دیدمَه
رفتن به کانال در Telegram
عکس، خاطره، یادداشت، موسیقی و دیدههای من افغانستان - کابل کانال فرصتها: https://t.me/learnaf ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=543499909752
نمایش بیشتر2 020
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
2 020
من مجموعهی کانفیوزد را بسیار دوست دارم. دوستان جوان اهل هنر و سینما از ایران در این کانال فیلمهای کوتاه خود را به اشتراک میگذارند که بسیار دیدنیاند.
لطفا ازشان حمایت کنید.
2 020
امروز « مرثیهای برای مکتب» در سینمای TIFF Lightbox کانادا به نمایش گذاشته شده بود که اولین برنامه بین المللی Film Showcase CHFF را افتتاح کرد. دوازده نفر از دوستان و آشناهایم که هرگز از نزدیک ندیده بودمشان به نمایندگی از من در آنجا حضور داشتند. زمانی که مرثیه را میساختم، فکرش را هم نمیکردم وارد این مسیر شوم. فقط میدانستم باید تصمیمی بگیرم حتی وقتی میترسم.
مرثیه را دوست دارم چون زحمت کوتاه من برای جهان اطرافم است. برای آرزوی کوچکی که شاید امروز به جای من باید در آن سینما میبود و به خودش افتخار میکرد.
2 020
وطنم دوباره اینک، تو و شانههای پامیر
بتکان ستارهها را که سحر شود فراگیر
بتکان ستارهها را که ستارههای این شهر
همه یادگار زخماند، همه یادگار زنجیر
2 020
Repost from N/a
✳️ فراخوان نوشتن در زمانهٔ دشوار | دومین دورهٔ جایزهٔ دکتر معتمدی
مکتب دریچه در همراهی با «نبض اندیشه» و «باشگاه جوانه»، فراخوان دومین دورهٔ جایزهٔ دکتر معتمدی را با علاقهمندان به نوشتن و اندیشیدن به اشتراک میگذارد؛ فرصتی برای روایت تجربهها، ثبت اندیشهها و نوشتن دربارهٔ زمانهای که در آن زندگی میکنیم.
با توجه به استقبال علاقهمندان، مهلت ارسال آثار تا ۱۰ آبانماه تمدید شده است.
📚 دربارهٔ انتشار آثار: تمامی آثار ارسالی، چه برگزیدهٔ نهایی جایزه باشند و چه نباشند، امکان انتشار در مجموعهای مشترک را خواهند داشت. بنابراین، شرکت در این فراخوان میتواند فرصتی برای دیدهشدن و انتشار نوشتههای شما در کنار آثار دیگر شرکتکنندگان خارج از مرزهای افغانستان باشد.
📌 آخرین مهلت ارسال آثار: ۱۰ آبانماه
📩 نشانی ارسال آثار در تلگرام: @nabzeandisheh_admin
مکتب دریچه از همراهی با فرصتهایی که زمینهٔ نوشتن، اندیشیدن و بهاشتراکگذاشتن تجربهها را فراهم میکنند، خرسند است و از علاقهمندان دعوت میکند تا در این فراخوان شرکت کنند.
@nabzeandisheh_javaneh 📚
@javaneh_club 🌱
2 020
در هوای این روزهای کابل که نمیدانی باید چی بپوشی تا از گرما و سرما در امان بمانی من و همکارم آیسکریم اناری امتحان کردیم. گفت زندگی خیلی مسخره است. چند لحظه پیش در فاتحه بودیم و حالا به دلخوشیهای کوچکمان میرسیم و یادما نیست. البته حالا که عکس آن لحظه را میبینم و کیف دوستم را، فکر میکنم مرگ و زندگی همیشه میتوانند همینقدر نزدیک باشند.
-کابل
2 020
۴. افغانستان و رنج جمعی
بخش پایانی داستان هم برایم جالب بود. شخصیت اصلی روی مبل نشسته و درگیر فکرهای خودش دربارهی باردار شدن در ۴۸ ساعت آینده است، در حالی که از تلویزیون خبر کشته شدن سربازان بریتانیایی در افغانستان پخش میشود. تضاد میان دغدغهی شخصی او و خبر مرگ انسانها در افغانستان، هم عجیب بود و هم واقعی. گاهی زندگی شخصی ما آنقدر ذهنمان را اشغال میکند که حتی نمیتوانیم رنج بزرگی را که در جهان جریان دارد، درست ببینیم. با این حال، فکر نمیکنم نویسنده لزوما قصد داشته باشد با آوردن نام افغانستان، همان پیوندی را بسازد که من هنگام خواندن داستان احساس کردم. شاید در آن سالها، با توجه به تازه به قدرت رسیدن باراک اوباما و جایگاه جنگ افغانستان در خبرهای جهان، اشاره به کشته شدن سربازان بریتانیایی بخشی از فضای سیاسی و خبری آن زمان بوده است. اما برای من، بهعنوان یک خوانندهی افغان، این بخش معنای دیگری نیز پیدا کرد؛ معنایی از جایگاهم بهعنوان خواننده، نه لزوما از قصد نویسنده.
