ڪـــافہ متــنے️📚
کانال بسته
⇝❥❀ ﷽ ❀❥⇜ متنی🤓 فکاهی😂 اشعار ناب✍🏻 آهنگ های جدید و عالی♥️ رومان و داستان📚 و نخستین منبع نشر رمان های اسرا تابش👩🏻
نمایش بیشتر1 417
مشترکین
+124 ساعت
+97 روز
-930 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+41
در 3 کانالها
ژوئن '26
+22
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+31
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+36
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+33
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+41
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+66
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+63
در 5 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+67
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+50
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+53
در 5 کانالها
Get PRO
اوت '25
+112
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+50
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+71
در 6 کانالها
Get PRO
مه '25
+57
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+94
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '25
+81
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+91
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+136
در 7 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+110
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+118
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+103
در 6 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+132
در 5 کانالها
Get PRO
اوت '24
+142
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+158
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+61
در 6 کانالها
Get PRO
مه '24
+86
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+72
در 4 کانالها
Get PRO
مارس '24
+118
در 4 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+104
در 4 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+105
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+93
در 4 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+42
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+83
در 6 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+104
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+89
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+120
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+85
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+53
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+74
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+67
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+53
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+66
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+67
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+55
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+124
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+65
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+125
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+66
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+57
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+76
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+95
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+74
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+96
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+142
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+113
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+71
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+243
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 28 ژوئیه | 0 | |||
| 27 ژوئیه | +3 | |||
| 26 ژوئیه | +2 | |||
| 25 ژوئیه | +1 | |||
| 24 ژوئیه | 0 | |||
| 23 ژوئیه | +1 | |||
| 22 ژوئیه | +12 | |||
| 21 ژوئیه | +3 | |||
| 20 ژوئیه | 0 | |||
| 19 ژوئیه | +4 | |||
| 18 ژوئیه | 0 | |||
| 17 ژوئیه | +2 | |||
| 16 ژوئیه | 0 | |||
| 15 ژوئیه | +1 | |||
| 14 ژوئیه | 0 | |||
| 13 ژوئیه | +1 | |||
| 12 ژوئیه | 0 | |||
| 11 ژوئیه | 0 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | +2 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | +2 | |||
| 04 ژوئیه | +4 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | +3 |
پستهای کانال
| 2 | بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅
#تابستان☘️
#اسد🌷
#سهشنبه🤍
1405/5/6
🌱@Kafematni021🌱 | 77 |
| 3 | تقدیم تان🤍
🌱@Kafematni021🌱 | 174 |
| 4 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_25
از شفا خانه بیرون شدم رفتم خونه رأسا رفتم اتاق خو لباس ها خو بیرون کردم و به غم های که به ای ۳ ۴ ماه خوردم فکر کردم رویایم چقدر ناب بود چقدر ماهر بود به دزدی کردن قلب ای مرد بدبخته چی میشد میدیدم اور هر روز میرم دم کرسیو ببینم اور بلکم ولی نیه بغض کردم
ههههه بخاطر یک دختر حتی بغض هم کردم
رفتم وضوح گرفتم نماز خواندم و اشک ریختم بخاطر حسرت عشق خو عشق ممنوعه خو درد عشق ، و هرچی دگه درسته مرد هستم ولی از سنگ که نیم هستم؟
نیم خب اشک ریختم که صدا در شد
خدایا دگه
مه: کینه
مهرماه: منم وا کو چری قلف کردی
مه چی کار کنم حالی
پنجره وا کردم دویده رفتم دره واردم رفتم دم پنجره ایستاد شدم پشت طرف مهرماه بود که چشم ها سرخ مه نبینه
مهرماه: ای غذا ها ب ت آوردم سر میز نمادی
مه: امممم
مهرماه: آرمان چی شده ای اواخر خیلی حال تو خوش نیه ناراحتی از چشم ها تو غم میباره چی شده لالا
ای اشک های مزاحمممممممممممممممم خدایا مه تا حالی یک بار هم جلو یک نفری اشک نرختم خدایا نیایه پیش مه
مه: مه ههه نی
مهرماه: ها تو آرماااااااان
مه: امممم
مهرماه: تو خوبی؟
مه: ها
مهرماه: داری گریه میکنی😳
آخخخخخخخخ دگه اوففففف
مه: نه
مهرماه: مای راجبی حرف بزنیم؟
مه: نه
مهرماه: مای بغل کنمتور؟
مه: آمممممم🥺
واقعا نیاز داشتم به یک بغلی
مهرماه: میگی چی شده؟
مه: حوصله ندارم 🥲
مهرماه: غذا خو بخور میفهمم از صبح هیچی نخوردی باز صبا اگه خاستی گپمیزنیم در باره ای اشک ها ت. و دگه او مروارید ها نریزی خو؟ ناراحت همنباش هرچیباشه خوب میشه
مه: فک نکنم
مهرماه: هیچ چیز غیر ممکن نیه استراحت کن لالایی
مه: باش تشکر 🙂❤️🩹
برفت دره بسته کرد به زور چند قاشق بخوردم نماستم هیچی نماستم با صد بدبختی کمی کارا شرکته پیش بردم
بعد رفتم سمت میز خو و کتابچه............. :)
#شبچهلویکم:
(( هیچوقت حافظه خوبی نداشتم ولی ثانیه به ثانیه درباره چیزای های که
باهات حرف زدم و وقتی باهات رو به رو شدمو حفظم.... :))
رفتم سمت خواب ولی.....
