ar
Feedback
دیدمَه

دیدمَه

الذهاب إلى القناة على Telegram

سرزمین من کی غم تو را سروده؟ ID: @youarezo ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=543499909752

إظهار المزيد
1 748
المشتركون
+1624 ساعات
+8567 أيام
+85030 أيام
أرشيف المشاركات
معلم صنف ادبیات‌مان یک باری گفت: «من هنوز واقعا نمی‌دانم بسته شدن این مکاتب به خیر شما بود یا به ضرر؟ چون این دانسته‌های شما را ما در دوران دانشگاه نمی‌دانستیم و بسیار فضای بسته‌ی داشتیم، اما امروز شما بهتر و بیشتر از ما می‌دانید که قابل تأمل است.» پ.ن: معلمم در دوران جمهوریت در دانشگاه امریکایی افغانستان لیسانس می‌خواند.

من فکر می‌کنم بزرگ‌ترین عامل آزادی خواهی یک جامعه در برابر چنین حقوق‌های تحصیل است. امروز داشتم فکر می‌کردم ای کاش یک روندی شکل بگیره تا بیشتر مردم و دختران افغان با زبان انگلیسی آشنا شوند. که شدند البته. مشاهدات عینی بنده در کابل نشان می‌دهد که زنان و دختران بیشتر از قبل علاقمند تحصیل و بدست آوردن آنچه که ندارند هستند و این خوب‌ست.

‌ شجاعت، مقاومت، خون.
‌ شجاعت، مقاومت، خون.

از جمله چیز‌های تعجب‌‌آور و دوست‌داشتنی که گاها برمی‌خورم همین ارتباطات و نشانه‌های نزدیک ‌هم‌زبانی است. مثلا چند وقت پیش که رفته بودیم روستایی دور در مناطق مرکزی افغانستان، آن روستا کرمان نام داشت و حتی رستورانی هم به آن نام دیدم. در پاسخ به این موضوع دوست دیگری از ایران گفت ما هم شهری داریم به نام هرات.

https://t.me/didemah/12973 ما هم کرمانجیم، و میگیم پشک به گربه

https://t.me/didemah/12973 ما هم تو آذری میگیم پیشیک🥰😂

Lovely creatures.
Lovely creatures.

و در اینجا گربه نمی‌گیم. می‌گیم پِشک.

و شاید جالب باشد بگویم امروز صبح با حمله مادر‌گربه‌ی نیز مواجه شدم که قصد داشتم بچه‌اش را به او برگردانم. چنان چنگم زد و گریختم که تا حالا قلبم می‌تپد وقتی به شجاعتش فکر می‌کنم. البته باید بگویم من حتی تاپی پوشیده بودم که روی آن بچه‌ گربه‌ی داشت ( مدافع حقوق گربه‌ها هستم) دوستم گفت شاید فکر کرده من هم گربه‌یی بودم و ترسیده. به هر حال در روز مادر درسی برایم شد که دیگر یادم نمی‌رود.

در این گیر و دارها امروز، روز مادر در افغانستان است. خواستم بگویم حقیقی‌ترین مبارزی که تابحال در زندگی‌ام شناخته‌ام مادرم بوده و او مرا با عکاسی از روز‌های نخست تولد آشنا کرد. روز‌تان مبارک مادران گرامی.♥️

دارم با دوستان ادبیاتی افغانستان و استاد‌هام روی یک فهرست ادبیاتی خوب کار می‌کنم تا دوستانی که اینجا هستند استفاده کنند و تنها کسی که از ادبیات افغانستان می‌شناسند؛ خالد نباشد.

https://t.me/didemah/12966 من عاشق کتابای خالد حسینی‌ام. بادبادک‌باز رو وقتی ۱۴ سالم بود خوندم، دو سال پیش هزار خورشید تابان رو خوندم و الان هم ندای کوهستان رو دارم می‌خونم. نمی‌دونم چطور بگم ولی قلمش خیلی واقعی و ملموسه. هر داستانی که ازش می‌خونم، سرم رو بالا می‌گیرم و به این فکر می‌کنم که توی قرن ۲۱، با وجود اینکه توی اکثر کشورها برابری هست و حقوق افراد مختلف جامعه به رسمیت شناخته می‌شه، هنوز هم یه گوشه‌ای از دنیا زن‌هایی مثل افغانستانی‌ها و ایرانی‌ها باید بجنگن و از جون خودشون مایه بذارن تا به ابتدایی‌‌ترین حقوق انسانی و اجتماعی خودشون برسن. غم‌انگیزترین اتفاقیه که می‌تونه رخ بده.

ده صفحه است و لینکش کردم. یک فضایی مخالف فضای بادبادک‌باز ایجاد می‌کنه در ذهن خواننده. این بار یک هزاره مورد تهاجم نیست بلکه یک پشتون.

‌ سلام میشه راجب اون دوتایی پشه که گفتین معلومات بدید مه بادبادک باز خواندم ولی او را نی

نظریه محبوب: هر کسی که تابه‌حال بادبادک‌باز را خوانده است، حتما باید «دوتایی پشه» از محمد آصف سلطان زاده را نیز بخواند.

عکس‌هایی از زمستان پارسال تداعی خاطرات
+7
عکس‌هایی از زمستان پارسال تداعی خاطرات

قلم قوی و زیبا دوست عزیز‌مان. باعث افتخار است موجودیت چنین زنان مبارزی در بطن جامعه‌ی ما.

