fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

رفتن به کانال در Telegram

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

نمایش بیشتر
1 368
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-2830 روز
آرشیو پست ها
تکستای اینجا>

بعضی از ادما متعلق به همدیگه ان حتی اگه به هم نرسن.

زندگی مگه چقدره که اعصاب خودمون رو خورد کنیم!

در نهایت هم،کنار ادمی بمونید که باهاتون جنگ اعصاب راه نمیندازه. و سلامتتون از همه چیز براش مهمتره.

من صادقانه نوشتن رو دوست دارم و متن های اینجارو هم به همین علت می‌پسندم>

دیالوگ هایی که میزاره>

Repost from Kim ice cream
چرا مینویسم؟ چون انسان‌ها برای درد و رنج ظرفیت بالایی دارن و زمانی که این ظرفیت هم به آخر میرسه کلمات روی کاغذ ظاهر میشن.

از تولد تا مرگ، زمان با دیوارهای ناملموس‌اش احاطه‌مان می‌کند. اکتاویو پاز

امروز با یکی که فکر میکردم خیلی خیلی آدم سمی هست هم کلام شدم بحث پیش اومد و اون فرد گذشته‌ش رو برام تعریف کرد، اتفاقاتی که از سر گذرونده بود، سه دقیقه اول به حدی سرم داغ کرد از مظلومیتش توی اون اتفاقات که نا خودآگاه قطره اشکی از چشمم خودش رو انداخت رو گونم، مات و مبهوت شده بودم و حالا فهمیده بودم علت تمام اون دیوارهایی که دور خودش کشیده بود، حالا انگار همه چیز باهم جور در میومد، حالا فکرمیکنم بزرگ ترین نشانه بلوغ همدلی و درک کردن میتونه باشه سخته‌ها اما یادمیگیری حتی کسانی که بزرگترین آسیب رو تو زندگی بهت زدن رو درک میکنی، شاید نتونی ببخشی!! اما میتونی بفهمی‌شون، میتونی بهشون حق بدی، میدونی انگار که میفهمی صرفا اونها آدمای بدی نبودن، خودش در وصف کسی که اونهمه بلا سرش آورده بود گفت:” آدم بدی نبود فقط زندگی کردن رو بلد نبود“ و این حرف مدام داره تو ذهنم تکرار میشه، کی‌میدونه که ماها چی‌ رو از سر گذروندیم، کی‌میدونه جز خودمون!

قربان چشم‌های مهربانت بروم؛ استقامت کن!

وجود تو مهمه برای هرکسی هدرش نکن

اگه اونا بهت حس «مهم نبودن» میدن، تو بهشون حس «وجود نداشتن» بده.

شاهکاری از نویسنده کتاب قلعه متحرک هاول🤌🏽

Repost from Gisou‌ Book📚
همیشه فکر می‌کردم تو قفس زندونی شدم... هیچ کاری جز کتاب خوندن نداشتم تا اینکه یه روز عمه‌ی بزرگم به خونه‌مون اومد و خبر عجیبی
+1
همیشه فکر می‌کردم تو قفس زندونی شدم... هیچ کاری جز کتاب خوندن نداشتم تا اینکه یه روز عمه‌ی بزرگم به خونه‌مون اومد و خبر عجیبی داد: یه غده تو سر عمو ویلیام جادوگر پیدا شده و حالا پری ها قراره ببرنش تا درمانش‌ کنن!! حالا یه فرصت داشتم که برم مواظب اون خونه جادویی باشم✨

اینجا کلی کتاب فانتزی بر اساس سطح زبانت میتونی پیدا کنی>