fa
Feedback
ڪـــافہ متــنے️📚

ڪـــافہ متــنے️📚

کانال بسته

⇝❥❀ ﷽ ❀❥⇜ متنی🤓 فکاهی😂 اشعار ناب✍🏻 آهنگ های جدید و عالی♥️ رومان و داستان📚 و نخستین منبع نشر رمان های اسرا تابش👩🏻

نمایش بیشتر
1 417
مشترکین
+124 ساعت
+97 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
تقدیم تان🤍 🌱@Kafematni021🌱

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_30 مهرماه: داشتیم غذا می‌خوردیم که بابا گفتن بابا: کجایه آرمان مادر: سر درد بود گفت مر صدا نکنین به غذا خورده بابا: خب ببر به اتاقی بریو مهرماه وخی مه: باش رفتم بالا که غذا بردم بریو در وا کردم وا نشد تک تک کردم آرمان: کینه مه: منم وا کن چری قلف کردی چند دقیقه ایستاد شدم تا خان صائب بیامادن وا کردن مه: ای غذا ها به ت آوردم سر میز نمادی آرمان: امممم صدای .رفته معلوم‌ میشد  مه: آرمان چی شده ای اواخر خیلی حال تو خوش نیه ناراحتی از چشم ها تو غم میباره چی شده لالا آهسته آهسته پیشی رفتم دم پنجره ایستاد بود آرمان: مه ههه نی مه: ها تو آرماااااااان آرمان:امممم یک دم دیدم داره گریه میکنه قلبم درد کرفت آرمان داره گریه میکنه ؟ حتی باوریو ب مه سخت بود اصلا غیر قابل باور بود 😳 مه: تو خوبی؟ آرمان: ها مه: داری گریه میکنی😳 آرمان: نه ماستم بگم مه کورم نگفتم چون حالی خوب نبود مه: مای راجبی حرف بزنیم؟ آرمان: نه ممم کِش ندادم چون خوب نبود باشه صبا میپرسم از او مه: مای بغل کنم تور؟ آرمان: اممممم واقعا نیاز داشت به بغل کردن کمی‌گریه کرد مه: میگی‌ چی شده؟‌ آرمان: حوصله ندارم یعنی واقعا چی شده که به ایته روزی افتاده ای اواخر جدی جدی تغییر کرده بود مه: غذا خو بخور میفهمم از صبح هیچی نخوردی باز صبا اگه خاستی گپ‌میزنیم در باره ای اشک ها ت. و دگه او مروارید ها نریزی خو؟ ناراحت هم‌نباش هرچی‌باشه خوب میشه آرمان: فک نکنم خدای خیلی کنجکاو شدم چی‌میتونه باشه قضیه دختر که اصلا نیه چون آرمان حتی سلام به زور میکنه با دخترا چی‌میتونه باشه شاید از شرکت باشه یا شفا خانه مچم واله فعلا نیاز داشت یک چیز امید وار کننده بگم مه: هیچ چیز غیر ممکن نیه استراحت کن لالایی آرمان: باش تشکر بیرون شدم از اتاق تا نصف شب ذهن‌ درگیر ای بود که چی کار شده آرمان مه کریه میکرد 🥺 به صد زور مر خواب برد صبح زود وخیستم حمام کردم یک دلشوره خیلی عجیبی اما شدیدی داشتم خود خو به بیخیالی زدم رفتم بیرون که دیدم ای صبحانه مادر به دهن بچه ناز دانه خو میکنن بچه ۲ ساله بگم‌بهتره ههههه مه: بگیریم آزی محبت ها مادر پسری به دهنی کنین آخه ای ناو چوشک به دهنه خورده نمیتونه 😐 آرمان امیته خور قواره میکرد سوختم گرفت یک دم اتقاق دیشب یادم افتاد ماستم دهن وا کنم که متوجه شدم مادر هم هستن اینجی بااااا افتاد تا بیایه اوفففف

