es
Feedback
بهترین متن ها واهنگها💞

بهترین متن ها واهنگها💞

Ir al canal en Telegram

🎶آهنگ ها و ویس هاے زیبا 💔غمگین وشاد و احساسے😍😘اینجاحرفاے دلتہ دلنوشتہ هایے ڪہ حرف دل خیلے هامونہ. مرسی که همراه ما هستین❤ بودنتون دلگرمی برای ماست.❤🌷★ ★♥️@khandeogham https://t.me/khandeogham آیـــدی مدیـــر:🌸 @Yasii_tak

Mostrar más
2 038
Suscriptores
-124 horas
+17 días
+4430 días
Archivo de publicaciones
این قیافه منه وقتی میبینم پست های کانال ری اکشن نمیخوره توسط اعضا 😐💔 ‍‌★♥️@khandeogham
این قیافه منه وقتی میبینم پست های کانال ری اکشن نمیخوره توسط اعضا 😐💔 ‍‌★♥️@khandeogham

خداروشکر که تو این روزای سخت هنوزم میتونیم حال همدیگه رو خوب کنیم❤️ ‍‌★♥️@khandeogham

خدایا منو ببخش.... 🥺 ‍‌★♥️@khandeogham

وقتی میری خونه ترکا... 😂 ‍‌★♥️@khandeogham

‏صمیمیت از روزمره میاد ...! ‏شما هیچ‌وقت نمیتونی با کسی صمیمی بشی، ‏مگر اینکه از روزمرگیت براش بگی؛ ‏از جزئیات کوچیکِ روزت که توجهت رو جلب کرده. ‏بنای صمیمیت اینجاست که ساخته میشه.. ‍‌★♥️@khandeogham

رمان صوتی کلیدر جلد نهم 3 از آثار محمود دولت آبادی❤️ ‍‌★♥️@khandeogham

#کلماتور❤️🦋

ناهارتایم❤️ ♦️این‌بار کوکو سبزی رو این‌ مدلی درست کن😍 🍀سبزی کوکو 🥚تخم مرغ 🥔سیب زمینی رنده شده 🍞پودر سوخاری ماست پر چرب 🧂فلفل،زردچوبه،پاپریکا،سبزی معطر گردو زرشک کوکو_سبزی ‍‌★♥️@khandeogham

اينم رقص مدير با ادمينهاش 😍😍😍اون وسطى خود مديره😂 ‍‌★♥️@khandeogham

انسانیت چیزی فراتر از نژاد و ملیت است، یعنی مهربانی کردن بدون انتظار 💛 درک دیگران حتی با تفاوت‌ها 🤝 و دست گرفتن کسی که زمین خورده... ظهرتون بخیرعزیزان❤️🦋 ‍‌★♥️@khandeogham

