رادیو پیپ
رفتن به کانال در Telegram
"رادیو پیپ" لحظاتی برای آرامش https://t.me/BChatBot?start=sc-df55c7c32a لینک ناشناس
نمایش بیشتر617
مشترکین
+1024 ساعت
+197 روز
+7130 روز
آرشیو پست ها
617
شهرامِ ناظری در آهنگ یارب یارب، به زبانِ کردی، خدایش را بارها سوگند میدهد: به مستانِ میخانهاش، به حقپرستانِ شیدایِ دیوانهاش، به ندایِ یارب یاربِ شبزندهدارانش، به سوزِ دلِ دعایِ بیماران، به اشکِ چشمِ دلسوختگانش و در نهایت به عشاقِ صادقِ همیشه گریانش! این سوگندهایِ عظیم برای چیست؟ صحبتش را با خدا ادامه میدهد: مجنونی در فراقِ لیلی هستم؛ و آیا برایِ همین از خدا کمک میخواهد؟ دردِ عمیقیست ولی به گمانم نه! ادامه میدهد: در بیکسی دارم میمیرم؛ و آیا برایِ همین از خدا کمک میخواهد؟ قطعاً مرگ در تنهایی سخت است، ولی به گمانم برایِ این نیز از خدا کمک نمیخواهد و منشاءِ آن سوگندهایِ عمیق در سومین درد است که به زبانِ کردی میگوید: كس نِمَزانو دَردِم چه دَردِن (کسی دردم را نمیداند)!
617
«خوشا به حالِ ماتمزدگان»؛
از طوبیهای نُهگانهٔ انجیلِ متی.
گروه هنرهای آوازی سن آنتونیو.
این گروه گام بسیار بالایی در بازسازیِ موسیقیهای باستانیِ سرزمین مقدس برداشته — از خوانشِ دعاهای اصیل عیسی که به زبان مادری او یعنی آرامی خوانده میشده، موسیقی مقدسِ لاویان از معبد دوم اورشلیم تا سرود اسینیها از طومارهای بحرالمیت.
@radio_pipe
617
«خورشیدِ ما به چوبهی اعدام بسته شد؛
از صبح و آفتاب اینجا سخن مگو...»
امشب، اگر طنابی گره بخورد، فقط سه نفر از نفس نمیافتند؛ سه مادر تا پایان عمر، هر شب به اتاقی خیره خواهند شد که دیگر صدای قدمهای فرزندشان را نخواهد شنید.
گاهی تاریخ، نه با صدای گلوله، که با سکوتِ خانههایی نوشته میشود که چراغشان برای همیشه روشن میماند به امید کسی که دیگر بازنمیگردد.
نامها شاید در پروندهها بمانند، اما آنچه از یاد نمیرود، جای خالی انسانهایی است که میتوانستند هنوز زندگی کنند، اشتباه کنند، تغییر کنند، و دوباره طلوعی را ببینند.
«خورشیدِ ما به چوبهی اعدام بسته شد؛ از صبح و آفتاب اینجا سخن مگو...»
@radio_pipe
617
اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.
617
وقتی خدا دنیا را آفرید حتم دارم که خود را توی هچل انداخت.
ماهی فریاد میزند : ای خدا مرا کور نکن، نگذار وارد تور شوم، ماهیگیر داد میزند : خدایا ماهی را کور کن، وادارش کن وارد تور شود.
خدا به کدامش گوش کند؟
آخرین وسوسه مسبک
نیکوس کازانتزاکیس
#nonvocal
@radio_pipe
617
میدونم خیلی ها این موسیقی رو دوست دارن...
دیدن آنونس فیلم (شاید صحنه های آشنایی براتون داشته باشه) شاید ترغیب کنه شما رو به دیدن فیلم که توصیه میکنم.
پ.ن: موسیقیش در کانال هست.