اگه دلت خوش باشه
۴ ساعت هم بخوابی برات کافیه،
اگه نه ۲۴ ساعت هم بخوابی باز خستهای...
مسئله فقط یه چیزه، دل خوشی!
که دل من خوش نیست........ | 171 |
| 5 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_24
#آرمان:
روز ها در حال گذر بود مم هر روز بیشتر به رویا فکر. میکنم حس مه بیشتر شده میره خیلی دلتنگی هستم هر روز میرم دمکرس او بلکم ببینم اور ولی نمیبینم💔
از خواب با بی حالی وخیسیتم رفتم حمام کردم لباسا خو عوض کردم حوصله هیچی نداشتم رفتم پائین
مادر: چری بچیمه هیچی خوشتیپ نکردی آنروز 🥺
انالی تیار کردی چیبگم
مه: حوصله نداشتم مادری جان
مادر: چرییییییییی
خدایا
مه: سر دردم
مادر: به خاک شم آلا چری بریم داکتر
😐
مه: خدا نکنه مچم نه خودم داکترم میفهمم به چی خاطره مادر جان
مه میرم شرکت بعد شفاخانه که دیر میشه
مادر: هنوز ۷ هست زوده بیا صبحانه بخور
مه: نیه نمام میرم خدانگهدار
حوصله هیچی نداشتم فقط ماستم یک جا خلوتی برم
یک جا خلوتی بود رفتم امونجی موتره ایستاد کردم داخل موتر بشیشتم و غم ای قلب خو خوردم یعنی حالی چی کار میکنه ؟
خوشحاله غمگینه اصلا مجرد هست؟
مغز: ها مجرده چون ابرو هایو چینده نبود و حلقه هم نداشت
مه: خووو. اصلا عاشق کسی هست؟
چقدر خوشبخته او شخص چقدرررررر💔
۱ ساعتی بودم امونجی پس حرکت کردم طرف کرس رویا بلکم بیاییه 🥲
امونجی بستادم تا ۸ و تیم ۹ نماد نا امید رفتم شرکت
هاکان: سلام
مه: سلام
هاکان: چی گپه هر روز بدتر شده میری امروز هم کو از او آرمان خوشتیپ خبری نیه
مه: والا برار هیچی حوصله ندارم .......
هاکان؛ خوووو درد تور بفهمیدم
مه: 😅
هاکان: یعنی واقعا اینقدر عاشقیونی که به ای حال رسوندی خور از او اتفاق تقریبا ۳ ماه شده
مه: اهم ام اور. دیدم قلبم شروع کرد به زدن حس عجیبی داشتم خیلی نمیتونستم داخل چشم هایو نگاه کنم کلا ......