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_29 داشتم‌ میرفتم و به رویا فکر می‌کردم یارب حالی خوبه خدایا همیشه خوشحال باشه 🥺 هیچ وقت درد و رنج‌نبینه به کسی که دوست داره هم برسه کاش مه میبودم او ولی اصلا معلوم‌نمیشد که مر دوست داشته باشه آخه به یک بار دیدن منم که عاشق میشم‌نه بقیه ای ساعته نگاه کردم ۸ و ۸ دقیقه بود خودی خو گپ‌میزدم که یک دم صدا بودق شد هم‌سر خو بالا کردم که یک دفعه گی شیشه ها موتر بشکست و موتر چپه شد تا امينجی بفهمیدم دگه نفهمیدم....... #آیماه: صبح با یک‌ دلشوره خیلی بدی بیدار شدم رفتم‌حمام کردم طرف خو نگاه کردم‌ بترسیدم اصلا از او آیماه چند ماه قبل خبری نبود بیرون شدم رفتم رو تخت خو بشیشتم ساعته نگاه کردم ۸ و ۷ دقیقه بود امروز دیر وخیستم‌ هم نمازه خواندم پس خواب شدم به امو خاطر دیر شده حالی مه دگه وقت ها خواب نمی‌شدم  امروز هم ۴ شنبه یه آخر هفته شد انی هر  دقیقه دلشوره مه بیشتر میشد چری ایته میشم‌ ساعته نگاه کردم‌۸ و ۸ شد یک دفعه گی قلب مه تیر کشید و چهره مافیا جلو چهره مه آمد آخخخخ چری ایته شدم شروع کردم به گریه کرده خدایا اوه اور کاری شده نه نه نه خدایا 😭 خدایا چی کار میشه از او نباشه خدایا لطفا هر کار کردم اشکا مه نستاد نه نه منفی فکر نکن آیماه  اصلا تو چی میفهمی که بخاطر اونه شاید بخاطر بورسیه تو هس یا دگه چیز منفی فکر نکن رفتم رو خو بشوشتم دستا مه میلرزید چند تا نفس تازه کردم رفتم بالا هیشکی نبود عجب کجا رفتن اینا دلم هیچی نماست بخورم پس رفتم پایین اصلا چره ایته شد مکه یک بار اور دیدم‌ چره همچی ایته درهم شد ! مه که خوب بودم زندگی آرومی دیشتم .. چره باید به خاطر یکی دیگه همچین حالی دیشته باشم ! با ای که خودخو سرزنش میکردم ولی بازم دلمه دلتنگی بود مافیا حالی چی حالی داره .. نمیفهمیدم اسم ای حال و حس ها عجیب خو نسبت به مافیا چی بزارم .. ولی اسم ای حال مه بیقراریه فکر نمیکردم روزی نسبت به آدمی جز خانواده خو همچین حسی دیشته باشم ! حداقل مهم اینه که دیگه میفهمم چی کار از مه بر میایه .. خدایا میفهمم مایی صبور بودن مه معلوم کنی سعی میکنم بازم به امتحان تو موفق باشم فقط از تو خوشی مافیا مام و موفقیت خودمه تو تنها امید منی تا ای حال خو بهتر کنم ! خودخو امیدوار کردم و دل خو با چیزهایی که به ذهن خو ساختم بهتر کردم .. مه هیچوقت دختری نبودم که به حال بعد خو بیشتر با حس ها بد خودخو ببازم .. همیشه سعی کردم امیدی به دل خو بکاروم و ایندفعه هم موفق شدم و خودخو تشویق کردم با اییکه کنج دل مه غم چندین ندیدن مافیا بود ولی بازم امید ساختم .. میفهمم که باید با غم یا امید بلاخره ای راه پیش ببرم ! در حالی که رو تخت خو نشسته بودم و درگیر ای فکرا که نگاه مه به کتابا درسی مه خورد .. یاد مه از رویا و هدف دیگه مه افتاد ! نباید با یک تلنگر بد هدفا دیگه خو فراموش کنم ..  ‌‌‌‌ شروع کردم بع درس‌ خوانده دلشوره مه بیشتر می‌شد ولی به رو خو نمیاوردم.....

