ڪـــافہ متــنے️📚
کانال بسته
⇝❥❀ ﷽ ❀❥⇜ متنی🤓 فکاهی😂 اشعار ناب✍🏻 آهنگ های جدید و عالی♥️ رومان و داستان📚 و نخستین منبع نشر رمان های اسرا تابش👩🏻
نمایش بیشتر1 427
مشترکین
+124 ساعت
-27 روز
-3230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+21
در 0 کانالها
مه '26
+31
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+36
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+33
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+41
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+66
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+63
در 5 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+67
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+50
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+53
در 5 کانالها
Get PRO
اوت '25
+112
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+50
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+71
در 6 کانالها
Get PRO
مه '25
+57
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+94
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '25
+81
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+91
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+136
در 7 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+110
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+118
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+103
در 6 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+132
در 5 کانالها
Get PRO
اوت '24
+142
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+158
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+61
در 6 کانالها
Get PRO
مه '24
+86
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+72
در 4 کانالها
Get PRO
مارس '24
+118
در 4 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+104
در 4 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+105
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+93
در 4 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+42
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+83
در 6 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+104
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+89
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+120
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+85
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+53
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+74
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+67
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+53
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+66
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+67
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+55
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+124
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+65
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+125
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+66
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+57
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+76
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+95
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+74
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+96
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+142
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+113
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+71
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+243
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 28 ژوئن | 0 | |||
| 27 ژوئن | +1 | |||
| 26 ژوئن | +1 | |||
| 25 ژوئن | +2 | |||
| 24 ژوئن | +4 | |||
| 23 ژوئن | +1 | |||
| 22 ژوئن | 0 | |||
| 21 ژوئن | 0 | |||
| 20 ژوئن | +1 | |||
| 19 ژوئن | +2 | |||
| 18 ژوئن | +2 | |||
| 17 ژوئن | 0 | |||
| 16 ژوئن | 0 | |||
| 15 ژوئن | +1 | |||
| 14 ژوئن | 0 | |||
| 13 ژوئن | 0 | |||
| 12 ژوئن | 0 | |||
| 11 ژوئن | 0 | |||
| 10 ژوئن | +2 | |||
| 09 ژوئن | +1 | |||
| 08 ژوئن | 0 | |||
| 07 ژوئن | 0 | |||
| 06 ژوئن | +2 | |||
| 05 ژوئن | 0 | |||
| 04 ژوئن | +1 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
پستهای کانال
بی زحمت فالو کنین پیج برارمه
به دوستا خو هم روان کنین🤍
هربار مه خواسته شما به جا میکنم ای بار شما لطف کنین🙂
| 2 | https://www.instagram.com/reel/DaIgEPZN6GZ/?igsh=Z2d0MDVuN3lib3Fn | 70 |
| 3 | باید از همان دور دوست دارت میماندم؛ از نزدیک، نا امید کننده بودی عزیزِ من..🥲❤️🩹
🌱@Kafematni021🌱 | 72 |
| 4 | چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند
مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند
غصه ها فانی و باقی تو بخند
گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند:)
باز اگر نشد سازی بزنین برقصین😐🤦🏻♀️😂
🌱@Kafematni021🌱 | 72 |
| 5 | فدایت بهترین و مهربان ترین خاله دنیا 😘♥️😘♥️😍
تشکر سمیر گلی مه بابت زحمات شیرین ات 😘🙏 | 183 |
| 6 | عشق خاله خو😍
عزیزدل مه🥰
بخیررر به دنیا بیایی دختر قشنگ ما🫶🏻🧿♥️
Sodabe & Omid
🌱@Kafematni021🌱 | 247 |
| 7 | #ذکر_روز_یکشنبه📿
یا ذَالجلالِ وَ الاِْکرام
ای صاحب جلال و بزرگواری
🌱@Kafematni021🌱 | 245 |
| 8 | بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅
#تابستان☘️
#سرطان🌷
#یکشنبه🤍
1405/4/7
🌱@Kafematni021🌱 | 242 |
| 9 | سفر كن به هيچكس هم نگو!
یک رابطه عاشقانه را زندگى كن
و به هيچكس هم نگو!
شاد زندگى كن و به هيچكس هم نگو!
آدم ها چيزهاى قشنگ را خراب میکنند...🥲
🌱@Kafematni021🌱 | 286 |
| 10 | روز خلقت در گِلِ ما
شوقِ دیدارِ تو بود
از همان آغاز
ما را ڪم تحمل ساختند ....🤍
🌱@Kafematni021🌱 | 274 |
| 11 | شب شبی رویایی شب من و تو
در دل من جای عشق منی تو..🫀🫂
#New
🌱@Kafematni021🌱 | 269 |
| 12 | #ذکر_روز_شنبه📿
یا ربَّ العالَمین
ای پروردگار جهانیان
🌱@Kafematni021🌱 | 266 |
| 13 | بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅
#تابستان☘️
#سرطان🌷
#شنبه🤍
1405/4/6
🌱@Kafematni021🌱 | 259 |
| 14 | حالی هم تاریخ بگذارم فایده نداره🥲🤦🏻♀️😂 | 291 |
| 15 | #سخنِ آخر
راستش را بخواهید، من سالها نامِ احد را چون خاطرهای دور و خاکخورده از زبانِ خانواده میشنیدم.. هرکس چیزی میگفت و هر بار، حسرتِ سرنوشتِ نامعلومش در دلم سنگینی میکرد اما چیزی که مرا وادار به نوشتنِ این داستان کرد، خودِ احد نبود.. مادری بود که هنوز پس از این همه سال، چشم به راهِ فرزندش مانده است.