هاکان: میفهمم ای ها همه علامت عاشق شدنه 😁
مه: اممممم
۱ ساعت دگه هم بودم
مه: مه میرم شفاخانه دگه خدانگهدار
هاکان: باشه امروز بریم خودی هم اینجیر به میلاد میسپورم
مه: باش
برفتیم شفاخانه شروع کردم به کار مریض هم چانس بد مه خیلی بود ولی بازم حواس مه پرت میکرد🫠❤️🩹 | 109 |
| 6 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_23
#آیماه:
رفتم بالا همه از سر مادر گرفته بابا هاکان تا سر آرسام همه کله هاینا ته گوشی بود 😐
مه: اهممم خانواده عزیز نفس هم بکشین
همه با گپمه سر خو لالا کردن یک خنده کردن پس ته گوشی کردن که چشم مه به آرسام افتاد پس سر خو بالا کرد یک دم
عههههههههههه یادم از کار صبح مه آمد خدایا چطور یادم رفت 😫
بخدا مر میکشه دویده رفت پیش بابا بشیشتم که دیدم مو ها نه از پشت مبل ای کش میشه رو خو دور دادم دیدم آرسام ای میگه خودی تو کار دارم و موها مه کش میکنه یک دم محکم کش کرد درد کرد
مه: آخخخخخخ
بابا با صدا مه نگاه کردن ک گفتن
بابا: چی شد
مه: امی آرسام خر مو ها مه کش کرد
بابا: چری ؟
مه: مچم 🙄
آرسام: مچم؟؟؟؟؟ هان؟ مچم؟؟؟
صبح بابا آبرو مه ببرد پیش همسایه
بابا: چی کار کرده
قصه صبحه تعریف کرد و مادر و هاکان غل میزدن به ته خونه خود آرسام هم خنده گرفته بود 😂😐
بابا: آفرین بابا جو حقیو بگدیشتی کف دستی 🤣
آرسام: مه چی پس؟؟؟ 😐💔
مه: تو بشی سر جا خو
راستی چیمیگفتی خودی بچه همسایه 🤣
آرسام: مرگ هزار رقم دروغه به سر عم کردم که یک زره آبرو نداشته مه نرفت شیش ساعت بریو مقدمه چینی میکردم 😐
مه: ههههههههههه خدای قیافه تو دیدنی بود
با شوخی و مسخرگی شب هم به پایان رسیدم مم قصد رفتن کردم
به اتاق خو البته هنوز تا آمریکا خیلی مونده 😢
راستی صبا باید برم به مکتب که سند دوازده خو بگیرم بخیر
تا ۱ ۲ بجه ها شیشته بودم درس میخوندم
بعد رفتمسمت کتابچه خاطرات خو.... :)
حالی داره چیکار میکنه مافیا مه ههه مافیا گذاشتم اسمیو 😁❤️🩹
خوب هست یارب مه اینجی دارم از غمی دیونه میشم او چیکار میکنه یارب مجرد هست ؟ ها دگه اگه نمیبود باد حلقه به دستی میبود اصلا کسی به زندگیو هست به قلبی و هرکی هست چقدر خوش چانسه🙃
قلمه ورداشتم و نوشتم.......
شب اول:
(( اگر میدانستی چقدر در فکرم قدم میزنی، حتماً از خستگی مینشستی.))
رفتم سمت تخت خو با کلی فکر و سناریو های که داخل مغز خو ساختم بلاخره خواب آمد سراغم........... | 92 |
| 7 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_22
جای نمازه جمع کردم رفتم سمت کارا شرکت
گه گاهی به رویا فکر میکردم 🥲
بری آخرین بار یک مروری کردم و تمامممم اوه ای هم بشد ادامه کارا شرکت هم بعد از ۸ بجه میکنم حالی ۷ هست برم یک سری به پاین بزنم
خوب باش از خانه خو بگم ب شما
خانه ما خیلی بزرگه یک ۷ طبقه هست طبق اول مهمان خانه طبق دوم خانه خود ما طبق سوم اتاقا ما خواهر برادر ها هست طبق چهارم از مه هست ب گفته ماد مه وقتی عروس گل خو آوردم اونجی بشینه 🙄
طبق پنجم از برادر مه بود که به آلمانه او هم عروسی کرده یه یک دختری داره یک پسری
دختری النا و پسری امید اونار خیلی مام ولی تا حالی ندیدم جای که مه آلمان بودم ناو عروسی کرده بودن مه مکتبه به آلمان خلاص کردم چند سمستر اول طب خورم به اونجیخواندم بعد آمدم اینجی و ادامه دادم
طبق ۶ و هفت هم خالیه
داخل حیات خیلی بزرگه وقتی داخل میشی یک در چوبی بزرگی داره اور که باز کنی داخل حیات میایی مثل یک باغی هست کلا گل و گلکاری کرده یه یک آبشاری هم به وسط هست پشت خانه ها یک استخر بزرگیه و روکار خانه سیاه و نخودی هست سلیقه مه 🙄
طبقی کع انگار از منه پاین خانه و آشپز خانه یه بعد از زینه ها پیچ پیچی
بالا میشی یک رده ۴ تا اتاقه و خلاص یعنی تقریبا مثل خانه ترکی ها زینه هام شیشه هست مهرماه امیته میترسه بالا نمیشه میگه فکر میکنم هیچی نیه زیر پامه 😂
خوب بسه دگه رفتم پایین دیدم همه مشغول تی وی دیدن هست مم که حوصله خود خور نداشتم پس به رد خو ورگشتم ماستم بروم بالا که حس کردم گوشنه یم رفتم کمی میوه ورداشتم رفتم بالا مشغول کار کردن شدم تا ۱ کار میکردم 🥴
کتابچه سیاه خو که خیلی خوش داشتم ورداشتم
هیچ وقت ایر نماستمکسی دست بزنه وقت های که خیلی ناراحت بودم و خسته داخل ای شعر مینوشتم متن مینوشتم و هیچ وقت فکر ایرم نمیکردم که روزی به یک دختر داخل ای کتابچه چیزی بنویسم 🥲
#شب اول:
دلتنگیات در من مثل استخوانی جابهجا شده است؛
[ هر حرکت کوچکی دردش را یادم میاندازد..........]
