uk
Feedback
ڪـــافہ متــنے️📚

ڪـــافہ متــنے️📚

Закритий канал

⇝❥❀ ﷽ ❀❥⇜ متنی🤓 فکاهی😂 اشعار ناب✍🏻 آهنگ های جدید و عالی♥️ رومان و داستان📚 و نخستین منبع نشر رمان های اسرا تابش👩🏻

Показати більше
1 427
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
-3130 день
Архів дописів
فیلم یا سریال ایرانی خوبی و داستانی دارین معرفی کنین🤍

#ذکر_روز_دوشنبه📿 یا قاضِیَ الْحاجات ای روا‌کننده حاجت ها 🌱@Kafematni021🌱

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅 #تابستان☘️ #سرطان🌷 #دوشنبه🤍 1405/4/8 🌱@Kafematni021🌱

بی زحمت فالو کنین پیج برارمه به دوستا خو هم روان کنین🤍 هربار مه خواسته شما به جا میکنم ای بار شما لطف کنین🙂

باید از همان دور دوست دارت میماندم؛ از نزدیک، نا امید کننده بودی عزیزِ من..🥲❤️‍🩹 🌱@Kafematni021🌱

چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند غصه ها فانی و باقی تو بخند گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند:) باز اگر نشد سازی بزنین برقصین😐🤦🏻‍♀️😂 🌱@Kafematni021🌱

فدایت بهترین و مهربان ترین خاله دنیا 😘♥️😘♥️😍 تشکر سمیر گلی مه بابت زحمات شیرین ات 😘🙏

عشق خاله خو😍 عزیزدل مه🥰 بخیررر به دنیا بیایی دختر قشنگ ما🫶🏻🧿♥️ Sodabe & Omid 🌱@Kafematni021🌱
+4
عشق خاله خو😍 عزیزدل مه🥰 بخیررر به دنیا بیایی دختر قشنگ ما🫶🏻🧿♥️ Sodabe & Omid
🌱@Kafematni021🌱

#ذکر_روز_یکشنبه📿 یا ذَالجلالِ وَ الاِْکرام ای صاحب جلال و بزرگواری 🌱@Kafematni021🌱

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅 #تابستان☘️ #سرطان🌷 #یکشنبه🤍 1405/4/7 🌱@Kafematni021🌱

سفر كن به هيچكس هم نگو! ‏یک رابطه عاشقانه را زندگى كن و به هيچكس هم نگو! ‏شاد زندگى كن و به هيچكس هم نگو! ‏آدم ها ‏چيزهاى قشنگ را ‏خراب می‌کنند...🥲 🌱@Kafematni021🌱

روز خلقت در گِلِ ما شوقِ دیدارِ تو بود از همان آغاز ما را ڪم تحمل ساختند ....🤍 🌱@Kafematni021🌱

شب شبی رویایی شب من و تو در دل من جای عشق منی تو..🫀🫂 #New 🌱@Kafematni021🌱

#ذکر_روز_شنبه📿 یا ربَّ العالَمین ای پروردگار جهانیان 🌱@Kafematni021🌱

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅 #تابستان☘️ #سرطان🌷 #شنبه🤍 1405/4/6 🌱@Kafematni021🌱