پ.ن: ممنون که با من گوش میدین
617
موسیقی متن فیلم حکومت نظامی
به همراه آنونس فیلم
ساخته کوستا گاوراس (فیلمساز یونانی الاصل سینمای فرانسه)
محصول 1972
617
«کاهنان قربانیانشان را در بالای اهرام میکشتند. قربانیان را روی سکویی سنگی میخواباندند و با چاقویی از جنس ابسیدین بر سینهشان میکوبیدند و سپس قلب تپندهی آنها را از سینه بیرون میکشیدند و رو به خورشید میگرفتند. بیشتر قربانیانشان اسرای جنگی بودند، جنگی که برای ادامهی حیات خورشید ضروری انگاشته میشد. درواقع صرفاً بهقصد هدردادن میجنگیدند، نه کشورگشایی و استیلا. [...] مکزیکیها میانگاشتند که اگر از کارشان بایستند خورشید دیگر نمیتابد.»
قطعهای از کتاب سهم ملعون؛ جستاری در باب اقتصاد عام، نوشتهی ژرژ باتای
@radio_pipe
617
شوربختانه گرفتارِ جهانِ خودشیفته ای شده ایم که برای پر کردن خلأ هایش ما را آفریده بود..! حال ما در این جهانِ تهی بی آنکه بدانیم معنایِ حفره ای هستیم برایِ پر شدن، سرگردان و گمگشده به دنبال معنایی برای خود هستیم. همه چیز در این جهان، فریبنده بنظر می رسد حتی اگر پناهِ تو باشد. چه فرقی بین پناه و معنا وجود دارد!؟ آیا آگاهانه می توان یک فریب را دوست داشت و به آن عشق ورزید؟ و زیر سایه اش زندگی کرد؟!@radio_pipe
617
دلش میخواست به تبعیدی ابدی برود؛
جایی که هیچ انسانی نباشد تا زخمهایش را به یادش بیاورد.
فقط سنگهایی که سردتر از قلب او باشند،
درختهایی که سالهاست امید را دفن کردهاند،
و پرندههایی که هر پروازشان، اعترافی باشد به بیثمر بودن بازگشت.
میخواست آنقدر دور شود که حتی خودش هم دیگر نتواند خودش را پیدا کند.
پ.ن۱: این آهنگ برای شبهای روشن نیست؛ برای شبی است که دود سیگار آهسته بالا میرود و هر نت، زخمی قدیمی را بیدار میکند.
پ.ن۲: مثل همیشه ممنونم که با من گوش میکنید.
@radio_pipe
617
درد، آخرین و خونینترین نبضِ باقیمانده در یک لاشه است. تا وقتی درد میکشی یعنی هنوز گوشت و استخوانی هست که زوال را بفهمد. هنوز عصبی در کار است که زیر شلاق روزگار تیر بکشد. درد، آخرین سنگر باقیمانده در جهانی است که همه چیزش برای کشتن تو طراحی شده. تنها پرچمِ پارهای است که ثابت میکند ما هنوز در این خرابآباد تسلیمِ مطلق نشدهایم.
این جغرافیای نحس، آنقدر زهرِ متراکم به خوردِ ما داده که برای بقا، مکانیزمِ رنج را در خودمان کور کردهایم. ما با طاعون منطبق شدیم. از کنارِ فقر، از کنارِ جنایت، از کنارِ جوانیِ غارتشدهمان در پیادهروها رد میشویم و تپشِ قلبمان حتی یک ضربان هم تندتر نمیشود.
نباید بگذارم این زخمها بسته شوند. التیام در این تعفنزار، یعنی تن دادن به فراموشی. یعنی عادت کردن به لبۀ تیغی که گلوی ما را برید. برای همین است که شبها، با کلماتِ همین دفترچه، مثل ناخن کشیدن روی جراحت، لبههای زخمم را باز میکنم تا خونِ تازه و گرم به بیرون بجوشد. خودم را میخراشم، چون یک زخمِ باز و خونچکان، تنها چشمِ بیداری است که هنوز میتواند حقیقتِ کثیفِ این جهان را ببیند.