تراپی؟ نه ممنون چکه سما میرقصم😌💃 ‍‌★♥️@khandeogham

 ⃟🌸‌࿐ྀུ✿ برشی_از_یک_زندگی نازبانو قسمت_چهلویکم لحاف دوز چهار زانو کنار پنبه زن نشست و گفت سید موسی پنبه ها آماده هست؟ پیر مرد خندید و گفت خیلی وقته لحاف دوز از خانوم جان پرسید چه طرحی میخوایید؟عروس و داماد ؟لوزی؟بته جقه؟پری دریایی؟گل؟خانوم جون گفت یه گل وسط بدوزید و بته جقه چهار گوشه باشه سنگین تر هست بنظرم مرد جوون گفت خوب پر کارم که میخواییدچادر خانوم جون و کشیدم و گفتم نه من پری دریایی میخوام خانوم جان گفت سبک هست مادر چیزی از اینجور حرفها سر درنمیاوردم فقط دوست داشتم پری دریایی بدوزه لحاف دوز هم بخاطر راحتی کار خودش گفت الان عروس و داماد میدوزن البته پری دریایی هم قشنگ میشه خانوم جان با اکراه گفت باشه پری دریایی بدوزنیر با کمک مونس در حال پختن برنج و قیمه بودن.من و ملک ناز از کنار بساط لحاف دوز تکون نخوردیم پنبه زن پنبه های زده شده رو ریخت تو یه کیسه و اورد تو اتاق و با کمک لحاف دوز اول آستری رو دوختن بعد داخل اون پنبه چیدن و بعد با چوب زدن تا بهم بچسبه و بعد رویه رو انداختن خیلی زیبا بود به خانوم جان گفتم کاش همش از مخمل بودخانوم جان خندید و حرفی نزدلحاف دوز تا عصر کار کرد و با کوکهای ریز طرح پری دریایی رو روی لحاف دوخت عصر کارشون تموم شد و رفتن تا فردا برای دوختن باقی رختخوابها و لحاف کرسی بیان شب شد و من و ملک ناز رفتیم پیش طلعت هنوز پدر برنگشته بودخانوم جان با همه خستگیش به اتاق طلعت اومد و یکراست رفت سراغ صندوقخونه و یه پیرهن کرم رنگ دراورد و به طلعت گفت اول اینو بپوش و بعد موهاتو شونه کن و ابی به سر و صورتت بزن و بعد کارت و شروع کن تو خانوم خونه هستی باید از بقیه اهالی خونه سرتر باشی طلعت که احترام ویژه ای برای خانوم جون قائل بودبلند شد و لباسش و عوض کرد و کارهایی که خانوم جان گفته بود و انجام داد خانوم جان کنار طلعت نشست وگفت بهترین آرایش برای زن لبخندی هست که به روی شوهرش میزنه همیشه خوشرو باش تا مردت حس آرامش کنه گاهی از حال و روزش بپرس اما فضولی نکن قربان صدقه اش برو اما خودتو وابسته نشون نده من و مادرت زنهای موفقی توزندگیمون نبودیم من از شکستهام درس گرفتم و مادرت کینه حالا تو بیا و از تجربه های هر دو ما استفاده کن طلعت به گریه افتاد و سرشو رو شونه خانوم جون گذاشت و گفت حسم میگه علی منو دوس نداره.خیلی وقته میدونم با بتول و سر و سر داره اما خودخوری میکنم وحرفی نمیزنم نمیخوام یه درد به دردهای مادرم اضافه کنم خانوم جان سرشو پایین انداخت و گفت اگه اینطور حس میکنی کاری کن دوست داشته باشه تو دختر باسوادی هستی از علی بخواه وقتی به شهر میره برات مجله بخره کاری که بدری میکرد از دنیا باخبر شو مد روز رو ببین و همونطور بگرددور و برش بچرخ خودتو شیرین کن اینطور ادامه بدی زندگیت تباه میشه.من تا عروسی نازبانو اینجام تا اون موقع هواتو دارم.خانوم جان گفت بتول هم سر و سری میخواد با علی داشته باشه وقتی علی ببینه تو اهل زندگی هستی کم کم از این فتنه فاصله میگیره انشاءالله چند تا شاگرد هم گیرت میادهمون موقع پدر رسید و دوباره ما رو درحال درس خوندن دید پدر هم یکراست اومد کنارمون نشست.