رفتم خواب شم و بعد از ساعت ها فکر کردن بلاخره مر خواب برد........ | 100 |
| 8 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_21
کار مه ساختیه بخدا دویده برفتم به اتاق خو درم قلف کردم
رفتم از دم کلکین نگاه کردم که ای خودی بچه هنسایه گپمیزنه 😳🤣الاااااا آبرو نموند بریو خودی ای رختا و مو ها پور کیک خو به ته کوچه 😭🤣
رفتم حمام رو خو بشوشتم بیرون شدم از کار خو بشیمون شدم بخدا یارب چیگفته بریو برم پیشیو ؟
نه بخدا مر زنده نمیگذاره 😂
شروع کردم به درس خونده تا ۲ بجه بخوندم بعد رفتم وضوح گرفتم نماز خواندم
خدایا لطفا به مه صبر بده 🥺
خدایا هیچ وقت فکر نمیکردم ک یک روز ایته دیوانه وار عاشق بشم🫠
چطور میتوانم تحمل کنم ای چی قسم امتحانی هست پروردگارم 🥺
( خدای من
خدای قشنگمن!
اومدم از خودمپیشت گلایه کنم......
من ضعیفم
خسته ام
تو امتحان منو آسون تر کن خدای من
من حضرت یوسف نیستم
این چاه عمیقه
من حضرت ابراهیم نیستم
این آتیش منو میسوزونه
من حضرت یعقوب نیستم
این غممنو نابود میکنه
من حضرت یونس نیستم
این تاریکی منو خفه میکنه
من ناتوانم
بهم کمک کن خدای من 🫠)
جای نمازه جم کردم رفتم پس سراغ درس
۵ بجه ها بود وقت نماز عصر شد نمازه بخواندم چند ورق قرآنی خداوند قبول کنه بخواندم کمی به خو استراحت دادم نیم ساعتی یک چورتی بزدم بعد پا شدم رفتم بالا
..................__................
#آرمان:
از شفاخانه بیرون شدم رفتم خانه رساً رفتم اتاق خو به رو تخت خو دراز کشیدم خدایا جیمیشد اور میدیدم 🥺
ب امی فکر ها بودم که اذان ها از چهار طرف بدادن رفتم وضوح گرفتم نمازه خواندم سلام دادم که یاد رویا افتادم
<<از چشم من خيال تو بيرون نمى رود چه کردی با این مرد.......>>
خدایا لطفا خدایا لطفا صبر بده ب مه
خدای من
خدای مهربان من!
اومدم از خودمپیشت گلایه کنم......
