پراکسیس
رفتن به کانال در Telegram
مباحثی در زمینه «زیبایی شناسی رادیکال» و «فلسفه عملگرایی» و هر کنش یا فعالیتی که به این موضوعات مربوط بشه/ @Majid_heidarii
نمایش بیشتر1 130
مشترکین
-424 ساعت
-77 روز
-130 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+12
در 0 کانالها
ژوئن '26
+33
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+5
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+8
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+30
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+12
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+15
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+31
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+78
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+27
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+14
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+26
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+25
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+45
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+42
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+17
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+47
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+73
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+54
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+72
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+48
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+117
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+43
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+15
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+11
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+41
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+50
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+654
در 1 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 12 ژوئیه | 0 | |||
| 11 ژوئیه | 0 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | 0 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | +2 | |||
| 04 ژوئیه | +4 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | +6 |
پستهای کانال
ایستادن
ایستادن یعنی چند خطی برایت بنویسم، نه از دلتنگی و حسرت که از آسمان نیمهابری تابستان امسال در هجده تیر.
ایستادن یعنی از مترسکهای پرچم بهدست بیخیال گذر کنم و برایت بنویسم، نه از حضرت ملعون که از چند ساعت رکابزدن در جاده خاکی و فریاد شادی زیر خنکای آبشار.
ایستادن یعنی پرچم همسایه را از راهرو بدزدم، صندلی عقب ماشین بگذارم و برایت بنویسم، نه از اخبار جنگ و مذاکره که از سگ خانگیام که در تراس آپارتمان زیر آفتاب دراز کشیده.
ایستادن یعنی میانه غذا درست کردن چند قطره اشک بریزم توی ماهیتابه سرخ شود و برایت وُیس بگذارم که تابستان شده و اگر بودی دوباره با هم روی سنگهای داغ رودخانه آفتاب میگرفتیم.
ایستادن یعنی تایپ کنم و جلوی اشکهایم را بگیرم و برایت در تلگرام بنویسم که «ببخشی فیلمی که دیشب در پارک از دخترهای خوشکل مو فرفری گرفتم، آپلود نشده».
ایستادن ساده است.
من هر شب در همین پارک کنار خانه میایستم، چند نخ سیگار میکشم.
اگر نمیرفتی، با هم میایستادیم یا روی پلههای سنگی مینشستیم و با آب انار عرق میخوردیم.
@PraxisMH
| 2 | تجسم استعاری ذهن
در سریال قفل و کلید (lock and key) شخصیتهای داستان کلیدهای جادویی در اختیار دارند که یکی از آنها «کلید ذهن» (head key) است. استفاده از این کلید، افراد را قادر میکند وارد سر خود شوند. ذهن هر کسی در مکانی استعاری بازسازی شده و خاطراتشان در وسایل مختلف نگهداری میشود.
ذهن کودک خانواده در جایی شبیه به شهر بازی است و خاطراتش درون اسباب بازیها. مادر خانواده ذهنش در یک مغازه اجناس وینتج جا گرفته و خاطراتش در کشوها و ساعتهای قدیمی. دختر نوجوان هم ذهنش در یک فروشگاه متجسم میشود.
«کلید ذهن» اشاره داستانی هوشمندانهای است به نکتهای که شاید قبلا به آن فکر نکرده باشیم: ذهن من کجاست؟ خاطراتش را در چه وسایلی سامان داده است؟
البته منظور از تجسم استعاری ذهن، جایی نیست که مایل هستیم باشد، بلکه مکان و وسایلی است که آنها را زیستهایم.
@PraxisMH | 330 |
| 3 | کارگاه تدوین پرپوزال پژوهشی
* انتخاب و تدوین عنوان پژوهش
* راهنمایی در جستوجوی منابع فارسی و انگلیسی
* تدوین سؤالات، اهداف، بیان مسئله و پیشینه پژوهش
مخاطب: دانشجویان کارشناسی ارشد رشتههای هنر
برای دریافت اطلاعات تکمیلی، پیام دهید: @Majid_Heidarii | 504 |
| 4 | معرفی کتاب
«آفرینش هنری بهمثابه ممارست معنوی:
آیینهای فهمِ تجسمیافته»
ویراست:
لکسی آیکلبوم و دیوید نیوهایزر
در این کتاب آفرینش هنری صرفاً تولید اثر نیست، بلکه نوعی شیوه متمایز شناخت و فهم بهشمار میرود.
