بهترین متن ها واهنگها💞
رفتن به کانال در Telegram
🎶آهنگ ها و ویس هاے زیبا 💔غمگین وشاد و احساسے😍😘اینجاحرفاے دلتہ دلنوشتہ هایے ڪہ حرف دل خیلے هامونہ. مرسی که همراه ما هستین❤ بودنتون دلگرمی برای ماست.❤🌷★ ★♥️@khandeogham https://t.me/khandeogham آیـــدی مدیـــر:🌸 @Yasii_tak
نمایش بیشتر2 042
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+4630 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26سپتامبر '26
سپتامبر '26
+125
در 38 کانالها
اوت '26
+138
در 25 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+71
در 11 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+74
در 16 کانالها
Get PRO
مه '26
+13
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+8
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+58
در 16 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+20
در 9 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+76
در 33 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+67
در 47 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+105
در 36 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+88
در 40 کانالها
Get PRO
اوت '25
+63
در 46 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+71
در 52 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+2 420
در 27 کانالها
Get PRO
مه '25
+111
در 52 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+96
در 62 کانالها
Get PRO
مارس '25
+140
در 56 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+160
در 30 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+152
در 30 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+141
در 24 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+140
در 44 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+131
در 38 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+115
در 38 کانالها
Get PRO
اوت '24
+4 134
در 14 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+100
در 9 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+1 458
در 13 کانالها
Get PRO
مه '24
+176
در 19 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+188
در 22 کانالها
Get PRO
مارس '24
+168
در 12 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+232
در 11 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+128
در 9 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+73
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+49
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+69
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+56
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+13
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+2 117
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+78
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+58
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+38
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+16
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+13
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+13
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+1 180
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+14
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+152
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+262
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+237
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+173
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+161
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+160
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+117
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+170
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+338
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+294
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+35
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+33
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+57
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+61
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+64
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+62
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+126
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+130
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+73
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+93
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+78
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+726
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 29 سپتامبر | +2 | |||
| 28 سپتامبر | +1 | |||
| 27 سپتامبر | +3 | |||
| 26 سپتامبر | +5 | |||
| 25 سپتامبر | +3 | |||
| 24 سپتامبر | +2 | |||
| 23 سپتامبر | +4 | |||
| 22 سپتامبر | +2 | |||
| 21 سپتامبر | +2 | |||
| 20 سپتامبر | +3 | |||
| 19 سپتامبر | +3 | |||
| 18 سپتامبر | 0 | |||
| 17 سپتامبر | +3 | |||
| 16 سپتامبر | +3 | |||
| 15 سپتامبر | +3 | |||
| 14 سپتامبر | +2 | |||
| 13 سپتامبر | +1 | |||
| 12 سپتامبر | +11 | |||
| 11 سپتامبر | +8 | |||
| 10 سپتامبر | +8 | |||
| 09 سپتامبر | +9 | |||
| 08 سپتامبر | +7 | |||
| 07 سپتامبر | +3 | |||
| 06 سپتامبر | +5 | |||
| 05 سپتامبر | +8 | |||
| 04 سپتامبر | +12 | |||
| 03 سپتامبر | +7 | |||
| 02 سپتامبر | +1 | |||
| 01 سپتامبر | +4 |
پستهای کانال
نسخه جومونگ و سوسانو =)))))))
واقعا هم جومونگ هرچی داشت صدقه سر سوسانو و خانوادهش بود
★♥️@khandeogham
| 2 | امروز یه پسربچه کوچولو در حالی که یه لقمه نون لواش دستش بود در دفترو زد گفت خانم مدیر میشه به مامانم زنگ بزنی بگی تو این لقمه ام چرا هیچی نیست؟!🫠💔
★♥️@khandeogham | 45 |
| 3 | نزار قبانی چقدر قشنگ میگه:
عشق وابسته به یکچیزه؛ «توجه». میگه: «اگه کسی بهت گفت دوستت دارم، ولی بهت توجه نکرد، بدون که دوستت نداره. ولی اگر کسی حواسش بهت بود، از غصهت غمگین شد، تو جمعها نتونست بهت بیتوجه باشه و همیشه پیگیرت بود، حتما دوستت داره.