من ضعیفم
خسته ام
تو امتحان منو آسون تر کن خدای من
من مثل حضرت یوسف قوی نیستم
این چاه عمیقه
من مثل حضرت ابراهیم نیستم
جسور نیستم
این آتیش منو میسوزونه
من مثل حضرت یعقوب نیستم
صبر من تا او حد نیستن
این غممنو نابود میکنه
من حضرت یونس نیستم
این قدر قوی نیستم
این تاریکی منو خفه میکنه
من ناتوانم
بهم کمک کن خدای من
خودت مهربانی خودت میبینی 🫠) | 150 |
| 9 | طرف بمه درخواست میده که او فالو کنم ولی خودیو فالو بک مر قبول نمیکنه؛ که مه استوری ها او ببینم او از مه نبینه🤦🏻♀️😂
کشته مرده تو نیم ملکه زیبایی 😉
بمه میگن سمیرا، نه دُهُل آسیا🤌🏻❤️🔥
🌱@Kafematni021🌱 | 201 |
| 10 | طرف بمه درخواست میده که او فالو کنم ولی خودیو فالو بک مر قبول نمیکنه؛ که مه استوری ها او ببینم او از مه نبینه🤦🏻♀️😂
کشته مرده تو نیم ملکه زیبایی 😉
بمه میگن
سمیرا
نه دُهُل آسیا🤌🏻❤️🔥
🌱@Kafematni021🌱 | 1 |
| 11 | #ذکر_روز_دوشنبه📿
یا قاضِیَ الْحاجات
ای رواکننده حاجت ها
🌱@Kafematni021🌱 | 214 |
| 12 | بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان🤲🏻
#تقویم 📅
#تابستان☘️
#اسد🌷
#دوشنبه🤍
1405/5/5
🌱@Kafematni021🌱 | 215 |
| 13 | فیلم کمدی ایرانی📽
کفایت مذاکرات
#جدید
خیلی جالبه حتما ببینین🤍
🌱@Kafematni021🌱 | 261 |
| 14 | تو شدی نورم💖
🌱@Kafematni021🌱 | 248 |
| 15 | برق دارین؟ | 135 |
| 16 | تقدیم تان🤍
🌱@Kafematni021🌱 | 234 |
| 17 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_20
با ای سوالیو لبخند مه گم شد
آخخخخخخ آرسام براری مه چیماستی که به یادم انداختی خدایااااا حالی چی بگم به ای
مه: هیچی برار کمی سر درد بودم
آرسام: خووو خیلی ب خو فشار نیار خسته میشی
مه که آزی رفتاری تعجب کردم با یک لبخند اور نگاه میکردم خدایا چقدر خوبه ای قسم خوانواده ای داشته باشی که به فکر تو باشن 🥹ای اولین بار بود با مه ای قسم رفتار میکرد چون اولین بار بود او رقمبی حوصله و ناراحت بودم آحه مه دختر شادیم خیلی 😁❤️
مه: دلجم باش براری تا ب رشته طب نفتم خبری از استراحت نیه 😂
آرسام: وخی گمشو بیا بریم یک کیک لوکسی بری مه پخته کن
مه که حالی واضح شده بود به مه رفتار آرسام 😐
ای بخاطری که بریو کیک پخته کنم آمد پیش مه 😐💔
مم بیخود خوشحال شدم 😂
ههههه خیره مهم نیه مم دلی نشکنداندم
مه: خوب مه کو میگم آرسام نام بی دلیل نمایه ای قسم خودی مه گپنمیزنه 😒
آرسام: حالی نمیکنی به برار خو کیک پخته 🥺
مه: نمیکنم 🙂↔️
آرسام: آخه خیلی گوشنه یم دلمهوس کیکا تو کرده بود خیره 🥺
آخییییی مه فدا تو بشم
از اتاق بیرون شد باشه کمی اور آزار دم آهسته در اتاقه وا کردم وقتی مطمعن شدن رفته اتاق خو دویده رفتم بالا ب صرف ۲۰ دقیقه بهترین کیکه پخته کردم رویو نوشته کردم
(( تقدیم برای داداش خول خودم 🤗))
رفتم در اتاقیو در زدم
آرسام: کینه؟
مه: منم
آرسام: برو نیا داخل نمام تور ببینم
مه: بعدا پشیمانمیشی
آرسام: نمیشم
مه: جدیییییی
در اتاقه وا کردم که دیدم ب رو تخت خو دراز کشیده یه رو یو طرف پنجره بود یعنیپشتیو از مه بود
مه: اهممممممم
آرسام: نگفتم نیا
همزمان که گپمیزد رو خو ای طرف کردم که با دیدن کیک دست مه برق به چیشما یو آمد