معانی متفاوتی از تجربه هنری معرفی میشود:
✔️دریچهای به قلمروی نامرئی و تحولآفرین
✔️ دسترسی به امر قدسی از خلال زندگی روزمره
✔️ رهایی از خودمحوری
✔️وسیلهای برای اتصال به حیات مقدس اشیا
✔️مقاومتی در برابر فرهنگ سرمایهداری
✔️تجربهای دگرگونکننده، آستانهای و مکاشفهآمیز
دسترسی به فایل کتاب
@PraxisMH | 371 |
| 5 | NewheiserEikelboom-Art-MakingasSpiritualPractice.pdf | 373 |
| 6 | تا چه اندازه ادعای آزادی و استقلال عمل در هنر امروز حقیقی است؟
آیا بهراستی، هنر حوزهای مستقل است که به هنرمندان اجازه میدهد بدون هیچ حد و مرزی خلاقیت خود را شکوفا کنند؟
آیا هنر حوزهای مستقل از الاهیات، باورها و ارزشهای دینی است؟
پاسخ رابرت نلسون، نویسنده کتاب «روح هنر سکولار»، به سؤالهای بالا مثبت نیست. آقای نلسون منتقد هنر در استرالیاست و دیدگاههای او با مشاهدات من در ایران همخوانی دارد.
این بدان معناست که ادعای آزادی و استقلال در حیطه هنر را باید با دیده تردید نگریست، زیرا بسیاری از باورها و ارزشهای هنری امروز، به نوعی دگرگونییافتهٔ ارزشها و باورهای مذهبی هستند. رابرت نلسون ریشه این همارزی را در آیینهای مقدس دینی یافته است.
در جدول بالا، فهرستی از شباهتهای ساختاری میان دو حیطه رقیب، یعنی هنر و دین، ارائه شده است. | 526 |
| 7 | متن بالا، نوشته محمدرضا ملکان است که در وبلاگ پراکسیس در پاسخ به متن «وز وز» نوشته شده.
اگر نام متن را «سوت» بگذاریم، آنوقت سه متن در اختیار داریم که هر کدام به پدیدارشناسی نوعی از صدای آزاردهنده میپردازند:
«تق تق» برگرفته از داستان کوتاه «زندگی در انباری»
«وز وز» برگرفته از داستان کوتاه «مگس»
«سوت»
شاید این سه صدا را بتوان اعضای یک خانواده دانست؛ سه تجربه متفاوت از مزاحمت. یکی از جهان اشیا آغاز میشود، دیگری از موجودی زنده و سومی از خود بدن.
آنچه برای من اهمیت دارد، خود صدا نیست؛ بلکه چیزی است که این صداها از آن خبر میدهند. هر کدام نشانه ورود آرام چیزی به زندگی ما هستند؛ حضوری که آنقدر آهسته پیش میرود که پیش از آنکه متوجهش شویم، به بخشی از زندگی روزانه ما تبدیل شده است. | 437 |
| 8 | سوت
«چند وقتی است گوشم سوت میکشد. اول فکر میکردم فقط شبهاست. وقتی چراغها خاموش میشوند و آدم در تخت دراز میکشد، صداهایی را میشنود که روزها متوجهشان نیست؛ صدای لولهها، صدای یخچال، صدای بادی که از درز پنجره عبور میکند. تصور میکردم این هم یکی از همانهاست. اما بعد فهمیدم اشتباه میکنم.