روزی در یک جمعِ خانوادگی، خانم امینه نیز حضور داشت. صحبت از احد شد و غمِ سالها انتظار را میشد در چهرهاش دید
در همان میان، برادرزادهاش از او پرسید:
«عمه، راست است که عتیقالله احد را کشته؟»
همه خاموش شدند ..اما او با وجودِ اندوهی که در نگاهش موج میزد، محکم و استوار گفت:
«نه... عتیقالله هرقدر هم که بد باشد، باز پدر است. پدر فرزندش را کشته نمیتواند.»
آن روز برای نخستین بار، دردِ این خانواده را از نزدیک لمس کردم.
بعدها از خانم امینه خواستم تا از احد برایم بگوید؛ از روزهای کودکیاش، از رنجهایش، از نامههایی که میانِ او و سهیلا رد و بدل میشد و از عشقی که در میانِ همه محدودیتها و سختیها جوانه زده بود. هرچه بیشتر میشنیدم، بیشتر حس میکردم این فقط قصهی یک پسرِ گمشده نیست؛ قصهی یک عشق، یک انتظار و یک زندگیِ ناتمام است.
اما جملهای که هیچوقت از خاطرم نمیرود، این بود:
«احدم نمُرده است.. اگر مرده بود و به خاک سپرده میشد، دلم سرد میشد.. اما جگرِ من هنوز داغ است، هنوز چشمهایم انتظارش را میکشند. احد زنده است... او روزی باز میگردد.»
شاید همان لحظه بود که تصمیم گرفتم احد را بنویسم.
پیش از آغازِ نوشتن، بسیار فکر کردم. میدانستم این داستان غمگین است؛ آنقدر غمگین که شاید دلِ هر خوانندهای را بفشارد. آن هم در روزگاری که هرکدام از ما زخمی در دل داریم و در کشوری زندگی میکنیم که اندوه، مهمانِ همیشگیِ خانههایش شده است.
اما هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر احساس کردم که در برابرِ این داستان مسئولم.. احساس کردم اگر ننویسم، به احد، به سهیلا و به چشمانتظاریِ مادرش بدهکار میمانم.
نمیدانم توانستهام حقِ این روایت را ادا کنم یا نه؟
نمیدانم خوب نوشتم یا نه؟
اما میدانم که با نوشتنِ این داستان، دِینی را که بر دوشِ خود حس میکردم، اندکی سبکتر کردم.
خوشحالم که نامِ احد را دوباره زنده کردم و زندگیِ ناتمامش را به گوشِ دیگران رساندم.
دروغ چرا؟ در آغاز، حتی جرئتِ نوشتنِ این داستان را نداشتم. اما نمیدانم بعداً این جسارت از کجا آمد که وقتی نوشتن را آغاز کردم، پشتِ هیچ نامِ مستعاری پنهان نشدم. نامها را همانگونه نوشتم که بودند، مکانها را همانطور که بودند و قصه را تا جایی که توانستم، به حقیقت نزدیک نگه داشتم.
امروز که به آخرین صفحه رسیدهام، حسِ عجیبی دارم..
شاید پایانِ احد، پایانِ خوشی نبود،
شاید هنوز هم سوالهای زیادی بیپاسخ مانده باشد..
اما برای من، به پایان رساندنِ این روایت، یک پیروزی بود.
من احد را در روزهای سختِ زندگیام نوشتم؛ روزهایی که درماندگیِ او را با پوست، خون و استخوان حس میکردم. روزهایی که خودم نیز با زندگی دستوپنجه نرم میکردم..
اما با همه سختیها، دست از نوشتن برنداشتم و این داستان را تا آخر رساندم.
از خداوند سپاسگزارم که توانِ نوشتن را به من داد، از مادرم که همیشه پناهِ من بوده است و از دوستِ عزیزم 《مسکا امینی》 که در تمامِ این مسیر کنارم ماند و نگذاشت احساسِ تنهایی کنم.
همچنین از ادمینِ عزیز که با صبوری و مهربانی همراهِ این داستان بود، صمیمانه سپاسگزارم.
و در آخر...
سپاس از شما که با احد خندیدید، گریستید، امید بستید و چشمانتظار ماندید.
شاید داستانِ احد به پایان رسیده باشد؛
اما گمان میکنم هنوز جایی، مادری چشم به راهِ باز شدنِ دروازهای باشد و باور داشته باشد که پسرش روزی باز خواهد گشت.
تا روایتِ یک زندگیِ دیگر...
بدرود.