‌ دیروز تعداد غیرحاضرها قابل توجه بود، و آن‌هایی هم که حاضر شده بودند، شکایتشان بلند بود که رخصت کنید که خانواده‌هایمان نمی‌مانند. اوضاع خراب است. مجبور شدم بپرسم: «راه حل چیست؟ رخصت کردن و در خانه نشستن؟» و بعد ادامه دادم: «فکر می‌کنید وظیفه‌تان در چنین شرایطی چیست؟» از سوالم شوکه شدند، انگار اولین بار بود کسی با تاکید بر ضمیر مخاطب، مستقیما نقش اجتماعی و عاملیت و تاثیرگذاری آنان را در جامعه تذکر می‌داد. سکوتی طولانی برقرار شد و در نهایت دهان‌های نیمه‌باز و نگاه‌های متحیر و کلافه‌شان می‌گفت: :تو بگو! تو خیر سرت معلمی.» تا خواستم جواب بدهم، دیدم خودم هم دست‌کمی از دخترها ندارم. من هم به یکباره سیستم ذهنی‌ام قفل کرد و ساکت ماندم و بعد به فکر فرو رفتم که من به عنوان یک معلم در چنین شرایطی به این دخترها چه می‌توانم بگویم؟ چه راهی را می‌توانم نشانشان دهم؟ ما در برابر قدرت حکومت و اقتدار خانواده‌ها و سیطره‌ی سنت‌ها و فرهنگمان چه کاری از دستمان ساخته است؟ آیا فریاد زدن و شرکت در تظاهرات و ابراز خشم و اعتراض، عاملیت و اختیار و شأن انسانی‌مان را به ما بازمی‌گرداند؟ آیا می‌تواند به مردان‌مان بفهماند که مرد بودنشان مجوز دخالت‌ در شخصی‌ترین امور زنانه نیست؟ چنان که هیچ زنی در امور شخصی و نحوه‌ی لباس پوشیدن و اصلاح ریش‌ آنان دخالت نمی‌کند. آیا امواج فریادهایمان این درخت تنومند تبعیض و تضعیف را خواهد لرزاند؟ درخت تنومندی که ریشه‌ها و شاخه‌ها و میوه‌هایش در رگ و گوشت و قلب و مغز خود ما زنان و دختران هم رخنه کرده است. ما زنانی که هنوز بر اساس معیار حجاب درباره‌ی هم‌جنسان‌مان قضاوت می‌کنیم، مایی که رفتار حاکمیت را با دختران بی‌حجاب یا بدحجاب تایید می‌کنیم، مایی که همچون مادران‌مان، به دنیا آوردن چند دختر پیاپی را عیب و نقصی زنانه می‌دانیم، چگونه می‌توانیم معترض شرایط موجود باشیم؟ به دخترها بگویم در برابر چه چیز بشورند؟ در برابر رفتار ماموران امر به معروف و نهی از منکر یا در برابر خانواده و فرهنگ و جامعه و تاریخ‌شان؟ به کدام پشتوانه‌ بگویم به میدان‌ها درآیند؟ به پشتوانه‌ی نخبگانی که در پس تمام ژست‌های روشن‌فکری‌ و تحصیل‌کردگی‌شان هنوز زن را «ناموس» و متعلق «غیرت» مردان و سرکوب زن را مبنای اثبات مردانگی و دفاع از آن می‌دانند؟ و یا آنان که ظاهر زن را ویترینی می‌بینند برای نشان دادن توسعه‌ی صوری جامعه و اثبات سرسپردگی به قدرت و افسون فرهنگ غرب؟ بعد دیدم من به عنوان یک معلم کار چندانی از دستم ساخته نیست. نمی‌توانم دخترها را در چنین جامعه‌ی بسته، سنتی و حساسی، به تقلید از انقلاب‌های زنانه‌ در دیگر کشورها دعوت به اعتراض و مبارزه کنم. نمی‌توانم روحیه‌ی سلحشوری و قهرمانی و ‌شور و شوق جوانی‌شان را بی‌محابا تحریک کنم. نمی‌توانم به آن‌ها امیدهای غیرواقعی و وعده‌های رویایی بدهم. نمی‌توانم دختری را که هنگام خارج شدن از خانه، در سرک‌های عمومی، ماموران امر به معروف، در کوچه پس‌کوچه‌ها جوانان هرزه‌ی مردم‌آزار و در خانه، پدر و برادر سختگیرش جلوی راهش را گرفته‌اند، دعوت به مبارزه کنم که او هر روز در حال مبارزه‌ای بی‌امان است. دیدم تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که خوب فکر کنم و دخترها را هم وادار کنم که قبل از انجام هر کاری به خودشان به جامعه‌شان، به تاریخشان، به مردان‌شان، به زنان‌شان، به آینده‌شان، به کشورشان، به دین‌شان، به سنت‌هایشان، به قومیت‌ها و فرهنگ‌شان خوب فکر کنند. خوب بخوانند، خوب بنویسند، خوب گفتگو کنند تا در نهایت از دل این تاریکی روزن نوری باز شود و راه، خود را نشانمان دهد. راهی که خودمان از میان کوهستان‌های صعب‌العبور همین سرزمین کشفش خواهیم کرد و پیچ و خم‌ها و پستی و بلندی‌هایش متناسب با جغرافیا و تاریخ و هویت خودمان است و قرار است رد پای خود ما تا ابد برای فرزندانمان بر آن باقی بماند.

برای اطلاعات بیشتر درمورد جبهه آزادی به اینجا رجوع کنید.
+2
برای اطلاعات بیشتر درمورد جبهه آزادی به اینجا رجوع کنید.

صبح بخیر یک خبر‌هایی برای این صبح زیبا آوردن برایتان:)