در ماشین، وسط ترافیک، هنگام نوشیدن چای و خیره شدن به بخاری که از فنجان بالا میرود، موقع غذا خوردن، حرف زدن یا حمام کردن؛ حتی وقتی سرگرم کاری هستم و اصلاً به آن فکر نمیکنم، ناگهان متوجه میشوم که تمام این مدت آنجا بوده است؛ مثل مهمانی که آنقدر بیصدا در گوشهای نشسته که حضورش را از یاد بردهای.
بعضی روزها بلندتر میشود. نه آنقدر که همهچیز را تحتالشعاع قرار دهد، فقط به اندازهای که نتوانم نادیدهاش بگیرم. آن وقت به اطراف نگاه میکنم. برای چند ثانیه واقعاً فکر میکنم شاید صدا از بیرون میآید؛ شاید دستگاهی جایی روشن مانده یا باد از شکافی باریک عبور میکند. اما دیگران هیچ واکنشی نشان نمیدهند. به حرف زدنشان ادامه میدهند و روزشان را میگذرانند. شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه چیزی میتواند تا این اندازه واقعی به نظر برسد، گاهی حتی ترس ایجاد کند، و در عین حال فقط برای یک نفر وجود داشته باشد.
گاهی یادم میآید که سالها پیش مادرم از چیزی مبهم در گلویش حرف میزد؛ چیزی که هیچوقت نمیتوانست دقیق توضیح دهد چیست یا چه شکلی است. فقط میگفت همیشه آنجاست و هنگام قورت دادن غذا یا حتی آب آزارش میدهد. آن زمان فکر میکردم منظورش را میفهمم، اما حالا میدانم که نمیفهمیدم.
این سوت حالا بخشی از زندگی روزانهام شده است؛ مثل خط باریکی روی دیوار که ابتدا متوجهش نمیشوی، اما بعد هر بار که وارد اتاق میشوی، نگاهت مستقیم به آن میافتد. چیزی را مختل نمیکند، اما مدام حضورش را یادآوری میکند.
گاهی از خودم میپرسم از چه زمانی شروع شده است. آیا واقعاً روز مشخصی داشته که آغاز شده باشد؟ یا مدتها آنجا بوده و من تازه متوجهش شدهام؟ این سؤال احتمالاً پاسخی ندارد. با این حال، بعضی شبها که تنها هستم و صدا کمی بلندتر به نظر میرسد، احساس میکنم چیزی درون سرم مثل هشدار یخچالی که درش باز مانده پیوسته تکرار میشود؛ هشداری آشنا که میگوید چیزی درست نیست، اما نمیگوید چه.»
نویسنده: محمد رضا ملکان
@PraxisMH | 421 |
| 9 | پادکست پراکسیس
(داستان کوتاه)
"وز وز"
در اطراف خانه میگشت، کمین میکرد و ناگهان مگسکش را میکوبید روی میز و صندلی.
🎧در کستباکس بشنوید
نویسنده و گوینده: مجید حیدری
طراح: خاطره یزدانفر
موسیقی: بورن
متن در وبلاگ پراکسیس
حامی باش
@PraxisMH | 501 |
| 10 | معرفی کتاب
روح هنر سکولار
گزیدهای از متن که در پست بعدی توضیح خواهم داد:
این کتاب استدلال میکند که جادوی بهارثرسیدهٔ هنر بر نظامهای اعتقادی پیشین استوار است. هنر ذاتاً ماهیتی آیینگونه و فرقهوار دارد. همه جنبههای هنر ــ بهجز پرستیژ خودِ هنر ــ را میتوان بهطور تجربی و از طریق بررسی سبک، شمایلنگاری و حامیان مالی توضیح داد. اما آنچه به این سادگی قابل توضیح نیست، اتکای همهٔ هنرها ــ و بهویژه هنر سکولار ــ به شهودها و دریافتهای دینیای است که از دورانهای کهن به ارث رسیدهاند و تا امروز تداوم یافتهاند. پرستیژ هنر بر بنیانی آیینی و ساکرامنتال استوار است و این کتاب تاریخ آن بنیان را روایت میکند.