حالی هم تاریخ بگذارم فایده نداره🥲🤦🏻‍♀️😂

#سخنِ آخر راستش را بخواهید، من سال‌ها نامِ احد را چون خاطره‌ای دور و خاک‌خورده از زبانِ خانواده می‌شنیدم.. هرکس چیزی می‌گفت و هر بار، حسرتِ سرنوشتِ نامعلومش در دلم سنگینی می‌کرد اما چیزی که مرا وادار به نوشتنِ این داستان کرد، خودِ احد نبود.. مادری بود که هنوز پس از این همه سال، چشم به راهِ فرزندش مانده است. روزی در یک جمعِ خانوادگی، خانم امینه نیز حضور داشت. صحبت از احد شد و غمِ سال‌ها انتظار را می‌شد در چهره‌اش دید در همان میان، برادرزاده‌اش از او پرسید: «عمه، راست است که عتیق‌الله احد را کشته؟» همه خاموش شدند ..اما او با وجودِ اندوهی که در نگاهش موج می‌زد، محکم و استوار گفت: «نه... عتیق‌الله هرقدر هم که بد باشد، باز پدر است. پدر فرزندش را کشته نمی‌تواند.» آن روز برای نخستین بار، دردِ این خانواده را از نزدیک لمس کردم. بعدها از خانم امینه خواستم تا از احد برایم بگوید؛ از روزهای کودکی‌اش، از رنج‌هایش، از نامه‌هایی که میانِ او و سهیلا رد و بدل می‌شد و از عشقی که در میانِ همه محدودیت‌ها و سختی‌ها جوانه زده بود. هرچه بیشتر می‌شنیدم، بیشتر حس می‌کردم این فقط قصه‌ی یک پسرِ گم‌شده نیست؛ قصه‌ی یک عشق، یک انتظار و یک زندگیِ ناتمام است. اما جمله‌ای که هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود، این بود: «احدم نمُرده است.. اگر مرده بود و به خاک سپرده می‌شد، دلم سرد می‌شد.. اما جگرِ من هنوز داغ است، هنوز چشم‌هایم انتظارش را می‌کشند. احد زنده است... او روزی باز می‌گردد.» شاید همان لحظه بود که تصمیم گرفتم احد را بنویسم. پیش از آغازِ نوشتن، بسیار فکر کردم. می‌دانستم این داستان غمگین است؛ آن‌قدر غمگین که شاید دلِ هر خواننده‌ای را بفشارد. آن هم در روزگاری که هرکدام از ما زخمی در دل داریم و در کشوری زندگی می‌کنیم که اندوه، مهمانِ همیشگیِ خانه‌هایش شده است. اما هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر احساس کردم که در برابرِ این داستان مسئولم.. احساس کردم اگر ننویسم، به احد، به سهیلا و به چشم‌انتظاریِ مادرش بدهکار می‌مانم. نمی‌دانم توانسته‌ام حقِ این روایت را ادا کنم یا نه؟ نمی‌دانم خوب نوشتم یا نه؟ اما می‌دانم که با نوشتنِ این داستان، دِینی را که بر دوشِ خود حس می‌کردم، اندکی سبک‌تر کردم. خوشحالم که نامِ احد را دوباره زنده کردم و زندگیِ ناتمامش را به گوشِ دیگران رساندم. دروغ چرا؟ در آغاز، حتی جرئتِ نوشتنِ این داستان را نداشتم. اما نمی‌دانم بعداً این جسارت از کجا آمد که وقتی نوشتن را آغاز کردم، پشتِ هیچ نامِ مستعاری پنهان نشدم. نام‌ها را همان‌گونه نوشتم که بودند، مکان‌ها را همان‌طور که بودند و قصه را تا جایی که توانستم، به حقیقت نزدیک نگه داشتم. امروز که به آخرین صفحه رسیده‌ام، حسِ عجیبی دارم.. شاید پایانِ احد، پایانِ خوشی نبود، شاید هنوز هم سوال‌های زیادی بی‌پاسخ مانده باشد.. اما برای من، به پایان رساندنِ این روایت، یک پیروزی بود. من احد را در روزهای سختِ زندگی‌ام نوشتم؛ روزهایی که درماندگیِ او را با پوست، خون و استخوان حس می‌کردم. روزهایی که خودم نیز با زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کردم.. اما با همه سختی‌ها، دست از نوشتن برنداشتم و این داستان را تا آخر رساندم. از خداوند سپاسگزارم که توانِ نوشتن را به من داد، از مادرم که همیشه پناهِ من بوده است و از دوستِ عزیزم 《مسکا امینی》 که در تمامِ این مسیر کنارم ماند و نگذاشت احساسِ تنهایی کنم. همچنین از ادمینِ عزیز که با صبوری و مهربانی همراهِ این داستان بود، صمیمانه سپاسگزارم. و در آخر... سپاس از شما که با احد خندیدید، گریستید، امید بستید و چشم‌انتظار ماندید. شاید داستانِ احد به پایان رسیده باشد؛ اما گمان می‌کنم هنوز جایی، مادری چشم به راهِ باز شدنِ دروازه‌ای باشد و باور داشته باشد که پسرش روزی باز خواهد گشت. تا روایتِ یک زندگیِ دیگر... بدرود. #مرجان_امین 🌱@Kafematni021🌱