#مرجان_امین
🌱@Kafematni021🌱 | 322 |
| 16 | _من سالها قبل...قبل از ازدواجم ترا از پدرت خواستگاری کرده بودم ولی نشد..اما بعدی اینکه فهمیدم..نخواستم مانند سالها قبل باز ترا از دست بدهم..
در شروع پدرت مخالف بود ولی کمکم کاکا و پدرم او را راضی ساختند..
من ترا دوست دارم سهیلا..از حالا نه که از سالها قبل پس لطفاً با حرفهایت آزارم نده!
وقتی نگاهِ بیرنگم را دید دوباره گفت:
_بخدا من خبر نداشتم تو از زندگیام خبر نداری..وگرنه قبلتر از این برایت میگفتم.
او حرف زیاد زد اما نگاهم آزرده ماند..
چون در طی این چند روز، با هر نوازش، با هر لمس و نگاهِ پُر مهرِ او از سردی چشمان و دلم ذرهای کم شده بود و من دلم کمکم گرم میشد.. من در ناخودآگاهم؛
مهر و حضورِ او را پذیرفته بودم و او را برای خود میدانستم.
بعد از آن دانست...زندگی ما عجیبتر شد..
دخترش شبها بهانهای پدرش را میگرفت و میانِ ما میخوابید و جلالِ هیچ نمیگفت اما در چشمانش یک شرمندگی بزرگ جولان میداد..
با همهای اینها ما در حالِ رفتن بودیم..
رفتن از دیارِ به نام افغانستان!
خانوادهای جلال دوباره باز گشته بودند اما خودش ماند تا کارهای اقامت و ویزای مرا آماده بسازد که در طی سه ماه حل شد.
در آنروزها من بیحال، رنگ پریده و خوابالو بودم برای خودم که مهم نبود اما جلال را نگران ساخته بود.
مرا با شکیبا راهی داکتر ساخت..
داکتر خبری را گفت که من به هیچ وجه آمادگی آن را نداشتم و نمیتوانستم پذیرفته که نطفهی در بطنم وجود دارد.
جلال اما سر از پا نمیشناخت و با نگرانی و توجهای ملموساش مرا همراهی میکرد اما من هیچ حسی نداشتم..هیچ
ما رفتیم..رفتنی که اشک به چشمانم آورد..
با همهای تلخیها، من خانوادهام را دوست داشتم و جدا شدن از آنها برایم سخت تمام شد..
به تورنتو رسیدیم..شهری بیگانه، زبانی ناشناخته و آدمهای باظاهرِ متفاوت..
همهچیز فرق داشت!
اما روزهای سختم بعد آن شروع شد.
جلال به کار میرفت، من بیحال و همیشه خواب بودم و المیرایی که خیلی لجباز بود و با من هیچ سازگاری نمیکرد..
من او را پذیرفته بودم ولی گمانم او مرا قبول نداشت که بنای ناسازگاری داشت.
روزها گریه میکرد، خانه و وسایلش را خراب میکرد و بعد به پدرش زنگ میزد میگفت: مرا میزند پدر مرا نجات بده..
و من با دهنِ باز دخترکی را میدیدم که فقط سه سال عمر داشت ولی رفتارهای میکرد که کسی باورش نشود او دروغ میگوید.
من به او چیزی نمیگفتم اما حرصم را سرِ جلال خالی میکردم و او در میانِ من و دخترش مانده بود اما جلال متعقد بود که اینها همه یاد دادهای خانوادهای مادری او است..
و جلال درست میگفت، زمانیکه او از نزدِ مادرکلان و خالههایش برمیگشت، رفتارها و کارهایش بدتر از قبل میشدند
اما در گذرِ زمان کمی اوضاع خوب شد، پسر من بدنیا آمد
او بزرگتر شد و فهمید من خطری به او ندارم و این شد که ما نزدیکتر به هم شدیم..
در اوایل برایم سخت بود برای طفلِ دیگری مادری کنم اما بعدها مهرش به دلم افتاد و او را دوست داشتم..
ولی در میانِ همهای بالا و پایینی زندگی، نگاه و مهرِ جلال بود که مرا از آن یخبندانی احساسی بیرون کشید..
او روزی برای من گفته بود:
_سهیلا من مردِ آزاد و بیبند و باری بودم اما..نگاهِ تو با من چه کرد که چنین عهد به دلت بستم و حالا اگر بخواهم هم، خطا رفته نمیتوانم؟
با نشستِ طیاره از خاطراتِ گذشته بیرون شدم..شکیبا با چشمانِ اشکی منتظرم بود و من هم مشتاقِ آغوشش..
او با خانوادهاش به استقبالم آمده بودند و لبخند در لبانِ همه سنجاق بود..
ما ده روزی در کابل ماندیم، سرکها و جا جای کابل را دیدیم، خندیدیم و خاطراتِ خیلی زیبا و خوشی را هم با هم ساختیم
شاید گذشته فراموشم نشد،
شاید گاهی ذهنم بازیگوشانه به نوجوانی و روزهای عاشقیام سفر کند،
شاید احد را در خواب و در رویا ببینم اما من جلال را دوست دارم..