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_28 #آرمان: با صد بدبختی و سر دردی شدیدی از خواب وخیستم رفتم یک دوش آب سردی بگرفتم لباس ها خو عوض کردم موها خو یک برس سرسرکی بکشیدم دگه وقت ها هزار رقم ژل و اسپری میزدم حالی🙂❤️‍🩹 رفتم پایین مادر: نی تور یک کاری بشده... مه: چی کار مایه بشه مادر جان؟ مادر: مچم خودتو بهتر میفهمی چی کار شده ولی یک کاری بشده مه: دل جم‌باشین هیچ کار نشده مادر: امیدوارم بیا صبحانه بخور بخاطر مادر رفتم سر میز بشیشتم که باز بیشتر گیر میدادن چی‌کار شده تور مادر: چری بازی میکنی خودی نا بخور صبر دیدم بیامادن‌ پیش مه بشیشتن مادر؛ وا کن دهن خور مه: مادر جان مه فدای شما شم میخورم خود مه به زحمت نکنین خور 😁 مادر: اوه از دست مه نمیخوری؟ مه: استغفرالله ای چی گپه مه از خدا مم هست مادر: پس وا کن دهن خور مادر شروع کردن ای به دهن مه میکنن🥹😂 مهرماه: بگیریم آزی محبت ها مادر پسری به دهنی کنین آخه ای ناو چوشک به دهنه خورده نمیتونه 😐 مادر: گپ نزن بیا بخور صبحانه خور مه هم خور 😌 ایته میکردم طرفی حسودیو شد 😂 مه: تشکر مادر جان دست شما درد نکنه مادر: نوش جان تو بچه مه مه: مه برم دگه مادر: تو کی بخوردی بشین مه: نمایم بخدا امونای که شما دادین هم خاطر دست شما بود که خوردم مزه داد 🥰 مه: خداحافظ رفتم سمت موتر حرکت کردم دقیقا دم رستورانت خو که رویا بود رفتم ته شدم رفتم داخل گارسون: سلام آقا آرمان خوش آمادین مه: تشکر رفتم بم میزی که او روز شیشته بود دقیقا بم امو چاوکی بشیشتم رویا کجای 🥺 خیلی خیلی تور دوست دارم چی میشه یک بار دگه هم تور ببینم تقریبا نیم ساعت اونجی بودم رفتم یک چکی هم بکردمم حساب ها ووو حرکت کردم طرف شرکت

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_27 رفتم یک دوش آب سردی بگرفتم سر گیجه هم خیلی داشتم رفتم بالا هم داخل شدم دیدم همه طرف هاکان سیل میکنن هاکان‌هم لپتاپ رو پاهایونه عه بورسیه مه رفتم سمتینا کسی متوجه مه نشد تا مه: بیاماد همه طرف مه سیل کردن مادر: چری چشم ها تو سرخه 😱 بااد کرده بیخی میایه جواب بورسیه تو دگه نمایه گریه کنی هههههه فک میکنن درد مه از بورسیه هست نمیفهمین مادر 💔 دختر شما عاشق شده 😅 بابا: چری گریه کردی؟ چی‌بگم خدایاااا تا ماستم دهن وا کنم که هاکان گفت هاکان: بیاماد یا الله قلبم شروع کرد به زدن دست و پل مه میلرزید مه: و.و.‌وا کن هاکان: باش برفتم دویده بشیشتم پیشی آرسام و بابا و مادر هم با استرس طرف ما میدیدن شروع کردم به خواندن دعا قنوت هاکان: قبول شدییییییییییییییی مه: هههههه شوخی میکنی؟؟؟😃 هاکان: نه بخدا انی چشم هه خو وا کردم از اودم‌ چشم ها مه بسته بود خواندم و شدد 🥹 مه: بلاخره شددوددوووووووووو یو هوووووو بعد آزی که جیغ ها خو کشیدم هم طرف خوانواده خو سیل کردم لبخندی مه گم شد مادر: میری یعنی؟ مع: قول میدم مادر زود زود بیام شروع کردن به گریه مم نتونستم جلو گریه ها خو بگیرم گریه کردم غم از داخل چشم ها بابا موج‌میزد بمرم آلا مه ارزش ناراحت شدن شمار ندارم🥲 مه: ناراحت نباشین حمالی کو نمیرم آرسام: بری خودی کی بگیرم خور؟. اشک ها مه باز شروع به ریختن کردن . مه: لالای نکن دگه ایته هاکان: بیا بغل لالا خو برفتم همه بغل کردم بعد از آرام‌کردن همه گی خداحافظی کردم رفتم پایین هم دره بسته کردم بم پشت در بشیشتم زانو ها خو بغل کردم و شر ع کردم به گریه کرده بخاطر عشق خو خوانواده خو وطن خو زار زار اشک می‌ریختم از همه بیشتر قلبم درد میکردم بخاطر ایکه از عشق خو دور میشم درسته نزدیک هم‌نبودم ولی فقط می‌فهمیدم داخل یک شهر هردو ما نفس میکشیم ولی حالی دور میشم از او او هم نه فقط یک شهر یک کشور.......... چقدر درد دارم 💔 رفتم‌وضوح گرفتم نماز خواندم و بشیشتم پیش خدا به دعا کرده و گریه کرده خب که آروم شدم رفتم دفتر خاطرات خو ورداشم هر شب یک‌جمله نوشته میکردم قلمه ورداشتم شب چهل و یکم: ((بی تو من را یک نفس آرام نیست.)) رفتم رو تخت خو گریه کردم و نفهمیدم کی مر  خواب برد................

