعیت یک به یک پوسیدند و از هم گسستند. من از واقعیتی که دلخواهم نبود دست کشیدم و به تصویری که تنها در ذهنم رنگِ حقیقت میگرفت، انس گرفتم. خود را میانِ دیوارهای ذهنم، به انزوایی خودخواسته دچار کردم؛ زیرا تنها در آن انزوا از حضورِ تو لبریز میشدم. من در تمام این لحظات چشمهایم را روی رشتههای پوسیده و اندوختهی رو به اتمامم بستم، تا مبادا از لذت داشتنت کاسته شود. من در آرزوی یک سراب، از داشتههای حقیقیام فاصله گرفتم. تمام اینها را گفتم که به اینجا برسم؛ که اگر توان از دست رفتهام را بازیابم و اگر چرخش عقربههای ساعت مرا به گذشته بازگرداند، من زندگی در رویای تو را به هر واقعیتی ترجیح میدهم.
سرم را، افکار موهوم و احساسات ناپایدار محبوس در آن را به شانهات تکیه میدهم و فراموش میکنم که تکیهگاه، پیش از فرو ریختن و ویرانی معنا دارد. فراموش میکنم که فرو ریختهام، فراموش میکنم که دیگر معنایی نداری.
حرفی و صحبتی؟ تعریف و تمجیدی؟ انتقاد و گله و شکایتی؟
https://t.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP
میل سرکشی در وجودم زبانه میکشد؛ میل به رها کردن و رفتن. میپرسی کجا؟ آنجا که با هر قدمی که برمیدارم، صدای برخوردِ زنجیرهای متصل به پاهایم با یکدیگر به گوشم نرسد، صدای زنجیرهای رنج.
من هرگز از رها کردن نترسیدهام. گاهی با خود فکر میکنم به هیچجا و هیچکس تعلق خاطری ندارم که این چنین آمادهی رفتنم. خوب و بدش اهمیت چندانی ندارد. پشت پلکهایم احساساتِ دیگری کمین کردهاند، ترسناکتر از ترس.
ناتوانی سیاه و ترسناک است. هربار که بر وجودم سایه میاندازد، از خود میپرسم؛ آیا میتوانم روزی منِ مدفون زیر نقابها را بیرون بکشم؟ پاسخی نمییابم و تردیدم به یقین نزدیک میشود که بعضی انسانها پا به این دنیا میگذارند تا خودشان نباشند، تا اثباتی باشند بر وجود رنجهای مادرزاد. اما اگر اینچنین است، اگر من با نقاب متولد شدهام، چرا از همان ابتدا با خود در ستیز بودهام؟ اگر همهچیز همانطور است که باید باشد، چرا رنگِ آرامش به چشمانم نمیآید؟ چرا همواره احساس گمشدگی با من است؟
گفتههایت حقیقت داشت. من در جستوجوی چیزی هستم که نمیدانم چیست، اما خلا آن را حس میکنم و میدانم در راهِ یافتنش، تمام خواهم شد.
حالِ آنکس را دارم که چیزی را به رؤیا دیده و چون بیدار شود، لذتِ آن هنوز باقیست، اما رؤیا را به یاد نتواند آورد. زیرا که مکاشفهی من از خاطرم رفته است، اما لذتی که از این بابت بردم هنوز در دلم باقی است.
کمدی الهی
دانته.
اگر خدایی وجود دارد، به او بگویید که سنجشِ تاب و توانِ آدمیزاد با آنچه متعلق به او نخواهد شد، آزمون الهی نیست؛ شکنجهی محض است.
من نه به اندازهی نوشتههایم بهرهای از احساسات دارم، و نه آنچنان چهرهام فاش میکند، تهی و سرمازدهام. امیدِ من همچون شمع کوچکی است که درونم میسوزد و تاریکیِ روحم را میکاهد، امیدی که سرانجام مغلوبِ سیاهیها میشود. من آنچنان ناپایدار و متغیرم که دوستداشتنم میتواند ابزاری برای خودشکنجهگری باشد و چه خوب که دوست داشتنِ من، امری دشوار است. حفرههای متعددی در روحم یافت میشود که عمیقترینشان، زمانی جایگاه قلبم بود. سرانجامِ کند و کاوِ روحِ من، اتفاقی جز سقوط نیست. مگر نه اینکه آدمیزاد باید به استواریِ زمینی که بر آن قدم میگذارد مطمئن باشد؟ حال من از تو میپرسم؛ چه کسی زمینی سست و پر از حفره را که تحت سیطرهی تاریکی است برای عبور انتخاب میکند؟