آرسام: الااااااااااا پخته کردی 😍
مه: هاااا لالا شکمو مه 😂
آرسام: آلا عشقی ت. 🤩
مه: میفهمم 🙂↔️
دویده آند کیک بگرفت از دست مه شروع کرد به خورده 😐
هیچی نگفتم بریو گفتمشاید بگه بیا بخور به آخر ها رسید که دیدم نه بخدا
مه: اهمممممم
سر خو بالا کرد
آرسام: عههه تو نماستی ؟
😐😐😐😐😐
مه: نی بخور
پس سر خو ته انداخت شروع کرد به خورده 😐
ایته نشد برقتم از دستی چنگ زدم
مه: پر روووووو نمیگی امی بیچاره شیش ساعت به دست ها خو زحمت کشید پخته کرد شاید او هم ماسته باشه
آرسام: خوب بگفتمگفتی نه😐
مه: او گفتن تو به درد عمه ت میخورد
شروع کردم به خورده خلاص شد در اتاقه وا کردم رو خو به طرف آرسام کردم
مه: خواهش میکنم کاری نکردم 😐
دیدم بیاماد نزدیکمه دستیو پشت سریو بود که یک دفعه گی کیکا به ته رو مه مالید
آرسام: تشکرررررررررررررر
مه: عه سگ گاو دراز امی بود تشکری تو؟
عه اگه دگه ب تو پخته کردم دختر آیسان سلطان نباشم
آرسام: هههههه 🤣
مه: مرگگگگگگ
دویده پشقاب کیکه برو مو هایو مالیدم
مه: دگه یا بگیر خودی آیماه در نیفتی 😏
آرسام: عه نیم وجبی صبر بده
بجیستم تیز تیز برفتم به طبق پایین بازم ای میاماد به رد مه رفتم ته سرا
مونده شدم 🥴
برفتم دویده برسیدم دم سرا آلا چیکار کنم دیدم دویده ای میایه که مر بزنه مم در سرا وا کردم بفتاد ته کوچه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
الللللللللللللللله🤣
آخدا بمردم از خنده 🤣 | 231 |
| 18 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_19
#آیماه:
با خوشحالی از خواب وخیستم رفتم حمامکردم یک مانتو سرمه ای با شال و شلوار سیاه بپوشیدم مثل همیشه بوسی ری کردم 🤓
رفتم بالا با مادر خداحافظی کردم رفتمسمت کرس با اشتیاق و شوق بی حدی که داشتم 🥹
رفتمسمت کرس هرچی دور و بر خو نگاه کردمنبود 🥺
کاش میدیدماور ❤️🩹
با بی حوصله گی و ناراحتی رفتمکرس و آخرین روز مه بود میامادم
هرچی منتظر مهرسانا ایستادم نماد چون کتاب خو ماستم بری آخرین باز همساعته نگاه کردم نماد به راه زدم رفتمخانه هیچیحوصله نداشتم 🫠❤️🩹
ماستم بروماتاق خو که آرسام از اتاق خو بیرون شد
آرسام: ورجک کجا بوده 😂
مه: کرس
آرسام: چیه چری غمباد گرفتی چری بی حوصله حالی مگرم مر قود میدادی 😐😂
جوابیو ندادم رفتم اتاق خو لباس ها خو بیرون کردم و به بدشانسی خو پی بردم 💔
چی میشد اگه اور میدیدم؟؟؟
خدایا چری حالی مگرم به فکر درس ها خو باشم م به کی فکر میکنم اصلا ؟
حتی اسمیو همنمیفهمم 🙂💔
مه باید درس بخوانم نه نه نه رفتم رو خور شوشتم بغضی که به گلو مه بود شکست 🫠
یعنی واقعا حالی دارم بخاطر یک پسر اشک میریزم 😳😂
واقعا خنده داره آیماهی که ب یک پسر حتی فکر همنمیکرد حالا داره بخاطری گریه میکنه 🫤🫠
کمی که خالی شدم یک حمامکردم رفتم رو تخت خو بشیشتم یک دفعه گی جای که نگاها ما به هم گیره خورد یادمآمد 🥺
ایشته خودیو سرد رفتار کردم کاش نمیکردم ، بمرم آلا
یعنی واقعا کسی که اور نمیشناسم اینقدر بری مه مهم شده؟
واقعا دارمبه یکپسر فکر میکنم؟
(((گر بگویم با خیالت تا کجاها رفتهام
مردمان این زمانه سنگسارم میکنند...)))