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_26 #آیماه: روز ها با خوبی ها و بدی ها خو مثل باد می‌گذشت حس مه نسبت یه مافیا خیلی شده شب روز فکر میکنم و از او دختر شوخ و بر گپ هم چیزی‌نمونده فقط انتظاریو میکشم بعضی روز ها به بهانه میرم دم امو رستورانت میگم بلکم اور ببینم ولی نیه 💔 با یک سر درد شدیدی از خواب وخیستم رفتم دست و رو خو شستم حوصله مه ای روزا به ۰ رسیده هیچی حوصله ندارم امروز ام از بی حوصله گی حمام نکردم یک دل شوره خیلی بدی هم داشتم چون آمروز جواب ای که قبول شدم به بورسیه آمریکا به دانشگاه (        ) سند دوازده خو بگرفتم و به او بورسیه آمریکا اپلای کردم رفتم سمت درس ها خو به امتحان کانکور هم‌چیزی‌نمانده بعد از خواندن درس رفتم بالا مادر: چری نمادی. صبحانه بخوری مه: نماستم سیر بودم مادر: حالی بخور مه که حوصله هیچی نداشتم حتی غذا خوردن 😁💔 مه: بخوردم یک کیکی داشتم به اتاق خو خدایا مر ببخش که دروغ گفتم 🥺 خیلی استرس داشتم هم از ای بورسیه هم از امتحان کانکور هم غم قلب مه یک‌طرف کلا ای روزا خیلی سختی می‌گذرانم حالم هیج خوب نبود برفتم پایین هاکان داخل اتاق خو بود امروز چمعه یه تک تک تک هاکان: بیا مه: هاکان بیاماد ؟ داخل لپتاپ هاکان جواب میایه هاکان: نه والا تا شب وقت داره صبر کن دکه مه: امممم رفتم اتاق خو به آینده مبهم خت فکر میکردم مافیا مه خوبه یارب؟ با یاد او بغص کردم کردم ای روزا هر روز بغض می‌کنم و اجازه نمیدم به اشک ها خو که بریزن ولی ولی دگه نمیتونم اجازه ریختن دادم به اشک ها خو گریه کردم دقیقا هر شب بخاطر او اشک‌میریزم نمیفهمم کی مر خواب برد با گلو درد شدید دل درد سر درد شدید وخیستم برفتم دم‌ آینه چشم ها مه خیلی سرخ شده بودن یعنی هیچ‌وقت کسیر لایق اشک ها خو نمیدیدم البته پسر ولی چی شد؟ یعنی ارزش ای همه اشک و غم و درد و دل تنگی داره؟ ها🥺 داره

#ذکر_روز_سه‌شنبه📿 یا اَرْحَمَ الرّاحِمین ای مهربان ترین مهربانان 🌱@Kafematni021🌱

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅 #تابستان☘️ #اسد🌷 #سه‌شنبه🤍  1405/5/6 🌱@Kafematni021🌱