احد با همهای عشقی که برایش دارم، در گذشته ماند ولی زندگی خوبم را از دوست داشتنِ جلال دارم.
من با پسرم احد که هژده سالش است، مادر شدم او همدردم شد،
با جمال پسرم که پانزده سال دارد طعمِ رفیق داشتن را چشیدم و او چون پدرش با معرفت است..
دخترم رویا..باعث و سببِ لبخندهایم است و من در او خودم را ببینم
اما با همهای اینها من المیرا، دخترِ همسرم را دارم که در روزهای غربت یار و یاورم ..
و از همه مهمتر، همسری که از نگاهش دریایی از مهر، خروشان میکند
شاید زندگی از من خیلی چیز ها گرفت اما در عوضاش، خیلیها را داد.
به پایان آمد این دفترِ حکایت، همچنان باقیست..
پایانِ نوشتن:
1405/ 4/ 4. پنجشنبه و 2:48 بعد از ظهر
🌱@Kafematni021🌱 | 253 |
| 17 | فصلِ آخر: فراقی که تمام نشد!
رفتنت هیچگاهی به چشمانم نیامد..
چون نگاهِ آخرت آنقدر ماهرانه بود که
سالها نه؛
قرنها مرا در خودم غرق کرد و من،
عمریست در اسارتِ آن، نگاهم..
راستی یادم نمیآید.. مگر تو مرا ترک کردهای؟
حضورت شاید ولی یادت هیچزمان!
چند روزی در مزارشریف اقامت داشتیم ولی بعد راهی کابل شدیم چون شکیبا چشم انتظارم بود.
اقلیما را هم با خودم راهی میکردم ولی قبل از رفتن از جلال خواستم مرا به مزارِ پدر و مادرم ببرد.
وقتی سر دو زانو نشستم جلال کمی دور شده و مرا با پدر و مادرِ که همسایه بودند، تنها گذاشت.
نمیدانم چرا آماده بودم..برای خداحافظی؟
نمیدانم فقط دلم خواست به آنها برای بارِ آخر سر بزنم و بعد راهی غربت و خانهام شوم.
_سالها کینهای از شما در دلم داشتم که قبل از همه خودم را سوزانده بود..ولی میدانی مادر؟ زمانیکه پسرم را برای اولینبار در آغوشم گذاشتند، آنجا بود آن کینه رخت بست و رفت.. چون من با اولین نگاه اضطرابِ مادرانه داشتم پس تو حق داشتی و من آن حق را بعد از مادر شدن به تو دادم که تو در حقیقت نگرانم بودی نه دشمنم..
نگاهم را به قبرِ پدرم کشاندم و چهرهای جدی و محکماش در نظرم نقش بست.
_مرا حلال کن پدرم!
از جا برخاستم، خاکِ لباسهایم را تکانده و با چشمانی نم گرفته با آنها خداحافظی کردم.
و وقتی به نزدیکی او رسیدم، او تیلفون به گوش و با لبخند در حالی صحبت بود..مرا که دید، نزدیکم شد و گوشی را به سویم گرفت
با چشمانِ پُر سوال از دستش گرفته و به گوش چسباندم.
صدای از آنسوی خط نمیآمد و زمانیکه میخواستم از گوشم جدا بسازم که صدای ظریفِ به گوشم خورد
_سلام مادر!
آهی از دلتنگی از سینهام بیرون شد و لبهایم از لبخند لرزیدند
_پدرم چه میگوید؟ آنقدر غرقِ فامیلت شدی که دخترت فراموش شد؟
به نگاهِ موذی پدرش دیدم و یکجا قدم برداشتیم
_پدرت بسیار حرف میزند تو به حرفهای او باور نکن!
_به این هم باور نکنم که شبها نمیخوابی؟ باور نکنم که اشکها یارت شدند؟
حالا دیگر لبخندهای همهای ما خشکیده بود
_چیز مهمی نیست..جالی خالی پدر و مادر آزارم میدهد.
چیزی نگفت..او فهمیده بود که اینها بهانه است اما برخلافِ آن گفت:
_چه زمان میآیی مادر؟ دلتنگات شدیم..
او از دلتنگی گفت و دلِ من هم برای اویی دور تنگ شد.
_تا چند روزِ دیگر..
_منتظرت میمانم..زودتر بیا دخترِشجاع!
تماس خاتمه یافت و من به پدرش از دلتنگی، دخترش گفتم.
_خودت را جگرخون نساز..ما گفتیم اما خودش نیامد..حالا هم حقاش است که دلتنگی بکشد.
با آرنج به پهلویش کوبیدم و گفتم:
_چگونه با طفلِ در شکمش در طیاره مینشست؟ عقل داری تو؟
بعد غر غرکنان ادامه داد
_تا چند ماه بعد پدربزرگ میشود اما ذرهای بزرگ نشد.
به حرفم خندید و همین مرا عصبیتر کرد.
وقتی به خانهای اقلیما برگشتم، برادران با خانمها و فرزندانش برای خداحافظی آمده بودند..کینهای در دل نداشتم..البته حالا دیگر نداشتم..