مغز: امی بود قول تو به خود تو آیماه؟
مگه قرار نبود به هیچ پسری حتی نیمنگاهیی بکنی؟
قلب: مه ۱۷ سال به سر قول خو بودم ولی ولی 💔
نمیفهمم وقتی اور دیدم چی شد مر
کاش نمیدیدم ❤️🩹
کاش امو روز میمردم و نمیدیدم حالی چیکار کنم باید تا آخر عمر حسرتیو، بکشم باید دلتنگیو باشم؟
دیونه شدم 😭
بسه ایماه بسه آرام باشه
حتما خدا یک چیزیمیفهمید که اور نشانداد ب ت میفهمی که قلب آدم ها دست خود خدایه؟
میفهمی که خدا بنده خور ب دروغ عذاب نمیده؟
میفهمی دگه بسپار به او الله پاک مهربان🥹
اوهههه خدایا شکر که دارم خود خور 🥺
واقعا ای حرف هار حالی باید یک دوست ب مه میگفت ولی ولی از دوستی به خوبی و پاکی خود خو میتونه یکانسان پیدا کنه؟
دقیقا که نمیتونه باید بهترین دوست تو کسی باشه که همیشه کنار تو باشه
و بهتر ازخود خو پیدا کرده نمیتونی 🥲
خوب وقت درسه.......
تا ۱ ۲ بجه ها درس خواندم سر بقدیشتم به خاو با فکر او مر خواب برد صبح وخیستم حمام کردم
که صدا در شد
مه: بیا
دیدم آرسام با ژله آمد داخل آلاااا ژله
آرسام: سلام خواهری
مه 😳
ای ب م گفت خواهری ؟
مه: خود تونی آرسام؟
آرسام: نی سایه منه 😐
مه: آخه هیچ وقت خودی مه ایته گپ نزدی به او خاطر
آرسام: هههههه نی دگه برار تونم
مه: امممم
آرسام: بیا ای ژله هار ب تو خریدم
ژله هار گدیشت رو تخت مه آمد کنار مع شیشت
آرسام: بخور ژله ها خور تا به تو شتر تیار نکردم
با خنده شروع کردم به خوردن که جناب آرسام دهن مبارک بی موقع خور باز کرد 😐💔
آرسام: دیروز خوب نبودی میتونی ب مه بگی چی شده؟ | 169 |
| 19 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_ 18
هاکان: نشد این بار هم نمیشه به الله بسپار ✨
مه: تشکر که هستی هاکان نمیبودی چیکار میکردم 🥲✨
هاکان: همیشه هستم برار شکر که تور دارم 🥰
مه: 🥺
هاکان: والا برار چیکار کرده ای دختر خودی تو کاش میشد اور ببینم شیل کنم لیاقت ای ناراحتی ها تور داره یا نی 😅😂
مه: صد در صد که داره 🫠
هاکان: امید وارم خوبببب بریم یک چیزی بزنیم به بدن 😆
مه: یانی برار حوصله خود خور ندارم تیاره
هاکان: بخدا که مگرم بری
مه: قسم نخورررر
میاماد مر کشششش کرده ببرد آقا لجباز 😐❤️
برفتیم به یک رستورانتی
مه: جا لوکسیه
هاکان: ها والا
ای گپ میزدیم که دختره بیاماد پیش ما
دختره: سلام
با یک نازی گفت که خدا شاهده دلم از ته چک به شور آمد 🤢
جوابیو ندادیم برفت یکی دگه آمد🫤
چیحاله پروردگارم خود تو همه را هدایت کن چی رقم لباس میپوشن ت ت ت تور به فدای یک تار مو رویا خو میکنم
دختره: سلام خوشتیپ ها 😍
هاکان: برو گمشو
دختره: وا چقدر سرد
رو خو طرف من کرد دست خورم دراز کرد
دختره: سلام آقای خوشکل من ماریا هستم 😍
خدایا ای چیحاله واقعا
مه: خالق رویا و تو یکیه؟
دختره: نفهمیدم چیگفتی
ولی دوست دختر داری 😱
ایرانیبود
مه: لازیم نیه بفهمین محترم
ها دارم برین شمار به فدا سری میکنم
سرخخ شد برفت 😒
هاکان: شرم حیا خوب چیزیه والا
مه: بخدا حیران میمونه آدم
ت ت ت هعییییی
هاکان: هههههه میگه دوست دختر داری 😂
باز تت رویار گفتی ها 😑
مه: 😂
خب چیکار میکردم یک دفعه گی از زبان مه بیرون شد
هاکان: هههههه
بعد از رستورانت رفتم به شفاخانه.......... | 150 |
| 20 | #هزارویکشب.....