تقدیم تان🤍 🌱@Kafematni021🌱

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_25 از شفا خانه بیرون شدم رفتم خونه رأسا رفتم اتاق خو لباس ها خو بیرون کردم و به غم های که به ای ۳ ۴ ماه خوردم فکر کردم رویایم چقدر ناب بود چقدر ماهر بود به دزدی کردن قلب ای مرد بدبخته چی میشد میدیدم اور هر روز میرم دم کرسیو ببینم اور بلکم ولی نیه بغض کردم ههههه بخاطر یک دختر حتی بغض هم کردم رفتم وضوح گرفتم نماز خواندم و اشک ریختم بخاطر حسرت عشق خو عشق ممنوعه خو درد عشق ، و هرچی دگه درسته مرد هستم ولی از سنگ که نیم هستم‌؟ نیم خب اشک ریختم که صدا در شد خدایا دگه مه: کینه مهرماه: منم وا کو چری قلف کردی مه چی کار کنم حالی پنجره وا کردم دویده رفتم دره واردم رفتم دم پنجره ایستاد شدم پشت طرف مهرماه بود که چشم ها سرخ مه نبینه مهرماه: ای غذا ها ب ت آوردم سر میز نمادی مه: امممم مهرماه: آرمان چی شده ای اواخر خیلی حال تو خوش نیه ناراحتی از چشم ها تو غم میباره چی شده لالا ای اشک های مزاحمممممممممممممممم خدایا مه تا حالی یک بار هم جلو یک نفری اشک نرختم خدایا نیایه پیش مه مه: مه ههه نی مهرماه: ها تو آرماااااااان مه: امممم مهرماه: تو خوبی؟ مه: ها مهرماه: داری گریه میکنی😳 آخخخخخخخخ دگه اوففففف مه: نه مهرماه: مای راجبی حرف بزنیم؟ مه: نه مهرماه: مای بغل کنم‌تور؟ مه: آمممممم🥺 واقعا نیاز داشتم به یک بغلی مهرماه: میگی‌ چی شده؟ مه: حوصله ندارم 🥲 مهرماه: غذا خو بخور میفهمم از صبح هیچی نخوردی باز صبا اگه خاستی گپ‌میزنیم در باره ای اشک ها ت. و دگه او مروارید ها نریزی خو؟ ناراحت هم‌نباش هرچی‌باشه خوب میشه مه: فک نکنم مهرماه: هیچ چیز غیر ممکن نیه استراحت کن لالایی مه: باش تشکر 🙂❤️‍🩹 برفت دره بسته کرد به زور چند قاشق بخوردم نماستم هیچی نماستم با صد بدبختی کمی‌ کارا شرکته پیش بردم بعد رفتم‌ سمت میز خو و کتابچه............. :) #شب‌چهل‌ویکم: (( هیچوقت حافظه خوبی نداشتم ولی ثانیه به ثانیه درباره چیزای های که باهات حرف زدم و وقتی باهات رو به رو شدمو حفظم.... :)) رفتم‌ سمت خواب ولی..... اگه دلت خوش باشه ۴ ساعت هم بخوابی برات کافیه، اگه نه ۲۴ ساعت هم بخوابی باز خسته‌ای... مسئله فقط یه چیزه، دل خوشی! که دل من خوش نیست........