★♥️@khandeogham | 47 |
| 4 | بدون متن... | 40 |
| 5 | دمنوش امروز 🍃🫖☕️
عصرتون بخیر❤️
★♥️@khandeogham | 44 |
| 6 | به مناسبت روز قلب:🫀
گاهی آنقدر درگیر کار، استرس، گرونی و هزار جور دغدغه میشیم که یادمون میره یه قلب داریم که بیوقفه برای ما کار میکنه...
امروز فقط چند دقیقه برای خودت وقت بذار؛ کمتر حرص بخور، بیشتر حرکت کن، غذای سالمتری انتخاب کن و مهمتر از همه، حال دلت رو جدی بگیر.
مراقب قلبت باش؛ چون خیلی چیزها بدون اون هیچ معنایی ندارن.♥️
★♥️@khandeogham | 42 |
| 7 | لقمه ای ک خانومت داده ببری سر کار 🥹😕😂😂😂😂😂
★♥️@khandeogham | 64 |
| 8 | بعضی آدما از دور قشنگن....
★♥️@khandeogham | 106 |
| 9 | رمان صوتی کلیدر جلد نهم 2
از آثار محمود دولت آبادی❤️
★♥️@khandeogham | 85 |
| 10 | #کلماتور❤️🦋 | 82 |
| 11 | ناهارتایم❤️
خوراک بادمجون
✅مواد لازم :
پیاز ۱ عدد
بادمجون ۱ عدد
سیب زمینی ۱ عدد
سینه مرغ نصف
رب یک ق غ*
★♥️@khandeogham | 102 |
| 12 | بدون متن... | 94 |
| 13 | 👌❤️🔥
★♥️@khandeogham | 97 |
| 14 | بدون متن... | 7 |
| 15 | دلتنگی
زبون نفهمترین حسه ...حالا تو
هی براش منطق بیار...♥️🫶🥺
★♥️@khandeogham | 7 |
| 16 | 🍎یکی از بهترین مواد طبیعی برای افزایش حافظه و تمرکز، ترکیب عسل و گردوست !
🔺همچنین این ترکیب برای از بین بردن غم و رکود روحی نیز بسیار مناسب است !
★♥️@khandeogham | 97 |
| 17 | چه زیبامیشود گاهی به شخصی مبتلا گشتن
برای یک نفر ماندن برای یک نفر مردن
★♥️@khandeogham | 97 |
| 18 | دوست انرژے است
و
دشمن انگیزہ
سایہ هردو مستدام مخصوصا اولی..
★♥️@khandeogham | 131 |
| 19 | ⃟🌸࿐ྀུ✿
رشی_از_یک_زندگی
نازبانو
قسمت_سیونهم
خانوم جان بالای سفره نشست و غمگین نگاهش کرد کنارش نشستم و گفتم چقد خوشگلن دلم میخواد فقط نگاهشون کنم
خانوم جان با محبت بهم لبخند زد و پدر یاالله گفت و وارد اتاق شدخانوم جان با لبخند گفت مبارکتون باشه سنگ تموم گذاشتن خدا بیامرزه بدری رو چقد حسرت این روزها رو داشت.بعد پاشو که درد میکرد دراز کرد و گفت روزگار بد با من تا کرد داماد بدپدر دو زانو و محترمانه جلو خانوم جان نشست و گفت خدا رحمتش کنه بدری همتا نداشت و ادامه داد امروز اجازه گرفتن برای نیمه شعبان ناز بانو رو ببرن.خیلی کار داره نمیدونم چیکار کنم لحاف دوزی داره دوخت و دوز داره خرید داره از شما میخوام اینجا بمونید و کمکم کنید تا با آبرو این دختر و روونه خونه بخت کنیمومیدونم خسته میشید اما بخاطر بدری بمونید و کمکم کنیدپول هست اما دلسوز و کار بلد نیست تازه فهمیدم هر کس تو این خونه میخواددیگ خودشو و جوش بیاره خانوم جان بدون اینکه نگاهی به پدر کنه گفت میمونم بخاطر بدری و نوه گلم و روی ماه خودت،خوشحالم هنوز پیشت اعتبار دارم پدر گفت شما تا ابد امین ترین شخص تو زندگی من و بچه هامین خنچه رو جمع کردیم و به اتاق خودمون بردیم.