_من سال‌ها قبل...قبل از ازدواجم ترا از پدرت خواستگاری کرده بودم ولی نشد..اما بعدی این‌که فهمیدم..نخواستم مانند سال‌ها قبل باز ترا از دست بدهم.. در شروع پدرت مخالف بود ولی کم‌کم کاکا و پدرم او را راضی ساختند.. من ترا دوست دارم سهیلا..از حالا نه که از سال‌ها قبل پس لطفاً با حر‌ف‌هایت آزارم نده! وقتی نگاهِ بی‌رنگم را دید دوباره گفت: _بخدا من خبر نداشتم تو از زندگی‌ام خبر نداری..وگرنه قبل‌تر از این برایت می‌گفتم. او حرف زیاد زد اما نگاهم آزرده ماند.. چون در طی این چند روز، با هر نوازش، با هر لمس و نگاهِ پُر مهرِ او از سردی چشمان و دلم ذره‌ای کم شده بود و من دلم کم‌کم گرم می‌شد.. من در ناخودآگاهم؛ مهر و حضورِ او را پذیرفته بودم و او را برای خود می‌دانستم. بعد از آن دانست...زندگی ما عجیب‌تر شد.. دخترش شب‌ها بهانه‌ای پدرش را می‌گرفت و میانِ ما می‌خوابید و جلالِ هیچ نمی‌گفت اما در چشمانش یک شرمندگی بزرگ جولان می‌داد.. با همه‌ای این‌ها ما در حالِ رفتن بودیم.. رفتن از دیارِ به نام افغانستان! خانواده‌ای جلال دوباره باز گشته بودند اما خودش ماند تا کارهای اقامت و ویزای مرا آماده بسازد که در طی سه ماه حل شد. در آن‌روزها من بی‌حال، رنگ پریده و خوابالو بودم برای خودم که مهم نبود اما جلال را نگران ساخته بود. مرا با شکیبا راهی داکتر ساخت.. داکتر خبری را گفت که من به هیچ وجه آمادگی آن را نداشتم و نمی‌توانستم پذیرفته که نطفه‌ی در بطنم وجود دارد. جلال اما سر از پا نمی‌شناخت و با نگرانی و توجه‌ای ملموس‌اش مرا همراهی می‌کرد اما من هیچ حسی نداشتم..هیچ ما رفتیم..رفتنی که اشک به چشمانم آورد.. با همه‌ای تلخی‌ها، من خانواده‌ام را دوست داشتم و جدا شدن از آن‌ها برایم سخت تمام شد.. به تورنتو رسیدیم..شهری بیگانه، زبانی ناشناخته و آدم‌های باظاهرِ متفاوت.. همه‌چیز فرق داشت! اما روزهای سختم بعد آن شروع شد. جلال به کار می‌رفت، من بی‌حال و همیشه خواب بودم و المیرایی که خیلی لجباز بود و با من هیچ سازگاری نمی‌کرد.. من او را پذیرفته بودم ولی گمانم او مرا قبول نداشت که بنای ناسازگاری داشت. روزها گریه می‌کرد، خانه و وسایلش را خراب می‌کرد و بعد به پدرش زنگ می‌زد می‌گفت: مرا می‌زند پدر مرا نجات بده.. و من با دهنِ باز دخترکی را می‌دیدم که فقط سه سال عمر داشت ولی رفتارهای می‌کرد که کسی باورش نشود او دروغ می‌گوید. من به او چیزی نمی‌گفتم اما حرصم را سرِ جلال خالی میکردم و او در میانِ من و دخترش مانده بود اما جلال متعقد بود که این‌ها همه یاد داده‌ای خانواده‌ای مادری او است.. و جلال درست می‌گفت، زمانی‌که او از نزدِ مادرکلان و خاله‌هایش برمی‌گشت، رفتارها و کارهایش بدتر از قبل می‌شدند اما در گذرِ زمان کمی اوضاع خوب شد، پسر من بدنیا آمد او بزرگ‌تر شد و فهمید من خطری به او ندارم و این شد که ما نزدیک‌تر به هم شدیم.. در اوایل برایم سخت بود برای طفلِ دیگری مادری کنم اما بعدها مهرش به دلم افتاد و او را دوست داشتم.. ولی در میانِ همه‌ای بالا و پایینی زندگی، نگاه و مهرِ جلال بود که مرا از آن یخبندانی احساسی بیرون کشید.. او روزی برای من گفته بود: _سهیلا من مردِ آزاد و بی‌بند و باری بودم اما..نگاهِ تو با من چه کرد که چنین عهد به دلت بستم و حالا اگر بخواهم هم، خطا رفته نمی‌توانم؟ با نشستِ طیاره از خاطراتِ گذشته بیرون شدم..شکیبا با چشمانِ اشکی منتظرم بود و من هم مشتاقِ آغوشش.. او با خانواده‌اش به استقبالم آمده بودند و لبخند در لبانِ همه سنجاق بود.. ما ده روزی در کابل ماندیم، سرک‌ها و جا جای کابل را دیدیم، خندیدیم و خاطراتِ خیلی زیبا و خوشی را هم با هم ساختیم شاید گذشته فراموشم نشد، شاید گاهی ذهنم بازی‌گوشانه به نوجوانی و روزهای عاشقی‌ام سفر کند، شاید احد را در خواب و در رویا ببینم اما من جلال را دوست دارم.. احد با همه‌ای عشقی که برایش دارم، در گذشته ماند ولی زندگی خوبم را از دوست داشتنِ جلال دارم. من با پسرم احد که هژده سالش است، مادر شدم او همدردم شد، با جمال پسرم که پانزده سال دارد طعمِ رفیق داشتن را چشیدم و او چون پدرش با معرفت است.. دخترم رویا..باعث و سببِ لبخندهایم است و من در او خودم را ببینم اما با همه‌ای این‌ها من المیرا، دخترِ همسرم را دارم که در روزهای غربت یار و یاورم .. و از همه مهم‌تر، همسری که از نگاهش دریایی از مهر، خروشان می‌کند شاید زندگی از من خیلی چیز ها گرفت اما در عوض‌اش، خیلی‌ها را داد. به پایان آمد این دفترِ حکایت، همچنان باقیست.. ‌‌‌‌‌ پایانِ نوشتن: 1405/ 4/ 4. پنج‌شنبه و 2:48 بعد از ظهر 🌱@Kafematni021🌱