اما اویل چرا؟
با طیاره فقط چهلوپنج دقیقه راه بود ولی برای منی که خاطراتم را دوره میکردم، طولانیتر گذشت..
هیچزمانی اولین دیدارم با المیرا، دخترِ جلال را فراموش نمیتوانم.
فقط چند روز از ازدواجم گذشته بود که دخترکی صبحِ وقت با چشمانِ گریان و موهای وز شده پا به اتاق گذاشت و خود را در آغوشِ جلالِ در خواب انداخت و گریهکنان گفت:
_پدر..
آنجا چیزی بزرگتر از سنگ به سینهام نشست..
به او پدر گفته بود؟ جلال زن داشت؟
و صدها سوالِ بیجوابی که در ذهنم بود
جلال که بیدار شد، بیهیچ واهمهای دخترش را در آغوش گرفت و آرامش کرد
_جان پدر؟ چیشده المیراجان؟
من طوفان کرده بودم..در عین سردی..با چشمانم طوفانی بر سر جلال کرده بودم
_دخترت است؟
فریاد زده بودم و دخترک ترسیده به آغوشِ پدرش پناه برده بود
_تو زن داری؟ دختر داری؟
_سهیلا آرام باش..طفل ترسید.
اما من به دورِ خود چرخیده، موهایم را میکندم و با گریه میگفتم:
_چقدر ساده بودم..من ..تو زن داشتی که حاضر شدی مرا بگیری نه؟
_سهیلا!!
با اخطار نامم را گرفت و بعد آرام گفت:
_تو خبر نداشتی؟ من همه حقایقِ زندگیام را به خانوادهات گفتم.
و آنجا زندگی یک بارِ دیگر بر سرم ویران شد..
و او که دید منی بیچاره از هیچچیزی خبر ندارم گفت:
_من قبلاً در کانادا با یک دخترِ که افغان بود ازدواج کردم اما عمرِ او زیاد نبود و دوسال قبل به اثرِ مریضی مُرد..
صدایش خراش برداشت شاید به یادِ همسرِ مردهاش افتاد و بغض کرد
_دخترم رویا سه ساله است..و زمانیکه به اینجا آمدم.. همین یکماه قبل از میانِ حرفهای علی فهمیدم تو مجرد هستی..
مکثی کرد و عرقِ از پیشانی پاک کرد
.. | 199 |
| 18 | چشمانش خشک شد اما او نیامد..و فقط چند روز مانده به عروسی سهیلا گویا از خواب برخاست..
چیغ زد، گریه کرد و سازِ مخالفت زد..
به گمانم تازه آنجا بود که به خاطر آورد آنها با زندگی او چه میکنند.
پدرش شنید اما نشنیده گرفت اما مادرش در خاموشی اشک ریخت و سهیلا التماسِ او را کرد
_مادرجان..مادرجان لطفاً کاری بکن من نمیخواهم.
هرقدر گفت، هرقدر التماس کرد اما کسی جوابی برایش نداد و او چون دیوانهای خودزنی کرد و فریاد زد
_به خدا خودم را میکُشم..لباسِ عروس نه بلکه کفن پوشم را میبین..
یکطرفِ صورتش سوخته بود و مادرش او را از دو شانه گرفته تکان میداد و مانند خودش فریاد میزد
_خودت را میکُشی؟ بکُش! هیچکسی مانعات نمیشود فهمیدی؟ بس است همینقدر دلسوزی سهیلا..دیگر دلم به حالت نمیسوزد..مگر تو دلت به حالِ من و آبروی پدرت سوخت که حالا از ما توقع داری؟
مادرش رفت و او به مُردن فکر کرد اما ترسید..
از مرگ ترسید، از مردن و رفتن..
دیگر پذیرفته بود که تمام شد، سهیلایی عاشق تمام شد
اما حسِ چون خیانتکار را داشت
اگر احد برمیگشت؟ اگر برمیگشت و او نمیبود، به او انگِ خائن بودن نمیزد؟
فکرها و حرفهای که ذهناش را به منفجر شدن نزدیک میکرد
لحظهای رویایی که هر دختری آرزویش را دارد، فرارسیده بود اما برای سهیلا چون مرگ بود..
چقدر آرزوها داشت و چقدر رویاهای بربادرفته..
شاهدها از او کسبِ وکالت برای نکاح را کردند و او چون مردهای رضایت داد.
اشک نریخت اما شکسته گفته بود، نامید و دلبریده گفته بود.
لباسِ زیبا و فاخری برایش تهیه کرده بودند که هیچ بابِ میلش نبود.
مادرِ جلال صورتش را بوسید و او فقط با نگاهِ یخیاش به او دید.
مادرش را اما..اجازه نداد صورتش را ببوسد و خانم فرزانه با چشمانِ گریان، عروس شدن دخترش را از دور دید.
آرایشگر ماهرانه او را آراسته بود که زیبایاش دو چند شده بود و برخلافِ دیگران و رسومِ دِه، محفل در تالارِ شهر برگزار میشد..
محفلِ گران با تجملاتِ زیاد.