خانوم جان به پدر گفت مردها رو شمردم با پدر اکبر روی هم ۵ مرد مسن اومده بودن صبح به شهر برید ۵ قواره پارچه مرغوب و سنگین بخرید و تو سینی ها بزارید و سینی ها رو پس بفرستیدگفتم خانوم جان این همه پارچه اوردن بدیم بتول بدوزه خانوم جان گفت نه مادر به وقتش مادر داماد با خیاط میاد و پارچه ها رو میبرن و میدوزن به این کار پارچه بران میگن شب شد و همه کنار هم خوابیدیم و نیر و هم کنار خودمون اوردیم خانوم جان از نیر در مورد حسنعلی پرسید و نیر از اینکه به خانوم جان در موردش گفتیم دلخور شدخانوم جان سر نیر و بوسید و گفت دوست داشتن که گناه نیست دخترم اما ادم عاشق اگه واقعا عاشق باشه از راهش میاد جلوصبح زود نیر با کمک خانوم جان سینی صبحونه مفصلی بود اورد و گفت پاشین لنگ ظهر شد کلی کار داریم مشغول صبحونه بودیم که زن عمو اومد اتاق و رفت گوشه ای نشست خانوم جان گفت بفرما نونمون تازه هست زن عمو گفت میل ندارم حقیقتش چند روز از خورد و خوراک افتادم راستش اینجا اومدم از شما شکایت کنم.خانوم جان گفت خوب میکنی حرفی رو تو دلت نگهدار تا توجیهش میکنم یا عذرخواهی میکنم زن عمو گفت از تو انتظار داشتم زودتر از این به طلعت سر بزنی درسته اون زن علی شده اما قبلش تو زن عموش بودی خانوم جان گفت والا منم با اینکه سکته خفیفی کرده بودم اما همه اهل آبادی اومدن عیادتم تو و طلعت وبینشون ندیدم گفتم حتما عیادت از بیمار رو دوست نداریدزن عمو مثل لبو سرخ شد و عذرخواهی کرد و بعد حرف و عوض کرد و گفت واقعیتش حرف دیگه دارم و بعد به نیر اشاره کرد که نباشه خانوم جان به نیر گفت این لقمه رو بگیر مادر این چایم جوشیده ببر برا من و زن عمو چای تازه دم کن نیر متوجه شد که نباید زود برگرده و رفت.بعد رفتن نیر زن عمو شروع کرد به گریه کردن خانوم جان گفت باز چی شده اول صبحی زن عمو با گوشه چارقدش اشکهاش و پاک کرد و گفت یه فکری بکن زن این بتول خیلی داره میتازونه فرداپسفردا که یکی هم بزاد دیگه خدا رو بنده نیست تو این خونه خانوم جان گفت حالا کو تا بزاد برا کسی دعای بد نکردم اما امیدوارم اجاقش کور باشه زن عمو محکم کوبید رو پاش و گفت کجای کاری شکمش بالا اومدخانوم جان با شنیدن این حرف لقمه ای که تو دستش بود و تو سینی پرت کرد و عقب رفت زن عمو گفت فکرنکن با ازدواج نازبانو کار تمومه تودوتا نوه دیگه هم تو این خونه داری طلعت بارها دیده که بچه ها رو کتک میزنه.خانوم جان گفت دستش بشکنه الهی الان چه فکری بکنم تو باید این دختر و درست بار میاوردی اگه این همه تو سرش نزده بودی و راه و چاه درست و نشونش میدادی الان وضع این نبودمرد هم دلگرمی میخواد هم سرگرمی قبول کن که طلعت بلد نبودعلی رو دستش بگیره خیلی ساده و بچه هست.