در پیوند دادن هنر با امر ساکرامنتال (آیین مقدس)، در نگاه نخست گویی با دو مفهوم کاملاً متضاد روبهرو هستیم. از زمان ظهور مدرنیسم، هنر بهعنوان عرصهٔ آزادی بیان و میدانِ رها و بیقیدِ تخیل، ابداع و تجربهگری فهمیده شده است. هنر به معنای سرپیچی از قراردادهای گذشته و خلق چشماندازهای نو است. در مقابل، مفهوم ساکرامنت عمیقاً نهادی و سازمانیافته است؛ مشروعیت آن از مراجع و اقتدارهای کهن سرچشمه میگیرد و بر باورها و اعمالی دیرپا استوار است، نه بر خلاقیت فردی. در نگاه اول، هیچ چیز نمیتواند از روح آزادمنشانهٔ هنر دورتر از برکات و مناسکِ مدون و قاعدهمندِ آیینی باشد.
از آغاز شکلگیری آوانگاردِ مدرن در قرن نوزدهم، هنر عموماً در تقابل با پایبندیهای مذهبی قرار گرفته است. مفاهیمی چون عبادت و پرستش مدتهاست که به دلیل فقدان نگرش انتقادی بیاعتبار شمرده شدهاند؛ مفاهیمی که از طریق سازوکارهای الهیاتی، در افراد نوعی تسلیم بیچونوچرا در برابر نظمی مبتنی بر اقتدار مطلق را پرورش میدهند. از این منظر، هنر مدرن خود را در نقطهٔ مقابل چنین فرمانبرداری و اطاعتی تعریف کرده است.
بیتردید هنر پیشامدرن دارای پیشینهای آیینی و فرقهوار بوده است؛ اما این تصور رایج که گسست و نوآوری مدرنیسم به معنای فراروی از نهادهای دینی است، برداشتی نادرست است. نخست آنکه سنت هنر سکولار بسیار پیشتر از مدرنیسم وجود داشته است. دوم آنکه این پرسش مطرح میشود که شرایط و پیشفرضهای دینیِ هنر دقیقاً چه زمانی و چگونه به حاشیه رفتند و وابستگی هنر به مناسک آیینی نامحسوس شد. این کتاب استدلال میکند که آن وابستگیهای آیینی هرگز کنار گذاشته نشدند؛ بلکه به شور و اشتیاقهای سکولار ترجمه شدند؛ شورهایی که به شکلی متناقضنما، همچنان به پسزمینهای از معنویت رازآمیز و کهن وابستهاند؛ همان معنویتی که ظاهراً از آن فراتر رفتهاند.
هنر، آنگونه که امروز میشناسیم، بدون وجود یک پسزمینهٔ مقدس نمیتوانست پدید آید. ساختارهایی از جنس ساکرامنتال، پیششرطهای لازم برای شکلگیری پرستیژ در هنر سکولار را فراهم کردند و برخی مفروضات بنیادین را در آن مستقر ساختند.
بدین ترتیب، عنصر ساکرامنتال در هنر ناگهان ناپدید نشد، بلکه به صورتهای سکولارِ برخوردار از اقتدار و نفوذی عظیم دگرگون شد؛ تا جایی که این عنصر اکنون در خودِ تعریف هنر نقشی اساسی دارد.
رابرت نلسون. (۲۰۰۷). روح هنر سکولار: تاریخ ریشههای آئینی (مقدسگرایانه) ارزشهای هنری معاصر. (ص. ۱-۲، ترجمه هوش مصنوعی)
دسترسی به فایل کتاب
وبلاگ پراکسیس
@PraxisMH | 806 |
| 11 | بدون متن... | 479 |
| 12 | _Robert_Nelson_The_Spirit_of_Secular_Art_A_History_of_the_Sacramental.pdf | 455 |
| 13 | معرفی مجله
فوتوفایل
مجموعهای از کتابهای کوچک و تخصصی درباره عکاسان برجسته تاریخ عکاسی است که با هدف معرفی فشرده اما معتبر آثار و شیوه کاری آنان منتشر میشود.