شوقی نداشت و زمانی هم که داماد برای بردنش به آرایشگاه آمد، نگاهش نکرد، دستش نلرزید فقط بیتفاوت به او دید.
تغییر کرده بود..جلال در نگاهش تغییر کرده، زیبا و برازنده بود ولی فقط در نگاهش.
داماد نگاهِ بیروحِ او را دید، لبخندی تلخی زد و حرفِ علی در گوشش نواخته شد:
_با سهیلا زندگیات خوب نمیشود جلال..تو یکبار در زندگی شکست خوردی پس درست تصمیم بگیر!
او تصمیماش را گرفته بود..
حالا نه بلکه از همان سالها..از روزی اولی که او را دید.
سهیلا اولین تصمیماش برای ازدواج بود که به سرانجام نرسید اما قطعاً آخرین تصمیماش میماند.
محفل به خوبی و خوشی گذشت و مردم شاهدی لبخندِ شادِ داماد و چهرهای ماتمزدهای عروس بودند..
زمانِ رفتن اما سخت بود..سهیلا را میبُردند از زادگاهش..زادگاهی که یکدنیا غم و حسرت را به او هدیه داده بود.
ولی رفتن از مکانِ که خاطراتِ کودکی و جوانیاش را سپری کرده بود، برایش سختتر از جدایی مادرش تمام شد.
او لحظهای خیلی کوتاه مادرش را در آغوش گرفت، پدرش را اما نه..برادرانش را هم..
ولی تا توانِ مرگ در آغوشِ پر مهرِ اقلیما گریسته بود..
راه کوتاه نبود ولی او با چشمانِ باز و چشمانی که لحظهای خشک نمیشد راه را طی کرده بود..بیتوجه به جلالی که در کنارش نشسته و با حسرت به او میدید، به اویی بیاعتنا..
صبح به کابل و خانهای خسرانِ شکیبا رسیدند و او با لباس عروس و فقط یکبکس لباس از موتر پیاده شده بود..
اما خستگی در نکرده محفلی دیگری در آنجا به راه بود
ولی شب که شد، همهجا که ساکت شد آنزمان جلال به اتاقِ که او بود آمد..
لرزی از تیرهای کمری او گذشت، چشمانش سردتر از دستانش شدند و برای نخستین بار لب به سخن با همسرش باز کرد:
_جسمم شاید تا ابد مالِ تو باشد اما قلب و روحم هیچوقتی برای تو نیست!
.. | 180 |
| 19 | سهیلا مانند قبل نه اما بازگشته بود
قویتر، زخمیتر، خاموشتر اما جسورتر
و اینها دلیلِ خوبی بودند که خانوادهاش به او امر و نهی نتوانند.
پدرش خود را مقصرِ رنجِ چشمانِ دخترش میدید و مادرش از تنهایی و دردِ او میسوخت
ولی در کُل زندگی را از سر گرفته بود او نه بلکه، همه و همه به زندگی بی احد بازگشته بودند آنها قبول کرده بودند که احد بر نمیگردد
جز مادری که فقط به رسمِ عادت زندگی میکرد.
شاید هفت و یا هشت سالی از نبودنِ احد گذشته بود
گذرِ سالها در چهرهای همه نمایان بود ولی سهیلا به پختگی، زیبایی زنانهاش رسیده اما امان از چشمانش..
گویا ساکنینی چشمانش سالها بود که مرده بودند و دلی که شاید سنگ شده بود.
روزی پدرِ سهیلا او را به اتاقِ خود فراخواند
ترسی از دلش گذشت..شاید مانند قبل نه اما هنوز هم از پدرش میترسید
وقتی پا به اتاق گذاشت، خیلی آرام سلام کرد ولی چشمانِ پدرش از زمین جدا نشد و فقط سری تکان داد
آنها سالها بود که به هم نگاه نمیکردند..دختر برای کینهای که از پدرش داشت و پدر..شاید از مقصر بودن و شایدم از دلی که هیچوقت با دخترش صاف نمیشد
عبدالرحیمخان خیلی جدی و مستبد به حرف آمد
_خواستگاری برایت آمده که من جوابِ مثبت دادهام
با جدیتش گفته بود اما لحنِ پدرش نه بلکه گفتهها لرزی به تنیاش انداخته بود
شاید لحظهای خاموش ماندند که پدر دوباره گفت:
_شنیدی سهیلا؟ من تو را دادم و حرفی هم نمیخواهم بشنوم
لبهایش لرزیدن مانند صدایش
_شما حق ند..
_خاموش
فریاد زده بود و دخترک از ترس قدمی به عقب گذاشته بود
_بس کن..بس کن فهمیدی؟ تا چه زمان میخواهی حرف شنو نباشی؟ بس نیست بدبختی و بیآبرویی من؟
اشک به چشمانش نیش زد ولی حرفهای پدرش قلباش را سوارخ کرد
_به چی خود مینازی؟ هیچ متوجه هستی چند سالت است؟ حالا هم خدایت را شکر کن که یکی پیدا شده تویی بیآبروی و نام بد را بگیرد.