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_24 #آرمان: روز ها در حال گذر بود مم هر روز بیشتر به رویا فکر. میکنم حس مه بیشتر شده میره خیلی دلتنگی هستم هر روز میرم دم‌کرس او بلکم ببینم اور ولی نمیبینم💔 از خواب با بی حالی وخیسیتم رفتم حمام کردم لباسا خو عوض کردم حوصله هیچی نداشتم رفتم پائین مادر: چری بچیمه هیچی خوشتیپ نکردی آنروز 🥺 انالی تیار کردی چی‌بگم مه: حوصله نداشتم مادری جان مادر: چرییییییییی خدایا مه: سر دردم مادر: به خاک شم آلا چری بریم داکتر 😐 مه: خدا نکنه مچم نه خودم داکترم‌ میفهمم به چی خاطره مادر جان مه میرم شرکت بعد شفاخانه که دیر میشه مادر: هنوز ۷ هست زوده بیا صبحانه بخور مه: نیه نمام میرم خدانگهدار حوصله هیچی نداشتم فقط ماستم یک جا خلوتی برم یک جا خلوتی بود رفتم امونجی موتره ایستاد کردم داخل موتر بشیشتم و غم ای قلب خو خوردم یعنی حالی چی کار میکنه ؟ خوشحاله غمگینه اصلا مجرد هست؟ مغز: ها مجرده چون ابرو هایو چینده نبود و حلقه هم نداشت مه: خووو. اصلا عاشق کسی هست؟ چقدر خوشبخته او شخص چقدرررررر💔 ۱ ساعتی بودم امونجی پس حرکت کردم طرف کرس رویا بلکم بیاییه 🥲 امونجی بستادم تا ۸ و تیم ۹ نماد نا امید رفتم شرکت هاکان: سلام مه: سلام هاکان: چی گپه هر روز بدتر شده میری امروز هم کو از او آرمان خوشتیپ خبری نیه مه: والا برار هیچی حوصله ندارم ....... هاکان؛ خوووو درد تور بفهمیدم مه: 😅 هاکان: یعنی واقعا اینقدر عاشقیونی که به ای حال رسوندی خور از او اتفاق تقریبا ۳ ماه شده مه: اهم ام اور. دیدم  قلبم شروع ‌کرد به زدن حس عجیبی داشتم خیلی نمیتونستم داخل چشم هایو نگاه کنم کلا ‌‌‌‌...... هاکان: میفهمم ای ها همه علامت عاشق شدنه 😁 مه: اممممم ۱ ساعت دگه هم بودم مه: مه میرم شفاخانه دگه خدانگهدار هاکان: باشه امروز بریم خودی هم اینجیر به میلاد میسپورم مه: باش برفتیم شفاخانه شروع کردم به کار مریض هم چانس بد مه خیلی بود ولی بازم حواس مه پرت میکرد🫠❤️‍🩹

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_23 #آیماه: رفتم بالا همه از سر مادر گرفته بابا هاکان تا سر آرسام همه کله هاینا ته گوشی بود 😐 مه: اهممم خانواده عزیز نفس هم‌ بکشین همه با گپ‌مه سر خو لالا کردن یک خنده کردن پس ته گوشی کردن که چشم مه به آرسام افتاد پس سر خو بالا کرد یک دم عههههههههههه یادم از کار صبح مه آمد خدایا چطور یادم رفت 😫 بخدا مر میکشه دویده رفت پیش بابا بشیشتم که دیدم مو ها نه از پشت مبل ای کش میشه رو خو دور دادم دیدم آرسام ای میگه خودی تو کار دارم و موها مه کش میکنه یک دم محکم کش کرد درد کرد مه: آخخخخخخ بابا با صدا مه نگاه کردن ک گفتن بابا: چی شد مه: امی آرسام خر مو ها مه کش کرد بابا: چری ؟ مه: مچم 🙄 آرسام: مچم؟؟؟؟؟ هان؟ مچم؟؟؟ صبح بابا آبرو مه ببرد پیش همسایه بابا: چی کار کرده قصه صبحه تعریف کرد و مادر و هاکان غل میزدن به ته خونه خود آرسام هم خنده گرفته بود 😂😐 بابا: آفرین بابا جو حقیو بگدیشتی کف دستی 🤣 آرسام: مه چی پس؟؟؟ 😐💔 مه: تو بشی سر جا خو راستی چی‌میگفتی خودی بچه همسایه 🤣 آرسام: مرگ هزار رقم دروغه به سر عم کردم که یک زره آبرو نداشته مه نرفت شیش ساعت بریو مقدمه چینی میکردم 😐 مه: ههههههههههه خدای قیافه تو دیدنی بود با شوخی و مسخرگی شب هم به پایان رسیدم مم قصد رفتن کردم به اتاق خو البته هنوز تا آمریکا خیلی مونده 😢 راستی صبا باید برم به مکتب که سند دوازده خو بگیرم بخیر تا ۱ ۲ بجه ها شیشته بودم درس میخوندم بعد رفتم‌سمت کتابچه خاطرات خو.... :) حالی داره چی‌کار میکنه مافیا مه ههه مافیا گذاشتم اسمیو 😁❤️‍🩹 خوب هست یارب مه اینجی دارم از غمی دیونه میشم او چی‌کار میکنه یارب مجرد هست ؟ ها دگه اگه نمیبود باد حلقه به دستی می‌بود اصلا کسی به زندگیو هست به قلبی و هرکی هست چقدر خوش چانسه🙃 قلمه ورداشتم و نوشتم....... شب اول: (( اگر می‌دانستی چقدر در فکرم قدم می‌زنی، حتماً از خستگی می‌نشستی.)) رفتم سمت تخت خو با کلی فکر و سناریو های که داخل مغز خو ساختم بلاخره خواب آمد سراغم...........