هر جلد معمولاً شامل گزیدهای از مهمترین عکسهای یک عکاس، همراه با مقدمهای تحلیلی، زندگینامه کوتاه و منابع تکمیلی است.
این مجموعه به دلیل حجم کم، قیمت مناسب و کیفیت بالای انتخاب آثار، به یکی از منابع محبوب دانشجویان و پژوهشگران هنر و عکاسی تبدیل شده و راهی سریع برای آشنایی با زبان بصری، رویکرد هنری و جایگاه تاریخی عکاسانی چون هانری کارتیه برسون، رابرت کاپا، سوفی کال و ویویان مایر فراهم میکند.
سه شماره از این مجله یافتم:
شماره یک شماره دو شماره سه
@PraxisMH | 522 |
| 14 | +2 [Photofile Magazine 2014-sum] - (2014) - libgen.li.pdf | 439 |
| 15 | ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
اینترنت
در اولین روزهایی که پیامک «اینترنت پرو» برای عدهای ارسال شد، روزنامه دنیای اقتصاد آن را «ترفند کلاهبرداری» خواند. اما بعد مدتی، این واژه جای خود را باز کرد. بعد پیامی بهدستم رسید از یک گروه دانشجویی که راهکار گرفتن اینترنت پرو را توضیح میداد.
وقتی صفحه جستجوی گوگل باز شد، دوستی که پروژهای در دست من داشت پیام داد که «اینترنت وصل شده، کی پروژه منو تحویل میدی؟»
ترافیک اینترنت وایفای خانه تمام شده بود. بازاریابهای مخابرات با من تماس گرفتند که «قصد ندارید اینترنت را شارژ کنید؟ تخفیف خوبی داریم؟»گفتم «خانم من بیکار شدم الان که اینترنت نداریم.» گفت «نت ملی هست، مگه شما سایتهای خارجی نیاز دارین؟»
برخی همکاران دانشگاهی هم سریع در پیامرسانهای داخلی گروه آموزشی تشکیل دادند و تلاش بیوقفه کردند که همه چیز را طبیعی جلوه دهند تا دانشجویان پروپوزال بنویسند، دفاع کنند و پروژه انجام دهند. کادر اداری هم تلاش داشتند دانشجویان را متقاعد کنند «مگر ۴۰ سال پیش اینترنت بود؟ همه کارها پیش میرفت.» البته که بعضیوقتها هم موفق میشدند.
وقتی کار به اینجا میرسد که دروغ همهگیر و طبیعی میشود، تنها یک سنگر باقی میماند: نوشتن. نوشتن تصاویر را ثبت میکند: تصویر جوانی معترض با ماسک در خیابان، تصویر مردی بیکار شده در پارک و تصویر بلند شدن دود از مرکز شهر.
وبلاگ پراکسیس
@PraxisMH
05#19 | 473 |
| 16 | برکه ساکت
برکه ساکت، در واقع، اصلا ساکت نیست و همیشه صدای حشرات، پرندهها و قورباغهها شنیده میشود. بهندرت، صدای گفتگوی چند کوهنورد به گوش میرسد که از مسیرهایاطراف عبور میکنند یا صدای نیسانوانتی از دوردست که در سربالایی جاده خاکی گاز میدهد. اینجا هیچ وقت ساکت مطلق نیست و همیشه صداهای مبهمی هست، مثلا هر بیست دقیقه بادی بلند میشود و برگها بهممیخورند: صدایی شبیه دست زدن نامنظم جمعی. گاهی هم شاخه درختی تکان میخورد یا توتی از درخت میافتد.
اگر این صداها را در نظر نگیریم، اینجا ساکت است و باد مطبوعی زیر سایه درخت به تنم میخورد. بوی گیاهان در فضا پیچیده و منظره از هر طرف محصور کوه و تپههای سنگی و درختان میانسال است.