اگر روزی در خیابانی، مسافرخانهای، جایی مرا دیدید لطفاً حالم را نپرسید. لطفاً مرا در آغوش نگیرید. فقط دستت را بالا ببر و با تمامِ کینهای که از این روزگار داری، سنگینترین و بیرحمانهترین سیلیِ ممکنت را زیرِ گوشم بخوابان. بگذار برای یک ثانیه هم که شده، از شدتِ درد یادم بیاید که هنوز نمُردهام.
@radio_pipe
617
امشب، مرگ تنها یک سیاستمدار را از جهان نگرفت؛ صدایی را خاموش کرد که بسیاری در آن انعکاس امید میشنیدند.
لیندسی گراهام رفت؛ اما نام بعضی مردان با خاک دفن نمیشود، بلکه در حافظه ملتهایی که به آزادی میاندیشند، به افسانه بدل میگردد.
تاریکی سهم خود را پس گرفت، اما نمیتواند نوری را که روزی در دلها افروخته شد، خاموش کند.
روحش شاد و یادش گرامی
#nonvocal
@radio_pipe
617
دوستان عزیز، همراهان همیشگی رادیو پیپ...
اولین اپیزود ما، روایتی از نسلکشی رواندا، حالا دیگر از اتاق کوچک و خاموش ما عبور کرده و به گوش شما رسیده است. برای ما، این فقط یک فایل صوتی نبود؛ تکهای از شبهای بیخواب، اضطرابهای پنهان، و ساعتهایی بود که آرامآرام از جانمان جدا کردیم تا شاید چیزی بسازیم که شایستهی شنیدن باشد.
گاهی برای آفریدن یک روایت، باید اندکی از خودت را قربانی کنی. باید بگذاری خستگی در استخوانت خانه کند، باید بارها از نو شروع کنی، بارها از ساختهی خودت متنفر شوی، و باز هم ادامه بدهی. شاید هر اثر، پیش از آنکه شنیده شود، خالقش را زخمی میکند.
امروز، وقتی دیدم این اپیزود تا همین لحظه ۶۸ بار فوروارد شده، بیشتر از آنکه خوشحال شوم، احساس کردم این زخمها بیهوده نبودهاند. از صمیم قلب از تکتک شما ممنونم که صدای ما را به گوش دیگران میرسانید. اگر رادیو پیپ را به دوستان و کسانی که گمان میکنید از این روایتها لذت میبرند معرفی کنید، برای ما بزرگترین هدیه خواهد بود.
از تمام عزیزانی که نقدشان را با ما در میان گذاشتند نیز صمیمانه سپاسگزارم. من و دوست عزیزم، آقای ایمانی، هر نقد را نه به چشم یک گلایه، بلکه به چشم نوری میبینیم که گوشهای از تاریکی مسیرمان را روشن میکند. ما با اشتیاق به همهی آنها گوش میدهیم و تمام توانمان را به کار میگیریم تا هر اپیزود، اندکی بهتر از قبلی باشد.
رادیو پیپ برای ما فقط یک پادکست نیست؛ پناهگاهی است که ارزشش را از حضور شما میگیرد. اگر شما نباشید، تمام این واژهها تنها پژواکی در یک اتاق خالی خواهند بود.
و در پایان، باز هم از شما خواهش میکنم اگر نقد، نظر یا پیشنهادی دارید، آن را برای ما بنویسید. اگر در کامنت همین پست باشد، برای من لذتبخشتر است؛ چون گفتوگو با شما، بخشی از جان این مسیر است. البته اگر ترجیح میدهید ناشناس بمانید، لینک ارسال پیام ناشناس در بیو در انتظار شماست.
دوستتان دارم؛ و از همین فاصله، دستتان را با تمام گرمایی که در دل مانده، میفشارم.
@radio_pipe
