بهترین متن ها واهنگها💞
رفتن به کانال در Telegram
🎶آهنگ ها و ویس هاے زیبا 💔غمگین وشاد و احساسے😍😘اینجاحرفاے دلتہ دلنوشتہ هایے ڪہ حرف دل خیلے هامونہ. مرسی که همراه ما هستین❤ بودنتون دلگرمی برای ماست.❤🌷★ ★♥️@khandeogham https://t.me/khandeogham آیـــدی مدیـــر:🌸 @Yasii_tak
نمایش بیشتر2 040
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+4630 روز
آرشیو پست ها
🦋🦋🦋
داستان واقعی
سرگذشت_پروانه
قسمت_بیست_و_یکم
تو اون چند روز عمو چند بار دیگه به بابا زنگ زده بود و خواسته بود بریم مراسم، بابا میگفت:دلش میخواد این قضیه زودتر فراموش بشه و نمیخواد با نرفتنمون حرف درست بشه و فامیل با خودشون بگند چی شده که ما نرفتیم اما من هیچ جوری دلم راضی به رفتن نبود و میخواستم هر جوری شده فراموش کنم برای همین اونشب وقتی بابا برای کشیدن سیگار رفت تو حیاط پشت سرش رفتم بیرون تا حرف بزنم وقتی به بابا گفتم:نمیخوام برم!! گفت:خودمم دل خوشی به رفتن ندارم اما اول از همه عموت خیلی اصرار کرده و بعد از اون هم نمیخوام پسرش فکر کنه ما از اینکاری که کرد ناراحتیم وگرنه آدمی که به دختر من بخاطر یه نوشته پشت کرد ارزشش رو هم نداشته گفتم: بابا شما درست میگید اما من نمیتونم گفت:ما بعدازظهر پنجشنبه میریم و عصر جمعه هم برمیگردیم یه مراسم چند ساعته است و خونه ی عمو عباست میمونیم از اون گذشته کسی نیست که بمونی پیشش الهه هم قرار بیاد ناراحت لب ایوان نشستم بابا گفت:فردا با الهه برو بازار هر لباسی خواستی بخر یاد وقتی افتادم که با الهه رفتیم و اون بلوز دامن رو خریدیم بی اختیار آهی کشیدم و گفتم:نه بابا من لباس دارم یه چیزی میپوشم ،بابا گفت:نه نداریم، با خواهرت میری هر چیز دیگه ای که خواستی هم میخری و قبل از اینکه چیزی بگم از کنار من بلند شد و گفت:من خیلی در حقت بدی کردم میدونم گفتم:نه اینجوری نیست!! بابا آهی کشید و گفت:حرفهای مادرت باعث بوده وگرنه،،،حرفشو نیمه گذاشت و ادامه داد اما دیگه گذشت اصلا میخوام پشتت رو بگیرم تا درستو بخونی و برای خودت کسی بشی میخوام جوری سرت رو بالا بگیری که همه غبطه ات رو بخورند،حرفهای بابا چنان نور امیدی تو دلم روشن کرد که سیاهی تمام اتفاقات اون مدت رو از بین برد یه دفعه حس کردم خوشبخترین دختر روی زمینم،اشکام همینجور میومد از جا بلند شدمو بی اختیار پدرمو بغل کردمو بوسیدم بابا اولش جا خورد اما بعدش اونم دستشو دور گردنم انداخت و گفت:خوبه که خوشحالیتو میبینم، حرفهای پدرم و حمایتش یه حس اعتماد بنفس و ارزشمند بودن به وجودم هدیه داده بود، اونشب برای اولین بار تو عمرم با اون حسهای خوب سر گذاشتم روی بالشت حتی با خودم عهد بستم اگه با مصطفی روبه رو شدم جوری رفتار کنم که فکر نکنه من از کاری که باهام کرد ناراحت شدم، فرداش با الهه رفتیم خرید برای اولین بار هر چیزی که دوست داشتم رو خریدم ..