برکه ساکت لب مرز است، جایی که زندگی ادامه دارد اما به شکلی ایستا. اینجا حرکت زیرپوستی و آهستهای جریان دارد. وقتی روی تخته سنگ کنار برکه مینشینم، تنها حرکتِ سریعِ اطرافم، مگسیا زنبوری است که از بیخ گوشم میگذرد و سرعت بهمخوردن بالهایش را حس میکنم. البته برگها هم در باد میلرزند و سایهها را تکان میدهند.
وضعیت اینجا نوعی از لمسکردن زمان و غوطهخوردن در مکان است. برخلاف معمول که زمان در حرکتهای سریع، آشوب و صداهای بلند گم میشود، در اینجا زمان در حرکتِ شاخو برگ درختان و حشرات ظهورمیکند. مکانهایی مثل برکه ساکت، حضور یا زیستی را آشکار میکنند که برای رهگذرانی که از آن فیلم و عکس میگیرند، قابل درک نیست. درک این وضعیت، وقتی ممکن است که در این محوطه میمانی، با خودت گفتگو میکنی و نتیجه را مینویسی. نوشتن، برکه را با کلمات تصویر میکند تا برای مشاهده بعدیم آماده شود.
برکه ساکت پیشپا افتاده اما اعجابانگیز است. منظورم این است که هر کسی میتواند با ساعتی پیادهروی به آن برسد، اما گفتگو با این فضا، مشاهده مورچهها چنان که هستند و درک زمانبندی قورقور قورباغهها، نیازمند نوعی مشارکت در بودن است؛ یعنی تمرین در مشاهده اساسیترین حرکات زیستی.
هر بار که تنه درختان را بازرسی میکنم، در اطراف برکه قدم میزنم و رشد علفها را میبینم، هر بار که از درخت بالا میروم، مراقبم که به گودال درونم فرونیافتم. پرسه زدن این اطراف، همچون راه رفتن روی لبه تیغ است و هر لحظه خطر تهدیدم میکند. ممکن است تبدیل به رهگذری دوربین بهدست شوم یا شاعری در خود فرو رفته و شیدا.
برای دوری از این خطرات، پیگیر رویدادهای مهم برکه هستم. مثلا چه بر سر نیهای خشک میآید و نیهای جدید چطور سبز میشوند؟ چه بر سر برگهایی میآید که بر زمین میافتند؟ پرندهها در چه مواقعی و چرا داد و بیداد راه میاندازند؟ چرا بعضی روزها تعداد مگسها بیشتر است؟ باد، این بازیگری نامرئی، چه نقشی در این محوطه دارد؟
به این شکل خودم را از خطر مرگ نجات میدهم و نه شاعر میشوم و نه رهگذر، بلکه خودم را از سطح زیستی یک مورچه بازسازی میکنم تا بتوانم پای برهنه روی خاک بایستم. بعد دوباره به صداها گوش میکنم، چند رهگذر نزدیک میشوند، سلام میکنیم و میروند.
وبلاگ پراکسیس
@PraxisMH
05#18 | 494 |
| 17 | بدون متن... | 369 |
| 18 | س | 0 |
| 19 | سناریوی دوم (واقعبینانهتر): همه یاد میگیرند دربارهٔ دین و سیاست با هم حرف نزنند. همزیستیِ سردِ مودبانهای شکل میگیرد: همسایهای به همسایهای دیگر نمک میدهد، در مراسم دیگر خانوادهها شرکت میکنند (اما بدون خوردن غذا در صورت رعایت نکردن حلال/حرام)، و در عین حال در خانه، والدین به فرزندان میگویند «با بچههای آنها بازی کن اما حرفهایشان را باور نکن». این نوع همزیستی، ستیزهجویی آشکار را از بین میبرد، اما همدلی حقیقی ایجاد نمیکند. به تعبیری، خشونت جای خود را به سکوتِ مسلحانه میدهد.