مونس براش چایی اورد و پدر همون طور که چای رو ریخت تو نعلبکی با خنده گفت واقعیتش چند بار بهت گفتم به این بچه درس بده وقتی دیدم محل نمیزاری فکر کردم خودتم سواد نداری و خندیدطلعت از این شوخی پدر حسابی ذوق کرد و لبخند مهربونی بهش زدبعد از چهار رو کارهای حلاج و لحاف دوز تموم شد و تمام رخت خواب ها از لحاف کرسی و پشتی و تشک تکمیل شد و به قول خانوم جون یه خان رد شد روزهای اخری که تو اون خونه بودم به سرعت میگذشت ما به سفارش خانوم جان اکثرا موقع اومدن پدر درس میخوندیم نیر گاهی بیرون میرفت و حسینعلی رو میدید و می اومد حسابی سرگرم بودیم گاهی هجی میکردی بعضی روزها از بر میخواندیم و گاهی مینوشتیم دلم نمیخواست دیگه از اون خونه برم شب ها هم از دست سعید راحتی نداشتم و همه اون چیزهایی که طلعت یادم داده بود و شب ازم امتحان میگرفت.خانوم جان کلی از طلعت پیش پدرتعریف میکرد و میگفت انشاءالله شاگردای بیشتری میگیری تو ملاباجی و شوهرت معمار چی بهتر از این اون شب هم مثل همیشه داشتم با قلم نی مخصوص پدر نوشتن تمرین میکردم که خوابم برد و با کابوس وحشتناکی بیدار شدم.خانوم جان کمی بغلم کرد و دلداریم داد و گفت این روزها قراره عروسی کنی استرس داری برا همین خواب آشفته میبینی اما لحظه ای اون خواب از جلوی چشام نمیرفت اکبر و کنار یه زن دیگه دیدم که بی تفاوت به من داشت باهاش میگفت و میخندیدخانوم جان کلی برام حرف زد تا خوابم برد ‍‌★♥️@khandeogham    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 ⃟🌸‌࿐ྀུ✿ برشی_از_یک_زندگی نازبانو قسمت_چهلم الانم خودش شده مرده متحرک همش به یه گوشه خیره هست.خانوم جان کلافه گفت حرف اخرت و بگو ماه سلطان زن عمو مکثی کرد و تای ابروشو بالا انداخت و گفت تو بتول و به این خونه آوردی و به طلعت مدیونیوخانوم جان گفت راست میگی بدهکار بودم اما دینم و با مرگ نوه معصومم نادر ادا کردم فکر نکن نمیدونم تو و طلعت هم اونطور که باید به داد بچه ام نرسیدین پس بی حسابیم زن عمو به گریه افتاد و به سمت قبله چرخید و گفت به این قبله من اینجا نبودم و وقتی هم که اومدم دیگه دیر شده بودخانوم جون که دید یکم زیاده روی کرده گفت ببین ماه سلطان من و تو از یک قماشیم ریشه داریم مثل بتول و ننه اش نیستیم که ما دلمون نمیاد یه مورچه رو لگد کنیم پس بسپارش به سرنوشت اما طلعت خودش باید دست بکار بشه و زندگیش و نجات بده ببین علی از اول بهش گفت میخوام دخترام سواد یاد بگیرن اما طلعت محل نداده شوهر نازبانو نظامیه زشته زنش بی سواد باشه والا اگه میرز یحیی پیر نشده بود و هوش و هواس درست و حسابی داشت تا الان علی دخترا رو فرستاده بود پیشش میدونم طلعت نمیتونه صبح بیدار بشه میتونه یکم دیرتر شروع کنه اصلا بزاره برا عصر که نزدیک اومدن علی هم هست وقتی طلعت و سرگرم درس دادن بچه هاش ببینه دلش قرص میشل با صدای آروم گفت همین دیروز گله داشت که کسی تو این خونه هواسش به بچه های من نیست باور کن نقطه ضعف علی سواد نازبانو هست اگه طلعت بتونه این و حل کنه علی خودشو مدیون اون میدونه علی آدم باوجدانی هست بگذریم حالا یه خطایی کرده و تو دام بتول افتاده اما چند سال خونه من زندگی کرده میشناسمش اگه طلعت از این کاهلی خودشو نجات بده علی هم سمتش کشیده میشه خانوم جان دستش و رو زانوش گذاشت وهمونطور که بلند میشد گفت ماه سلطان خودت که میدونی زن از قماش بتول زیاده این طلعت هست که باید زرنگ باشه و زندگیشو نجات بده نمیگم مثل کنیز تو خدمت علی و بچه هاش باشه اما باید تغییری تو این زندگیش بده اگه با اینکار علی عوض نشد بیا هر چی دلت میخواد بهم بگو.