حسی که داشتم قابل توصیف نبود وقتی برگشتیم خونه بی معطلی رفتم تو اتاقم الهه هم باهام اومد و شروع کردم پوشیدن لباسا و تو آئینه به خودم نگاه کردم دلم میخواست کمدمو از لباسایی که دوست نداشتم خالی کنم الهه رفت پیش سارا نگاهی به کمد لباسم انداختم تمام لباسا رو از تو کمدم ریختم بیرونم و شروع کردم از اول چیدن هر چیزی که دوست نداشتم و ماله خودم نبود رو گذاشتم کنار یه دفعه چشمم افتاد به کت وشلواری که زنعمو بهم داده بود بی اختیار کت و شلوار رو از روی جالباسی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت آشپزخونه و کبریت رو برداشتمو رفتم تو حیاط الهه تو حیاط وایساده بود به تماشای بازی سارا، کت و شلوار رو انداختم زمین و نشستم تا کبریت کشیدم الهه گفت:داری چیکار میکنی پروانه، قبل از اینکه جواب الهه رو بدم کبریت رو به کت و شلوار نزدیک کردم الهه سمتم اومد و گفت:پروانه!! گفتم:دلم نمیخواست خاطره ای از ترحم کسی همش جلوی چشمم باشه،،، وایسادمو سوختن لباس رو نگاه کردم الهه حرفی نزد اما همینطور که به سوختن لباسا نگاه میکرد معلوم بود از این تغییر رفتارم تعجب کرده؛ فرداش باید راهی همدان میشدیم پدر ومادرم همچنان با هم سرسنگین بودند و در حد یکی دوکلمه حرف میزدند و همین اومدن مادرم به همدان معلوم میکرد که اینسری بابا حسابی جلوش در اومده اما با من هنوز یه کلمه هم حرف نمیزد منم ناراحت نبودم چون حداقل اینطوری حرفی و حدیثی که باعث ناراحتیم بشه پیش نمیومد،،بعدازظهر پنجشنبه با ماشینای شوهر الهه و اکبر حرکت کردیم سمت همدان تو راه همش تو فکر بودم اگه برخوردی با مصطفی پیش اومد چیکار کنم اصلا میتونم حرفی بهش بزنم ولی آخرش با خودم گفتم پروانه عاقل باش وقتی اون هیچ توضیحی از تو نخواست تو چرا بخوای باهاش اصلا حرفی بزنی مصطفی دیگه تموم شد حتی اگه به هر دلیل برگرده هم تو نباید بخوایش، با اینجور فکرای تو سرم رسیدیم خونه ی عمو عباس اونا خبری از خواستگاری مصطفی از من نداشتند از حرفهای زنعمو و عمو فهمیدم شب قرار تو خونه عروس مهربرون و نامزدی باشه و فرداش هم تو تالار جشن بگیرند عمو عباس میگفت:مصطفی گفته میخوام بهترین جشن عقد رو بگیرم تو دلم گفتم:به درک بگیر چی پیش خودت فکر کردی...!خیال میکنی که من با دیدنش خودمو میکشم.
★♥️@khandeogham
میگم🗣🗣🗣غمتو به هیچ ڪس نگو
حتی چشمات !
چون اونم اشک مے ریزه
و رسوات میڪنه...💫👌👌👌👍👍
★♥️@khandeogham
نسخه جومونگ و سوسانو =)))))))
واقعا هم جومونگ هرچی داشت صدقه سر سوسانو و خانوادهش بود
★♥️@khandeogham
امروز یه پسربچه کوچولو در حالی که یه لقمه نون لواش دستش بود در دفترو زد گفت خانم مدیر میشه به مامانم زنگ بزنی بگی تو این لقمه ام چرا هیچی نیست؟!🫠💔
★♥️@khandeogham
نزار قبانی چقدر قشنگ میگه:
عشق وابسته به یکچیزه؛ «توجه». میگه: «اگه کسی بهت گفت دوستت دارم، ولی بهت توجه نکرد، بدون که دوستت نداره. ولی اگر کسی حواسش بهت بود، از غصهت غمگین شد، تو جمعها نتونست بهت بیتوجه باشه و همیشه پیگیرت بود، حتما دوستت داره.
★♥️@khandeogham
به مناسبت روز قلب:🫀
گاهی آنقدر درگیر کار، استرس، گرونی و هزار جور دغدغه میشیم که یادمون میره یه قلب داریم که بیوقفه برای ما کار میکنه...
امروز فقط چند دقیقه برای خودت وقت بذار؛ کمتر حرص بخور، بیشتر حرکت کن، غذای سالمتری انتخاب کن و مهمتر از همه، حال دلت رو جدی بگیر.
مراقب قلبت باش؛ چون خیلی چیزها بدون اون هیچ معنایی ندارن.♥️
★♥️@khandeogham
ناهارتایم❤️
خوراک بادمجون
✅مواد لازم :
پیاز ۱ عدد
بادمجون ۱ عدد
سیب زمینی ۱ عدد
سینه مرغ نصف
رب یک ق غ*
★♥️@khandeogham