نیر با قوری چای برگشت و زن عمو داد زد برا چی اینجا وایسادی و بر و بر ما رو نگاه میکنی هر چی خبر بیشتر ببری برا بتول دستمزد بیشتر میگیری نیر طفلی فقط نگاه میکرد که خانوم جان گفت بیا دخترم این سینی رو ببر به مونس بگو برا ناهارعدسی با کباب بپزه طلعت ضعیفه باید گوشت بخوره نیر رفت و زن عمو گفت درسته طلعت بلد نبود اما قبل اومدن این زن هر جوری بود باهم کنار می اومدن اما تو با اوردن این آتیش زندگیشونو خراب کردی.زن عمو گفت از کدوم کارش بگم از غصب مهمونخونه با دوز و کلک یاخرجهای خوبی که برا خودش میکنه کارش شده خوردن و خوابیدن و خرج کردن دیروز سر و وضعش و ندیدی مطمئنم تو جادو و جنبل هم دست داره خانوم جان گفت این چه حرفیه زن چه دستی بالاتر از دست خدا اعتقاد به خرافات یعنی کفر محض.زن عمو گفت مگه ندیدی نوزادهشت ماهه چطور تو شکم طلعت مرد
ری اکشن فراموش نشه💗
★♥️@khandeogham | 100 |
| 20 | ⃟🌸࿐ྀུ✿
برشی_از_یک_زندگی
نازبانو
قسمت_سیوهشتم
ناسلامتی تو مادر خوانده عروسی و طلعت بدون هیچ حرفی سراغ کاری رفت که همیشه از اون متنفر بود.من و ملک ناز نگران نیر بودیم که دیر کرده بود اما کمی بعد اومد تو اتاقمون و لپهای خشکش گل انداخته بود و چشاش میخندید نگاهی بهم کرد و گفت چرا لباس نپوشیدی.پیرهنی که فخر السادات داده بود و پوشیدم و شالشو هم سرم کردم نیر موهام و دورم ریخت و گفت یه جفت کفش قندره تو صندوق پیدا کردم تمیز و نو هست بپوششون تا کمی قدت و بلندتر کنه و به چشم بیای کفش ها برای پام بزرگ بودن و موقع راه رفتن در می اومدن نیر کمی کاغذ جلوش چپوند ولی انگشتهام درد میکرد نیر گفت لازم نیست راه بری یه گوشه وایسا انقدر جدی بود که جرات سرپیچی از دستوراتش و نداشتم آماده که شدم ملک ناز خانوم جان و صدا کرد و به محض اینکه منو دید از ته دل گفت دردت بجونم مادر چقدر ماه شدی دلبندم البته نباید لباس خودشونو الان میپوشیدی اما اشکالی نداره نمیخواست ذوقمو کور کنه زن عمو روی تخت نشست و مونس قلیونش و چاق کرد و جلوش گذاشت طلعت یه پیرهن آبی پوشید و روسری آبی به سر کردبتول هم یه پیرهن قرمز بلند پوشید و روسری سبزی به سر انداخت الحق که تو اون جمع میدرخشید
هر چند برای ما که به اخلاقش اگاه بودیم زیبایی ظاهریش برای چند لحظه فقط به چشم می اومدمونس نتونست جلوی فضولیش و بگیره و رفت پیش بتول و گفت معلومه پیرهنت نو هست بتول با فخر فروشی گفت پارچه مخملش و از شهر خریدم مونس با چشمای گشاد گفت مگه تو تازگی ها به شهر رفتی بتول چشم غره ای به مونس رفت و گفت فکر نمیکنی زیادی داری فضولی میکنی.سعید سرش و از لای در تو خونه کرد و گفت پدر بیا مهمونها اومدن پدر برای اخرین. بار دورش و نگاهی کرد و بعد سمت در دوییدخانوم جان شال منو کمی جلو کشید و گفت گوشه حیاط کنار زن عمو وایساصدای دایره و تنبک اومد پانزده مرد پشت سر هم با مجمع های مسی که روی سرشون داشتن وارد خونه شدن و کنارشون دایره و تنبک میزدن.