زن عمو دنبال خانوم جان بلند شد و گفت من به طلعت میگم اما گمون نمیکنم الان حال و حوصله داشته باشه خانوم جان گفت تو باید دخترتو و وادار کنی خودشو از این باتلاق نجات بدهوزن عمو بی حوصله همونطور که داشت از در خارج میشد گفت زبون تو نرم تر و برنده تر هست خودت بیا طلعت و راضی کن خانوم جان گفت دلخور نشو بیا بتول و واگذار کنیم بخدا مطمئن باش بزودی علی ذات واقعی این زن و میبینه اون روز با کمک نیر و خانوم جون دستی به اتاقمون کشیدیم.آش پختیم و بعد خوردن آش زن عمو طلعت و به خانوم جون سپرد و رفت پدر طلعت خیلی مریض بود و زمین گیر شده بود و در شرف زخم بستر بود و زن عمو نمیتونست بیشتر تنهاش بزاره خانوم جان کمی با طلعت حرف زد و بعد به من گفت از امروز طلعت میخواد بهتون خوندن و نوشتن یاد بده حواست و جمع کن که تو این چندوقت یاد بگیری ملک ناز گفت من سواد دوس ندارم خانوم جان اخمی کرد و گفت مگه دست توئه فعلا کنار دستشون بشین ناز بانو اولویت داره بعد نوبت تو میشه بتول که داشت میرفت مطبخ حرفهای خانوم جان و شنید و متوجه شد که خانوم جان دلش با طلعت هست و با اخم برگشت تو اتاقش حق هم داشت چون خانوم جان زن زیرک و دنیا دیده ای بوداون روز طلعت درس دادن به ما رو شروع کرد خیلی خوشم اومدخانوم جان تند تند بهمون سر میزد و طلعت بهش اطمینان میداد که نازبانو خیلی باهوشه زود یاد میگیره خانوم جان گفت طلعت تا اومدن علی درس دادنت و کش بده بلاخره پدر اومد و خانوم جون باخوشحالی رفت استقبالش و بتول و ناکام گذاشت و پدر و مستقیم آورد اتاقمون پدر از دیدن درس خوندن من میخواست بال در بیاره اومد پیش طلعت نشست و با شوق گفت چطوره هوشش طلعت گفت خیلی باهوشه زود یاد میگیره پدر گفت همین که بتونه بخونه و بنویسه کافیه.چند روز گذشت و یه روز با صدای دینگ دینگ کمانه پنبه زن از خواب بیدار شدم با دیدن بساطی که تو حیاط بپا بود با ذوق دوییدم تو حیاط پیرمرد لاغر اندام و مهربون حلاج مشغول پنبه زدن بود و با ریتمش سرش و هم تکون میداد و خانوم جون بالاسرش نشسته بود و غر میزد که مرد حسابی ظهر شد پس کی شاگردت میادپیرمرد با خوشرویی کمانه اش رو روی زمین گذاشت و استکان چاییشو برداشت و خوردو گفت دیر نمیشه تا رویه و آستر بیاد اونم میرسه گفتید طرح جدیدمیخوایید منم فرستادم پی این شاگردم که تازگی رفته شهر و کلی طرح جدید یاد گرفته.تو همین موقع ابراهیم در زد و رویه و آستر و اوردپشت سرش هم لحاف دوز اومد با انگشتهای زمختش چند ضربه به در زد و یاالله گویان اومد تو.خانوم جان دویید جلوش و گفت چقد دیر کردی جوون بفرما اتاق و برای کار شماخلوت کردیم بعد داد زد مونس چایی بیاربعد خانوم جان پارچه ها رو نشون لحاف دوز داد یه پارچه مخمل صورتی بود که خانوم جان میگفت از جهاز مادرم مونده ‍‌★♥️@khandeogham