فصلِ آخر: فراقی که تمام نشد! رفتنت هیچ‌گاهی به چشمانم نیامد.. چون نگاهِ آخرت آن‌قدر ماهرانه بود که سال‌ها نه؛ قرن‌ها مرا در خودم غرق کرد و من، عمریست در اسارتِ آن، نگاهم.. راستی یادم نمی‌آید.. مگر تو مرا ترک کرده‌ای؟ حضورت شاید ولی یادت هیچ‌زمان! چند روزی در مزارشریف اقامت داشتیم ولی بعد راهی کابل شدیم چون شکیبا چشم انتظارم بود. اقلیما را هم با خودم راهی می‌کردم ولی قبل از رفتن از جلال خواستم مرا به مزارِ پدر و مادرم ببرد. وقتی سر دو زانو نشستم جلال کمی دور شده و مرا با پدر و مادرِ که همسایه بودند، تنها گذاشت. نمی‌دانم چرا آماده بودم..برای خداحافظی؟ نمی‌دانم فقط دلم خواست به آن‌ها برای بارِ آخر سر بزنم و بعد راهی غربت و خانه‌ام شوم. _سال‌ها کینه‌ای از شما در دلم داشتم که قبل از همه خودم را سوزانده بود..ولی می‌دانی مادر؟ زمانی‌که پسرم را برای اولین‌بار در آغوشم گذاشتند، آنجا بود آن کینه رخت بست و رفت.. چون من با اولین نگاه اضطرابِ مادرانه داشتم پس تو حق داشتی و من آن حق را بعد از مادر شدن به تو دادم که تو در حقیقت نگرانم بودی نه دشمنم.. نگاهم را به قبرِ پدرم کشاندم و چهره‌ای جدی و محکم‌اش در نظرم نقش بست. _مرا حلال کن پدرم! از جا برخاستم، خاکِ لباس‌هایم را تکانده و با چشمانی نم گرفته با آنها خداحافظی کردم. و وقتی به نزدیکی او رسیدم، او تیلفون به گوش و با لبخند در حالی صحبت بود..مرا که دید، نزدیکم شد و گوشی را به سویم گرفت با چشمانِ پُر سوال از دستش گرفته و به گوش چسباندم. صدای از آن‌سوی خط نمی‌آمد و زمانی‌که می‌خواستم از گوشم جدا بسازم که صدای ظریفِ به گوشم خورد _سلام مادر! آهی از دلتنگی از سینه‌ام بیرون شد و لب‌هایم از لبخند لرزیدند _پدرم چه می‌گوید؟ آن‌قدر غرقِ فامیلت شدی که دخترت فراموش شد؟ به نگاهِ موذی پدرش دیدم و یکجا قدم برداشتیم _پدرت بسیار حرف می‌زند تو به حرف‌های او باور نکن! _به این هم باور نکنم که شب‌ها نمی‌خوابی؟ باور نکنم که اشک‌ها یارت شدند؟ حالا دیگر لبخندهای همه‌ای ما خشکیده بود _چیز مهمی نیست..جالی خالی پدر و مادر آزارم می‌دهد. چیزی نگفت..او فهمیده بود که این‌ها بهانه است اما برخلافِ آن گفت: _چه زمان می‌آیی مادر؟ دلتنگ‌ات شدیم.. او از دلتنگی گفت و دلِ من هم برای اویی دور تنگ شد. _تا چند روزِ دیگر.. _منتظرت می‌مانم..