۵. انتخاب فرزند آوری
یکی دیگر از موضوعاتی که بعد از خواندن داستان در ذهنم باقی ماند، داشتن فرزند بود. شخصیت اصلی از فرزند خودش، یا به تعبیر خودش، «موجود» خودش صحبت میکند. این نگاه مرا به فکر دربارهی این انداخت که چرا داشتن فرزندی با پیوند خونی برای بعضی افراد تا این اندازه اهمیت دارد و این خواسته چقدر از جامعه، فرهنگ و باورهای ما تأثیر میگیرد. من نمیتوانم این پرسش را جدا از شرایط زندگی زنان در افغانستان ببینم. گاهی از خودم میپرسم اگر زنی در افغانستان زندگی کند، آیا باز هم میخواهد فرزندی به دنیا بیاورد؟ آیا میخواهد دختری را وارد جامعهای کند که در آن آموزش دختران تشویق نمیشود؛ دختری که ممکن است پس از دوازده سال درس خواندن حتی مدرک تحصیلی خود را دریافت نکند و با محدودیتهای فراوان روبهرو شود؟ این پرسش به معنای آن نیست که همهی زنان باید از مادر شدن صرفنظر کنند. برای من، مسئله این است که مادر نشدن نیز باید یکی از انتخابهای قابل قبول زندگی باشد.داستان مرا به فکر انتظارات اجتماعی از مردان نیز انداخت. بعضی مردان ممکن است «پدر شدن» را نه فقط بهخاطر میل شخصی، بلکه بهخاطر جایگاه و اعتباری بخواهند که جامعه از طریق پدر بودن به آنها میدهد. این انتظارات بر هر دو جنس تأثیر میگذارد، هرچند پیامدهایشان یکسان نیست. برای همین، نگاه شخصیت اصلی به مردان برایم یادآور این نکته بود که هیچ انسانی نباید فقط بهخاطر کارکرد زیستیاش یا نقشی که جامعه از او انتظار دارد، ارزشگذاری و قضاوت شود.
۶. تجربهی خواندن ادبیات یک فرهنگ ناآشنا
پیش از خواندن این داستان، نویسنده را نمیشناختم. خوشحال شدم که توانستم با نوشتهای از فرهنگی ناآشنا ارتباط برقرار کنم و آن را به تجربهها و پرسشهای جامعهی خودم پیوند بدهم. برایم جالب بود که با وجود تفاوتهای فرهنگی و جغرافیایی، بعضی پرسشها میان زنان جوامع مختلف مشترکاند. در پایان، «۴۸ ساعت» برای من فقط داستان زنی نیست که میخواهد در مدت دو روز باردار شود. این داستان دربارهی آزادی انتخاب، فشار اجتماعی، میل به داشتن فرزند و مسئولیتی است که با به وجود آوردن یک انسان دیگر همراه میشود. همچنین نشان میدهد که حتی تصمیمی که ظاهرا کاملا شخصی است، میتواند با باورها و انتظارات اجتماعی درهمتنیده باشد.
2 020
تأملی بر داستان «۴۸ ساعت» نوشتهی یوری جی. دوبوف
“I slept with a hundred men called Madi, a thousand called Thomas, several others named Mihkel — no child did I bear, there’s no babe at my breast.”
48 Hours by Jüri J. Dubov — Originating in Vaivara
۱. ترانهی فولکلور زنان
این ترانهی فولکلور استونیایی از منطقهی وایوارا، دربارهی زنی است که با مردان زیادی رابطه داشته، اما فرزندی به دنیا نیاورده است. شخصیت اصلی داستان «۴۸ ساعت» آن را «درودی همدلانه از گذشته» مینامد. این ترانه یکی از بخشهای مهم داستان بود، چون نشان میدهد انتظار از زنان برای بچهدار شدن، موضوع تازهای نیست و ریشههای عمیقی در فرهنگ و تاریخ دارد. بهنظرم ترانهها بخشی از حافظهی جمعی ما هستند که ترسها، باورها و انتظارات نسلهای گذشته را با خود به زمان حال میآورند و برای همین نویسنده این ترانه را به خوبی در تعبیر محور داستانش انتخاب کرده است.