سناریوی سوم (بدبینانه اما نادر): اگر یکی از خانوادهها به هر دلیلی دچار بحران هویتی شود، ممکن است دیگری را «مقصرِ شکنندگیِ جهان خود» ببیند. در آن صورت، همزیستی به جای همدلی، به تقابل نرم (تحقیر، طرد اجتماعی، تهمت) منجر میشود. اما در شرایط فرضی ما -که هیچ عامل بیرونیِ تهدیدکنندهای وجود ندارد و خانه ایزوله است- این سناریو کماحتمال است.
به گمان من، در چنین آزمایشی یک تغییر بنیادین رخ میدهد: قطعیت باورها، سبکهای زیستی و اعتقادات برای همیشه نسبی میشوند. حتی اگر هیچ تغییر اعتقادی در هیچ خانوادهای رخ ندهد، آنها به این باور خواهند رسید که امکانات زیستی متنوع و متکثر ممکن است. و این آگاهیِ صرف که «دیگری نیز از زیستجهانی منسجم و انسانی برخوردار است» حالت ستیزهجویانهٔ پیشینی را تضعیف میکند. البته همچنان تضعیف ستیزهجویی، با افزایش همدلی یکی نیست. محتملترین پیامد، همزیستیِ مبتنی بر احترامِ شرطی و اجتناب از موضوعات حساس است یعنی «سکوت مسلحانه» که از خشونتِ یقینمحور بسیار بهتر است. در جهانی که میلیونها انسان هرگز حتی امکان رؤیای چنین همزیستیای را ندارند، همین «دستکشیدن از خشونت آشکار» نیز یک پیروزی کوچک اما ارزشمند به شمار میرود.
توجه: بخشهایی از متن درباره مشخصات خانوادهها و سناریوهای ممکن با هوش مصنوعی نوشته شده است.
این متن را در وبلاگ پراکسیس بخوانید
@PraxisMH
05#17 | 371 |
| 20 | تکثر و همدلی
پذیرش تنوع و تکثر تجارب زیست آدمها و تاریخی که از سر گذراندهاند، برای بسیاری از افراد ممکن نیست. برای پذیرش تنوع، تکثر و گذشته زیستی افراد مختلف، نیاز است از دنیای ذهنی خودمان خارج شویم و با امکانهای زیستی دیگر همدلی کنیم. همدلی قابلیت یا مهارتی است که تنها در سایهٔ پرورش عمومی فرد از دوران کودکی ظهور میکند. اگر پرورش عمومی فرد وابسته به یک داستانِ کلیِ خودمقدسپندار، ستیزهجو با دیگر داستانهای کلی و مبتنی بر الاهیاتی توحیدیِ انحصاری باشد، توانایی همدلی او با زیستجهانهای دیگر کاهش مییابد. بهعکس، فردی که از کودکی در معرض داستانهای کلی مختلف قرار گرفته و در بافتاری رشد کرده که رویکردی ستیزهجویانه نسبت به جوامع فرهنگی، قومی یا اعتقادی نداشته، توانایی همدلی بیشتری پیدا میکند. اما این قاعده، در عمل، با استثناهایی روبهروست که تنها در موقعیتهای زیسته، نه در نظریهپردازی محض، خود را نشان میدهند.