#نویسنده_ماه
#پارت_17
رو خو ای طرف کردم دیدم مهرماه هست
مه: عه بزغاله تو صبر بده ازیکه از مه طرفداری کنی آزی میکنی بالا شدم بجیست برفتم یک دفعه یک ایده به سر مه زد مهرماه از سک میترسه مم بِلکه صدا کردم دویده ای میاماد طرف مه
مهرماه هم اور دید پس ورگیشت مم بداویدم طرف استخر که بِلک به رد مه بیایه
مه اول بودم ، مهرماه دوم بود بِلکهمسوم خود خو بنداختم ته استخر مهرماه هم بفتاد ته استخر 🤣🤣🤣
الله بمردم از خنده
مه: مر میندازی ؟ هههههه بدیدی خود تو خودی پاها خو بیامادی 🤣
مهرماه: خدا تور بگیره بچگک آله بمردم
مه: به حرف گربه بارش نمیباره 😜
مهرماه: 😡😒
مهرسانا هم کو سرخ شده بود از خنده 🤣
روز جالبی بود 🤣❤️
عههههه ساعت
ساعته نگاه کردم نه نه ۹ و نیم شده بود یعنی نمیتونم ببینم اور 🥺
ناراحت برفتملباسا خو عوض کدم
مهرماه؛ چیه باز چری غم به دل گرفتی 😂
جوابیو ندادم رفتم شرکت خیلی بی حوصله بودم 🥲
اعصبانی هم تا جای که تصوری هم نمیکنی
هاکان: سلام برار خوبی
مه: امممم ت خوبی
هاکان: شکر چی گپه؟
غم باد گرفتی 😂
مه: هیچی
هاکان: به برار خونمیگی
مه: چی بگم؟
هاکان: بحث دختر کدو دختر دل برار مز برده 😂
مه: مچم🥹
هاکان: والا برار ب امی سن رسیدم ۶ ساله که تور میشناسم هیچ وقت ندیدم بخاطر یک دختر ایته باشی کی هست حالا
مه: نمیفهمم
هاکان: یعنی چی؟
کلا داستانه تعریف کردم به او که غش کرده بود از خنده 😐
مه: مه به ت بگفتم که مر دلداری دی میخندی ب مه؟ 😐💔
هاکان: آخخخخخخ ببخش یک دفه کنترل از دستم خارج شد ولی نه اسمیو میفهمی نه حتی اور میشناسی ایشته عاشقیو شدی ؟
مه: نمیفهمم شاید عشق در نگاه اول واقعیت داشته🫠
خود مم نمیفهمم چطور شد ایشته شد ولی هماور دیدم قلبم به لرز افتاد 😔
هاکان: پس اسم هم بگدیشتی به او
مه: اهمممم رویا چون یک رویاییه حتی به خواب هم نمیبینم اور
هاکان میخندید 😐
مه: نمیگم کاش جای مه میبودی و میدانستی خدا هیچکس جای مه قرار نده و نمیخواهم هم این بار سنگین روی قلب مه است کسی تحمل کند
اگر خدا نخواسته میبود باز درک میکردی و میگفتی آفرین به آرمان و قلبش چطو تحمل میکنه خیلی بد دردیه برار مه هیچ وقت عاشق کسی نشدم اصلا به عشق باور نداشتم تا روزی که اور دیدم میفهمی دگه دخترا خور میکشن که خودی مه گپ بزنن خوب باز ناز و عشوه هم گپ میزنن ولی ای طرف مه حتی نگاه هم نکرد فقط دم اول نگاه کرد و بس ای از همه بیشتر توجه مر جلب کرد یعنی دختر رویا ها مه شده حالی 🙃💔
هاکان بیاناد مر بغل خو کرد
هاکان: خیره برار خدا بزرگه هیچ ملاقاتی تصادفی نیه حتما خدا یک چیزی میفهمیده که اور به ت نشان داده
امید خو از دست نده برار تو خیلی قوی هستی ببین به کجاها رسوندی خور داکتر شدی تجار شدی با همه خسته گی ها خو هیچ وقت ناامید نشدی به ای هم نشو امی قسم که دگه وقت ها به خدا سپوردی بد شد؟
مه: نه 🥲 | 168 |