گمان کرد قلبش زیرِ فشار و تلخی گفته له شد و کند تپید.
_به خوبیات، بی چون و چرا عروس میشوی وگرنه در خانهای من حق نداری زندگی کنی
ولی وا به روزت اگر مخالفتی کنی ..وا به روزت سهیلا
چون آن وقت حتی تصور نمیتوانی چی به روزت میآورم
ترسید..
پدرش اگر حرفی میزد او را عملی میکرد..
حالا چه میشد؟
و دلی که دل نبود برایش؟
ذهنی او پر از گفتههای پدرش بود و در یک گرداب عظیمِ دست و پا میزد
اما این گرفتاری زمانی بیشتر شد که عصر زنهای به خانهای شان آمدند.
درمیانِ آنها شکیبا خواهرش هم حضور داشت.
شکیبای که سالها بود از این ولایت با خانوادهای همسرش به کابل سفر کرده بودند.
وقتی شکیبا به اتاق رسید خواهرش را دید که چشمانش غمگین است..چشمانی که مدتها بود رنگِ خوشی نداشتند.
سهیلا او را در آغوش کشید اما ذهنش هردقیقه پُر از سوال میشدند.
_تو چه زمانی آمدی؟
_ظهر رسیدیم
او میخواست سوالهای زیادی بپرسد که: تو با اینها به اصطلاح خواستگاران چه میکنی؟ اما شکیبا زودتر از او به دادِ دلِ بیقرارش رسید.
_سهیلا نمیدانم باخبری یانه ما..يعنی خانوادهای کاکای علی اینقدر راه را فقط برای خواستگاری تو آمدهایم..
خانوادهای کاکای علی؟ آنها دیگر کی بودند؟
_پدر گفته بود..حقیقتش اینکه حکم صادر کرده بود اما کاکای علی؟
شکیبا با لبخندِ تلخی دست خواهرش را گرفت
_ برای پسرِ کاکای علی..جلال!
جلال، جلال، جلال
در گوشهایش زنگ خوردند اما چیز واضحی از صاحبِ این نام در یادش نیامد جز خاطرهای خیلی محو از پسرِ با نگاهِ پر از شرارت.
شکیبا وقتی خاموشی خواهرش را دید به حرف آمد
_در شروع من هم هیچ دلم راضی نبود..اما گمانم شاید این برایت خوب باشد..شاید با جلال خوشبخت شوی خواهرم..
تو هنوز هم جوانی اما برای مردم ما عیب است دختری به سن تو در خانهای پدر باشد
مگر او چند سال عمر داشت؟
بیستوشش سال..
عمری زیادی بود؟ چرا عیب بود؟
اما سهیلا دیگر در حالِ خود نبود..قلباش خیلی ناسور میتپید و حس تنفر میکرد از خود، پدرش و بیشتر از جلال نامی..
گویا قلباش فهمیده بود که او در روزهای واپسینی وفاداریش قرار دارد و از حالا در عزا نشسته بود..
آخرِ آن عشق همینجا بود؟
آخرِ عشقِ دختری نوجوانی که سالهای خیلی دور، دل به احد سپرده بود؟
آخرِ آنهمه چشم انتظاری؟
همه چیز به سرعت گذشت.
شیرینی و دستمال او را داده بودند بیآنکه کسی نظرِ او را بپرسد.
فقط خواهرانش بودند که برای چشمانِ سرد چون سنگِ خواهرشان اشک میریختند..
قرار عروسی را هم خیلی زود گذاشتند و این خواستهای پدر سهیلا بود..شاید هنوز از دخترش میترسید و میخواست هرچی زودتر او را راهی کند.
خریدها انجام شدند بیحضورِ سهیلا.
از او خواسته بودند اما او نرفته بود، در هیچ مراسمی نرفت، هیچ یک از اعضای خانواده داماد را ندید.
نمیخواست برود و هنوز در امیدِ واهی دستوپا میزد که احد برمیگردد و او را با خود میبرد
کاش همچون یعقوب، ثمرهای انتظارش به یک وصالِ شیرین مبدل میشد.. | 165 |
| 20 | #داستان_احد
#قسمت_آخر
#نویسنده_مرجان_امین
فصلِ بیستسوم: عادت به زندگی
احد رفته بود!
جملهای که همه با وجودِ سخت بودنش پذیرفته بودند..
حالا ماهها از رفتنِ احد میگذشت و آنها دیگر دست از تلاش کشیده بودند.
هیچ خبری از هیچجا نیامد..نه از مُردنِ او و نه زنده بودنش..
احمد به مرزِ پاکستان رفت و عصمتالله به مرزِ ایران اما در هیچ کجا و هیججا، نشانی از رفتنِ احد وجود نداشت.
گویا او بال داشته و پرواز کرده که هیچ نشانِ از ردِ پاهای او نمانده بود.
اهالی خانه و قریه به یک تشویشِ بزرگ گرفتار شده بودند..
هرکی که احد را دیده بود، دعای بازگشت ِ او را داشت.