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_22 جای نمازه جمع کردم رفتم سمت کارا شرکت گه گاهی به رویا فکر میکردم 🥲 بری آخرین بار یک مروری کردم و تمامممم اوه ای هم بشد ادامه کارا شرکت هم بعد از ۸ بجه میکنم حالی ۷ هست برم یک سری به پاین بزنم خوب باش از خانه خو بگم ب شما خانه ما خیلی بزرگه یک ۷ طبقه هست طبق اول مهمان خانه طبق دوم خانه خود ما طبق سوم اتاقا ما خواهر برادر ها هست  طبق چهارم از مه هست ب گفته ماد مه وقتی عروس گل خو آوردم اونجی بشینه 🙄 طبق پنجم از برادر مه بود که به آلمانه او هم عروسی کرده یه یک دختری داره یک پسری دختری النا و پسری امید اونار خیلی مام ولی تا حالی ندیدم جای که مه آلمان بودم ناو عروسی کرده بودن مه مکتبه به آلمان خلاص کردم چند سمستر اول طب خورم به اونجی‌خواندم بعد آمدم اینجی و ادامه دادم طبق ۶ و هفت هم خالیه داخل حیات خیلی بزرگه وقتی داخل میشی یک در چوبی بزرگی داره اور که باز کنی داخل حیات میایی مثل یک باغی هست کلا گل و گلکاری کرده یه یک آبشاری هم به وسط هست پشت خانه ها یک استخر بزرگیه و روکار خانه سیاه و نخودی هست‌ سلیقه مه 🙄 طبقی کع انگار از منه پاین خانه و آشپز خانه یه بعد از زینه ها پیچ پیچی بالا میشی یک رده ۴ تا اتاقه و خلاص یعنی تقریبا مثل خانه ترکی ها زینه هام شیشه هست مهرماه امیته می‌ترسه بالا نمیشه میگه فکر میکنم هیچی نیه زیر پامه 😂 خوب بسه دگه رفتم پایین دیدم همه مشغول تی وی دیدن هست مم‌ که حوصله خود خور نداشتم پس به رد خو ورگشتم ماستم بروم بالا که حس کردم گوشنه یم رفتم کمی میوه ورداشتم رفتم بالا مشغول کار کردن شدم تا ۱ کار می‌کردم 🥴 کتابچه سیاه خو که خیلی خوش داشتم ورداشتم هیچ وقت ایر نماستم‌کسی دست بزنه وقت های که خیلی ناراحت بودم و خسته داخل ای شعر می‌نوشتم متن می‌نوشتم و هیچ وقت فکر ایرم نمیکردم که روزی به یک دختر داخل ای کتابچه چیزی بنویسم 🥲 #شب اول: دلتنگی‌ات در من مثل استخوانی جابه‌جا شده است؛ [ هر حرکت کوچکی دردش را یادم می‌اندازد..........] رفتم خواب شم و بعد از ساعت ها فکر کردن بلاخره مر خواب برد........