زودتر بیا دخترِشجاع! تماس خاتمه یافت و من به پدرش از دلتنگی، دخترش گفتم. _خودت را جگرخون نساز..ما گفتیم اما خودش نیامد..حالا هم حق‌اش است که دلتنگی بکشد. با آرنج به پهلویش کوبیدم و گفتم: _چگونه با طفلِ در شکمش در طیاره می‌نشست؟ عقل داری تو؟ بعد غر غرکنان ادامه داد _تا چند ماه بعد پدربزرگ می‌شود اما ذره‌ای بزرگ نشد. به حرفم خندید و همین مرا عصبی‌تر کرد. وقتی به خانه‌ای اقلیما برگشتم، برادران با خانم‌ها و فرزندانش برای خداحافظی آمده بودند..کینه‌ای در دل نداشتم..البته حالا دیگر نداشتم.. اما اویل چرا؟ با طیاره فقط چهل‌و‌پنج دقیقه راه بود ولی برای منی که خاطراتم را دوره می‌کردم، طولانی‌تر گذشت.. هیچ‌زمانی اولین دیدارم با المیرا، دخترِ جلال را فراموش نمی‌توانم. فقط چند روز از ازدواجم گذشته بود که دخترکی صبحِ وقت با چشمانِ گریان و موهای وز‌ شده پا به اتاق گذاشت و خود را در آغوشِ جلالِ در خواب انداخت و گریه‌کنان گفت: _پدر.. آنجا چیزی بزرگ‌تر از سنگ به سینه‌ام نشست.. به او پدر گفته بود؟ جلال زن داشت؟ و صدها سوالِ بی‌جوابی که در ذهنم بود جلال که بیدار شد، بی‌هیچ واهمه‌ای دخترش را در آغوش گرفت و آرامش کرد _جان پدر؟ چیشده المیراجان؟ من طوفان کرده بودم..در عین سردی..با چشمانم طوفانی بر سر جلال کرده بودم _دخترت است؟ فریاد زده بودم و دخترک ترسیده به آغوشِ پدرش پناه برده بود _تو زن داری؟ دختر داری؟ _سهیلا آرام باش..طفل ترسید. اما من به دورِ خود چرخیده، موهایم را می‌کندم و با گریه می‌گفتم: _چقدر ساده بودم..من ..تو زن داشتی که حاضر شدی مرا بگیری نه؟ _سهیلا!! با اخطار نامم را گرفت و بعد آرام گفت: _تو خبر نداشتی؟ من همه حقایقِ زندگی‌ام را به خانواده‌ات گفتم. و آنجا زندگی یک بارِ دیگر بر سرم ویران شد.. و او که دید منی بیچاره از هیچ‌چیزی خبر ندارم گفت: _من قبلاً در کانادا با یک دخترِ که افغان بود ازدواج کردم اما عمرِ او زیاد نبود و دوسال قبل به اثرِ مریضی مُرد.. صدایش خراش برداشت شاید به یادِ همسرِ مرده‌اش افتاد و بغض کرد _دخترم رویا سه ساله است..و زمانی‌که به اینجا آمدم.. همین یک‌ماه قبل از میانِ حرف‌های علی فهمیدم تو مجرد هستی.. مکثی کرد و عرقِ از پیشانی پاک کرد ..