خانوادهای احد جز التماس و دعا دیگر نمیدانستند چه کنند اما ماماهای احد او را خیلی جستجو کردند و از تلاش دست نکشیدن اما او نبود..حقیقتی که خانم امینه را به مرگ میکشاند..
حقیقتی که با همهای تلخ بودنش همه پذیرفته بودند..
آنها هنوز در گیرودارِ پیدا کردنِ احد بودند که یک صبح در همهجا اعلان شد: طالبان رفته اند..
و پرچمهای سفید بر سرِ دیوارِ هر مسجد، آویزان شده بود.
آنها با سر و صدا آمده بودند ولی بی هیچ صدای، دولت را رها کردند و رفتند..
رفتند اما دعاهای بدِ مادران تا همیشه بدرقهای راه شان بود و میماند..
مادرانِ که فرزندانشان را با خون در آغوشِ مرگ فرستادند.
هرجومرج به کشور باز گشته بود و مولوی و پسرانش در صدرِ دولت بودند و راهی کابل برای شکل گیری دولتِ جدید شدند.
با رفتنِ ماماها دیگر همان جستجوی نیمه هم از احد وجود نداشت، دیگر کسی به دنبالِ مرده و زندهای او نبود..
همه کمکم به زندگی بازگشتند و نامِ احد آهسته آهسته از سرِ زبانها افتید.
مردم دیگر فقط نامِ از احد در ذهن شان آشنا بود،
خواهرانِ احد با چشمانِ پُر اشک جای خالی احد را میدیدند و به کارِ روزمره مشغول میشدند،
برادران هم مجبور به رفتن سرِ کار برای لقمهای نان بودند اما نبودِ احد چون ستونی در نظرشان پررنگ بود
خانم امینه بیمارتر و رنجورتر از گذشته شده بود و رفتنِ احد او را از یک زنی میانسال تبدیل به یک پیرزن کرده بود..
به زبان نمیآورد اما نبودِ احد او را از پا درآورده و بینا ساخته بود و در خلوتش همیشه از خود میپرسید: پسرم کجا رفت؟
اما کسی ذهنِ پدرش را نمیتوانست خوانده که او چه در سر میپروراند..آیا دلتنگِ فرزندش است؟ آیا نگرانِ مرده و زنده بودنِ او است؟
اما...
اما قصهای سهیلا متفاوتتر از همه بود..
او در گردابِ دلتنگی، نگرانی و مقصرِ بودن دستو پا میزد.
و هنوز به دلش فهمانده نمیتوانست که احد رفته است..
شبها را با فکر صبح میکرد، احد اگر رفته بود به کجا؟
او جای به رفتن و نانی به خوردن داشت؟
نکند کسی او را کشته باشد؟
او آدمِ رها کردنِ مادرش نبود..بود؟
سوالهای که هیچکس نتوانست به آن پاسخ بگوید.
سهیلا در خاموشی خود، خود را کُشت و یکی دیگر از خود متولد کرد..
خودِ بازماندهاش را دریافت اما..
جسارتِ قبل را نداشت ولی وانمود به شکست هم نمیکرد.
روزها حرفهای مردم را میشنید.
_مقصرِ همه چیز دختر خان است
_بلی راست میگویی اگر او نبود احد هیچگاهی نمیرفت
_اگر او خود را آویزانِ پسر بینوا نمیکرد اینقدر تباهی بوجود نمیآمد
_عشق چی؟ بیهوده پسرِ مردم را بدبخت کرد
_نه مردهاش معلوم است نه زندهاش، بیچاره.
هربار که میشنید از درون میشکست ولی از خود ویرانهای نشان نمیداد فقط شبها..
امان از شبهای که گویا برای او صبح نمیشدند.
او به بازگشتِ احد امید داشت به آمدنِ که هیچوقت رنگِ حقیقت ندید..
اما هیچگاهی دست از امیدِ آمدنِ احد نکشید..
نامههای زیادی نوشت، از دلتنگی، ترس، تنهایی و در روزهای آخر، عشقِ که به تنفر منتها شد..
اما در کُل سهیلا هم باوجود آن همه عشق به زندگی بازگشت مانند همه نزدیکانِ احد..
اما هیچگاهی چیزی که در درونش مرده بود، بازنگشت و او جای میانِ زندگی معلق ماند.
..
رفتن و نبودنِ احد از روز گذشت، از ماه گذشت و از سال هم..
او سالها بود که رفته بود و همه جز خانوادهاش او را از خاطر بُرده بودند..
و اگر کسی در دِه نامِ از او میشنید، تصویرِ خیلی گنگ از او به خاطر داشت.. پسرِ لاغری و مقبولی که کلاه به سر داشت و همیشه یا کتاب به دست داشت یا بیلی سر شانه ..
دیگر هیچکس حتی خانوادهاش امید به بازگشتِ او نداشتند..
جز مادری که چشم انتظارِ او تا حالا مانده بود.. و چشمانش به دروازه خشکیده بود
و سهیلایی که لباسی وفاداری به تن داشت..
لباسی که حتی یکروز هم نمیخواست، نمیتوانست او را از تن بکشد.
خانواده، پدر و مادر دست از او کشیده بودند..
.. | 269 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