#هزار‌و‌یک‌شب..... #نویسنده‌_ماه #پارت_21 کار مه ساختیه بخدا دویده برفتم به اتاق خو درم قلف کردم رفتم از دم کلکین نگاه کردم که ای خودی بچه هنسایه گپ‌میزنه 😳🤣الاااااا آبرو نموند بریو خودی ای رختا و مو ها پور کیک خو به ته کوچه 😭🤣 رفتم حمام رو خو بشوشتم بیرون شدم از کار خو بشیمون شدم بخدا یارب چی‌گفته بریو برم پیشیو ؟ نه بخدا مر زنده نمیگذاره 😂 شروع کردم به درس خونده تا ۲ بجه بخوندم بعد رفتم وضوح گرفتم نماز خواندم خدایا لطفا به مه صبر بده 🥺 خدایا هیچ وقت فکر نمیکردم ک یک روز ایته دیوانه وار عاشق بشم🫠 چطور می‌توانم تحمل کنم ای چی قسم امتحانی هست پروردگارم 🥺 ( خدای من خدای قشنگ‌من! اومدم از خودم‌پیشت گلایه کنم...... من ضعیفم خسته ام تو امتحان منو آسون تر کن خدای من من حضرت یوسف نیستم این چاه عمیقه من حضرت ابراهیم نیستم این آتیش منو میسوزونه من حضرت یعقوب نیستم این غم‌منو نابود میکنه من حضرت یونس نیستم این تاریکی منو خفه میکنه من ناتوانم بهم کمک کن خدای من 🫠) جای نمازه جم کردم رفتم پس سراغ درس ۵ بجه ها بود وقت نماز عصر شد نمازه بخواندم چند ورق قرآنی خداوند قبول کنه بخواندم کمی به خو استراحت دادم نیم ساعتی یک چورتی بزدم بعد پا شدم رفتم بالا ..................__................ #آرمان: از شفاخانه بیرون شدم  رفتم خانه رساً رفتم اتاق خو به رو تخت خو دراز کشیدم خدایا جی‌میشد اور میدیدم 🥺 ب امی فکر ها بودم که اذان ها از چهار طرف بدادن رفتم وضوح گرفتم نمازه خواندم سلام دادم که یاد رویا افتادم <<از چشم من خيال تو بيرون نمى رود چه کردی با این‌ مرد.......>> خدایا لطفا خدایا لطفا صبر بده ب مه خدای من خدای مهربان من! اومدم از خودم‌پیشت گلایه کنم...... من ضعیفم خسته ام تو امتحان منو آسون تر کن خدای من من  مثل حضرت یوسف قوی نیستم این چاه عمیقه من مثل حضرت ابراهیم نیستم جسور نیستم این آتیش منو میسوزونه من مثل حضرت یعقوب نیستم صبر من تا او حد نیستن این غم‌منو نابود میکنه من حضرت یونس نیستم این قدر قوی نیستم این تاریکی منو خفه میکنه من ناتوانم بهم کمک کن خدای من خودت مهربانی خودت میبینی 🫠)

طرف بمه درخواست میده که او فالو کنم ولی خودیو فالو بک مر قبول نمیکنه؛ که مه استوری ها او ببینم او از مه نبینه🤦🏻‍♀️😂 کشته مرده تو نیم ملکه زیبایی 😉
بمه میگن سمیرا، نه دُهُل آسیا🤌🏻❤️‍🔥
🌱@Kafematni021🌱

طرف بمه درخواست میده که او فالو کنم ولی خودیو فالو بک مر قبول نمیکنه؛ که مه استوری ها او ببینم او از مه نبینه🤦🏻‍♀️😂 کشته مرده تو نیم ملکه زیبایی 😉 بمه میگن
سمیرا
نه دُهُل آسیا🤌🏻❤️‍🔥 🌱@Kafematni021🌱

#ذکر_روز_دوشنبه📿 یا قاضِیَ الْحاجات ای روا‌کننده حاجت ها 🌱@Kafematni021🌱

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅 #تابستان☘️ #اسد🌷 #دوشنبه🤍  1405/5/5 🌱@Kafematni021🌱

فیلم کمدی ایرانی📽 کفایت مذاکرات #جدید خیلی جالبه حتما ببینین🤍 🌱@Kafematni021🌱

تو شدی نورم💖 🌱@Kafematni021🌱