یک آزمایشِ ذهنی: سه خانواده در کنار دریای خزر
برای روشنتر شدن بحث، اجازه دهید موقعیتی فرضی را تصور کنیم: سه خانوادهٔ کاملاً متفاوت در خانهای کوچک رو به دریای خزر، در محیطی روستایی و دور از بقیهٔ آدمها، اسکان دهیم:
خانوادهٔ اول، مسلمان شیعهٔ فارسیزبان از طبقهٔ متوسط مشهد. پدر کارمند اداره، مادر خانهدار، با دو دختر و یک پسر. خانوادهای که نمازهای یومیه را اول وقت میخوانند، ماه رمضان روزه میگیرند. جهانبینی آنها بر محور امامت، عدل، معاد و نوعی تکلیفگراییِ اخلاقی شکل گرفته است. خانوادهٔ دوم، بوداییهایی از اهالی تبت. پدر دستفروش، مادر نیز برای معیشت کار میکند و هر سه فرزند از کودکی کار کردن را تجربه کردهاند. آنها به چرخهٔ تولدهای مکرر (سامسارا)، کارما و نیروانا باور دارند، اما نه به صورت کتبی و فلسفی، بلکه به شکلِ روزمره و زیستشده: مهربانی با هر موجود زنده، پذیرش رنج به عنوان جزئی از هستی، و تمرکز بر لحظهٔ حال. هیچ معبدی در کار نیست، فقط یک گوشه از اتاق با تصویر بودا و چند شمع. این خانواده تجربهٔ تبعید و بیخانمانی را در حافظهٔ زیسته دارد و از این رو، نسبت به اقتدار دولتها و مرزهای ملی بدبین است. خانوادهٔ سوم، مورمونهایی از منطقهٔ روستایی آیداهو در آمریکا. پدر و مادر هر دو معلم مدرسهٔ محلی هستند، با چهار فرزند. ساختار خانواده در این سنت بسیار منظم و مبتنی بر «کلام خرد» (دستورالعملی تغذیهای و اخلاقی شامل پرهیز از الکل، قهوه، چای و تنباکو) است. کتاب مورمون را معادل متن وحیانی میدانند و هر دوشنبه شب را به «شب خانواده» اختصاص میدهند. نکتهٔ کلیدی: این گروه در قرن نوزدهم آمریکا تجربهٔ آزار و اذیت گسترده (تبعید از میسوری و ایلینوی) را داشته است، بنابراین در داستان کلی آنها یک لایهٔ «ما نیز قربانی هستیم» وجود دارد. آنها به خانوادههای مسلمان با نگاه «برادرانِ گمراه در ابراهیم» مینگرند و به بوداییها با تحسینی محتاطانه از «صلح درونیشان اما در مسیر نادرست.»
فرض این است که این سه خانواده، در آن خانهٔ کوچک شمالی، آزادی کامل دارند تا هر سبک و سیاق زیستی خود را اجرا کنند (البته که در ایران کنونی امکانپذیر نیست!)
در کوتاهمدت، هر سه خانواده در شوکِ شناختیِ وجودِ دیگری فرو میروند. خانوادهٔ مشهدی برای اولین بار میبینند انسانی میتواند بدون خدا و پیامبر و امام، آرام باشد. خانوادهٔ بودایی با دیدن سختگیریِ مورمونها بر مواد مخدر و عادات غذایی دچار حیرت میشوند. مورمونها نیز درمییابند که نه مسلمانان «تروریستهای بالقوه» هستند و نه بوداییها «بتپرستانی بیقاعده». در این مرحله، تنش وجود دارد، اما احتمالاً از سر ترس از شکسته شدن آداب، نه از سر خصومت. همسایههای روستایی شمالی نیز برایشان معمایی شدهاند: «این جماعت عجیب از کجا آمدند؟» اما ماه اول، بیشتر صرف مشاهده و عقبکشیدنِ محتاطانه میشود.
در بلندمدت، سه سناریو امکانپذیر است:
سناریوی اول (خوشبینانه): کودکان و نوجوانان خانوادهها به مرور به دوستان بازی تبدیل میشوند، زبان همدیگر را یاد میگیرند و ناخواسته مفاهیم یکدیگر را وارد زیستجهان خانواده خود میکنند. قطعیت باورها در همه کاهش مییابد، نه به معنی شکاکیت، بلکه به معنیِ «این امکان وجود دارد که دیگری نیز برای زیستنِ خوب، راهی یافته باشد». خانوادهٔ مشهدی ممکن است نماز خود را همچنان بخواند، اما وقتی پسربچهٔ بودایی به او میگوید «الههٔ مهربانی را در خواب دیدم»، دیگر با عصبانیت واکنش نشان نمیدهد. خانوادهٔ مورمون همچنان کتاب خود را مقدس میشمارد، اما شمع روشن کردن برای بودا را «بتپرستی» نمیخواند.
@PraxisMH
05#17 | 294 |