۲. شخصیتپردازی
خواندن داستان «۴۸ ساعت» نوشتهی یوری جی. دوبوف برای من تجربهای غیرمنتظره بود. پیش از خواندن آن، نویسنده را نمیشناختم و با ادبیات استونیا و جامعهی این کشور نیز آشنایی چندانی نداشتم. نمیتوانم بگویم نخستین کسی در افغانستان هستم که این داستان را خوانده، چون مدرکی برای چنین ادعایی ندارم؛ اما احتمال دارد درست هم باشد و این فکر، لذت و کنجکاوی خواندن داستان را برایم بیشتر میساخت. داستان دربارهی زنی است که میخواهد در مدت ۴۸ ساعت باردار شود. همین تصمیم بهظاهر ساده، او را وارد مجموعهای از فکرها دربارهی مردان، مادری، جامعه و انتخابهای شخصی میکند. یکی از چیزهایی که در داستان دوست داشتم، شیوهی روایت آن بود. بیشتر اتفاقات را از درون ذهن شخصیت اصلی دنبال میکنیم؛ ذهنی که سریع حرکت میکند و از یک فکر به فکر دیگر میرود. با اینکه این جابهجاییها زیادند، روایت روان و طبیعی است. لحن داستان گاهی طعنهآمیز و خندهدار میشود و جملههای کوتاه بهخوبی در آن استفاده شدهاند. من خودم هم گاهی از جملههای کوتاه در نوشتههایم استفاده میکنم، چون احساس میکنم به متن انرژی میدهند.
۳. وارونگی شخصیتها
شخصیت اصلی داستان با خلاقیت خاصی نوشته شده است. نمیتوانستم بهسادگی او را بهخاطر تصمیمش محکوم کنم، چون بعد از کمی فکر کردن به رابطهی داستان با واقعیت، متوجه شدم که که یک عدهی از زنان میتوانند در سراسر دنیا بدون هیچ محکومیتی از سوی جامعه، انتظار سوءاستفاده، تجاوز و خشونت جنسی را از مردان داشته باشند، که حتی بعضا در لایههایی از مردمداریهای قبیلوی زیر سایه شرم به سکوت و ستیز مبدل میشوند. با این حال، نظر من درمورد شخصیت اصلی داستان یکی نیست. گاهی به نظر میرسید که او مردان را نه بهعنوان انسانهایی با احساسات و زندگی مستقل، بلکه بهعنوان وسیلهای برای رسیدن به هدف خود میبیند؛ مردانی که انگار فقط به یک لمس او بند هستند. اما نمیتوان داستان را به همینسادگی قضاوت کرد. شاید نویسنده عمدا میخواهد نشان دهد که وقتی جامعه از زنان انتظار دارد حتما مادر شوند، چگونه ممکن است روابط انسانی نیز زیر سایهی این انتظار قرار بگیرند. این وارونگی وضعیت زنان و مردان در داستان «۴۸ ساعت» مرا دوباره به فکر انداخت که گاهی خود زنان نیز ممکن است دیگران را به همان نقشها و کارکردهایی محدود کنند که جامعه برای خودشان تعیین کرده است.
2 020
میخواهم فرصتها تنها محدود افغانستان نباشد ( اگرچه اینطور نیست و تمام زنان از همه جا میتوانند به این برنامهها اقدام کنند) اما اگر ایده دیگری دارید یا نیازی که بتوانیم از طریق کانال فرصتها رفعش کنیم خوش میشوم صحبتهایتان را بشنوم.
2 020
فرصتهای جدید ماه اکتبر را بررسی کردم و از امروز تا فردا در این کانال پست میشوند:
https://t.me/learnaf
2 020
«لحظهها که میگذرند، نمیگویم باطل سپری شدهاند. صدای گنجشکهایی که از دور دست در سکوت اتاق، پشت این میز میشنوم دلم را روشن نگه میدارند و آهسته برای عمری که پیش رو دارم، تاریخ میسازم.»
- کابل، خزان ۱۴۰۵
2 020
کتاب ناشاد را هم امروز تمام کردم. احساس میکنم غم یک ملت را تا پای کوههای پامیر به دوش کشیدهام. روحم را سنگین کرده، ناشادم کرد.
2 020
در تاریکی قیدک مویت را پهلوی چادرت میگذاری. موهایت را با دستهایت میگیری و باز میکنی و میاندازیشان روی شانههایت. مویهایت به کمرت میرسند. دلت میشود موهایت را کوتاه کنی، دلت میشود موهایت را بچهگانه قیچی کنی… اما دفعهی پیش هم که میخواستی موهایت را قیچی کنی بوبویت نمانده بود. قیچی همانطور در دستت مانده بود. بوبو قیچی را از دستت گرفته بود.
بوبو گفته بود: «موی نَمود زن است. باز چی فرقی است بین زنها و مردها…» گفته بود:«نمود زن به همین مویها است. خودت را کولی نساز. گفته بود:« زن بیموی مثل باغ بی درخت است.»
- از متن کتاب «ناشاد»
محمدحسین محمدی
2 020
اینجا دختران افغان هستند که در ایران نتوانستند بعد از اتمام دوره مکتب دیپلم بگیرند؟ لطفا برایم پیام بگذارید.
https://t.me/HarfChatBot?start=543499909752
2 020
واقعا داشتن زبان مشترک احساس همدلی را هم با خود به همراه دارد. امیدوارم همیشه همینطور بماند برای ما و تاجیکستان نیز.
2 020
به عنوان یه ایرانی معاشرت با شما خیلی برام حس عجیبی داره
به یک زبان صحبت میکنیم و از هم هستیم ولی نیستیم
ولی این که زبان مشترک داریم خیلی خوبه خیلی دوستش دارم