مردم ده برای دیدن خنچه من اومدن زن ها کل میکشیدن و مردها دست میزدن خانم جان یه مشت پر اسفند تو آتیش ریخت و بوی خوشش همه جا رو پر کرد اون قدر اوردن خنچه ام تماشایی بود که همه دهننشون وا مونده بودکف مجمع ها رو پارچه مخمل زرشکی که گوشه بته جقه نقده دوزی شده بود پهن کرده بودن پیرمردی سینی اول و که توش قران بود رو دستش بلند کرده بود و جلوتر از همه می اومدبعد ها فهمیدم اون سید مجتبی شوهر خاله اکبر بودبعد سینی قرآن سینی آینه و شمعدون وارد شدآینه و شمعدون با پایه های استیل و اشکهای کریستال توجهمو جلب کرد خیلی زیبا بودبعد سینی طلابعد اون سینی۵ طاقه پارچه اعلاء نبریده رو آوردن وبعد سینی های لباس و کیفو کفش.روی تموم وسایل تور سفید کشیده بودن و کنار همشون شاخه نبات و کله قند گذاشته بودن بعد از کمی صدای دایره و تنبک قطع شد و سید مجتبی بلند گفت برمحمد و آل محمد صلوات و همه بلند صلوات فرستادن دوباره صدای هلهله بالا رفت خانوم جان به پدر گفت در مهمونخونه رو باز کنن پدر هم به بتول اشاره کرد و بتولم با اکراه در مهمونخونه رو باز کردخانم جان یه سفره سفید داد دست مونس و نیر و اونا هم تو مهمونخونه پهن کردن و مردها سینی ها رو دست به دست کردن و رو سفره چیدن و مبارک باد گفتن دختر بچه ها و پسر بچه های همسایه دور حوض میرقصیدن و اواز میخوندن نیر و ملک ناز جلو رفته بودن و تماشا میکردن و دست میزدن منم به وجد اومده بودم و با اونا دست میزدم که خانوم جان اومد کنارم و گفت تو نباید دست بزنی مادر تو عروسی خجالت زده دستهامو پایین انداختم و سرمو به زیر انداختم اخر از همه آقا باقر و اکبر اومدن و روی یکی از تخت ها نشستن به توصیه نیر چند باری نگاه به اکبر کردم اما سرش پایین بود وانگشتهاشو تو هم گره کرده بودصدای خنده آقا باقر و پدر بلند تر شد و سعید هم شربت میاورد و بین جمعیت پخش میکرد تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم
مونس هم سینی به دست گرفته بود و هماهنگ با دایره زن میزد و کل های ممتد میکشید که زن عمو با حرص بهش گفت بس کن مونس به وقتش خودشون مطرب میارن مونس خجالت زده سینی رو برداشت و به حیاط پشتی رفت بتول به ستون تکیه داده بود و با اخم نگاه میکرد بیچاره نمیتونست جلوی همسایه ها هم جلوی حسادتش و بگیره بعد ساعتی به اذن اقا باقر مردها بلند شدن و پدر هم انعامی به جوونتر ها داد خانوم جان سفارش کرده بود مبادا به مسن ها انعام بده باید برای سن بالاها خلعتی میفرستادیم مردها رفتن و اکبر و آقا باقر هم پشت سر اونا رفتن اکبر حتی نیم نگاهی هم سمت من نکردهمسایه ها یکی یکی میرفتن و خنچه رو میدیدن و تبریک میگفتن و بخاطر اخم پدر زود همه رفتن و خونه خلوت شدسعید و ابراهیم تخت ها رو بردن و به صاحبهاشون دادن
مونس و نیر هم خونه رو جمع و جور کردن و ظرفها رو شستن
★♥️@khandeogham
| 88 |
